جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  217 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  223 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  310 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  212 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: روز عشق و عاشقی !
ارسال شده در: پنجشنبه 13 تیر 1392 23:37
نمایش جزئیات
آفلاین
با خیلی عرض پوزش ... سوژه جدید!

- تام عزیزم، اونا نابودت میکنن نابود ... باید جانشین داشته باشی تا بفهمن حتی با وجود مرگت هم از دستت خلاص نمیشن ... هیچ چیز ابدی نیست ... جانشین ... از پوست و گوشت و خون خودت ... خون به خون خیانت نمیکنه! ... دست به کارشو تا دیر نشده ... تا دیر نشده ... سریع تر ... بالاخره حریص میشن، بالاخره قصد جونتو میکنن ... جانشین پیدا کن ... زود ...

لرد با تکون آرومی از خواب بیدار میشه. حرفای مادرش به وضوح یادشه و تو ذهنش تکرار میشه. تنها چیزی که از حرفای مادرش برداشت میکنه یک چیزه ... تشکیل خانواده!

لرد که به خاطر هوش سرشارش سریع مسائلو تجزیه و تحلیل میکنه و سریعم راه حل پیدا میکنه تو فکر میره و حبابی از تفکراتش تشکیل میشه: با تکنولوژی بچه مو زودتر سنشو بالا میبرم، طوری که سریع به دنیا بیاد و سریع بزرگ شه ... اگه مرگخوارا نقشه رو بفهمن سنگ اندازی میکنن، باید محتاط باشم ...

جلسه مرگخوارا:

- ارباب اینجانب مورفین گانت وژیر شحر و ژادوی ژدید اسامی غایبان جلشه رو اعلام میدارم. بلاتریکش لشـ...

- ول کن! برای ارباب اهمیتی نداره که کیا متوجه سخنان گران بهاش نمیشن. حاضران بعدا به گوش غایبان برسونن!

مورفین با خوش حالی لیسیتیو که نوشته بود کنار میذاره و شروع جلسه رو اعلام میکنه.

لرد با یادآوری "تا دیر نشده" ی مادرش سریع میگه: وقت ندارم که تلفش کنم! باید برای من یه همسر خوب و اصیل زاده پیدا کنین. میخوام تشکیل خانواده بدم.

مرگخوارا:

لرد شال گردنش که در حقیقت همون نجینیه رو محکم تر میکنه و میگه: نشنیدین چی گفتم؟ زودباشین! ارباب همسر میخواد، فرزند میخواد، خونواده میخواد. برام تهیه کنین!

لرد تک تک مرگخواراشو از نظر میگذرونه و وقتی متوجه میشه که اونا فهمیدن با حرکت دستش اتمام جلسه رو اعلام میداره.

اتاقی دیگر، جمع مرگخوارا:

- آخه چرا یهویی باید این فکر به ذهن ارباب برسه؟ دو دفعه ی پیشیو که دنبال همسر برا ارباب میگشتیم یادمه ... نه نه نمیخوام دوباره تکرار بشه. :vay:

- اما ارباب ایندفعه مصمم میزد، فک نکنم کارمون سخت باشه.

- اتفاقا چون مصمم میزد براش مهمه. ایندفعه براش مهمه که کیو انتخاب میکنیم!

همون موقع در باز میشه و شخصی در آستانه ی در ظاهر میشه. سر تمام مرگخوارا بی هوا و اتوماتیک وار به سمت اون برمیگرده و همه یکصدا میگن: بلا!

یک نخاله ای(!) اون وسط برخلاف همه میگه: یعنی ارباب قبول میکنه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: روز عشق و عاشقی !
ارسال شده در: پنجشنبه 16 شهریور 1391 10:40
نمایش جزئیات
آفلاین
آنتونین میخواست دلیلی برای نگاه زیر چشمی اش بیاورد اما نتوانست. هرمیون دوباره خندید و گفت : اشکالی نداره! بهش فکر نکن!

صدای موزیک ملایمی تمام کافه را پر کرد. همه ، زوج زوج ، برای رقص تانگو از جایشان بلند شدند. همه ی صندلی ها خالی شده بود ، به جز صندلی آنتونین و هرمیون.

هرمیون با تردید نگاهی به آنتونین انداخت. می ترسید آنتونین از او درخواست رقص کند. اما آنتونین با خجالت به صندلی اش چسبیده بود و به هیچ وجه دوست نداشت آن جای تاریک را ترک کند.

ایوان که متوجه عدم حضور آنتونین و هرمیون شده بود ، به سمت آن ها آمد و رو به آنتونین کرد و گفت : آنتون! تو چرا نمیای؟ دست هرمیون رو بگیر و بیا ...

هرمیون لبخندی به ایوان زد ، سپس نگاهش را به لب های آنتونین دوخت و منتظر پاسخ شد. ایوان جوابی دریافت نکرد ، شانه هایش را بالا انداخت و آن ها را تنها گذاشت تا حرف هایشان را با هم بزنند.

بالاخره آنتونین به حرف آمد و با صدای گرفته ای گفت : تو چی دوست داری؟

هرمیون که متوجه سوال آنتونین نشده بود بدون هیچ جوابی به آنتونین نگاه کرد. آنتونین دوباره پرسید : تو چی دوست داری؟ دوست داری بریم برقصیم با همینجا بشینیم؟

هرمیون دوباره لبخندی زد و پاسخ داد : بریم برقصیم ...

آنتونین ابتدا به هرمیون نگاه کرد ، سپس نگاهی به جادوگر ها و ساحره هایی انداخت که با عشق می رقصیدند. نگرانی و اضطراب در چشم هایش موج میزد. با استرس دستان هرمیون را گرفت. هر دو از جایشان بلند شدند و به طرف جایگاه رقص رفتند. دوباره همه ی چشم ها به آن دو خیره شده بود ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven!


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: روز عشق و عاشقی !
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 شهریور 1391 21:38
نمایش جزئیات
آفلاین
پروتی نگاهی به آرسینوس کرد ، او نمی توانست یکی از بهترین دوستان و یارانش را تنها بگذارد .
پس به طرف هرمیون رفت و گفت : هرمیون ! انتظار نداشتم تورو این جا ببینم ، فکر می کردم چون با رون دعوات شده دیگه نمی یای .

نقشه ی پروتی درست از آب در آمد و یخ کافه را شکست و مردم را سر کار خودشان برگرداند .

هرمیون سرخ شد و زمزمه کرد : من که قرار نیست به خاطر رون از همه چیزم بزنم .

آنتونیون که تمام عضلاتش منقبض شده بودند سعی کرد مهربان جلوه کند و گفت : درسته ، هرمیون میای اون جا بشینیم ؟

و با دستش گوشه ی تاریک و خلوتی را نشون داد .

هرمیون لبخند درخشانی زد و گفت : حتما .

پروتی کمی چپ چپ به آنتونیون نگاه کرد سپس با نگرانی به کنار آرسینوس برگشت .
همه ناخودآگاه از آنتونیون دور می شدند و مرگخواران هم نگاه هایی حاکی از شگفتی به آنتونیون می انداختند .

آنتونیون که خدارا شکر می کرد به گوشه ی تاریکی رسیده که کسی به او خیره نشود ، معذب کنار هرمیون نشست و از زیر چشم نگاهش ا به چهره ی هرمیون دوخت.
هرمیون با نگاه سریعش مچ آنتونیون را گرفت و خندید .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
پاسخ به: روز عشق و عاشقی !
ارسال شده در: جمعه 10 شهریور 1391 22:59
نمایش جزئیات
آفلاین
دستکش نازک در دست هرمیون و دستکش ضخیم در دست آنتونین هر لحظه فشرده تر میشدند. هرمیون صدایی به آرامی درآورد، اخم هایش را در هم کشید و در گوش آنتونین گفت:
_ اووووخ، آروم! دستام درد گرفت!

آنتونین ترسناکتر و کج و معوج تر از قبل شده بود. دندان هایش را روی هم میفشرد و با خشم دستان هرمیون را میفشرد. خشم از جمع حاضر... با صدای هرمیون به خود آمد و با صدای نخراشیده اش جواب داد:
_ معذرت میخوام. بیا بریم بیرون از اینجا!

هرمیون مخالفت کرد و جواب داد:
_ نه! بالاخره باید طلسمو بشکنی! نباید بخاطر ظاهرت از همه فرار کنی!

آنتونین خرناسی به نشانه مخالفت کشید و آرام سرش را تکان داد...

زمانی که آن دو در آستانه در کافه جر و بحث میکردند، زوج های حاضر در آنجا با ترس و تردید به تضاد عجیبی که قرار گرفتن چهره مرگ در کنار دشمن سابقش ایجاد کرده بود مینگریستند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در 1391/6/10 23:09:34
پاسخ به: روز عشق و عاشقی !
ارسال شده در: دوشنبه 6 شهریور 1391 11:12
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوار از هیجان لبخندی زد و خواست چیزی بگوید اما نتوانست. تعجب کرده بود که چطور یک ساحره اینقدر راحت و بدون ترس به او نزدیک شده است. باید درخواستش را با ساحره مطرح میکرد. شاید ساحره پذیرفت و با او همراه شد.

آنتونین در فکر فرو رفته بود. سکوت سنگینی بود. هرمیون به آنتونین نگاه کرد ، لبخندی زد و با صدای گرمش سکوت را شکست.

- اممم... نظرت چیه بریم تو یکی از این کافه ها؟

آنتونین به هیجان در آمد ، انگار ساحره فکر آنتونین را میخواند. اما پس از چند ثانیه اخم کرد ، سرش را پایین انداخت و با ناراحتی گفت : نمیشه ... نمیتونم ...

هرمیون با ناراحتی و اندکی تعجب و کنجکاوی به آنتونین خیره شد. آنتونین سرش را بالا آورد و با نگاه هرمیون هول شد و سرش را دوباره پایین انداخت.

مرگخوار ادامه داد : آخه من شبیه مرگم. همه از من می ترسن...

هرمیون برای همدردی دستش را روی شانه ی آنتونین گذاشت و با مهربانی گفت : نگران نباش. هر اتفاقی افتاد بر میگردیم.

بالاخره مرگخوار پذیرفت و با ساحره در تاریکی شب راه افتادند. هر چه به کافه ها نزدیک تر میشدند نگرانی در دل آن ها موج میزد. هر دو پا به پای هم ، در انتظار اتفاقی ناگوار راه می رفتند. بالاخره به در یکی از کافه ها رسیدند. مردم در آن کافه از شادی جیغ و داد می زدند.

آنتونین به هرمیون نگاه کرد. در چشمانش اضطراب و نگرانی موج میزد ، اما با لبخند هرمیون دلش قرص شد. وارد کافه شدند. به محض ورودشان ، ساحره ای جیغ زد و توجه بقیه به این دو تازه وارد جلب شد.

هرمیون گیج شده بود. دست آنتونین را گرفت و محکم فشرد. در آن کافه دیگر از جشن و شادی و سرور خبری نبود ، همه به آن دو نگاه میکردند. اما نگاهشان جور دیگری بود ، توام با ترس ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven!


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: پاسخ به: روز عشق و عاشقی !
ارسال شده در: یکشنبه 5 شهریور 1391 22:52
نمایش جزئیات
آفلاین
اهم اهم. شبتون بخیر. نمیخواستم مزاحمتون بشم فقط دیدم نشستید و تنهاييد تعجب كردم.اخه الان همه مشغول عشقبازي هستن.فكر نميكردم كسي مصل من باشه.ِ»
مرگخوار من من کرد. هول شده بود. تا حالا با ساحره ای راحت حرف نزده بود. البته اینکه ساحره کلاه بر سر داشت و چهره اش به خوبی مشخص نبود جای شکرش باقی بود و به او اعتماد به نفس میداد ولی همین صدای زنانه نیز در دل مرگخوار شور و هیجان ایجاد کرده بود.
مرگخوار بعد از چند ثانیه که خودش را جمع کرد پاسخ داد:
«"درسته. منم مثل توام!"»
ساحره چند متر آنطرفتر روی لبه سنگی دریاچه نشست و چند سنگریزه برداشت و به درون دریاچه انداخت و گفت:
«چرا؟»
مرگخوار من من كرد و سرش رو پايين انداخت:
«چون ... چون ... ترسناكم.شبيه مرگ.!»
ساحره كه گيج شده بود پرسيد:
«مرگ؟ یعنی ظاهرت خشنه؟ بخاطر همین زنا ازت میترسن؟»
مرگخوار سري تكان داد و گفت:
«درسته»
ساحره نيز سرش رو پايين انداخت و ادامه داد:
«جالبه. مشکل من دقیقا برعکسه. شوهر من اینقدر لوس و خندونه که ازش خسته شدم. هووووم راستي اسمت چيه؟»

مرگخوار سرش را بلند و با صداي زيري گفت:
«آنتونین دالاهوف!»
ساحره لبخندي زد و گفت:
«چه جالب من و تو یه روزی توی سازمان اسرار جنگیدیم درسته؟! من هرمیون گرنجرم»

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.
پاسخ به: روز عشق و عاشقی !
ارسال شده در: یکشنبه 5 شهریور 1391 22:27
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

شب بود. مه بود. همه جا به جز کافه ها غرق تاریکی بود. کافه ها اما پر از نور و سرور و شادی بود. تضاد عجیبی بود. در میان سیاهی و تاریکی محض؛ ... نورهای منتشر شده از کافه ها مثل چراغ در شب میتابیدند. مردی سیاه پوش و بلند قامت روی لبه سنگی دریاچه هاگزمید نشسته بود و سنگریزه ها را با بیخیالی به درون دریاچه می انداخت.

طبق معمول تعطیلات شروع شده بود و جادوگران بهمراه معشوقه هایشان به هاگزمید آمده بودند تا تفریح کنند. همه مشغول تفریح و خوشگذرانی بودند به جز عده ای قلیل. عده ای قلیل که اکثرشان مرگخوار بودند. یکی از مرگخواران همین مردی بود که با ردا و کلاه سیاه جادوگری تنها رو به دریاچه نشسته بود.

او خیلی ناراحت بود چون حتی بعضی از دوستان مرگخوار خودش نیز موفق شده بودند شریکی برای این روزها پیدا کنند. به عنوان مثال همین ایوان روزیه که شبیه اسکلت بود. حداقل او دختری شبیه عروس مرده را برای خود دست و پا کرده بود و بقول دوستانش مخ زده بود ولی مرگخوار قصه ما حتی عروس مرده ای را هم نتوانسته بود پیدا کند.

دلیل داشت. حتی عروس مرده نیز از او میترسید. او شبیه مرگ بود. ظاهرش بسیار ترسناک بود. بعید بود حتی عروس مرده دوست داشته باشد دوباره بمیرد و با مردی شبیه مرگ همراه شود. مرگخوار سیاه پوش در افکارش غوطه ور بود که از دور کلاه و شنلی سیاه و متحرک را دید که به سمتش می آمد. طبق عادت دستانش به درون جیبش رفت و چوبدستیش را سفت فشرد. منتظر بود تا در صورت هرگونه رفتار مشکوک بلافاصله چوبدستیش را بکشد و طلسم مرگ را زمزمه کند اما...

هر چه شخص سیاه پوش نزدیکتر میشد خیال مرگخوار راحت تر میشد. آن شخص اندام و هیکل درشتی نداشت و بیشتر شبیه ساحره ها بود. هر چه ترس مرگخوار کمتر میشد تعجبش بیشتر میشد. شخص تازه وارد آمد و آمد تا به نزدیکی مرگخوار رسید و با صدای زنانه شروع به صحبت کرد: ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: روز عشق و عاشقی !
ارسال شده در: پنجشنبه 29 دی 1390 22:46
نمایش جزئیات
آفلاین
غــــیـــــــــــــــژ!

در پشت سر مری که به تازگی وارد اتاق شده بود بسته میشه و با صدای لطیفش مری رو بدرقه میکنه.

- این درم باید درستش کنی، از این صدا خوشم نمیاد.

بلا لبخند معصومانه ای میزنه و میگه: مای کویین، شما هرچی بخواین با جون و دل انجام میدم.

و از کنار مری رد میشه و بلافاصله حالت چهره ش از لبخند زده به اخم کرده تغییر میکنه و به سمت در میره. وردی میگه و روغنی از نوک چوبدستی بیرون میریزه و یه راست لای لولای در فرود میاد.

- خب کویین، من پیش مای لرد میرم تا ببینم برای شما سورپرایزی در نظر گرفتن تا من انجام بدم یا نه.

مری با اشتیاق مژه هاشو سریع تکون تکون میده و بلا بعد از بیرون ریختن مقداری محتوی سبز نامرئی از تو دهنش درو پشت سرش میبنده. در طی حرکت کاملا ژانگولری سریع تغییر چهره میده و دوباره به سمت در میره.

تو اتاق:

- یه نگا به ما بکن ...

مری برمیگرده و بلافاصله مشت محکمی تو صورتش فرود میاد و صاف پخش زمین میشه. در آخرین لحظات قبل از بیهوشی، بلا از پشت نقاب سیاهش گفت:

- الان تو میشی بلا، منم میشم تو. خیالم از بابت بلای واقعی راحته چون الان تو کمد کردمش و داره خواب آرومی میبینه.

همون موقع شدت ضربه توان مریو صفر میکنه و چشماش بسته میشه و کلا بیهوش میشه.

بلا بلافاصله نقابشو برداشت و گفت: نباید خودمو لو میدادم. اگه نقشه م نگیره و لرد بفهمه که جای خودمو با مری عوض کردم بدبختم میکنه. پس بهتره فکر کنه بلا هم قربانی این ماجراس.

دستشو تو جیبش میکنه و شیشه ی کوچیکی رو از توش بیرون میاره و جلو چشماش نگه میداره. وقتش بود که جاشو با مری عوض کنه. البته حواسش بود که نباید طلسم فرمانو فراموش کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: روز عشق و عاشقی !
ارسال شده در: پنجشنبه 29 دی 1390 15:46
نمایش جزئیات
آفلاین
مری در حالی که با بی خیالی به بلیز نگاه می کرد گفت: خب تا شما اونا رو درمان کنید منو ولدی هم می ریم کافی شاپ!
بلیز با درماندگی سرش را تکان داد و به کمک لینی رفت تا سر دیگر دو برانکارد را بگیرد.

چند صد متر اونور تر - کافی شاپ عمو اصیل

لرد: مای پرنسس اتفاقی افتاده؟
مری در حالی که از شدت فشار های روحی روانی سرخ شده بود گفت: آه ولدی عزیزم خواهشمندم که به مرگخواران جادوگرتون ادب و تربیت یاد بدید. من نمی تونم این بی ادبی هارو تحمل کنم.
لرد در حالی که مشتش را روی میز می کوبید گفت: حتما پرنسسم. می گم این بلیزو بدن بخش بهداشت بلکه یکم ادب شه.
مری: خب ولدی عزیز تا تو یه غذایی سفارش می دی من مریم مرلینگاه و برمی گردم.
لرد: سی یو لیتر هانی!


عمارت ریدل- خوابگاه بانوان مرگخوار
لینی در حالی با یک دست باند های لونا را از دور سرش باز می کرد و با دست دیگرش همان باند را دور سر آماندا که توسط کروشیوی بلاتریکس ضربه دیده بود می پیچاند، به رز گفت: نقشمون نگرفت. ارباب بد جوری به مری دل بسته. مدارک ساختگیه و باور نمی کنه. حتی اگه مری واقعا اون کارا رو کرده بود باور نمی کرد.
رز: اینو بی خیال، دستمال داری؟
- واسه کی می خوای؟
- واسه بلاتریکس.
- کار بلا از دسمال گذشته....اون باید بره آسایشگاه سنت مانگو!

آن طرف تر در خوابگاه
بلاتریکس در حالی که زجه می زد در خوابگاه می دوید و به تک تک افراد اطرافش کروشیو می زد.
- مای لرد دلمو سوزوندی. مای لرد با من نموندی...


شب – سر میز شام

مرگخواران به دهان مری چشم دوخته بودند که با گفتن " بفرمایید بخورید" زندگی تازه ای به آن ها ببخشد که ناگهان لرد از پچ پچ با مری دست برداشت و گفت: بلاتریکس کجاست؟
لینی با خوش حالی به ته میز اشاره کرد.
بلا خود را از روی بالا کشید و به لرد چشم دوخت و با اشتیاق گفت: بله سرورم؟
لرد: بلاتریکس ازت می خوام بعد از شام یه سر به اتاق ملکه ی آیندت بزنی و تمیزش کنی؟ فهمیدی؟
لبخند از روی لبان بلاتریکس محو شد. از زیر میز کروشیویی به رز زد. از روی صندلیش بلند شد و گریه کنان به سمت در تالار دوید.
مری: وا ولدی این چش شد؟
لرد با لبخندی گفت: احتمالا رفت که لباس کارشو بپوشه. خب مرگخوارای من. کویینتون فرمودن شروع کنید.

خوابگاه بانوان – گوشه سمت چپ
بلاتریکس به گل های لردم بشو یی که کاشته بود آب داد. بر روی چهار پایه ایستاد. طنابی را دور گردنش بست. به عکس لرد محبوبش نگاهی انداخت و لبخندی زد. نفس عمیقی کشید و ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آماندا بروکل هرست در 1390/10/29 15:51:47
Re: روز عشق و عاشقی !
ارسال شده در: جمعه 6 آبان 1390 15:03
نمایش جزئیات
آفلاین
یاهو



- به به ، چه روز خوبی!
- هووم ، آره ولدی! هوا خیلی خوبه.
- مای لاو، پایه ای بریم بیرون یه دور بزنیم؟!
- بریم عزیزم!
-
-
لرد و ملکه اش پا شدن و در جلوی انظار عموم به سمت درب خروجی به راه افتادن.(عموم=بلا، رز ، لینی ، بلیز ، ریگولوس و دیگر دوستان)
ولی با شنیدن صدای ایوان متوقف شدن.
ایوان: هی می گم لردی کجا؟!
لینی: هی کویین کجا کجا؟
لرد: میریم دور بزنیم به خدا!
مری: میریم دور بزنیم به خدا!
لرد و ملکه مری با گفتن این جمله از تالار خارج شدن و به حیات خانه ی ریدل به راه افتادند!


.:. در حیاط ، هوای خوب ، زندگی زیباست!.:.

لرد و ملکه ی زیبایش همینطور راه می رفتن و راجع به ایده ی جدید مربیگری ساحرانِ مری بحث می کردن.
لرد: مری عزیزم! پیشنهاد میدم از آغاز این ماه کلاسای آموزشی رو شروع کنی تا یارانِ من بفهمند که علاوه بر زیبایی پرقدرت و اصیلی!
مری: برو باب!من قراره اینجا سروری کنم نه اینکه یا این هیکل و قیافه ی جذابم به چندنفر چیزی جز عشوه و ناز آموزش بدم، تو کارهای خودم مثل تسترال(استعاره از خر!) مونده بودم تا تو مثل یه شاهزاده ی سیاه رویاهام منو نجات دادی!!
همینطور به صحبت ادامه می دادن و راه می رفتن....
ناگهان لرد ایستاد.



- ارباب !
- چيه بليز ؟!
- یه مشکلی پیش اومده، دو تا از اعضای ما در حال بررسی بیوگرافی شخصی به این حال دراومدن !
در همين موقع لینی در حالي كه دو تا برانكارد كه مورفین و لونا به طور كاملا گچ گرفته !! روش قرار داشتند رو هول مي داده وارد قصر مي شه !!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!