مرگخوارا بواسطه خواب لرد ولدمورت ماموریت پیدا کردن که غاری در اعماق آب ها رو پیدا و کشف کنن که چه سری توشه که ارباب تا دم در غار میاد و بعد از خواب میپره! مرگخوارا دو تا غار پیدا میکنن که با مشخصات غاری که لرد دیده شباهت داره، گینه ی نو و قطب شمال. مرگخوارا اول به غار گینه ی نو میرن و اونجا جعبه ای رو پیدا میکنن که یادداشت روش نوشته کلید جعبه تو قطب شماله. بنابراین به سمت قطب شمال آپارات میکنن.
لرد از این همه برف سفید که تو قطب شماله خوشش نمیاد و از مرگخوارا میخواد دو گروه شن. عده ای برف سیاه اختراع کنن و بقیه هم برای پیدا کردن کلید به دنبال غار برن.
===================
مرگخوارا با این فکر و خیال که الان که لرد چشماشو بسته، از عالم دنیا کنده شده و متوجه پچ پجای اونا نمیشه، کمی ازش فاصله میگیرن و حلقه زنان مشغول تصمیم گیری میشن.
آنتونین آه کشان روی زمین میشینه و میگه:
- آخه کی میتونه برف سیاه پیدا کنه؟ با این حساب بهتره من جزء گروه یافتن کلید باشم.

بلا که انگار اصلا حرفای آنتونینو نشنیده، رو به بقیه میگه: من، سوروس، نارسیس و آیلین با هم میریم دنبال کلید، آنتونین، رز، دافنه و لینی هم میرین سراغ کشف برف سیاه!
و قبل از اینکه ناله ی گروه دوم بلند شه، بلا اول نگاهی به دافنه و بعد از اون به لینی میندازه و میگه:
- کجاست اون هوش ریونی که مدام ازش حرف میزنین؟

رز اعتراض کنان میگه: منکه ریونی نیستم.

آیلین کوله بار حرکت به عمق دریاها و یافتن غارو روی دوشش میندازه و درحالیکه دستاشو رو شونه های رز میزنه میگه:
- فرض ما اینه که از بس با ریونیا گشتی باهوش شدی.

و به سه نفر دیگه میپیونده و دقایقی بعد، 4نقطه ی سیاه رنگ که متعلق به مرگخواران گروه اول بود، در آن همه سفیدی مطلق گم میشن تا خودشونو به اقیانوس برسونن.
صدای فریاد لرد، گروه دوم که هنوز سرجاشون وایساده بودن رو به خودشون میاره و موجبات ناپدید شدن اونارو هم فراهم میکنه.
یک جایی - نزد گروه دوم:
- به نظرتون وقتی برف سیاهو اختراع کنیم، به نام کدوممون تو تاریخ ثبت میشه؟

لینی شونه هاشو بالا میندازه و جواب میده: یحتمل لرد سیاه!
رز که از ذوق و شوق ثبت شدن نامش تو تاریخ، مدام بالا و پایین میپرید و در پی اختراع این ورد تلاشای زیاد کرده بود، با شنیدن این حرف یهو منجمد میشه. اما بعد آروم سرجاش میشینه و میگه:
- خب ... اینم خوبه! چه افتخاری بزرگ تر از افزودن به افتخارات لرد؟

و رز توی دلش با خودش میگه که چه خوب میشد اگه این جمله به گوش ارباب میرسید و وفاداری اون بیشتر از قبل پیش اربابش ثابت میشد.
دافنه که تمام مدت گفتگوها و غرغرا و وردای عجیب سه نفر دیگه، سکوت پیشه کرده بود، لبخندی میزنه و میگه:
- چطوره به جای اختراع برف سیاه جادویی، برف جادویی سیاه بوجود بیاریم؟

آنتونین و رز که اصلا متوجه منظور دافنه نشدن، با سردرگمی نگاهی بین هم رد و بدل میکنن. اما لینی که با الفاظ دافنه به دلیل هم گروهی بودن، بیشتر از بقیه آشنائه سریعا میگه:
- یعنی برف سفید تولید کنیم، اما با سیاه رنگ آمیزیش کنیم؟
- مگه نقاشیه؟

دافنه بدون توجه به اظهار نظر آنتونین در جواب لینی میگه: ابسلوتلی!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج






(با نگاهی به دور و بر) راستی ارباب... مادرتون فراموش نکردن که اسم من باید بالای لیست باشه اونم برای همیشه؟ :zogh: 



بقیه تون میرین دنبال غار ارباب...
در آمده و از تدبیر و درایت اربابشان انگشت به دهان ماندند!
در میان.





