جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

22 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
22 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

وزارتخانه سحر و جادو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: شنبه 7 دی 1392 15:58
نمایش جزئیات
آفلاین
در آزکابان

همه متحدین گانت در گوشه و کنار سرسرای تمام سنگی قلعه آزکابان آرام گرفته بودند. عده ای خمیازه می کشیدند و عده ای نیمه بیدار در افکار عمیق شان شناور بودند. آهنگ تایتانیک نیز جهت پر کردن عریضه پخش شد تا ملت در افکارشان غرق شوند...

«پیســــــت ! »

«هوم؟ چیه دوماد ! بژار دو دیقه فکر کنم خب. ژنده که بودی خیرت به ما نرسید ماگل مشنگ ! دو دیقه بذار فکر کنم دارم نقشه میکشم خب تام ! اه...»

تام: «ابله ! نقشه نمیخواد. یکی از مهره های اصلی دشمن دست ماست. پاشو ببریمش سالن اعدام یه چهار تا دمنتور هم وردار بیار با تهدید ازش آمار و اعتراف میگیریم دیگه ! فکر نمیخواد که. »

مورف: «نه تو واقعا مشه اینکه از تو قبر بیرون اومدیا تام؟ چند شاله مُردی تو ؟! بابا ژون، داماد عزیز ! نذار جلوی آبژی مروپ اینقدر تحقیرت کنم. بگمن با این چیژا به حرف نمیاد ! حالا کجاشت الان؟ »

تام: «انداختمش انفرادی ! البته برای زنده موندنش یه سیب زمینی خام با قاشق براش انداختم...»

مورف: « سیب زمینی با قاشق میخواد شیکار آخه ؟ پاشو خاک بر سرمان شد. تا الان کم کم دویشت کیلومتری کنده کاری کرده با اون قاشق ! وااای ! بدبخت مون کردی تام...پاشو بریم...»

تام با جسمی که شبیه خیار بود به سر مورفین زد و او را سرجایش نشاند و گفت:

«بشین باو ! قاشق پلاستیکی دادم بهش...»

مورفین: «اوه ! اه ! اژ دست تو تام ! هر چی ژدم به رگ آب شد رفت...من میرم یه شر اتاق فکر..خودساژی کنم...»

مورفین به سمت مرلینگاه به راه افتاد و با رمز یا مرلین وارد شد و به محض ورود جماعتی از دوستانش که از گونه حشرات بودند به احترامش در مرلینگاه بلند شدند...

«نه نه...بلند نشید..خواهش میکنم بشینید...منم...مورفین..»

و درب مرلینگاه را محکم پشت سرش بست و موجب بیداری تنی چند از یارانش گشت.

آنتونین: «تام ! من گشنمه ! »
ارگ کثیف: «تام ! من باید برم حمام ! »
مروپ: «تام ! همسرم ! بیا ابراز احساسات ! »
سالازار: « تام ! همین الان باید ازدواج کنیَیمَه ! »

تام با عصبانیت استخوان شماره هفتش را به سمت جماعت پرتاب کرد و با داد و بیداد گفت:

«همینه که هست ! میخواین بخواین میخواین نخواین ! این دریای سیاه، این آزکابان ضد طلسمه ! کار نمیکنه ! من مگه نوکر باباتونم روزی سه دفعه تا خشکی شنا کنم برم غذا بدزدم براتون ! درسته من مُردم ! ولی دیگه دلیل نمیشه اینقدر آزارم بدین ! الان هم فقط همین یه دونه خیار مونده ! اونایی که گشنه شونه بیان جلو نفری یه گاز کوچیک بهشون بدم...»

و به خیار کوچکی اشاره کرد که در کف دست استخوانش اش قرار داشت...

«تام ! حالا پوست بکنش ! ایشالله که داخلش موز باشه همه نیرو بگیریم ! »

همهمه و سر و صدای جمعیت با باز شدن درب مرلینگاه و انعکاس نور خیره کننده ای خوابید. از آنجای مرلین نور می تابید ! مورفین در آستانه مرلینگاه به سمت یارانش قدم بر می داشت...

«ای یاران من ! ای چیز دوستان ! ای غیور پروران چیز دوست من ! من فکر کردم کلی در اتاق فکر ! از همین لحژه اعلام میکنم که بگمن رو داخل ماهیتابه نمینداژیم. گروگان ما باقی میمونه و ما هم اکنون به وژارت حمله میکنیم...کاملا غافل گیرانه.....از هیچی نترشید...این 200 کیلومتر دریای شیاه رو که شنا کنید میرسید به خشکی ! اونجا خر مرلین به داد شما خواهد رسید...با چیز تامین تان خواهد کرد و شمارو به وژارتخونه نزدیک میکنه...پیش به سوی آمبریژ ! »

ملت: «»

پس از چند ثانیه مکث، مورفین با ناچاری چند تا سوت زد، دمنتورها را احضار کرد و همانند فنگ و ریپر و فک فامیل هایشان به سمت ملت حمله ور شدند و آنها را تا لب دریا دنبال کردند و ملت ناچاراً دل به دریای سیاه زدند...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وزارتخانه سحر و جادو:

«اوه ! برو کنار دیگه ! وزیر اومدن ! برو...»

«راهو باز کنید...من وزیر هستم..آبجی راهو وا کن...من مادر این فرد هستم...راهو وا کن...»

ملت با پوزخند راه را برای آمبریج و هلگا باز کردند که سعی داشتند در میان جمعیت تجمع کرده داخل راهروی ورودی وزارت نفوذ کنند و سر در بیاورند که چه شده. به محض کنار زدن ملت با خری زخمی و خون آلود مواجه شدند که بر کف زمین نفس نفس می زد و در دهانش مقادیر زیادی بسته های رنگارنگ چیز رویت میشد.

آمبریج: «اهم... تصحیح میکنم..من مادرش نیستم...عمه اش هستم... »

هلگا: «یکی توضیح بده این خر چرا لت و پار شده؟ »

«قربان ! گفته میشه این خر برای دشمن چیز حمل میکرده. توی دهنش هست. مشخصه. به نظر میاد به نزدیکی دریای سیاه میرفته که نگهبانان گرفتنش دم در...»

آمبریج دوباره به فکر پر زوری فرو رفت تا بلکه بتواند استراتژی مورفین را بخواند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/10/7 16:47:59
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/10/7 16:51:31
No Country for Old Men


پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: جمعه 6 دی 1392 18:53
نمایش جزئیات
آفلاین
همه ی اعضای ستاد مقاومت مردمی موسوم به ارتش آزکابان آپارات کردند به هاگزمید و آنتونین هم راهنمایی شان کرد به مغازه ی اجناس چینی که هری از آنجا برایش منوی مدیریت خریده بود.

ملت تابستانی ریختند توی مغازه و مورف پرید یخه ی صاب مغازه را گرفت و منو را هم جلوی چشمش که : ژودی بگو این لامشب چجوری کار می کنه؟!

صاحب مغازه که دست بر قضا بابای چوچانگ بود ترسید و گفت چشم و منو را گرفت و شروع کرد به توضیح دادن:

- این دکمه رو که زد منو باز شد.

مورفین آن دکمه را زد و منو باز شد.

- بعد این دکمه رو زد و بلاک ایجاد شد.
- آخژون بلاک!... ژدم!... الان دلو بلاک شد؟drool:
- نخیر قربان! بلاک ایجاد شد!
- یعنی دلو بلاک نشد؟!
- دلو چی بود قربان؟! من نشناخت! من زبان شما را خوب بلد نبود. شما کی بود؟! از جان من چی خواست؟! خواهش کرد از مغازه ی من رفت بیرون! من پناهنده ی غیرقانونی بود. اگر دولت فهمید که من قاچاقی وارد شد، اقتصاد چین نابود شد!

آنتونین هم پرید و کنار مورفین یخه ی بابای چو چانگ را گرفت: مرتیکه جاپونی! هیچ می دونی من کیم؟! مامور مخصوص وزیر بزرگ؛ آنتونین دالاهوف! احترام بگذار! یا بگو چجوری میشه دلو رو بلاک کرد یا همینجا دولت تشکیل جلسه میده و بعد از مصادره اموال، دیپورتت می کنه پیش جومونگ!

بابای چوچانگ ملتمسانه توضیح داد: اگه منظور شما این بود که چطور با این منو یک کاربر رو بلاک کرد در اشتباه بود. این منویی که شما داشت جزو اجناس رده سوم چینی بود که فقط به درد ایجاد بلاک اخبار خورد و هیچ کار دیگری نکرد!

همان لحظه - وزارت سحر و جادو

آمبریج نشست روی صندلی: اوخ!
آمبریج پاشد و عامل اوخ! را از روی صندلی برداشت: منوی من؟! این که اینجاست! پس اونی که لینی می گفت دست مورفینه چیه؟
و بعد از اندکی تامل یادش آمد که: آهااااان! منوی کهنه ی اخبارو برده مفنگی! خیالم راحت شد!

هاگزمید

لودو با لباس زنانه در هاگزمید برای خودش می چرخید و خودش هم نمی دانست دنبال چیست که یکهو دید در یک مغازه ی اجناس چینی باز شد و مورفین آمد بیرون. چشمهای لودو کم کم گرد شده و لبخندی شیطانی بر لبش نشست و چاقوی ضامن دارش را درآورده و آرام آرام بر سرعت قدم هایش اضافه کرد تا حالت دویدن به خود گرفت و فریاد کشید و 10 قدم مانده بود به مورفین برسد که دید لیوبی و شانگفی و کوانگ یو و مروپی و سالازار و تام و آنتونین و ارگ و ویلبرت و پامفری و رون و رز و چارلی و بیدل و یاکسلی و اریک و آسپ به دنبال مورفین ریختند تو کوچه!
لودو همانطور که فریاد می کشید 180 درجه مسیرش را تغییر داده و دو دستی دامنش را گرفت بالا و ده بدو!
ملت غیورپرور تابستانی هم نفری یک کیسه از جیبشان درآورده و دنبال بگمن افتادند تا بالاخره گرفتند و انداختنش توی گونی و همگی برگشتند آزکابان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1392/10/6 19:05:22

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: جمعه 6 دی 1392 13:58
نمایش جزئیات
آفلاین
بيدل زير لب گفت: پيرمرد خرفت فكر كرده درگير شدن با مرلين شوخيه.

سالازار چوب دستى اش را به حالت تهديد آميزى در دست چرخاند و پرسيد: چى گفتى؟

بيدل گفت: به جان خودم هيچى!

سالازار:خوبه!
========================================================

هاگزميد

لودو در خانه اى را زد و پرسيد: پادما اون جايى؟

پادما در رو باز كرد و جيغ زد و دوباره در رو بست.

لودو دوباره در زد و گفت:جون رونا در رو باز كن.

پادما در رو باز كرد و با ترس پرسيد : از جون من چى مى خواى؟

لودو با خجالت گفت: يه دست لباس اضافه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پادما پاتیل در 1392/10/6 14:41:33
ویرایش شده توسط پادما پاتیل در 1392/10/6 14:41:33

به ياد قديما
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: پنجشنبه 5 دی 1392 20:38
نمایش جزئیات
آفلاین
موقعیت ها جهت تنویر افکار عمومی چیزدوستان عزیز:

دلورس پس از کشف فقدان منوی خویش به مقصد نامعلومی آپارات کرده است.

لودو به صورت بی ناموسیِ مادرزاد در خیابان های هاگزمید سرگردان است.

لرد سیاه ترجیح می دهد در مسایل مادر مکرمه دخالت ننموده، منتظر بماند تا ماجرا خاتمه یابد. وی می داند در این موقعیت، مشکلی برای مادر جان پیش نخواهد آمد و اصولا بیچاره کسانی که با بانو مروپی درافتاده اند. ایشان امیدوار است در پایان این ماجرا مادر گرانقدر، به اندازه ی ذخیره ی کل زمستان تابستان و حومه برای نجینی، کودتاچی مرده فراهم نماید.

وزیر مورفین و آزادیخواهان چیزدوست در زندان آزکابان به عیش و نوش و نقشه کشی جهت سرنگونی کودتاگران مشغولند.

بانو هلگا همچنان درحال تمرین نظامی کورممد، نورممد، جاسم و سایر سیاهی لشکران کودتاست. در این حین، شخصا به تمرین انواع و اقسام عشوات (عشوه ها!) جهت همسر اکتسابی محتمل، مشغول می باشد.

سالازار اسلیترین به گمان همدستی مروپ و مورفین با مرلین، به آسمان و مقر حکومتی جادوگر اعظم آپارات نموده است! (راست و دروغ این یکی، پای راویش!)

و اینک دنبالۀ ماجرا:

========================
لینی در حالیکه دچار وجدان درد شدید شده و از خیانتش به مورفین شرمنده س، به سازمان ساحرگان پناه برده و دونه دونه موهاش رو می کشه تو دهنش، هرکدوم رو چار تا گاز می زنه و بعد از ریشه می کنه و میندازه دور. یه کپه مو کنار دستش روی میز جمع شده و کم کم قسمتی از سرش به سر لرد سیاه شباهت پیدا می کنه. همینطور که داره به آگهی استخدام ساحره های آنتن و ویتامین زل می زنه و کاریکاتورها و جوک هایی که ساحره های رهگذر روی آگهی نوشتن و اون رو به بووووووووووق کشیدن، می خونه، صدای پاقی رو می شنوه و یه جسم صورتی می افته روش!

- آخ آخ! تو دیه کی هستی؟

جسم صورتی: خوب جایی فرود اومدم خائن! حالا که رو کمرت نشستم نمی تونی فرار کنی. راستشو بگو! اعتراف کن!

لینی: آخه چیو اعتراف کنم بانو دلورس؟

دلورس: همونی که می خواستی اون وقتی که درگیری ذهنی داشتم اعتراف کنی رو اعترفا کن! زود باش بگو چرا منوی منو دزدیدی؟ پسش بده! زود!

لینی متوجه میشه که دلورس کلا تو سود تفاوت به سر می بره و سعی می کنه اونو به ضرر تفاوت رهنمون بشه: آخه من برش نداشتم که! مورفین برش داشته بود و منم برده بود پیش خودش که براش کار بندازمش. منم گفتم بلد نیستم!

دلورس به صورت کاملا عصبی جیغ جیغ می زنه: می خوای همون بلایی که سر کله زخمی آوردم، سر تو هم بیارم؟ تو نباید دروغ بگی!

لینی کلی قسم می خوره ولی دلورس باور نمی کنه تا وقتی که لینی به برق سر لرد سیاه قسم می خوره و دیگه جای حرف واسه دولو باقی نمی مونه! حالا نکته ی متهم کننده ی جدیدی به ذهن دولو می رسه:

- تو رفتی پیش مورفین؟ یعنی تو می دونستی مورفیت کجاست و به من نگفتی؟ تو یه خائنی! همین الان می فرستمت آزکابان تا زندانی شی!

لینی: ولی بانو!!! آزکابان مقر وزیر و افرادشه! اگه منو بفرستی آزکابان باید به دار و دسته شون بپیوندم وگرنه منو می کشن!

دولورس متوجه میشه لینی حق داره و البته دیگه جایی برای مجازات دشمنانش نداره و حتی اگه دستگیرشون کنه نمی تونه بندازتشون زندون! درنتیجه این فکر رو که برای نیمکره های راست و چپش ثقیله رو از مغزش بیرون می کنه و سعی می کنه فعلا به منوی نازنینش فکر کنه...

آزکابان

دیوانه سازها هنوز دارن چیز می زنن به بدن و لحظه به لحظه گرم تر میشن. آزادیخواهان سرگرم کشف راهی برای نفوذ به وزارتخونه و دستگیری کودتاچیان هستن ولی به نتیجه ای نمی رسن چون مورفین و مروپی که هنوز سرشون به منو گرمه و آنتونین داره برای بیدل وصف مبارزات شجاعانه ای که با محفلی ها داشته رو میگه و به طور غیرعمد از این که بارها دستگیر و کشته شده (!) حرفی به میون نمیاره. البته مدام هم تکرار می کنه که ابدا قصدش این نیست که بیدل افسانه ای در وصف اون بنویسه و فقط قصدش شفاف سازی و رعایت امانت در تاریخه!

کم کم داره به سمت ادعای نجات دادن لرد سیاه توسط خودش اونم وقتی ایشون با وضع فجیعی در مرلینگاه تالار اسرار گیر کرده بودن، پش میره که تخیل بیدل بیش از اندازه فعال میشه و به دلیل استنشاق ناگهانی بوی مرلینگاه مذکور، ترجیح میده پنجره رو باز کنه به هوای یه هوای تازه تر! و ناگهان علائمی رو توی آسمون می بینه. علائمی که نشون دهنده ی درگیری آسمانی بین مرلین کبیر (برق خشمشو می شناسم من!) و یه موجود با نور سبز هست و کمی بعد، پیرمرد فرتوتی با ردای مجلل سبز از آسمون پرت میشه توی باغچه ای که زیر پنجره ی زندان آزکابان هست. از جاش بلند میشه و رداش رو می تکونه و با خونسردی میگه:

- این پیرمردیه چقده خشن بودیه! خو یه کلوم می گفتیه از نوه های من خبری نداریه! کتک کاری چرا می کنیه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بیدل آوازه خوان در 1392/10/5 20:43:49
هه!
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: پنجشنبه 5 دی 1392 19:17
نمایش جزئیات
آفلاین
لودو در حالی که با غرور خاصی دست هاش رو به کمرش زده بود و به افق خیره شده بود. درست وسط میدون هاگزمید ظاهر شد.

ساحره ها:
لودو: :
( لودو با خودش: عجب افتابی افتاده تو چشمام، نمیتونم ببینم این ساحره ها چند از چندن، عجب آفتابی افتاده تو چشمام؟! مگه من عینک آفتابی نزده بودم؟!)
ساحره ها:

لودو یه نگاهی به سر تا پاش میکنه میبینه لخت مادر زاد وسط میدون هاگزمید وایساده:

لودو: آخرش این آپارات کوفتی رو من درست یاد نگرفتم.

یه نگاهی به دور و اطراف میندازه و توی کافه سه دسته جارو هوکی رو میبینه که کنار یه ساحره نشسته و دارن دل میدن و قلوه میگیرن.

چند دقیقه بعد کافه سه دسته جارو

هوکی: مرد، اینجوری که تو لخت روبروی من وایسادی یه جورایی تهدید آمیزه ..
لودو: تو یه جن خونگی هستی، چطور ممکنه من به تو نظری داشته باشم ...
هوکی: مرد یه جورایی به من برخورد.
لودو: :vay: من به کمکت احتیاج دارم.
هوکی: مرد فکر نکنم از دست من کاری ساخته باشه.
لودو: میتونی یه چند گالیون به من بدی؟!
هوکی: مرد من سواد درست حسابی ندارم، نمیفهمم چی میگی؟!
لودو: پس تا الان چجوری جواب منو میدادی؟!
هوکی: فقط لبخونی میکردم ...
لودو: آخه بی انصاف لب خونی چه ربطی به بی سوادی داره؟! :vay:
هوکی: مرد لبات خیلی ناخوانا شده ، فقط با توجه به این شرایط به نظرت بهتر نیست آپارات کنی یه جای دیگه به جای اینکه لخت جلوی من وایسی؟! شاید یه جایی که لباسم داشته باشه ...
لودو: آخه میدونی؟! اون لباسا یه جورایی حکم ضامن رو داشتن، الان که دیگه لباسی نیست که جا بمونه ممکنه اندامای حیاتی ترم رو جا بذارم ...
هوکی: مرد نگو که قبلا تجربه اشو داشتی ...
لودو:
ساحره کنار هوکی: بهتر نیست بحثمون رو در مورد اندویدوآلیسم در جامعه بورژواری جادوگران رو توی اتاقای خالی بالا ادامه بدیم؟!
هوکی: من که موافقم، خداحافظ لودو ...
لودو:

....

همان زمان در آزکابان

آنتونیون مشغول دستمال کشی ...
مورفین: یه فکر عالی به سرم زد؟!
بقیه: بگو بگو ...
مورفین: اقا جان مگه آنتونیون قبلا مدیر نبوده؟!
بقیه:چرا
مورفین: خب دیگه ...
بقیه: خب دیگه که چی؟!
مورفین:
بقیه: چرا نمیگی چی شده پس؟!
مورفین: خوب میتونیم طرز کار منوی مدیریت رو از آنتونیون بپرسیم.
آنتونیون: راستش رفیق من زیاد به کار با منو وارد نیستم، بیشتر همین تخصصم توی استفاده از دستمال و اینهاست ...
مورفین:
آنتونیون: البته یادمه عله چون نمیخواست زیاد هزینه کنه، منوی منو از یه مغازه اجناس چینی از توی هاگزمید خرید، فکر میکنم اون طرز کار با این منو ها رو بلد باشه.
مورفین: پس چرا معطلید؟! همه میریم هاگزمید ...




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آیینه خود بین
-------------------------------------
[url=http://www.jadoogaran.org/edituser.php]انجام اصلا�
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: پنجشنبه 5 دی 1392 16:29
نمایش جزئیات
آفلاین
- ایوان؟

- بله سرورم؟

- یه بار دیگه تکرار کن چی گفتی!

- میشه لطفا بنده رو معاف بفرمایید سرورم؟

- ایوان؟ تا حالا به این نکته دقت کردی که همیشه تو حامل اخبار ناخوشایندی هستی که برای ما میاد؟

- همینطوره ارباب

- حتما این رو هم میدونی که ما خیلی از شنیدن اخبار بد خوشمون نمیاد و معمولا خشمگین میشم ... موقع خشمگین شدن هم که کسی امنیت نداره.

- کاملا صحیحه ارباب

- پس چرا باز این مسئولیتو بر عهده میگیری؟ استخونات میخواره؟ یادت رفته وقتی خبر نابودی جانپیچ های ارباب توسط کله زخمی رو دادی با استخوان های لگنت شیپور جنگ ساختیم و توی نبرد هاگوارتز استفاده کردیم؟! یادت رفته وقتی خبر زنده موندن پاتر تو بچگیشو دادی ستون فقراتت رو درآوردیم دادیم رنگش کنن به عنوان عروسک مار-دختربچه دادیم به نجینی؟ فراموش کردی وقتی خبر دادی شامپوهات باعث ریزش دائمی مو میشه تک تک دنده هاتو گذاشتیم تو اسید؟ یادت رفته به خاطر اعلام خبر تحریم خانه ی ریدل تا یک هفته پیش از مهره هات به عنوان استوک کفش بازیکنای کوییدیچ مرگخوار استفاده میشد؟ ما به خاطر نداریم به خاطر رسوندن خبر هک شدن پیج ارباب توسط ارتش سایبری سفید چه بلایی سرت آوردیم ... تو همین الانشم 25 طعه استخون نسبت به یک اسکلت سالم کم داری ایوان! خودت بگو چه تنبیهی برات در نظر بگیریم؟

ایوان که میدید لرد آنقدر ها که فکرش را میکرده از خبر تحت تعقیب بودن مادرش خشمگین و مضطرب نشده و با خونسردی و آرامشی حتا بیشتر از حالت عادی به گفتن مونولوگ طول و درازی پرداخته، تیری در تاریکی ول داد و ضمن مظلوم نمایی گفت:

- ارباب ما بی تقصیریم حتا نویسنده های جدید هم دیواری کوتاه تر از ما نمیشناسن و ما رو سیبل میکنن میفرستن جلو! لطفا این بار رو گذشت کنید سرورم

لرد دستی زیر چانه اش کشید و چشمانش را با حالت عاقل اندر سفیهی به مردمک نداشته ی ایوان دوخت و پس اندکی سکوت گفت:

- باشه ایوان! میتونی بری.

ایوان دستی به پیشانیش کشید و عرقش را پاک کرد و ضمن تشکر تعظیم بلند بالایی کرد و به سمت خروجی رفت. خودش هم باورش نمیشد قسر در رفته بود.

- آوادا کداورا!

خوب ... نرفته بود!


_______________


در سویی دیگر از این ماجرای پر کاراکتر و شلوغ لودو در دفتر آمبریج در حال جدا کردن گربه ها از پر و پاچه اش بود! پس از موفقیت در این عملیات غیرممکن پیژامه راهراه پاره اش را در آورد و به گوشه ای پرت کرد و با پیراهن خونینش نیز برخوردی مشابه کرد. در پی این اقدام بیناموسانه گربه های مذکر مشغول هدایت گربه های مونث شدند که دچار شل شدگی موضعی گشته بودند
لودو که در چندین رول متوالی با لباس های پاره و درب و داغون رویت شده بود آبرویش را در خطر دید، ناسلامتی وزیر اسبق بود باب! همینجوری بی دلیل کت و شلوار مشکی رنگی پوشید و یک فقره عینک دودی نیز در آن هوای برفی بر صورتش زد تا خفنز و شیک و پرسی شود و سپس او نیز به مقصد نامعینی آپارات کرد ...


_______________


- خراب معرفتتم به مولا دائش، دمت گرم ... روح موح ... امید و اینا ... خواستی اراده کن واسط بالا بیاریم!

- بشه دیگه پاچه خواری نکن برو شر پشتت!

دیوانه ساز بسته ای حاوی چیز از مورفین دریافت کرد و سریعا به رفقای منتظرِ پای منقلش پیوست و مورفین نیز به بقیه اعضای خانواده اش ملحق شد؛ ستاد مقاومت در فضای گرم و مطبوع و لبالب از امید آزکابان میزگردی تشکیل داده بود و آنتونین دالاهوف با یک باکس دستمال اسکاور دور میز میچرخید و به کلیه حضار، علی الخصوص مورفین سرویس دهی میکرد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1392/10/5 17:42:33
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: پنجشنبه 5 دی 1392 13:02
نمایش جزئیات
آفلاین
همان موقع-خانه ی ریدل

- مطمئنی ایوان؟ واقعا میخوای اینکارو بکنی؟
بلاتریکس، مثل همیشه با حالتی خشک و خالی از هرگونه احساسات با طرف مقابلش حرف میزد.
- مجبورم بلاتریکس. اگه نگم و بعدش لرد بفهمه...
بلاتریکس دستش را بالا برد:
- باشه ایوان. برو تو.

در همین موقع نویسنده میفهمه اینجا جای جدی نویسی نیست!

تق! تق! تق!

- بیا تو ایوان!
در باز میشه و بلاتریکس در دهانه ی در ظاهر میشه.
لرد با تعجب میگه:
- عه؟ خودم شنیدم ایوان میخواست بیاد تو!
- سرورم. طبق معمول حدس همایونی شما درست است. امده ام اجازه ورود ایوان رو بگیرم.
لرد که بالاخره راز دانستن افراد پشت درش فاش شده بود گفت:
- بگو بیاد.
و بالاخره ایوان ظاهر میشه و با ترس و لرز و تب و غیره و ذالک میگه:
سرورم! مادرتون تحت تعقیبن و وارد یک مبارزه شدند. جونشون در خطره!
------------------------------------------------------------------------
بعد از مدتا پست خبری زدن، پست رول واقعا سخت میشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1392/10/5 13:19:17
شیفته یا تشنه؟

مسئله این است!
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: پنجشنبه 5 دی 1392 10:19
نمایش جزئیات
آفلاین
-این پست نمونه ای از یک پست شیش و هشت میباشد.

خلاصه ی خلاصه: یکی بود یکی نبود ... زیر هاگوارتز کبود ... مورفینی نشسته بود... آمبریج، بازی میکرد ... به کودتا هم فکر میکرد ... بعدش هلگا و لینی و سالازار و ویلبرت و لودو و هوکی داشتن یه کاری میکردن که یدفعه ...


آسمون قرمبه شد! یوها ها ها ها ... بووووووووووم ... سالازار که نیرنگ کرده بود گرخید! به آسمون نگریست و گفت الانه که سوکس بشم. سالازار اندیشید که حتما مرلین، مورفین و مروپ(که اسماشونم به هم میاد) رو برده پیش خودش تو بهشت و اونو همینجا یه لنگه در هوا رها کرده بنابراین تمام عزمشو جزم کرد! عصایش را که در درونش چوبدستی ای جاساز کرده بود را به کمرش بست... نفسی عمیق کشید... در دلش شعر پیرم و پیرم میلرزم رو مدام تکرار کرد ... و در یک لحظه کرد آن(چه) که باید میکرد را...


پادگـــــان آموزشـــی وزارتخـــــونه

_خب بچه های گروه خونی مثبت من... سیفید میفیدای گوگولی مگولی ... دخترهای ناز و شنگولم... پسرهای گل و بلبل و منگولم ... کی بده؟ ... لولو کیه؟

همه در حالی که رو زمین از شدت خستگی ولو شده بودن گفتن: موووورفین...

هلگا ادامه داد: ها باریکلا! خانم کیه؟ فرشته کیه؟ سرور کیه؟

همه در همون حالت ولوگیدگی: خاله آمبریج...


در همین حال ییهویی صدای ترقی اومد... سالازار از غیب ظاهر شد... چوبدستیشو به سمت هلگا گرفت و گفت... کیـــــــــــــــه! و بسمتش حمله ور شد که محافظ اول هلگا یعنی آپولی ماپولی با اشاره سر چوبدستی یک طلسم آوداکداورا به سالازار زد و اونم جا در جا ولوگید رو زمین...

همه: ماااااااااااااااااع! طلسم ممنوع؟

هلگا که دید ضایع س سریع اوضاع رو جمع و جور کرد و گفت: اهم اهم... نه نه بچه ها توجه کنید که در بعضی مواقع ما میتونیم برای جلوگیری از آسیب به خودمان یا اشخاص دیگر حتی از طلسم های ممنوعه نیز استفاده بکنیم! حال همه خفه بگیرید! استند بای! استراحت!



دور ... دور ... دورتر از دسترس:

مورفین که از این جوراب کشی های سیاه رو سرش کشیده بود و روش عکس ghost کشیده بود به آنتونین گفت خب دیگه آماده باش که روز موعود رسید به آرزوت رسیدی میخوایم چیریکی بزنیم تو دل وزارتخونه...

آنتونین: امممم ... اووووم ... مطمئنی مورفی؟ اونجا کلی محافظ و تجهیزات لجستیکی و دفاع هوایی و زمینی داره ها! کلی غول غارنشین الان دورشن... کلی اژدها بالاش در پروازن ... یه ده بیست هزارتا کاراگاه شیفتی مراقبن... مام ... اممم چندتاییم؟ یک و دو و سه و چهار و ... چهار و چهار و نیم تا! با این جنه اگه حساب بشه تازه چهار و نیم تا!

مورفین: خف بیمیر بزدل! اونموقع که میگفتی چیریکی بزنیم به دل دشمن پوست صاب بچه منو کنده بودی! من نمیدونم امشب باید بزنیم به دل دشمن ... اولین نفرم خودتی که میری جلو دومین نفرم این جنه س ... سومین نفرم تامب رایدر یعنی تام ریدله... چهارمی هم بانو مروپــــ.... که در این لحظه یک کیف زنانه محکم بر سر مورفین خورد... مورفین که قیلی ویلی میرفت ادامه داد... تصحیح میکنم چهارمین نفرم خودمم... پنجمی هم سر کار خانم بزرگوار بانو مروپ گانت مادر بزرگ ارباب بزرگوار ارباب لرد ولدمورت کبیر هستن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: چهارشنبه 4 دی 1392 21:34
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
بانو آمبریج کودتا کرده. مورفین تحت تحقیب قرار گرفته و فراریه. لینی و هلگا معاونین مورفین بهش خیانت میکنن و به دولت کودتایی آمبریج خدمت میکنن. از اون طرف مورفین در حال اتحاد با افراد مختلفه. در آخرین لحظه ای که در وزارت بود، منوی مدیریت آمبریج رو می دزده و با خودش به خانه گانت ها میبره. اونجا با مروپ و سالازار کبیر با منو ور میرن تا دولت کودتا رو منهدم کنن اما کار با منوی پیشرفته آمبریج رو بلد نیستن. مروپ به وزارتخانه میره و در میان شلوغی لینی رو میاره تا کار با منوی مدیریت رو بهشون باد بده اما لینی که در ابتدا ادعای طرفداری از مورفین رو داره، به محض رویارویی با منوی پیشرفته آمبریج با وحشت شدید اظهار بی اطلاعی میکنه و میگه که منو آپدیت شده و به وزارت برمیگیرده. سالازار خشمگین با الک به وزارت میره و لیست ترور تهیه کرده و نفر اولش هلگا هافلپاف، رئیس ارتش وزارته. برای همین منظور به وزارت میره. اونجا ویلبرت رو تصادفا می بینه که زندانی شده. از بند نجاتش میده و به سراغ هلگا میرن تا ترورش کنن. از اون طرف لودو چون کله قلابی مورفین رو برای آمبریج برد بار اول (کله غلام، خدمتکار مورفین بود که قبل از مرگش توسط لینی بهش معجون مرکب داده شد و به شکل مورفین در اومد و بدل مورفین شد)، برای انتقام در جستجوی مورفینه، به این در و اون در میزنه. لینی سعی داره به آمبریج اعترافی کنه اما آمبریج وقت نداره. سر انجام لودو سر از آزکابان در میاره و مورفین رو اونجا پیدا میکنه اما قبل از هر اقدام دیگه ای زخمی میشه و خون آلود به دفتر آمبریج پناه میاره...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لودو در حالیکه نفس های آخرش را میکشید، دست در جیب شلوار پاره اش کرد، عکس بانویی بلوند را در آورد، با تمام ایمان آنرا بوسید. عکس جی.کی.رولینگ، نقاش مصری قرن پنجم هجری بود ! ! عکس رولینگ جان گرفت، تنفس مصنوعی متقابلی به لودو داد و لودو نیز اندکی از حالت مرگ به حالت نیمه جان ریکاوری شد.

لودو: «وووااوو ! داشتیم می مردیم ها ! چی میگین بانو آمبریج ! چه حمله ای ! چه جسارتی ! دست نگه دارید. »

آمبریج به شکل انتحاری روی میزش وایمیسته و با خودش کلنجار میره. به زور اخگرهایی رنگارنگ که از نوک چوبدستیش خارج میشه، در تلاشه تا جوراب شلواری تمام فلزیش رو تا گردنش بالا بکشه. روح غلام مرحوم هم که اون دور و برا پرواز میکنه، جو شوخی شرستانی های نکرده اش در دنیا میگیره و جهت ابراز وجود و یادی از پیاز (پیوز) کردن، تنبان بانو رو روی کله اش میکشه !

آمبریج: «چرا... چرا نباید...نباید حمله کنم بگمن؟ موقعیت از این...از این بهتر؟ همشون یه جا جمع شدن بزنم تو دریا غرق کنم همشون رو دیگه..نهنگا گرسنه هستن ! پاشو بیا اینو از روی سرم بکش کنار ! »

لودو با هزاران زحمت دست گل غلام رو جمع میکنه و بانو به حالت تعادل میرسه. با نگاهی متفکر دوباره پشت میزش، روی صندلی وزارت فرود میاد...

لودو: «بانو ! من اونجا بودم. دیدم. پر از دمنتور بود. به فلاکت به اینجا برگشت. الان جی.کی جونم نبود مُرده بودم. شک نکنید تا الان تصور کردن من مُردم ! اما زرنگ بازی شون گل میکنه و میخوان شایعه کنن من زنده ام و گروگان اونها هستم. »

بانو آمبریج به فکر عمیق فرو میره. یکی دو دقیقه بعد دستش رو بالا میاره تا صورتش رو بخارونه اما پس از چند فعل و انفعال متوجه میشه که داره کمر لودو رو میخارونه...

«لودر ! توی بغل من چیکار میکنی؟ »

صدای خفه لودو از داخل تنبان نداشته اش به گوش رسید:

«بانو ! کله ام توی کشوی میزتونه ! به گمانم یه چیز کمه اینجا ! »

«بیا بیرون ! چی میتونه کم باشه؟ آمار کشوی من رو هم داری؟! »

بانو آمبریج در یک حرکت انتحاری دیگر، لودر را به همراه کشوی حاوی تپه ای از بچه گربه ها بیرون کشید و متوجه خلاء بسیار بزرگی شد ! خلاء بسیار بزرگ تری از خلاء موقت چرت و پرت و مستهجن رولینگ ! نبود... سر جایش نبود ! "منوی مدیریت" سر جای همیشگی اش نبود...

آمبریج یاد حرف لینی میوفته...

فلش بک
نقل قول:
بعد از غیب شدن لودو، لینی یهو خودشو انداخت وسط صحنه.
با انگشت اشاره ی لرزونش زد پشت شونه ی آمبریج.

- میس آمبریج؟ من میتونم یه اعترافی بکنم؟

آمبریج گردنشو چرخوند، یه نیم نگاه انداخت به لینی انداخت.

- نه لینی نمیتونی. الان ذهنم درگیره.

- ایول ایول. مرسی!

اند آو فلش بک

پیش از آنکه لودو سرش را از میان دویست سیصد کیلو بچه گربه روی هم تلمبار شده بیرون بکشد، بانو آمبریج با صدای پیف پاف در میان انوار بنفش و زرد آپارات کرد و محو شد...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

داخل پادگان وزارتخانه

«بشین پاشو ! بشین پاشو ! بشین پاشو ! اوهوی ! بدون جادو، هوکی ! فک نکن چون قبلا وزیر بودی استثناء هستی ! بدون جادو بشین و پاشو برو ! زود باش جن مفت خور ! »

هوکی: «من که سواد ندارم نمیفهمم شما چی میگین. اما تصور میکنم استراحت دادین. باشه پس من رفتم ! »

و جن با صدای پاقی ناپدید شد و به دنبال آن سایر سربازان نیز از خستگی روی فرش (زمین) ولو شدند...

در آن سوی پادگان، پشت ستونی کلفت به کلفتی گردن گراوپ، سالازار کبیر به همراه ویلبرت اختفاء کرده بودند...

سالازار: «پسریــَـــم ! منتظر چه هستیــَــه ؟ به سمت اون هلگای ملعون ابله حمله کن. من فقط تو رو می بینم. بعد کنار بکش تا من الک کنمیـــش ! بدو پسر! »

ویلبرت در حرکتی شهادت طلبانه از پشت ستون به سمت هلگا حمله ور شد و خود را به او رسانید... بلافاصله به دنبال آن سالازار کبیر دوید و الک اش را در سر ویلبرت زد، ویلبرت مثل گوشت چرخ کرده بر زمین ولو شد. کلاغی آمد و یک تکه از ویلبرت را برای بچه اش برداشت و رفت...

ملت: «»

سالازار با الک خونی و لبخندی ملیح آپارتید و محو شد...

هلگا: «به گمانم تسویه حساب شخصی بوده. کاش دفاع میکردم از بنده خدا. نفهمیدیم کی بودن اصلا. یکی شون شبیه اون افعی صفت بود ! سربازان ! زود باش ! این چند کیلو گوشت چرخ کرده بی هویت رو ببرین سنت مانگو ! عمل جراحی شدیدی لازم داره ! فک کنم شانس داره زنده بمونه. زود باشید....زود... »

ـــــــــــــــــــــــ

کیلومترها آن طرف تر، سالازار رقص کنان به لیتل هلنگتون، مقابل خانه باستانی گانت ها آپارت کرد. مدادش را در آورد و روی نفر اول لیستش که هلگا بود، خط کشید. شادمانی اش دقایقی ادامه یافت اما خبری از مورفین و مروپ نبود و اخم هایش تو هم رفت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/10/4 22:41:07
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/10/4 23:01:09
No Country for Old Men


پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: چهارشنبه 4 دی 1392 17:01
نمایش جزئیات
آفلاین
بزرگ و مقتدر! صدای پایش لزره بر اندام تمامی افراد داخل وزارت خانه می اندخت. سالازار اسلیترین، به سوی دفتر فرماندهی کاراگاهان به پیش می رود. الک را در دست چپش و لیست را در دست راستش می دید.

- جد جان، اینجا چیکار می کنید!

سالازار برگشت. به دنبال منبع صدا گشت ولی آن ابرو های پرپشت مانع دیدش شده بود. بلند گفت:

- وی کی هستیه؟ کیه؟ کیــــــه؟ کی بودیه مرا صدا کردیه؟

- من بودم پدر جان. من، ویلبرت، یادتان آمد؟

سالازار به سوی زندانی کوچک که در گوشه ای قرار داشت رفت. در آن سوی میله های زندان، ویلبرت اسلینکرد قرار داشت. با ردایی سوخته و صورتی خونین.

- چی شدیه پسریم؟ گیر افتادیه... الآن در میاریمت!

سالازار با یک حرکت چوبدستی خود را به سمت قفل زندان گرفت و وردی زیر لب زمزمه کرد. قفل باز شد و ویلبرت از زندان بیرون آمد. از سالازار تشکر کرد و با او به سمت اتاق کاراگاهان همراه شد.

کمی آنطرف تر، اتاق آمبریج

گربه های درون بشقاب های دیوار آوای شادی سر می دادند. آمبریج پشت میزی که چند روز قبل برای مورفین گانت بود، نشسته و به افراد تحت تعقیب نگاه میکرد.

- خب، خب، خب... که اسلینکرد مقاومت کرده. می تونستیم استفاده ی زیادی ازش بکنیم. میره توی لیست افراد تحت تعقیب. شترق ( افکت زدن مهر )

ناگهان لودو در حالی که لباس هایش پاره بود، درون اتاق آپارات کرد. در حالی می لرزید، کف زمین افتاد و بیهوش شد.

فلش بک

لودو فکر کرد و فکر کرد. به این نتیجه رسید که بهترین راه و شاید هم تنها راه، رفتن به آزکابان است. در نتیجه خود را به مقصد آزکابان، آپارات کرد.

کیلومتر ها آنطرف تر، زندان آزکابان

لودو وارد اتاق آزکابان شد. در آستانه ی در با صحنه ی عجیبی رو به رو شد! مورفین بر روی صندلی راحتی نشسته است و در حال نوشیدن یک آب میوه ی خنک است.
چوبش را بیرون آورد ولی لحظه ای طول نکشید که توسط مروپی مورد حمله قرار گرفت. از این طرف به آن طرف. از این سو به آن سو.
مروپی در حالی که می خندید، گفت:

- تا ابد که نمی تونی برقصی، بچه کوچولو.

پایان فلش بک

لودو در حالی که بر روی زمین افتاده بود گفت:

- اونا توی آزکابان هستن. مورفین توی آزکابانه.

آمبریج در حالی که به صورت خونین لودو نگاه می کرد، فریاد زد:

- پیش به سوی آزکابان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویلبرت اسلینکرد در 1392/10/4 17:41:18