جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

34 کاربر(ها) آنلاین هستند (30 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
32 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] مهمان‌خانه پاتیل درزدار

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: پنجشنبه 17 بهمن 1392 12:31
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:


لرد روش جدیدی برای نابودی دامبلدور کشف کرده.پیدا کردن یک ریش تراش جادویی(معروف به ریجابز..مخفف ریش تراش جادویی بزرگ) و تراشیدن ریش دامبلدور با اون.
مرگخوارا برای جستجوی ریش تراش وارد آرایشگاهی میشن و شروع به بازجویی از آرایشگر میکنن.
دامبلدورهم بطور اتفاقی متوجه میشه که مرگخوارا دنبال چیزی به نام ریجابز هستن.

____________________



-چی فرمودین پروفسور؟ریجابز؟یه طلسم جدیده؟یادداشتش کنم؟بالاخره اکسپلیارموس تموم شد؟میریم درس بعدی؟
-ساکت باش ببینم.خودمم نمیدونم چیه.ریجابز...شاید مخفف یه اسمی باشه.مثلا ریموند جابز.از فک و فامیلای اون مشنگ مرحوم باشه.استیو!

در حالی که که دامبلدور در حال دستیابی به نتایج خفن بود آرتور ویزلی در نزده وارد شد.
-یه تماس تلفنی دارین پروفسور.
-یه چی دارم؟
-تلفن!یه وسیله هیجان انگیز مشنگیه.گرچه لودو اون پایین جادوییش کرده.حالا بعدا براتون توضیح میدم.شما بفرمایین از این محفظه حرف بزنین.
-هوم.متوجه شدم.باشه...البته زیاد آمادگی ندارم.خب...حاضرین؟سه دو یک...اهم اهم...یاران ققنوس...فرزندان روشنایی...عزیزان دلم!امروز که پا به پای هم, در کنار هم, در آغوش هم...

-پروفسور چی دارین میگین؟این برای سخنرانی که نیست.یکی پشت خط باهاتون کار داره.

دامبلدور با دستپاچگی زیر پایش را نگاه کرد.
-خط؟کدوم خط؟
-شما فقط لطف کنین این تو بگین الو!


آرایشگاه ماگلی

-موهای ابروت تموم شد.الان خیال دارم برم سراغ مژه هات...برای آخرین بار ازت میپرسم.ریجابز کجاس؟

در حالیکه بلا سرگرم بازجویی از آرایشگر بود, لینی شروع به بررسی سشوار کلاهی کرد.
-وسیله شکنجه خوبیه.میتونی طرفو بذاری اینجا.شصت ساعت بمونه این تو.بخار پز بشه.تازه سرو صداشم ابزار شکنجه دیگه ایه.موقع رفتن اینو با خودمون میبریم!

درست در همین لحظه در آرایشگاه باز شد و رز جست و خیر کنان وارد آرایشگاه شد.
-داره میاد...دامبل داره میاد!خودم دیدمش.طبق عادت دو کوچه پایین تر آپارات کرد که مثلا مودبانه وارد بشه...داره میاااااد!

مرگخواران سریعا آرایشگر را به مکان نامعلومی ارسال کردند.بلاتریکس از داخل ویترین کلاه گیس طلایی رنگی را برداشت و به سختی موهای انبوهش را داخل آن جای داد.لینی ریش مصنوعی بلندی را با عجله به صورتش چسباند...

-سلام فرزند روشنایی.آیا شما با من تماس گرفته بودید؟

لودو با حرکت سر جواب مثبت داد.

-پشت تلفن گفتین مطلب مهمی هست که باید به من بگین.منم برای حفظ منافع ققنوس خودمو سریعا رسوندم اینجا.

لودو دامبلدور را بطرف صندلی مخصوص اصلاح صورت هدایت کرد.
-لطف کنین همینجا بشینین تا بگم.

در گوشه ای از آرایشگاه لینی و ریشش جلوی شومینه زانو زنده بودند.
-ارباب؟از لینی به ارباب...از لینی به ارباب؟

شومینه با صدای خفه ای روشن شد و چهره خشمگین لرد در میان شعله های آتش پدیدار شد.
-چیه باز تو این گرما ارباب رو کشوندین وسط شعله ها؟

-ارباب قسمت دوم نقشه اجرا شد!
-قسمت دوم نقشه چی بود؟
-اصلاح ریش دامبل!...الان دامبل زیر دستمونه...فقط مشکل اینجاس که ریجابز رو هنوز پیدا نکردیم!!خواستم اطلاع بدم خوشحال شین!

چهره لرد اصلا خوشحال به نظر نمیرسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1392/11/20 2:47:33
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: چهارشنبه 16 بهمن 1392 06:23
نمایش جزئیات
آفلاین
دافنه که جز آب و خاک هوای جادویی مناسب چیزی نیاز نداشت، لودو که از بنیاد شهید و امور ایثارگران حقوق حانبازی میگرفت، مورفین که سبد بدون چیز به کارش نمی آمد و ایوان که با کارخانه تولیدی قرص کلسیم قرار داشت گروهی از مرگخواران مسئولیت پذیرتر بودند که راهی آرایشگاه شدند! مرگخواران مسئولیت پذیر دیگری هم قائدتا هستند اما ما از نام بردن خودداری میکنیم که نفر بعد حق انتخاب داشته باشد

مورفین جلو پرید و گفت: داداش ریش تراش داری؟
دافنه اصلاح کرد: ریش تراش جادویی البته
لودو افزود: "ریش تراش جادویی بزرگ!" و سعی کرد بزرگ را مشخص کند که دست های فلجش این اجازه را به او نداد و ایوان که از انعطاف بدنی بالایی بهره میبرد دست هایش را حسابی باز کرد تا یک نقشی این وسط داشته باشد

صاحب آرایشگاه به سبک متصدیانی که قیافه ارباب رجوع را در اطلاعیه وانتد! دد اور الایو ... دیده اند و قصد معطل کردن دارند گفت "یه لحظه تشریف داشته باشین " و سپس به اندرونی رفت و مشغول شماره گیری با تلفن جادویی شد!

________________


هری از مرلینگاه خارج شد و پس از این که نگاهی به چپ و سپس به راست انداخت از خط عابر از خیابان عبور کرد پاورچین پاورچین به سمت راه پله گام برداشت ...

- هـــــــــــــــری

- ای بابا چرا همه تو این خونه جیغ میزنن چته زن؟

- چمه؟ تو باید بگی چته که وسط ظهر دور و برتو میپایی و مشکوکانه و پاورچین راه میری بیا اینجا ببینم

هری برخلاف میل چرخید سمت آشپزخانه و به جینی نزدیک شد.

- هـــوم هـــــــــــوم بوی چیز میدی هری

- چیز چیه عزیزم تو که منو میشناسی داشتم اینو میبردم پیش پروفسور دامبـ ...

- چشمم روشن! رولو میبری آلبوس برات بپیچه؟ با هم میکشین؟ انقدر وقیح شدی؟

- بس کن جینی ... من فقط این کاغذ نیم سوخته رو پیدا کردم و به نظرم اومد که یه چیزی روش نوشته، گفتم برم با پروفسور دامبلدور درمیون بزارم که خیلی باهوشه ...

- با پروفسور درمیون بزاری؟ چرا با همسرت درمیون نزاری؟ دامبلدورت خیلی باهوشه؟ تو که دامبلدورو میخواستی و به ما ساحره ها تمایلی نداشتی چرا اومدی منو گرفتی؟

جینی بدون این که به هری فرصت پاسخگویی بدهد چمدان از پیش آماده اش را بلند کرد و به مقصد پناهگاه، خوکدانی ای در اطراف شهر خانه پدری اش آپارات کرد!
هری پوکرفیس شده به سمت دفتر دامبلدور حرکت کرد و با گفتن رمز "شکلات داداش و برادر" اذن ورود یافت.

- پروفسور! من یک کاغذ مرموز پیدا کردم که شما با هوش بالاتون حتما میتونید ازش سر در بیارید.

دامبلدور فروتنانه گفت: "پیش کس درستی اومدی پسرم " و کاغذ را گرفت ... نیم ساعتی از زوایای مختلف به آن خیره شد و وقتی ناامید شد آن را به گوشه ی دفتر برد ... کاغذ را لوله کرد و داخل شیء نقره ای کوچک چرخگوشت مانندی کرد که روی میز وول میخورد انداخت ... لحظه ای بعد کاغذ سالم و کامل از سوراخ دیگر دستگاه خارج شد!

- ریجابز؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 14 بهمن 1392 14:43
نمایش جزئیات
آفلاین
همچنان در کوچه ی دیاگون

ملت مرگخوار یک نگاااااهی به دور و بر خودشون انداختن و تازه فهمیدن که اوه! اوه! چه خبره!

ازدحام جمعیت به شدت زیاد بود و جلوی همه ی مغازه ها صف هایی بود که در عرض و طول کوچه تشکیل شده و اکثرا با هم قاطی پاتی شده بود و محل تقاطع صفوف غالبا نقاط حادثه خیز بود و قمه کشی و گیس کشی و دوئل و آوادا و اکسپل! به شدت جریان داشت!

ایوان پرید و جلوی یک بابایی را که داشت بدو بدو می دوید که خودش را به ته یکی از صف ها برساند گرفت و گفت: چیه؟! چه خبره؟! چه اتفاقی افتاده؟!
یارو یک نگاه عاقل اندر سفیهی به ایوان کرد و گفت: خبر نداری؟! مرفه بی درد! دهک دهم! منصرف از یارانه! برو کنار وقت ندارم، الان جامو می گیرن.

ملت مرگخوار یک نگااااااه دیگری به دور و بر خودشان انداختند. بعضی از مردم به مقصد وزارتخانه پاترونوس می فرستادند و وقتی پاترونوسشان برمی گشت عده ای خوشحالی کرده، اینجوری: می شدند ، عده ای غمگین و افسرده در حد: ، عده ای عصبانی در حد این خزعبلات دیگه چیه؟!: :proctor: و در نهایت عده ای نیز تحت فشار شدید عصبی اینجوری: شده و راهی بخش نگهداری از لانگ باتم های خل و چل در سنت مانگو می شدند. یکی هم آن گوشه افتاده بود و رعشه گرفته بود و چشم هایش چپ شده بود و پاترونوسش که کره الاغ کدخدا بود بی توجه به وضعیت بغرنج صاحبش مدام با صدای وزیر تد تکرار می کرد: سبد کالا به شما جادوگر عزیز تعلق نمی گیرد!... سبد کالا به شما جادوگر عزیز تعلق نمی گیرد!...

اینجا بود که دوزاری ملت مرگخوار افتاد و یاد نطق انتخاباتی وزیر تد افتادند که می گفت: ای ملت! من یارانه ی شما رو قطع می کنم و به جاش سبد کالا می دم تا سیاست های گداپروری و پوپولیستی دولت مورفین و آمبریج رو از یادها برده و به جاش کرامت و عزت رو تجربه کنید و حالیشو ببرید!

و اینجور شد که هر مرگخواری یک زنبیل از غیب ظاهر کرده و به زور آوادا و کروشیو در یکی از صف ها جای گرفت تا سبد کالا را بریزد توی زنبیل و ببرد خانه و با زن و بچه بنشیند برنج هندی بخورد و حالیشو ببرد و به جان وزیر تد و طول عمر دولتش دعا کند.

و در نهایت جز معدودی مرگخوار مرفه و بی درد، کسی برای ادامه ی ماموریت خطیر پیدا کردن ریجابز در بلبشوی دیاگون باقی نماند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1392/11/14 15:29:59

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 14 بهمن 1392 02:10
نمایش جزئیات
آفلاین
محفل:

تق تق تق تق تق...
جیمز همون طوری که با مشت به در میکوبید فریاد زد:بیا بیرون مرتیکه مفنگی!بیا بیرون لکه ننگ!بیا بیرون نارگیل!کل خونه رو بو برداشت چی داری اون تو میسوزونی؟جیـــــــــــــــــــغ!
مورفین و لودو دست از کتک کاری مجدد برداشتن و به هم نگاه کردن.به نفع هر دوشان بود که محفلی ها از چیزی بویی نبرن.لودو که نفسش کم کم داشت توی مرلینگاه تنگ و بد بوی محفل میگرفت یقه مورفین رو گرفت و گفت:ببین خارخاسک،من تبدیل به مگس میشم و میزنم از اینجا بیرون.تو هم یه کلکی سوار کن و فرار کن!مفهومه؟

مورفین سعی کرد دست لودو رو از یقه اش جدا کنه اما در توانش نبود،برای همین منصرف شد و گفت:اولندش خارخاشک هیکلته خرمگش!دومندش با دایی ارباب درشت شحبت کن.شومندش تو تبدیل به مگش بشو،بقیه اش با من!
لودو فرصت را هدر نداد و سریعا به شکل مگس در آمد و از مرلینگاه بیرون زد.بلافاصله مورفین هم در را باز کرد و به بیرون پرید.اما چون در را ناگهانی باز کرده بود مشت جیمز که متوجه باز شدن در نشده بود به وسط صورتش اصابت کرد.

تق تق تق تق بووووووومب...!
مورفین:آآآآآآآی پشرک شه مرگته؟دماغمو خرد کردی.میدونی الان شقدر هژینه ژراحی پلاشتیک گرونه؟
مورفین این را گفت و به دنبال لودو که به صورت مگس در هوا ویراژ میداد شروع به دویدن کرد.
...آهای کجا داری میری مفنگی؟پس اطلاعات مرموزت چی میشه؟
مورفین اشاره ای به مگس کرد و گفت:مگه کورین؟یه اژدها شاخ دم مژارشتانی تو خونه اشت.وایشین من فراریش بدم!برین کنار!

مورفین این را گفت و به همراه مگس از خانه خارج شد. دامبلدور چند ثانیه نگاه مورفین را که شلنگ تخته کنان از خانه دور میشد را نگاه کرد و بعد در را بست.آهی کشید و گفت:فرزندان من،برای اینکه از این به بعد خودمون رو سرکار نذاریم،توصیه میکنم برای این در صاب مرده یه چشمی بیذاریم.هرکی که از راه میرسه رو راه ندیم داخل!

وقتی حسابی از محل محفل دور شده بودن،لودو به حالت عادی برمیگرده و میگه:خیلی خب دایی ناخلف ارباب،بیا زودتر آپارات کنیم تا کسی نیومده.گرچه با شاهکاری که تو زدی و نقشه رو به فنا دادی...مرلین بگم چیکارت نکنه!
مورفین که حوصله غرغر شنیدن نداشت گفت:امیدوارم با همون مرلین محشور بشی!
لودو این حرف مورفین را نادیده گرفت و لحظه ای بعد هر دو غیب شدند.

کنار مرلین و بلا:

...خیلی خب مرلین تو میتونی.من مطمئنم تو میتونی!
مرلین سرفه کوتاهی زد و سعی کرد و پیدا کردن تمرکز کن که ناگهان مورفین و لودو با دو صدای پاق مانند روی سر مرلین خراب شدند!
مرلین که پاش زیر بدن لودو جا مونده بود میگه:این آپارات فکر کی بود؟پدرش رو در میارم.پام شکست.

همین که هر سه نفر از روی زمین بلند شدند دری محکملود رو به بیرون باز شد و صورت لودو را مورد عنایت قرار داد!
ساحره ها یک به یک از در خارج شدند و نگاهی بهم انداختن.بعد لینی قولنج انگشتهایش را شکست و گفت:بدون ما جشن گرفته بودین؟یکی طلبتون!

بلا با ناراحتی از اینکه موفق نشده بود به وسیله مرلین تنهایی موضوع رو حل کن گفت:معلوم هست کجا بودین؟
...مجبور شدیم حساب یه گروه از خود راضی رو بگیریم.مهم نبودن،ولی به هر حال حالتون رو میگیریم تک خورا!
...خب حالا باید چیکار کنم؟نقشه کجاست؟
همین که مورفین به صورت در آمد لودو پرید وسط حرفش و گف:نقشه رو فراموش کنین.زیادی گنگه.پیشنهاد میکنم بریم جایی رو بگردیم که بیشتر از همیشه با مو سر و کار دارن.

لینی:کجا،موسسه کاشت مو؟
بلا با ناراحتی سر تکون میده و لوو بر خلاف اون فریاد میزنه:آرایشگاه بابا آرایشگاه!اونجا خیلی زیاد با این جور وسیله ها سر و کار دارن!زود باشین بریم از اونجا شروع کنیم.باقی اتفاقات رو توی راه براتون تعریف میکنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: یکشنبه 13 بهمن 1392 19:07
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی یه نگاهی به اطراف میندازه و بعد از مطمئن شدن از اینکه مرلین بین جمعشون نیست، به شدت به هوش ریونی خودش فشار میاره و زیر لب با خودش تکرار میکنه:
- فشـــــــــــار... فشـــــــــــــــار... انفجار نوترونی! اورکا!

لینی بعد از کنترل کردن خودش و با تلاش فراوان برای مخفی کردن ذوق و شوقی که داشت، میپره جلوی گروه و میگه:
- مگه شما نگفتی که جادوگرایی رو که بقیه رو تعقیب میکنن رو میگیرین و نابود میکنین؟

- نگفتیم؛ فرمودیم!

- اینجا بین ما ساحره ها، جادوگر می بینی؟

- نخیر!

- و شما که همتون جادوگرین داشتین ما رو تعقیب میکردین؟

- آره؛ باید شما رو دستگیر میکردیم خب!

- بچه ها خودشون اعتراف کردن، جادوگرایی که ما رو تعقیب میکردن، بگیرینشون!

-

خانه ی ریدل ها:

لرد ولدمورت نگاهی به مرگخوار هایی که به شدت سعی داشتند با بالا نگه داشتن چوبدستی هایشان و ارسال انواع طلسم های روشنایی و گرمایی، از وقوع عصر یخبندان در خانه ی ریدل جلوگیری کنند، انداخت و با تاسف سرش را تکان داد و گفت:
- تا ده ثانیه بعد از تموم شدن حرف من، هرگونه تلاش برای روشن کردن رو متوقف میکنید و میرید پی اسرار مو؛ ما بعد از مدت ها اراده کرده ایم که مو داشته باشیم. همتون باید در اقصی نقاط شهر لندن و در آرایشگاه های مختلف پخش بشین و در ضمن جاسوسی، اسرار مو دار شدن رو برای ما بیارید...

- ولی ارباب ما چطوری میتونیم این کار رو بکنیم؟

- پرپریوس گلبرگیوس رز! حرف من تموم شده بود که وسطش پریدی؟

رز اشک هایی رو که تو چشماش جمع شده بود رو پاک کرد و به نشانه ی مخالفت سری تکان داد و دوباره مشغول گریه کردن شد.
- می فرمودیم؛ هر کسی در این ماموریت موفق بشه و بتونه این راز رو بیاره، به مقام دست راست ارباب ارتقا پیدا میکنه و هر کسی نتونه، بهتره خودش خودشو بکشه تا به دست ما پاره پاره نشده!

کوچه ی دیاگون:

بلاتریکس که شوق از بین بردن دامبلدور وخدمت به عشق ابدی ـش ذره ذره ی وجودشو پر کرده بود، در حالیکه ریش مرلین را به زور پشت سر خود میکشید، از دیوار حیاط خلوت پاتیل درزدار وارد کوچه ی دیاگون شد.
- یکم دیگه مونده پیامبر اولوالعزم ِ خانه ی ریدل، کمکتون میکنم بازم؛ شما با ارتباط وایرلستون میتونین جاشو پیدا کنین. مگه نه؟

و بعد از کمی بالا آوردن به دلیل قیافه ی مظلومانه ای که گرفته بود، ریش مرلین را رها کرد و آماده ی پیدا کردن ریجابز شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: یکشنبه 13 بهمن 1392 08:31
نمایش جزئیات
آفلاین
درست در لحظه ای که آواداکداورا داشت با لودو برخورد میکرد لودو جاخالی میده و طلسم با سیفون مرلینگاه برخورد و اونو نابود میکنه.
لودو:دیدی چیکار کردی؟آخه اینا پول از کجا بیارن سیفون تعمیر کنن حالا؟
مورفین در حالیکه به این موضوع فکر میکنه که چطور لودو درباره طلسم بازسازی چیزی نمیدونه انگشتشو به طرف اون میگیره و به شکل تهدید آمیزی تکون میده:تو یه مگش خائنی.حقته بنداژمت همین تو و این شیفون خراب رو روت بکشم.حیف که حال و حوشله شو ندارم.
لودو: و تو یه قهرمان وفاداری؟که اومده بود نقشه ارباب رو به این موجودات سفید رنگ بفروشه؟

مورفین که ظاهرا هیچ تمایلی نداره که به این قسمت ماجرا بپردازه میگه:اینا رو ول کن!الان شطوری دو تایی با هم اژ اینژا بریم بیرون؟آبرو حیشیت من در خطره.تاژه...نخشه هم که دود شد رف هوا.

درست در همین لحظه یکی پشت سر هم با مشت به در میکوبه و صدای جیمز به گوش میرسه:داری اون تو چیکار میکنی مفنگی؟مرلینگاه ما رو تبدیل به لانه فساد و دود و دم خودت کردی؟بیا بیرون.اینجا کسی حق نداره بیشتر از 5 دقیقه تو مرلینگاه بمونه.بیا بیرون ببینیم چیزی که میخواستی به ما بدی و گفتی خیلی با ارزشه چی بوده!


داخل کوچه بن بست:

بقیه مرگخوارا که موقع تعقیب مورفین گمش کرده بودن به یه در آهنی زنگ زده میرسن.
آیلین:یعنی رفت این تو؟جای دیگه ای نیست که.حتما همینجاس.بجه ها حمله!

رز در حالیکه بالا و پایین میپره در آهنی رو باز میکنه و همگی وارد میشن.از یه راهروی تاریک و نم گرفته عبور میکنن و به تالار بزرگی میرسن.ولی به محض رسیدن توسط عده ای محاصره میشن.
-به به...مهمونای خوش آب و رنگ.منتظرتون بودیم.

آیلین درحالیکه سعی میکنه به خودش مسلط باشه میپرسه:شما کی هستین؟چرا منتظر ما بودین؟
غریبه جواب میده:از سر خیابون شما رو تحت نظر گرفته بودیم.متاسفانه باید بگم نمیتونم بهتون اجازه بدم از اینجا خارج بشین.بذارین خودمونو معرفی کنیم.ما اعضای سازمان مبارزه با جادوگرایی که در تعقیب یکی دیگه هستن هستیم.
رز:سازمان مبارزه با چی چی؟شماها واقعا برای همچین چیزی سازمان تشکیل دادین؟
غریبه:بله.یعنی ما با هر نوع تعقیب مخالفیم.هر کی یکیو تعقیب کنه میگیریم و نابودش میکنیم.طلسمهای حفاظتی ما میگن که شماها به مدت 5 دقیقه داشتین جادوگری به نام مورفین گانت رو دنبال میکردین و حالا باید معدوم بشین.آماده هستین؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: جمعه 11 بهمن 1392 16:19
نمایش جزئیات
آفلاین
مورفین دوان دوان وارد کوچه ای شد که چند متر آنطرف تر قرار داشت!

- وا! این چرا همچین کرد؟

- شاید اینجارو بلده! اسم خیابون چیزی یادش انداخته ... بریم دنبالش

جماعت ساحره ها رداهایشان را بالا گرفتند تا زیر پاشنه های چند متریشان گیر نکند و با صدای تیلیک تیلیک به سمت کوچه ی مذکور دویدند ... کوچه ی بن بستی که سه متر بیشتر طول نداشت و تنها شامل یک در فلزی زنگار گرفته و تار عنکبوت بسته در انتهایش میشد ... و البته خبری از مورفین نبود!

- یعنی ممکنه این تو باشه؟


___________________


با صدای پاقّی مورفین بین خانه های شماره یازده و سیزده گریمولد ظاهر شد. نگاهی به خانه های بلند مقابلش انداخت و سپس دست در جیب گسترش یافته ی ردایش فرو برد و به جست و جو مشغول شد ... تعداد زیادی بسته حاوی پودر سفید رنگ، یک عدد نی مخصوص چوپانی، آفتابه ای قرمز رنگ و سه-چهارتا کلاه وزارت را به اطراف پرتاب کرد و بالاخره یک عدد سیگار یافت و با باز کردن آن و خالی کردن محتویاتش در جیبش از آن به عنوان کاغذ استفاده نمود و رویش با دستخطی ظریف و مایل نوشت: "گریمولد، خانه شماره دوازده"

مورفین کاغذ را مقابل دیدگانش گرفت و تکانی داد که مگس روی آن به پرواز درآید و به این ترتیب از سد اقدامات امنیتی پیچیده ی محفل عبور کرد و خانه شماره 12 را مقابل خویش یافت و وارد شد ...

- پشت درو ننداختی ننه با خوب و بدم ساختی ننه

- چقد جیغ میزنی بچه! گفتم یه وقت خواستگار اومد پشت در معطل نشه دیگه عع چه آقای باشخصیت و خوش هیکلی drool:

جیمز پرید و پشت هیکل درشت و لرزان هلگا که خرامان خرامان به چارچوب در و مورفین واقع در آن نزدیک میشد سنگر گرفت.

- نترشید! من برای مژاکره با آلبوش اومدم

- ننجون دروغ میگه خودم تو جادوگر تی وی دیدم، همه ی موتادا دروغ گوئن! اومده بخورتمون

- آروم باش جیمز! ببین چه آقای مودب و با شخصیتین که اول میخوان با بزرگترا صحبت کنن اما خوب ما کاملا مستقلیم و نیازی به اجازه ی دامبلدور نیست.

دامبلدور که متوجه سروصدا شده بود جلسه ی توجیهی محفلی های تازه وارد یا نوزادان روشنایی با موضوع "کمیت و کیفیت چیست؟" را ترک کرد و وارد صحنه شد.

- آروم باشید فرزندان روشنایی! من همواره به گفت و گوی تمدن ها و مذاکره معتقد بودم، بذارید ببینیم این فرزند راه گم کرده ی روشنایی چی میگه و چی میخواد.

- درشته ... اما من الان شرایط مژاکره رو ندارم باید شری به مرلینگاه بژنم

مورفین خمار بدون این که فرصت پاسخ گفتن به محفلی ها بدهد با سرعتی فراتر از حد انتظار خودش را به مرلینگاه رساند. دوباره دست در جیبش کرد و اولین کاغذی که به دستش رسید را برداشت و محتویات محموله ای که دم در خالی کرده بود را داخلش ریخت و لول کرد و با ورد "فندکیوس" روشنش کرد.

مورف شروع به خودسازی کرده بود که متوجه مگسی با ویلچر روی سیگارش شد!

- چه توهمات ریژبینانه ای میده این جنشای جدید

مگس به دقت مشغول بررسی طرح های روی نقشه ای بود که مورفین داشت دود میکرد!

لحظه ای بعد مگس که از رستوران تا اینجا او را تعقیب کرده بود تبدیل به لودو شد و چوبدستی کشید ...

- آواداکداورا! خائن دایی فروش مفنگی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1392/11/12 20:22:52
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1392/11/12 20:57:15
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: جمعه 11 بهمن 1392 14:59
نمایش جزئیات
آفلاین
ذهن فلور به سرعت اتفاقات افتاده شده رو پردازش کرد و با یک دستش دست مورفین رو گرفت و با دست دیگه ش آیلین رو چسبید. در یک چشم به هم زدن تمام ساحرگان سازمان به انضمام مورفین در مرکز شهر لندن بودند.
- خب بچه ها، موفقیتتون رو بهتون تبریک میگم، ماموریت ما به عنوان ساحرگان سیاه انجمن حمایت از ساحرگان، از الان شروع میشه!

- و جادوگران!

-

- به ما بد نگاه میکنی؟ از نظر فیزیولوژیکی ما و ایشون جزو ساحرگان حساب نمیشیم! یادت رفته؟

- اوه بله بله! دوستان، با افتخار مرلین کبیر رو به شما معرفی میکنم. ایشون افتخار همراهی رو به ما دادن...

- آیلین، مثل اینکه چند هفته ای میشه مرلین با ماست؛ پرچم هم بالاست! نمیخوای بگی چیکار باید بکنیم؟

آیلین نگاهی به آپولین انداخت و در حالیکه سعی میکرد ظاهرشو حفظ کنه، گفت:
- درسته آپولین، ما باید دو هدف رو در راستای همدیگه جلو ببریم، اولیش پیدا کردن ریجابز برای ارباب و دومی هم برگردوندن مورفین به وزارت، حالا...

- بژارین من برم یه لحژه کار دارم و میام.

- کجا میخواین برین وزیر؟

- وژیر دیگه کیه؟ من فقط مورفین هشتم. بذارین برم یه لحژه کار دارم و بیام!

- بگین ما هم بیاییم باهاتون. راستی بچه ها، کی اون کاغذی که نقشه روش رسم شده بود رو برداشت؟

مورفین با شنیدن اسم نقشه، در حالیکه سعی میکرد از جلوی دید ساحرگان و مرلین جیم شود، تکه کاغذ را بیشتر در جیبش فرو برد و فکر کرد:
- من باید هر شه ژودتر اینو آب کنم، مشکل خودشونه، میخواشتن بهم مواد میدادن که من اینو کف نمیرفتم؛ حتما محفل پول خوبی بالاش میده. ( اعتیاد در پوست و گوشت و استخوان و بالطبع، تصورات مورفین رخنه کرده است! )

- بشه ها، ما کژاییم؟

آیلین اشاره ای به اسم خیابانی که در آن قرار داشتند کرد و گفت:
- 221Bخیابان بیکر! .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: جمعه 11 بهمن 1392 08:59
نمایش جزئیات
آفلاین
آیلین که به زور و با کروشیو زدن به دیگران خودش را وارد سوژه کرده بود با خودشیرینی هرچه تمامتر بلاتریکس را کنار زد که می کوشید شخصا پای موز لرد را بسته بندی کند.
- سرورم... از شکلات گلاسه من میل نمی کنین؟
لرد با بی میلی نگاهی به لیوان شکیل و محتویات اشتهابرانگیز درون آن انداخت.
- میل نداریم آیلین... با این همه چون اصرار می کنی ایوان به نمایندگی از ما می تونه ازش بخوره...
ایوان که تنها منتظر فرصتی برای تصاحب گلاسه آیلین بود خودش را روی میز پرتاب کرد و در حینی که به سمت شکلات گلاسه مظلوم سر می خورد فکش را تا انتها گشود و لیوان را به همراه محتویاتش یکجا بلعید.
آیلین:
اما لرد که این منظره فجیع را ندیده بود با عصبانیت رو به سایر مرگخواران که با عجله می کوشیدند هرچه که دم دستشان می رسید را با خود ببرند گفت:
- تمومش کنین! مثل محفلیا رفتار نکنین! لینی اون نمکدونو از لای پرهای بالت در بیار... ایوان اگه چیزی لای دنده هات ببینم مجازات سختی در انتظارته... مرلین موهای بلاتریکس انبار اختصاصی اربابه. یادم باشه وقتی برگشتیم مقر بگم یه آیه در این مورد برامون نازل کنی... جد! اون که خوردنی نیست.
لرد با نگرانی نگاهی به مروپ انداخت که با دقت به افراد کنجکاو حاضر در کافه زل زده بود. زیرلب طوری که مادرش نشنود زمزمه کرد:
- اگر امروز فقط یکنفر به اون لیست اضافه بشه همتونو شخصا ریز ریز میکنیم و ارتش جدیدی تشکیل میدیم... حالا هم زود باشین تکون بخورین فقط اول یکیتون به مورفین کمک کنه تکون بخوره!
در همین حین که لرد می کوشید به مرگخواران نظم ترتیب بدهد آیلین که گوشش با شنیدن عبارت آخر تیز شده بود یک لحظه فکری به ذهن سیاهش خطور کرد.
چوبدستیش را به آهستگی بیرون کشید و به دور از چشم لرد کروشیویی نثار ایوان روزیه نمود که او نیز به دور از چشمان لرد تلاش می کرد جعبه ای دستمال کاغذی را به زور میان استخوان ساعد دستش جا دهد. طلسم درست میان قفسه سینه ایوان نشست و چون طبیعتا یک اسکلت توانایی تحمل فشار چنین طلسمی را نداشت در یک چشم بر هم زدن به اجزای سازنده اش تبدیل شد. لرد با دیدن بارانی از استخوان که درون کافه باریدن گرفته بود و ملتی که با ترس و ناباوری به هرسو می گریختند نعره زد:
- کدوم تسترالی این کارو کرد؟ از همین الان خودشو شام نجینی بدونه!
با این همه فریاد او در میان فریاد های وحشت زده " فرار کنین!"، "زامبیا حمله کردن"و... غیره به گوش کسی نرسید. آیلین در میان بلبشویی که عمدا به پا کرده بود خود را به لرد رساند.
- سرورم... از حضورتون می خواستم خواهشی کنم. آیا ممکنه این حقیر با گروه انتخابی خودش برای جستجو عازم بشه؟
لرد که از سر و صدای موجود در کافه به شدت کلافه و خشمگین می نمود سری به نشانه مثبت تکان داد. آیلین تعظیم بلند بالایی کرد و از لرد فاصله گرفت. در حالیکه موذیانه پوزخند می زد خود را به فلور رساند.
- با دخترا کمک کنین مورفینو بلند کنیم با خودمون ببریم برای جستجوی همین ریجابز... موقعیت خوبیه بتونیم قانعش کنیم برگرده به وزارت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1392/11/11 15:10:58
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: جمعه 11 بهمن 1392 03:01
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:

-هیییسسسسس!
-دخترها فریاد نمیزنن ارباب؟
-اون دیگه چیه؟
-فیلمه ارباب...ندیدین؟
-ما وقت فیلم دیدن داریم بی وجود؟همش درحال طراحی نقشه برای پیشرفت و موفقیت شما حیف نونا هستیم.اصلا به ما چه دخترها چیکار میکنن؟حالا هم صداتونو بیارین پایین.توجه همه رو دارین جلب میکنین.

مرلین نگاه خردمندانه ای به لرد انداخت.
-به گمانم آنچه توجه دیگران را برانگیخته چهره نامانوس شما باشد!البته این نظر شخصی ما نیست.آیه ای هم نداریم که گفته باشه چهره حتما باید مانوس باشد!

لرد سیاه جرعه ای از قهوه ایوان روزیه را نوشید و تکه ای از کیک شکلاتی مروپی گانت را به دهان گذاشت.در حالیکه دهانش را با دستمال گردن لودو بگمن پاک میکرد شروع به صحبت کرد.
-همونطور که گفتم اراده ما در این راستا قرار گرفته که شماها به یه دردی بخورین.

آنتونین که درگوشه ای سرگرم طراحی چهره فرضی از یک دیوانه ساز بود زیر لب پرسید:چطوری؟

لرد سیاه قاشق بستنی لینی وارنر را در دهانش گذاشت و پس از چند ثانیه جواب داد.
-باید دامبلدور رو نابود کنین!

مرگخواران دسته جمعی با تعجب جمله آخر لرد را تکرار کردند.
-دامبلدور رو؟نابود کنیم؟

لرد با عصبانیت مشت گره خورده اش را روی میز کوبید.
بهتون گفتم ساکت باشین!اگه قبض گاز و برق رو به موقع میپرداختین الان مجبورنبودیم جلسه مون رو اینجا تشکیل بدیم.یکی زیر چشمی بررسی کنه ببینه مشکوک نشدن که؟!

رز ویزلی که دنبال بهانه ای برای حرکت میگشت این مسئولیت را به عهده گرفت.
-ارباب الان دوازده نفر در رستوران حضور دارن که هر کدوم یه جفت چشم دیگه قرض کردن و به ما زل زدن.

لرد سیاه در حالیکه چشم از چیز کیک آلبالویی پادما برنمیداشت گفت:
-بهتره هر چه سریع تر جلسه رو تموم کنیم.یه راه فوق العاده برای نابودی دامبلدور پیدا کردم...شما باید برین و "ریجابز" رو پیدا کنین.

-ریجابز؟ایشون کی هستن؟
-جادوگر سیاهن؟به هر حال سیاه تر از شما که نمیتونن باشن.
-سیر نشدی هنوز سوهان عسلی مامان؟
-این ریجابز کجا هست؟نمیشه بگیم خودش بیاد خدمتتون؟
-ارباب, اون چیز کیک من بود!

لرد سیاه از روی صندلی بلند شد.کلاه شنلش را روی صورتش کشید.
-ریجابز...مخفف ریش تراش جادویی بزرگه.یه چیزی مثل یادگاران مرگ...این ریش تراش خواص جادویی داره.اگه کسی ریشش رو باهاش اصلاح کنه دیگه هرگز ریش در نمیاره.و میدونین که ریش جزو اندام های تنفسی دامبلدوره...بنابراین...اون نابود میشه!و تنها چیزی که ما میدونیم اینه که ریجابز همینجا توی لندنه.البته نقشه ای هم داریم.خودمون کاملا از نقشه سر در آوردیم.ولی برای شما توضیح نمیدیم که با کشفش به قابلیت هاتون بیفزایین...برین به کمک این نقشه بسیار واضح و روشن, بگردین و پیداش کنین و بیارین خدمت ارباب.فقط بی سرو صدا این کارو انجام بدین.اگه توجه مشنگ ها جلب بشه توجه محفل هم جلب میشه...و خب...ما نمیخواییم جلب بشه!یکی به گارسون بگه این پای موز رو برای ما بسته بندی کنه ببریم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!