جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  66 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  143 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  255 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  249 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  331 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  234 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
ارسال شده در: پنجشنبه 7 تیر 1397 17:31
نمایش جزئیات
آفلاین
*قدرت صحبت کردن با موجودات*

_ چه صبح مزخرفی!
پنی این را گفت و بلند شد.
_ آخه هواروببین! چقدر داغونه!
_ آره راست میگی هوااصلا جالب نیست.

پنی وحشت زده بلند شد و به اطراف نگاه کرد. هیچ کس دراطرافش دیده نمی شد. فقط مگسی وز وز کنان و به آرامی از جلوی چشم هایش خرامان به طرف پنجره رفت‌.

_ وای خدا! اگه مامان بفهمه من یه توهمی دیوونه شدم، چی میگه؟!
و باتکان دادن سرش به نشانه تاسف به طرف دستشویی رفت.
_ پس کی زمان رفتنم به هاگوارتز می رسه؟ این تابستون دیگه شورشو...
صدای جیغ بلندش، خانه را تکان محکمی داد.
_ سوسک! بازم سوسک! چرااین خونه انقدر سوسک داره؟!
_ ای بابا! تو دهنم که جا نمی شی ریقو!

پنی دوباره جیغ کشید.
_الان وقت توهم زدن نیست پنی! الان فقط باید تمرکز کنی و بزنیش!
_ توهم چیه آخه؟ موهای جنگلیتو ازروی صورتت بزنی کنار، چشمت به جمال منم روشن می شه!

پنی دوباره جیغ زد.
_ این صداها چیه من می شنوم؟! تو... تو چرا مدلت یه جوریه که انگار داری منو نگاه می کنی؟ وای مرلین! من دارم بایه سوسک حرف میزنم! با یه سوسک!
و دوباره جیغ زد.

_ اگه یه بار دیگه جیغ بزنی، میرم تو پاچتا!

کاملا ناخودآگاه، پنی سکوت کرد و دستش را روی دهانش کوبید. هر چه که بود، انگار واقعی بود و یک سوسک داشت بااو حرف می زد.
_ تو... این واقعا تویی؟

خود سوسک هم نمی دانست این آدمیزاد ننر و چندش چگونه زبان اورا می فهمد وصدایش را می شنود. اما به هر حال از دیگر برو بچز شنیده بود که گاهی برای آنها هم چنین موقعیتی پیش می آید. اصلا از این موجود هر چیزی بر می آمد. سری تکان داد و پوفی کشید. هرچند پنی متوجه پوف او نشد اما به هر حال او پوف کشیده بود.
_ پس کی؟ دور و برت کس دیگه ای رو می بینی؟

پنی برای اطمینان ابتدا اطرافش را دوباره بررسی کرد و بعد نیشگونی از گونه هایش گرفت؛ و از آنجاکه اتفاق خاصی نیفتاد مظلومانه سرش را به علامت خیر بالابرد.

_ خب پس این مسخره بازیا چیه؟بیا بشین فکر کنیم ببینیم چی شده که تو همچین افتخاری نصیبت شده!

ساعتی بعد

به نظر نمی رسید پنی هرگز بفهمد چه اتفاقی افتاده که اوحالا می تواند زبان این موجود را بفهمد. اما به هر حال، اوبرای اطمینان با گربه اش، مگسی معلق در هوا، و سگی ولگرد هم حرف زد و درکمال حیرت و مسرت، به توانایی خارق العاده اش پی برد. حیوانات اطرافش در آن لحظه معنی لبخند شیطانیش را نفهمیدند، اما با شروع خرده فرمایشات خاک تو سری او سری به تاسف تکان دادند؛ و آگاهانه فریب وعده های اورا خوردند.

_ وایسا! ... خوب یه لحظه پر نزن آخه مگس!

مگس کمی ناز کرد و بعد ویز ویز.
_ چیه؟
_ ببین مگس، یه سر می ری رفقاتو صدا می کنی بعدم می ریزین سر اون دختره که همسایمونه. من صداش می کنم و شماام نفله ش!
_ نمی خوام! چرا باید این کارو بکنم؟
_ این همه هیجان نصیبت میشه مگس!
_ اولا، من هیجان حالیم نیست! خوشم نمیاد اصلا! دوما، چرا به نظرم میاد یه جوری صدام می کنی "مگس" که انگار داری فحش می دی؟

پنی دستپاچه شد.
_ من؟
فحش؟
نه بابا داری اشتباه می کنی! خوب اسمتو نگفتی دیگه گلم!

مگس که همچنان چشم هایش با تهدید ریز شده بود سری تکان داد و پنی نفس راحتی کشید.

_ خوب... از هیجان که خوشت نمیاد... نظرت در مورد اون شیریتی کیشمیشیای مامان پزم چیه؟ همونا که همیشه روشون سلفون می کشه تا دست تو و رفقات بهشون نرسه؟!

و این بار، مگس دستش را به شاخک ها وپاهایش کشید و چشمهایش برق زد.

پنی لبخند شیطانیش را دوباره تکرار کرد و زنگ منزل پارکر هارا فشرد و سپس از خانم پارکر خواست به هریت اطلاع دهد که می خواهد اوراببیند.
هریت پارکر به آرامی و پراز نازهایی که حرص پنی را در می آورد از پله ها پایین آمد و در را گشود. اخم محسوسی کرد و باصدایی که انگار ببر روی صخره ها ناخن می کشد گفت:
_ اوه ببین کی اینجاست... پنی!

پنی موهایش را از صورتش کنار زد و با لذت چشمهایش را بهم فشرد.
_ سلام هریت! چه صبح قشنگی نه؟

هریت نگاهی به اطراف انداخت و بعد با اخم گفت:
_ در صورتی که چشمم به تو نمی خورد، آره خیلی! چی می خوای؟
_ چه بداخلاق! من فقط کفشای اسکیتتو می خواستم!
_ نمی دم! من به تو یکی هیچی نمی دم!
_ هریت عزیزم مثل اینکه اصلا اعصاب نداری! ولی من می تونم با یه بشکن...
و دستش را بالا برد و بشکن محکمی زد.
_ حالتو از این رو به اون رو کنم!
فقط چند ثانیه از این بشکن گذشته بود که جمع حیرت آوری از مگس ها هریت را در خود پنهان کردند.

_ دیدی گفتم!

هریت جیغ کشید؛ ممتد، بلند، و خانه خراب کن. اما به نظر نمی رسید پنی اصلا اذیت شده باشد. به ساعتش نگاه کرد و با ایستادن عقربه ثانیه شمار روی ثانیه اولیه شمارش، او دوباره بشکن زد و با عقب نشینی مگس ها لبخند ناکجاآباد سوزانی زد و گفت:
_ وای ببخشید! همین الان یادم اومد که کفشای اسکیت خودمو کجا گذاشتم! از مزاحمتم عذر می خوام.
و به آرامی برگشت و بدون در نظرگرفتن چهره داغان و سنکوب کرده هریت از آنجا دور شد.
_ آخ جون! بلاخره انتقام فرود اومدنم توی گودال گِل رو گرفتم!

چند ساعتی، به گرفتن انتقام های پنی گذشت. او با سوسک باران کردن نگهبان مرکز خرید محله شان به او فهماند تهمت دزدی زدن اصلا کار خوبی نیست و با ترساندن معلم مدرسه کودکیش توسط جمع سگ های ولگرد به او درس خوبی داد تا هیچ دانش آموزی را بخاطر اینکه از نگاه هایش خوشش نمی آید کنارسطل زباله و با یک پا نگه ندارد. بعد هم او شروع به خوش گذراندن و درست کردن لانه برای کبوتر های آن اطراف کرد.
صبح روز بعد، پنی زودتر از همیشه از خواب بیدار شد. کارهای زیادی بود که باید انجام می داد. بااینکه دیروز هم با پرنده های آن اطراف به گردش رفته وهم با اسب مادرش سواری ویژه ای کرده بود، بازهم باید خوش می گذراند. با شادی از تختخواب بلند شد و رو به مگسی که کنارش وزوز می کرد گفت:
_ سلام مگس! صبحت بخیر.
اما جوابی نشنید. فکر کرد شاید مگس ازاوناراحت است.
_ چیزی شده؟ چرا ساکتی؟
با نشنیدن دوباره صدایی، پنی وحشت کرد. دستش را به طرف مگس دراز کرد اما او نگاه عاقل اندرسفیهی کرد و وزوزکنان پرید. پنی لبش را گاز گرفت و از اتاقش بیرون رفت. توی راه باهر موجودی که می دید صحبت می کرد اما جوابی نمی شنید. با گربه شان، سوسک راهرو، و کفشدوزکی که از باغچه شان آمده بود. اما در نهایت، درحالی که داشت به یک عنکبوت التماس میکرد تا چیزی بگویدمادرش از اتاق بیرون آمد. بادیدن وضعیت تاسف بار پنی، سرش را با ناراحتی تکان داد و گفت:
_ خدای من پنی! تو دیوونه شدی! بالاخره دیوونه شدی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈
پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
ارسال شده در: پنجشنبه 7 تیر 1397 14:28
نمایش جزئیات
آفلاین
تق...تق...تتق...تق...
  با صدای قطرات بارانی که به شیشه می خورد، از خواب بیدار شدم. راستش انتظار باران را نداشتم؛ چون صبح دیروز هوا کاملا آفتابی بود.

در کمد را باز کردم. لباس هایی را که برای هوای بارونی، ته ته کمد تلنبار کرده بودم بیرون آوردم؛ مدتی طول کشید تا بالاخره لباس آبی که رویش قطرات باران سفید رنگی داشت را انتخاب کردم، تا برای آن روز بپوشم.

وقتی وارد اشپزخانه شدم، پدر روزنامه به دست سر میز؛ و مادر در حال قهوه درست کردن بود.
مادر گفت: هی دورا می بینم که بیدار شدی.
از پشت پنجره صدای آخ کسی را شنیدم. سرم را بیرون بردم تا نگاهی بیندازم. اما تا چشم کار می کرد بوته های شمشادیه خیس در اثر باران دیده می شد. و کسی آن بیرون نبود.

موقع صبحانه پدر قسمت حوادس روزنامه را بلند بلند می خواند.
راستش دیگر خسته شده بودم از بس اتفاق های ناگوار برای مردم می افتاد. یکی را گالیون های خورنده تیکه تیکه کرده بودند. دیگری سرش را اژدها خورده بود و...

تصمیم گرفتم چتری بردارم و صبحانه ام را همراه با کتاب در خلوت خود بخورم.

روی صندلی بزرگ مخصوص پدر نشستم و درحال ماجرا جویی با کتنیس شخصیت کتاب بودم، که باز هم صدای جیغی شنیدم. درست مثل آنکه موقع صبحانه شنیده بودم. به دور و بر نگاه کردم، و پرسیدم: کسی اینجاست؟
صدا جواب داد: آه بله، بله. اینجا هستم.
اما کسی آنجا نبود. صدا توضیح داد: این پایین. این جا.

پای درخت یک سنجاب کوچک ایستاده بود. او کت چرمی بلندی پوشیده بود و کلاه شیک و زیبایی به سر گذاشته بود و یک چوبدستی کوچک دست گرفته بود.
که البته در اثر باران خیس شده بود.

سنجاب روی پایم پرید، و ادامه داد: سلام. اسم من« بن» است. از جنگل های دور به اینجا می ایم و وقتی متوجه شدم شما زبان مارا می فهمید خیالم راحت شد.

با تعجب نگاهش کردم. گفتم: حتما دارم خواب می بینم. این واقعیت نداره.
_چرا این واقعیت داره. توی دنیا ما هر سال جغد کبیر یک نفر را که بتواند به ما( دنیای حیوانات) کمک کند، را انتخاب می کند، و آن یک نفر می تواند با ما حرف بزند.

احساس کردم می توانم حرفش را باور کنم.
_خب به نظر درست میگی.
تا این حرف را به زبان آوردم. عقاب سفید و بزرگی سمت راستم فرود آمد.

سعی کردم خودم را کنترل کنم. و فقط کمی به طرف چپ بروم.
بن گفت: آه سلام رالف. من خانم برگزیده رو پیدا کردم. راستی اسم شما چیست؟
_تانکس...نیمفادورا تانکس.
عقاب گفت: خب مادمازل و بن بپرید بالا.

شاید شما تا به حال خاطره ی عقاب سواری نداشته باشید.
اما من بهتان می گویم بهترین خاطره عمرم است. وقتی قطرات باران به صورتم می خورد و باد لای موهایم می پیچد بسیار لذت بخش بود. آدم ها درخت ها و حتی ساختمان های بلند از آن بالا بسیار کوچک بودند.

عقاب بدون اطلاع قبلی در جنگلی سبز فرود آمد.( آرزو دارم یکبار دیگر هم بر پشت عقاب سوار شوم)
وقتی من و سنجاب از پشت عقاب پایین آمدیم، جغدی هو هو کنان روی شاخه ی درخت نزدیک ما نشست.
همه به جغد تعظیم کردند و من هم از آن ها تقلید کردم.

بعد از چند لحظه جغد به حرف آمد: دورا دخترم نزدیک تر بیا.
چند قدم جلو رفتم.
ادامه داد: در کنار آن درخت توتو کوچولو پرنده ی سخنگوی این جنگل، در بین تله ی شکارچی بدجنسی گیر افتاده است.
از تو خواهش می کنم تا به توتو کوچولوی سخنگو کمک کنی.
_بله البته با کمال میل!

وقتی به درختی که توتو در کنارش در تله گیر کرده بود. رسیدیم، پرنده ی کوچک و زیبایی در تله گیر کرده بود.
کنار تله نشستم.
_وای چه پرنده ی نازی. چرا تو تله گیر افتادی ؟

مدتی طول کشید تا توانستم تله را از پای او باز کنم.
پرنده برای تشکر از من، به ماهی داخل برکه گفت از کف آب سنگ زیبایی برای من بیاورد.
سنگ مانند الماسی بود که پدر برای مادر خریده بود.
وقتی به این فکر افتادم، یادم آمد من اصلا به پدر و مادر نگفته ام می خواهم جایی بروم.

روبه جغد کبیر کردم: من واقعا معذرت می خوام اما دیگه وقتش شده که به خانه برگردم.
_البته فرزندم. رالف لطفا این کارو انجام بده.

به آرزویم رسیدم، که دوباره سوار بر پشت عقاب بشم.
از آقای بن و جغد کبیر خداحافظی کردم و سوار بر پشت عقاب به سوی خانه روانه شدم.

وقتی به خانه رسیدم، انگار زمان نگذشته بود. مادر و پدر هنوز داشتند صبحانه می خوردند، و باران در حال باریدن بود.
دستم را داخل جیب لباس کردم تا سنگی که توتو به من داد را لمس کنم، اما چیزی داخل جیبم نبود. نکنه توهم زده باشم. یا خواب دیده باشم؟

فردا صبح وقتی از خواب بیدار شدم، سنگی که توتوی خوش صدا به من داده بود روی میز تحریر همراه با دست گلی زیبا منتظر من بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
ارسال شده در: پنجشنبه 7 تیر 1397 14:21
نمایش جزئیات
آفلاین
شما در جنگل ممنوعه گم شدید. راه خروج رو پیدا کنید یا در جنگل بمونید و یه زندگی بسازید برای خودتون. تصمیم با شماست!

صبح بود یا شاید هم بعد از ظهر. شاخ و برگ انبوه درختان سر به فلک کشیده مانع عبور نور خورشید می شد و گادفری نمی دانست در چه مقطعی از روز به سر می برد. ذخیره ی آب و غذایش تمام شده و پوستش به دلیل نیش حشرات موذی پر از تاول شده بود. اما از آن جایی که او جادوگر بسیار خوش بینی بود، لبخندی زد و با صدای بلند گفت:

- چه شکوهی! چه صلابتی!... گم شدن تو جنگل یکی از فانتزیای همیشگیم بود...

همان طور که شاخ و برگ درختان و وزوز قطع نشدنی حشرات را تحسین می کرد، به راهش ادامه داد. به تدریج، به خاطر نیش هایی که خورده بود، دمای بدنش بالا رفت و دچار تب شد. در حالی که حزیون می گفت و عباراتی نامفهوم و بی معنی به زبان می آورد، ناگهان شی ئی نوک تیز بین دو کتفش فرو رفت و نطقش کور شد. آهی کوتاه کشید و روی زمین ولو گشت.

***


همان طور که چشمانش بسته و بدنش دچار کرختی شده بود، حس کرد دست هایی او را از روی زمین بلند کردند و در آب گرم غوطه ور گرداندند. گادفری لبخندی زد و آرامش وجودش را فرا گرفت. به تدریج دمای آب بالا رفت و درد و خستگی را از وجودش زدود.

سعی کرد روی آب دراز بکشد و به خواب فرو رود، اما به دو دلیل نتوانست. اول اینکه وانی که در آن به سر می برد، کوچک بود و دوم اینکه حرارت آب آن قدر زیاد شده بود که داشت آب پز می شد. چشمانش را باز کرد و می خواست لب به اعتراض بگشاید که متوجه نکته ای ظریف شد. مخزنی که داخلش تسترال کیف گشته، نه وان بلکه دیگی بزرگ بود. عده ای خانم تنومند و ورزیده با لباس هایی از جنس شاخ و برگ درختان، اطراف دیگ ایستاده بودند؛ پیاز، جعفری و گوجه خرد می کردند و داخل قابلمه می ریختند.

گادفری همان طور که پا دوچرخه می زد، با لبخندی دخترکش سر صحبت را با آدم خوارها باز کرد.

- چه لباس های زیبایی! وقارتونو دو چندان کرده...چه قد با ظرافت پیازا رو خورد می کنین... ا خانوم!...اشک از چشاتون جاری شده، اجازه بدین...

گادفری ایستاد؛ دستش را داخل جیب کتش برد؛ یک دستمال ابریشمی بیرون کشید و سعی کرد با آن اشک های خانم تنومند را پاک کند. اما زن با چاقو روی دستش زد و گفت:

- مث یه تیکه گوشت خوب بشین تو قابلمه و از جات تکون نخور...

گادفری اصولا پسر خوب و حرف گوش کنی نبود. اما چون در آن لحظه فکر بهتری به نظرش رسیده بود، سر جایش نشست. چند تا گوجه و پیاز برداشت و آن ها را بالا انداخت. بعد همان طور که سبزیجات مزبور را در مسیری دوار بین دو دستش جا به جا می کرد، به تعداد پیاز گوجه ها افزود.

زن ها دست از خرد کردن مواد کشیدند و با اشتیاق به حرکات گادفری زل زدند. تا به حال هیچ کدام از غذاهایشان، نمایش اجرا نکرده بودند.

***


مدتی بعد، گادفری با همکاری آدم خوارها سیرک بزرگی در جنگل احداث کرد و به خوبی و خوشی زندگانی اش را در آن جا ادامه داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1397/4/7 18:09:10
⚰️🦇🩸🍷🪦 یک خون آشام حامی حقوق اقلیت ها و آزادی ⚰️🦇🩸🍷🪦
پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
ارسال شده در: پنجشنبه 7 تیر 1397 09:30
نمایش جزئیات
آفلاین
رولی با یکی از سه موضوع های زیر بنویسید.

۱- شما در جنگل ممنوعه گم شدید. راه خروج رو پیدا کنید یا در جنگل بمونید و یه زندگی بسازید برای خودتون. تصمیم با شماست!

۲- صبح از خواب بلند میشید و می فهمید که تبدیل به قورباغه شدین. زندگی قورباغه ایتون چه شکلیه؟

۳- شما برای یک روز قدرت صحبت کردن با حیوانات رو پیدا کردین. هر حیوونی حشره... خزنده... پرنده... چه جادویی چه غیره. از قدرتتون نهایت استفادتون رو بکنین.

۱- پستتون باید با محوریت یکی از موضوع ها باشه.

۲- راحت و آزاد بنویسین، خودتون رو محدود نکنین و بذارین خلاقیتتون کار خودش رو بکنه.

۳- از ۷ام تا ۱۶ام فرصت دارین تکالیفتون رو بفرستین.

۴-اگه سوال یا ابهامی بود میتونین با پیام شخصی ازم بپرسید.






ماتیلدا همراه با بعضی هافلی ها مثل:" لیندا، رز زلر، دورا و تانکس " از کلاس پیشگویی خارج شد و همراه اونا به حیاط هاگوارتز رفت. جایی در گوشه ی حیاط پیدا کردن و اونجا نشستن.

رز گفت: واقعا پروفسور تورپین سختگیره. تا اومدم یه رول بخونم. گفت بده.

لیندا سری به نشونه ی موافقت تکون داد و گفت: حق با توئه. تا اومدم توپ پیشگویی رو بگیرم، گفت دستاتو کج گرفتی!

همه ی بچه های هافل غرغری می کردن و درباره ی سختی کلاسا حرف می زدن. ماتیلدا ، فقط به اونا زل زده بود. او عاشق کلاسا بود و هیچ وقتم نمی خواست تو بحثشون شریک بشه. پس بلند شد تا تنهایی به تالار هافل برگرده.

یه قدم برداشت که یهو تانکس گفت: ماتیلدا یه جیر جیرک زیر پاته.

ماتیلدا پاهاش تو هوا ثابت خشک شد. او بسیار از حشرات می ترسید. سعی کرد جیغ نکشه. اما صدایی ماتیلدا رو متوقف کرد.

" مگه کوری دیوونه؟ نزدیک بود لهم کنی. اگه لهم می کردی کی خرج زن و بچمو میداد؟"

جیرجیرک اینو گفتو رفت. ماتیلدا چشاش گشاد شده بود. خیالاتی شده؟ جیرجیرک حرف زد؟ حتما دیوونه شده!


" نمی خوای پاتو زمین بذاری؟" لیندا با تعجب به او خیره شد.

ماتیلدا با صدایی وحشتزده گفت: شنیدین؟

- چیو؟

- اینکه جیرجیرک حرف زد.

- ماتیلدا حالت خوبه؟

دورا خندید و گفت: اونقدر که به حشرات علاقه داره، باهاشون حرف می زنه.

و دوباره خندید.

رز گفت: بعضیا اونقدر از یه چیزی ترس دارن، که بعضی وقتا ممکنه که توهم بزنن. ماتیلدا هم اینجوری شده، برو استراحت کن. شاید بخاطر فشار درسا حالت خوب نیست.

-حق با توئه رز. باشه، پس خدا حافظ

او می دونست که توهم نزده. او از هافلی ها روی برگرداند و به طرف تالار حرکت کرد.
💖💖💖💖

ساعت سه بعد از ظهر کلاس تغییر شکل

"هی ماتیلدا به من نگاه کن" ماتیلدا از دفتر خود سرش رو بلند کرد و به سمت صدا برگشت.

او به آرامی، طوری که کسی صداش رو نشنوه، گفت: کجایی؟

- این طرف.

پشت پنجره فلزی کلاس ،چیزی تکان خورد. ماتیلدا سریع به اون سمت برگشت و خرگوشی دید که دارد مستقیم به او نگاه می کنه.

- یه سوال خرگوش کوچولو، من چجوری صدای تو رو میشنوم؟

- بعدا توضیح میدم. بیا بیرون.

- چیکارم داری؟

- من چجوری باید بیام بیرون آخه؟

ناگهان همه ی بچه های کلاس و خصوصا پروفسور به او خیره شدن. ماتیلدا متوجه بلند حرف زدنش نشده بود.

تانکس گفت: ماتیلدا، تو کلاس غیر از ما کس دیگه ای هست؟

- ببخشید. من چند روزه که فشار درسا روم تاثیر گذاشته.

پروفسور آرسینیوس رو به ماتیلدا کرد گفت: الان داشتم چی می گفتم ماتیلدا؟

- اممم...

- لطفا سر کلاس من با دوست خیالیت حرف نزن.

- میشه برم دستشویی؟

- از نظرم که اشکالی نداره. برو یه آب به صورتت بزن.


ماتیلدا از کلاس بیرون اومد و به طرف حیاط رفت تا شاید خرگوشو ببینه.
همه ی اطراف رو با چشاش گشت و بالاخره حیوونی پف پفی سفیدی دید. پس به طرف اون دوید.

- چی کارم داری؟

- خب بذار از اول شروع کنیم. اسم من...

- پف پفی.

- ببخشید؟

- دوست دارم پف پفی صدات کنم، چون پف پفی ای.

- خب ماتیلدا...

- اسم منو از کجا می دونی؟

- جک به من گفت.

-جک کیه؟ اون جیرجیرک مزخرف؟

- چرا مزخرف؟ اون خیلی دوست داشتنیه.

- خیلیییی. اصلا پرفکته. خب؟

- من از نمایندگی همه ی حیوونات ، چه جنگل و چه بوته و آسمون اومدم. اومدم تا بگم که ما هرکاری که تو بخوای می کنیم

- چرا؟ آخه من کیم؟

- تو ماتیلدا استیونزی. هر چند وقت یک بار افراد های خاص همچین اتفاقایی براشون میفته اما فقط به مدت یک روز .پس نهایت استفادتو بکن. و ما دوست داریم که با اون افراد خاص دوست باشیم و هر کاری بخوان براشون انجام بدیم.

ماتیلدا با تعجب به او نگاه کرد. انقدر هیجان داشت که دیگه مطمئن بود باید به دستشویی سری میزد.

اما با این حال گفت: هرکاری برام می کنی؟

- هر کاری.

- خب فکر نکنم بتونی حفظ کنی از بس که زیاده! می خوام که وقتی هافلی ها خوابن، چند تا چیز زیز بالشتشون بذاری. آملیا... خب باید اونو کنار تختش بذاری. یه پایه ی تلسکوپ. رز زلر یه دندون و ...

- دندون ؟ آخه از کجا باید دندون گیر بیارم؟

- یه کاریش بکن. من دندونشو ریختم توی یه معجون که به اون تبدیل بشم،
داشتم می گفتم. رز زلر یه دندون و عروسک خرسیو و لیندا یه بازی کالاف دیوتی پی اس فور براش بگیر چون امروز تولدشه . بقیه هم براشون یه پاستیل خرسی بذار. چند تا پشه و مگس به تالار های خصوصی بقیه گروه ها بفرست و بفهم که برای ترم بیست و دو می خوان چی کار کنن و ببین برنامشون برای دوئل و کوییدیچ چیه. فعلا همین.

- همین؟ اونم فعلا؟

- آره.

- کارمون ساختس ولی باشه تا صبح انجام می شه.

- ممنون پف پفی.



- خواهش


او این رو گفت و رفت تو بوته ها وماتیلدا رو تنها گذاشت.

💖💖💖💖

شب ساعت سه نصفه شب.

ماتیلدا با اون همه هیجانش نمیتونست بخوابه. او در طول روز با کلی پشه و زنبور حرف زد که اونو دیگه نیش نزنن. با کلی سوسک حرف زد که دیگه به تالار هافلپاف و خصوصا دستشویی نیان و این همه بحث تا شب طول کشید. چون راضی نمی شدن و می گفتن: "این کارمونه" یا " خیلی کار سختی از ما می خوای" و از این جور چیزا.

بالاخره بعد کلی دعوا، اونا حرف ماتیلدا رو قبول کردن. او چشمانش را بست و سعی کرد بخوابه.

💖💖💖💖

صبح .وقتی که می خواستن برن کلاس:

ماتیلدا با صدای جیغی از خواب پرید. به طرف جیغ برگشت و آملیا رو دید که داشت از خوشحالی جیغ میزد.

ماتیلدا خودشو به اون راه زدو گفت: اینو از کجا آوردی؟

- من... وقتی که ... از خواب پاشدم اینو دیدم .

وپایه تلسکوپ خود رو در بغل گرفت. بقیه هم در شوک بودن . ماتیلدا لبخندی زد و زیر بالشتش رو نگاه کرد که شاید دوستانش برای او چیزی گذاشتن. با کمال تعجب نامه ای در زیر بالشتش دید. حیوونا هم میتونستن نامه بنویسن؟
ماتیلدا سریع اون نامه را برداشت و باز کرد. او تمام نامه رو خواند و بعد از خواندن نامه، لبخند پهنی زد و نامه رو دوباره زیر بالشتش گذاشت.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 تیر 1397 23:08
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه اول تدريس


دانش آموزان هاگوارتز، در مرز جنگل ممنوعه ايستاده و منتظر پروفسور دگورث گرنجر و اولين جلسه درس جنگل شناسى مدرنشان بودند.
در برنامه كلاسى كه روز قبل توسط معاون مدرسه، هاگريد به دستشان رسيده بود، تاكيد شده بود كه تا قبل از رسيدن پروفسور گرنجر، حق ورود به داخل جنگل را ندارند.

-جنگل شناسى مدرن!... دقيقا چى ياد ميدن بهمون؟!

سوال دانش آموز ريونكلاوى بى پاسخ ماند. چراكه لحظه اى بعد، دود سياه رنگى از پنجره يكى از برج ها بلند شد و مستقيما به سمتشان آمد.
لحظه اى بعد، دود حجم گرفت و تبديل به بلاتريكس لسترنج شد.
بلاتريكس دستى به ردايش كشيد و چوبدستى اش را به سمت پشت سرش گرفت.
-امروز من درس رو تدريس ميكنم و كى ميدونه اين چيه؟

دانش آموزان مسير چوبدستى را با نگاه تعقيب كردند... مستقيما به جنگل اشاره داشت.
اما اينكه منظورش كجاى جنگل بود، سؤالى بود كه پاسخش مسئله ديگرى بود.

-درخت؟
-چوبدستى؟
-علامت شوم؟

چشم غره بلاتريكس همه را ساكت كرد.
-جنگل!... اين جنگله... درستون چيه؟ جنگل شناسى مدرن و كاربرد آن در معجون سازى!... اينم جنگله. من جنگل رو بهتون معرفى كردم! حالا شما جنگل رو ميشناسين!
-مگه قبلا نمى شناختيم؟

بلاتريكس لبخندى زد. دانش آموز را گرفت و لا به لاى موهايش فرو كرد.
-خب اين از جنگل... حالا جنگل يه سرى كاربرد ها در معجون سازى داره كه مطالعه آزاده... تدريسش به من ربطى نداره. اما اگه در مورد افسون هاى نابخشودنى سؤالى داشتين، بيايد به دفترم... يادتون ميدم! تكاليفتون رو هم روى برد ميزنم. بريد!

تكليف:

رولى با يكى از سه موضوع زير بنويسيد و در همين تاپيك ارسال كنين.

*شما تو جنگل ممنوعه گم شديد. راه خروج رو پيدا كنين و يا تو جنگل بمونيد و يه زندگى بسازيد براى خودتون! تصميم با شماست!

*صبح از خواب بلند مى شيد و مى فهميد كه تبديل به قورباغه شدين. زندگى قورباغه ايتون چه شكليه؟

*شما براى يك روز قدرت صحبت كردن با حيوانات رو پيدا كردين. هر حيوونى...حشره... خزنده... پرنده... چه جادويى و چه غيره. از قدرتتون نهايت استفاده رو بكنين!

١- پستتون بايد با محوريت يكى از اين موضوع ها باشه.
٢- راحت و آزاد بنويسيد. خودتون رو محدود نكنين و بذاريد خلاقيتتون كار خودش رو بكنه.
٣- از ٧ام تا ١٦ام فرصت دارين تكاليفتون رو بفرستيد.
٤- اگه سوال يا ابهامى بود ميتونين با پيام شخصى ازم بپرسيد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: كلاس گياهشناسي
ارسال شده در: دوشنبه 25 فروردین 1393 21:37
نمایش جزئیات
آفلاین
- گیاه ها غذاهای مختلف می خورند. چه چیزی باعث ِ تفاوت در نوع ؟ِ غذا خوردن آن ها می شود ؟ ( مثلا یک گیاه گوشت و دیگری آفتاب می خورد. )
همان طور که گیاهان غذاهای متفاوتی دارند دارای شکل و شمایل متفاوتی نیز می باشند. گیاهان به دو گروه تقسیم می شوند گیاهان گوشتخوار و خورشید خوار ، گیاهان گوشت خوار مثل دیونه که دارای دندان های تیزیه و نور خوار هم که مثل کاکتوس که از صبح تا ظهر فقط خورشید میخوره و حیوونی حتی نمیتونه بهش نزدیک بشه که حالا بتونه بخورتش و اما دو گروه استثنا هم وجود داره ــــــــ گروه اول : گیاهان خشمگین و ترسناک ...حالا مثل چی؟ اها مث گیاه مادرزن!! میشناسیش که ، گیاهی که طعمه هایش دوماد هایی میباشند که عقلشان در چشمشان سبز شده و با دید دختری افریته یه دل نه صد دل عاشق میشن بعدش هم که....... بنابر این میتوان گفت که این گروه همه چیز خوارند .... میگی چرا؟ خب معلومه دیگه مادر زنا رو فقط دوماد ها میشناسن !! واسه همینه که من همیشه عاشق مادرزنمم! و دیدم که مادرزنای درجه یک پاش بیفته با لباسات قورتت میدن و هضم نکرده میفرستن پایین!! و اما گروه دوم : خوشبختانه یا بدبختانه این گروه آزاری به کسی نمیرسونه و مث کبریت بی خطر می مونه ...دندون مندون نداره تیغ هم نداره حالا بذار یه مثال بزنم ،مثل گیاه قهر یا اشتی... لامصبو نمیشه بهش دست زد اصن کلا این گیاه از دنیا خسته شده ، افسرده شده و چند بار هم ازخودکشی نجات پیدا کرده . واسه همینه که نمیذاره کسی بهش دست بزنه و زود جمع میشه آخرش هم هیچی نمیخوره پس میفته میمیره..بنابراین این گیاه غصه خواره
و حالا نتیجه میگیریم که گیاهان با توجه به شرایطی که دارن غذاهاشونم فرق داره و صد البته محیط هم خیلی تاثیر داره
- زندگی کردن در یک جای سخت ( مثلا لب ِ دریا یا در بیابان) نیاز به چه تفاوت هایی دارد تا گیاه بتواند در چنین جای ِ خاصی زندگی کند؟
گیاهانی که در مناطق نرم زندگی میکنند باید ریشه های پر پشت و پر پیچ و خم و طویلی داشته باشن تا در اثر حوادث طبیعی مثل باد و سیل مقاومت کنن و از جا کنده نشن و گیاهانی که در مناطق سخت زندگی میکنن باید ریشه های قطور و قدرتمندی داشته باشن تا بتونن از زمین سخت عبور کنن و برسن اون تهش
- چگونه گیاه می تواند از خود محافظت کند؟
گیاهانی که بیشتر در معرض خطر جانداران دیگر هستند حالا به هر دلیلی که شده مثلا یگی زیادی خشگله مثل گل رز و یکی خیلی کمیابه ، راه هایی متفاوت برای دفاع از خودشون دارن مثل تیغ گل رز و گیاهانی که وقتی احساس خطر میکنن حاضرن جاندار مورد نظر رو حتی بخورن ( البته بعضی گیاهان چون نمیتونن بعضی از مواد مورد نیازشونو تامین کنن با شکار جانوران اونا رو به دست میارن کا با معقوله دفاع فرق داره) و یا گیاهی رو اصن نمیشه بهش دست زد چوت دستو در حد مرگ میسوزونه
- گیاه شناسان بزرگ در چه محلی بهتر می توانند گیاه شناسی انجام دهند؟
گیاه شناسان محترم هر جا که راحتن میتونن کارشونو انجام بدن حتی شده در خارج از جو زمین ولی برای این که کارشون بیشتر جواب بده باید محیطی رو انتخاب کنن که تنوع گیاهی در اونجا کم باشه چون به گیاه شناس کمک میکنه که وقت بیشتری رو صرف گیاه مورد نظر بکنه و به نتایج مهمی برسه درضمن میتونه با در نظر گرفتن شرایط آب و هوایی بفهمه که چرا فقط تعداد محدودی گیاه توانایی زندگی در اون محیط رو دارن
- یک گیاه باید چه ویژگی هایی داشته باشد تا بتواند نیاز های اولیه زندگی را برای مدتی کوتاه تامین کند؟
اول این که بتونه هر ماده ای رو که لازم داشت درست کنه یا به دست بیاره مثل نیتروژن دوم این که گیاه مورد نظر نباید زیادی ظریف باشه و استحکام کافی رو داشته باشه سوم این که هر قسمتی از گیاه متناسب شرایط محیطش باشه مثل برگ های نازک یا کلفت ، ساقه های بلند یا کوتاه ، ریشه های طویل یا کوتاه و ..... .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
some times I want to speak but I prefer to smoke......
پاسخ به: كلاس گياهشناسي
ارسال شده در: چهارشنبه 21 اسفند 1392 02:31
نمایش جزئیات
آفلاین
- گیاه ها غذاهای مختلف می خورند. چه چیزی باعث ِ تفاوت در نوعِ غذا خوردن آن ها می شود ؟ ( مثلا یک گیاه گوشت و دیگری آفتاب می خورد. )

به دندان هایشان مربوط است! گیاهانی که دندان های تیز تر و نیش های بزرگتر و جلو تر دارند گوشتخوارند و گیاهانی که دندان های ظریف و پهن و این ها دارند گیاه خوارند و گیاه هایی که کلا دندان ندارند آفتاب خوار! البته فقط به دندان نیست ها! باید توانایی هضمش هم باشد، ولی خوب گیاهه! عقل که نداره! نمیفهمه! دست خودش نیست! دندان گوشتخواری که داشته باشد گوشت می خورد و خوب خیلی گیاه ها هستند که گوشتخوار نیستند ولی حالیشان نیست و میخورند و نمیتوانند هضم کنند و می افتند و میمیرند! این گیاهان عمر بسیار کوتاهی دارند طفلی ها


- زندگی کردن در یک جای سخت ( مثلا لب ِ دریا یا در بیابان) نیاز به چه تفاوت هایی دارد تا گیاه بتواند در چنین جای ِ خاصی زندگی کند؟

زندگی کردن در جاهای خیلی گرم یا خیلی سرد و کلا زندگی در هر جاییی با هر دمایی نسبت مستقیم با پت و پهن بودن برگ ها دارد!
توجه کنید:
دمای زیاد --> برگ های پهن و بزرک
دمای کم --> برگ های باریک و کوچک
حالا چرا؟! عرض میکنم خدمتتون ... در دمای بالا گیاه از برگ هایش به عنوان باد بزن، کولر و اسپلیت استفاده کرده و خودش را خنک میکند، اما در مکان های سرد باید سطح تماس گیاه با هوا حتی الامکان پایین تر باشد تا سرما خیلی اذیتشان نکند!


- چگونه گیاه می تواند از خود محافظت کند؟

به سختی استاد سوال میپرسیا در مقابل چی خو؟! اگر بخواهیم خیلی دقیق و کامل و جهان شمول پاسخ دهیم که در برابر همه چیز را پوشش بدهد باید بگوییم عقل و شعور و درایت! چون به هر حال خطر های مختلفی وجود دارد مثل گرما و سرما، رطوبت و خشکی، جانوران گیاه خوار، موجودات عظیم الجثه ی بی شعور که پایشان را روی گیاه می گذارند و ... و هر کدام از این ها شیوه های متفاوتی برای محافظت نیاز دارد. اگر گیاه مثل استاد ما بانو دافنه چمن سبز از درایت کافی و هوش و عقل برخوردار باشد در قبال هر کدام از این خطر ها تصمیم درست اتخاذ نموده و از خود به خوبی محافظت میکند!


- گیاه شناسان بزرگ در چه محلی بهتر می توانند گیاه شناسی انجام دهند؟

پای منقل! البته زیر باد کولر و زیر پتو به صورت لم داده هم شرایط خوبیه ولی پای منقل یک چیز دیگه س! شما خودتون یک بار امتحان کنید استاد ... در این شرایط یک چیز هایی در گیاه میبینید و یک گیاهانی کشف میکنید که با چشم مسلح و غیر مسلح و با جادو و بدون جادو اصن عمرا اگه بشه کشف کرد! ما خودمون یک بار پای منقل یک گیاه سخنگو گوشتخوار کشف کردیم که با تعدادی سگ درگیر شده بود و در پایان هنگامی که شام عروسی رو دادن ارباب اومد شکنجه کردش


- یک گیاه باید چه ویژگی هایی داشته باشد تا بتواند نیاز های اولیه زندگی را برای مدتی کوتاه تامین کند؟

گیاه باید زشت باشد تا کسی نچیندش!
گیاه باید تیغ داشته باشد تا کسی اگر بی سلیقه بود و خواست بچیند نتواند!
گیاه باید تلخ باشد تا اگر کسی که نه ... موجودی بدون چیدن همینجوری با دهن رفت سمتش که بخورد پشیمان شود!
گیاه باید بوی گند بدهد تا اگر آن موجود طعم و این حرف ها حالیش نبود اقلا از بوی غذایش بدش بیاید و نخورد!
گیاه همه ی این ها را که داشته باشد اولیه ترین نیاز یعنی امنیتش فراهم میشود و برای مدت کوتاهی زنده میماند ... حالا نیاز های پیشرفته تری چون تغذیه را داشته باشد میتواند این مدت را بیشتر کند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس گياهشناسي
ارسال شده در: پنجشنبه 15 اسفند 1392 21:05
نمایش جزئیات
آفلاین
امتحان! هر سوال 4 نمره دارد. بپایید تا مردود مشوید ... !

- گیاه ها غذاهای مختلف می خورند. چه چیزی باعث ِ تفاوت در نوع ؟ِ غذا خوردن آن ها می شود ؟ ( مثلا یک گیاه گوشت و دیگری آفتاب می خورد. )
- زندگی کردن در یک جای سخت ( مثلا لب ِ دریا یا در بیابان) نیاز به چه تفاوت هایی دارد تا گیاه بتواند در چنین جای ِ خاصی زندگی کند؟
- چگونه گیاه می تواند از خود محافظت کند؟
- گیاه شناسان بزرگ در چه محلی بهتر می توانند گیاه شناسی انجام دهند؟
- یک گیاه باید چه ویژگی هایی داشته باشد تا بتواند نیاز های اولیه زندگی را برای مدتی کوتاه تامین کند؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: كلاس گياهشناسي
ارسال شده در: پنجشنبه 15 اسفند 1392 20:45
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلپاف: 8

مادر گانت: 14 + 10 =24

گریفندور:25

آلیس لانگ باتم: 16+ 10= 26
گیدیون پریوت: 15+ 9= 24
فرانک لانگ باتم: 18 + 6= 24

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: كلاس گياهشناسي
ارسال شده در: چهارشنبه 14 اسفند 1392 22:25
نمایش جزئیات
آفلاین
چگونه در جنگل تا رسیدن کمک زنده می مانید؟
استاااااد ممنون که مارا در جنگلی پر از گیاهان خوشگل موشگل و یه کوچولو خطرناک قرار دادید که ما تجربه کسب کرده و در مراحل زندگی بتوانیم به خوبی از گیاهان بهره ببریم
ای بابااااااااا این چه وضعشه آخه؟؟ هیچی هیچی با حیوانات و گیاهان هم نشین شدیم ... جنگلی هم که شدیم ...استاد خیلی ماهی اصلا خیلی تکی الهی یه نفر فدات بشه!
خب عرض کنم خدمتتون که ...واسه خوراک میرفتیم در خونه یه مورچه رو میزدیم بعدش کلاهمونو میکشیدیم رو سرمون و آذوقه رو هاپولی میکردیم ...اگر هم که نشد مجبوریم از گیاها کمک بگیریم دیگه ... مثلا از خدا بی خبر میرفتیم پیش یه گیاه و میگفتیم :
-ببخشید شوما غذا مذا دارین احیانا بدین به خورد ما؟!!
بعدش گیاهه یا گیاه با مرامیه و با وقار تمام یه لقمه چپمون میکنه(طرف از اون آدم خواراش بوده ) که با کمال آسایش اون تو هضم بشیم و گیاهه هم سودی بکنه و در اصل به محیط زیست کمک کنیم و یا این که گیاهه یه کم بیتلبیته واسه همین زیاد زحمت نمیکشه که ما رو قورت بده و مارو در امر خیر شرکت بده و از همون جا یا جیغ میکشه که به غلط کردن بیفتیم یا هم بمب شیمیایی آزاد میکنه ( همینه دیگه پس توقع داری طفلک چیکار کنه؟؟)
خب خب واسه دفاع از خودمون مٍثلا فک کن یه دونه از اون گنده بیریخت ها افتاده دنبالمون ما هم هی میدویم و به جایی نمیرسیم بعدش میبینیم یه درخت جلومونه ای ول پسرررر همینه میپریم بالای درخته بعدش از اون بالا زبون در میاریم واسه اون بیریخته
حالا پوشش....مممممم.....خب ما هم مثل مشنگای اولیه به برگ میکنیم ... از اون گنده هاش ،بعد میپیچیم یه جایی ...حالا هرجاکه میخوای بپوشونیش....هیچی دیگه تمومه..به به چه خوشگل شدی امشب!
مریضم که شدیم هر چیزی پیدا کردیم میچپونیم تو دهنمون حالا مونده به شانست که سم باشه یا گیاه شفا بخش نایاب!
استااااااااااد بسه دیگه ما خسته شدیییییم ... جنگل خیلی هم بی خطر نیستا مثلا ببین این چیزه افتاده دنبال من....... : beetle:
چرا گوش نمیکردین؟
والا من که داشتم کلاه لباسمو درست میکردم متوجه شدم یه چیزی تو کلاهمه ... یه کاغذ کوچیک به رنگ زرد بود... کاغذ رو باز کردم که دیدم خالیه بعدش یه جاروی آخریم مدل باهاش درست کردم که بچه ها ریختن روسرم...جارو رو قاپ زدن و بردن .استــــــــــــــــــــــاد من جارو رو میخوام خیلی خوشگل شده بود!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
some times I want to speak but I prefer to smoke......