جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] در جستجوی اسنیچ (ریونکلاو)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: در جستجوی اسنیچ
ارسال شده در: جمعه 28 تیر 1398 15:27
نمایش جزئیات
آفلاین
ولی خب اعضای ریونکلاو که یکی دو تا نبودند. خیلی بودند!
راهروی طبقه دوم هم برای سرویس های بهداشتی بود و معمار بی چاره‌ی هاگوارتز فکر نمی کرد جمعیتی معادل یک چهارم هاگوارتز، همزمان به آن نقطه هجوم ببرند.

کنسرو ریونکلاویان در راهرو، حاوی امگا3 و مناسب برای تقویت هوش، بالاخره به طبقه دوم رسیدند.
-در مخفی کجاست؟

خب هوششان نم کشیده بود. به درستی معنی کلمه مخفی را نمی دانستند.

تق تق

سو با انتهای چوبدستی اش به در و دیوار ضربه می زد. بقیه هم به تقلید از او، همین کار را کردند.

تق تق... تتتق تق... تق توق تتق تق... تق تاق تلق!

-یا خود سالازار ریونکلاو!

از ترس کل هوش وحواسشان پرید و نام بنیان گذاران هاگوارتز را فراموش کردند.
دیوار آبی رنگ روبروی پنجره کنار رفت و اتاق تاریکی نمایان شد. گویا سمفونی تق و توق ها رمز باز شدن درب مخفی بود!

-لوموس.

همزمان سر چندین چوبدستی روشن شده و نور نقره فامی به درون اتاق رفت. گوی های کوچک طلایی رنگ بسیاری، همچون تپه ای از طلا روی هم چیده شده بودند. با یک محاسبات طولانی و سی مجهولی و بررسی زاویه چیدمان اسنیچ ها، به راحتی توانستند برآورد کنند که تعداد اسنیچ ها بیش از هفت هزار تا و بررسی آنها حدود سه سال طول می کشید. البته بدون لحظه ای استراحت!

-وااااااای... اینا چقدر گوگولین!

آندریا به درون اتاق پرید تا اسنیچ ها را برداشته و بغل کند. اما همین کافی بود تا هزاران گوی طلایی رنگ و کوچک، به پرواز درآمده و با سرعتی فوق العاده، همه جا را پر کنند.

-اوه!

گرفتن اسنیچ برای جستجوگر های کوییدیچ هم کار آسانی نبود. چه برسد به آنها که حتی نمی دانستند باید کجا را به دنبال اسنیچ ها بگردند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در جستجوی اسنیچ
ارسال شده در: جمعه 28 تیر 1398 14:56
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید


-پروفسور چرا از پیشمون رفتی!
-چه قد رعنایی داشت خدا بیامرز، چه قیافه ی جذابی!

صدای ناله و شیون از تالار ریون به گوش میرسید، بالای در ورودی تالار خصوصی ریون اعلامیه ی ترحیمی به چشم میخورد.


نقل قول:
بگذار تا بگریم، چون ابر در بهاران***کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
درگذشت مرحوم پروفسور فیلیوس فلیت ویک،سرپرست ریون را تسلیت میگوییم.
-از طرف ملت ریونی


ریونیون بعد از کمی کولی بازی دیگر و خودزنی، به سرعت اشک هایشان را پاک کردند و رفتند تا وصیت نامه ی پروفسور را بخوانند.

سو به عنوان ناظر ریون بقیه ی ملت را با چک و لگد از وصیت نامه دور کرد و خودش آن را باز کرد تا بخواند.
-پروفسور گفته که وقتی این رو بخونید من مردم و دنیا از داشتن چنین پروفسور با کمالاتی محروم شده.
-خدا بیامرز اعتماد به نفس زیادی داشت.
-کریس ساکت! بعدش گفته که من چون خیلی سرپرست خوبی هستم، تصمیم گرفتم براتون ارثیه بذارم...

جیغ و داد ملت ریونی بالا رفت، اصلا هم عین خیالشان نبود که امروز پروفسور فوت شده است.

-هیس! بعد گفته ولی وصیت من این که اول کتاب های من به اسم ((چه کسی اسنیچ مرا جا به جا کرد؟)) و ((چگونه اسنیچ خود را قورت بدهیم؟)) بخونید بعد سراغ اسنیچ های طبقه ی دوم تالارتون برید...
-اسنیچ؟پروف اسنیچ گذاشته برای ما؟
-بله! گفته توی یکی از این اسنیچا چیزیه که زندگی ما رو تغییر میده...

ملت ریونی یک صدا فریاد زدند.
-پس بریم اسنیچا رو باز کنیم!
-اممم...خب آره باید بریم ولی مشکل اینه که طبقه ی دوم تالار دستشویی و حمومه.
-خب پس باید در مخفی باز کنیم!

و با این حرف جوزفین همه به سمت طبقه ی دوم راه افتادند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!


پاسخ به: در جستجوی اسنیچ
ارسال شده در: یکشنبه 23 تیر 1398 12:09
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی سوژه!

بعد از مدتی شیاطین کریس را به زمین کوییدیچ آوردند.

-باید جستجوگر بازی کنی.

و با این حرف کریس را با جارویش وسط زمین پرت کردند
-من جستجوگر نیستم...من مهاجمم!

همه ی ریونی ها با تعجب و ترس به کریس نگاه میکردند و منتظر بودند شیاطین بلایی سر او بیاورند. اما شیاطین کاری نکردند.

-کریس الان وقت اعتراض نیست، تو تنها شانس مایی!

کریس با حرف لینی بلند شد و در آسمان به پرواز در آمد...نباید میگذاشت کسی شکنجه شود یا...بمیرد.
اما موفق نبود...

یک ساعت دیگر از بازی گذشته بود، کریس هشت اسنیچ گرفته بود و همه ی آنها تقلبی بودند. اما کریس نا امید نشد، با سرعت به سمت اسنیچی دیگر رفت و وقتی آن را گرفت، باعث شد اعلامیه ای که روی دیوار زده شده بود پاره شود و زمین بیافتد.
اسنیچ در دستان کریس محو شد اما کریس توجه ای نکرد و فقط به پوستر خیره شده بود.

نقل قول:
هنگامی که کلید با همدلی و همکاری به چنگ آورده شود ، غیرواقعی ها واقعی میشوند و زجر به پایان میرسد.-


همین بود...کلید همان اسنیچ بود که باید با همکاری دو جستجوگر به دست می آمد و در این صورت اسنیچ های غیر واقعی تبدیل به اسنیچ واقعی میشدند، در اصل هیچ اسنیچ واقعی در زمین نبود!

-هی...اشلی!

کریس به جستجوگر گریفیندور اشاره کرد و رمز را برای او توضیح داد. سپس هر دو یک اسنیچ را زیر نظر گرفته و به طرف آن هجوم بردند...
و تمام شد، آن دو اسنیچ را گرفتند و امتیاز هر دو تیم 150-150 مساوی شد.

مسابقه تمام شده بود و قرار نبود کسی هم کشته شود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!


پاسخ به: در جستجوی اسنیچ
ارسال شده در: پنجشنبه 10 آبان 1397 21:45
نمایش جزئیات
آفلاین
یک ساعت گذشته است.همراهان هر دو تیم بارها شکنجه شده اند.همه اعضای دو تیم همزمان با گشتن به دنبال اسنیچ اشک میریزند.میدانند اگر اوضاع همینطور پیش برود،کسی از عزیزانشان زنده نمیماند.
ناگهان پسری ریونکلاوی به سمت شیاطین حمله ور میشود.شیاطین با اشاره دست کارش را تمام میکنند.
پسرک بی جان محکم روی زمین میفتد.

-دوباره شکنجه ریونکلاوی ها!اینبار خیلی شدید تا یاد بگیرن احمق نباشن!
-ما بازیکن میخوایم.
لیسا این را میگوید.همه شجاعت او را تحسین میکنند اما از طرفی میترسند که دوباره عزیزانشان شکنجه شوند.
یکی از شیاطین میگوید:
-چی؟
-ما بازیکن میخوایم.به هر حال یه یار کمتر که نمیشه بازی کرد!
-ولی ما گروگان دیگه ای از کسی نداریم در ضمن همه مزه بازی به...
-ولی شما میتونید یکی از عزیزان اونم بگیرید.اینطوری بهتر نیست؟
یکی از شیاطین که ظاهرا قانع شده است میپرسد:
-خب اگر هم ما قبول کنیم تو حاضری یک نفر را نام ببری که به اینجا بیاید؟
قطره اشکی از گوشه چشم لیسا روان میشود.
-من یه نفرو میشناسم که خوب کوییدیچ بازی میکنه ولی برای این بازی نیومده.ینی ی ماهه که نمیاد کوییدیچ بازی کنه...
-کی؟
-کریس چمبرز. اون مهاجم ما بوده.
شیاطین بحث میکنند.سپس چند نفر بلند میشوند تا بروند و ماموریتشان را انجام دهند.
-فعلا بازی انجام میشود.تا گروگان جدید بیاید!
یکی از بازیکنان رو به لیسا فریاد میزند:
-چطوری دلت اومد اونم مثل خودمون بدبخت کنی؟ای خودخواه...
-من فقط به فکر همه هستم.ما با یه یار کمتر نمیتونیم بازی کنیم.ما باید خانوامونو نجات بدیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!


پاسخ به: در جستجوی اسنیچ
ارسال شده در: یکشنبه 28 آبان 1396 16:43
نمایش جزئیات
آفلاین
- شروع میکنیم!

فلور با چهره ای که نگرانی و خشم در آن پدیدار بود، به سمت دروازه گریفندور برگشت.
از چهره اش معلوم بود که درحال نقش بازی کردن است.

- اون واقعا میخواد گل بزنه؟
- فکر نمیکنم.

فقط چند متر با دروازه فاصله داشت؛ سرخگون را پرت کرد... در چند سانتی متری دروازه فرود آمد. گل نشده بود!

- گروگان های ریونکلاو رو شکنجشون کنید!

ریونکلاوی ها تصمیم به اعتراض داشتند اما هیچکس جرئت اعتراض را نداشت. آنها گل نزده بودند و گلی نخورده بودند؛ پس چرا باید شکنجه میشدند؟

- اوه... فراموش کردیم که بگیم. اون گروهی که گل نزنه اعضاش شکنجه میشن. یعنی در هر حالتی شکنجه میشین.

گروگان های ریونکلاوی از درد به خود میپیچیدند. چهره های نگران دو گروه دوباره به هم دوخته شد.

- باید هر چی زودتر اسنیچو پیدا کنیم.
- بعید میدونم پیدا بشه. اسنیچ رو شیاطین جادو کردن؛ اگر هم پیدا بشه معلوم نیست با دست زدن بهش چی میشه.
- اگر بازی زود تموم بشه کمتر شکنجه میشن.
- سه... دو‌...

قبل از پایان شمارش معکوس گزارشگر بازی را شروع کردند. باید از شکنجه همگانی جلوگیری میشد.

- همه دنبال اسنیچ بگردید.

هر دو گروه با نگرانی بازی میکردند و امیدوار بودند چند دقیقه دیگر از خواب بیدار بشوند و بفهمند که همه اینها یک کابوس بوده است.

- اونجاست!

جستجوگر گریفندوری که اسنیچ را دیده بود به سمت آن رفت. با خوشحالی اسنیچ را در دست گرفت... اسنیچ نبود! اسنیچ غیب شده بود.

- چندین اسنیچ خیالی در اینجا وجود داره. بگردین واقعیشو پیدا کنید زمینی ها!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1396/8/28 16:47:17
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: در جستجوی اسنیچ
ارسال شده در: یکشنبه 18 اسفند 1392 21:45
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
خلاصه :

تیم ریونکلا یک بازی حساس در پی دارد. فلور حس بسیار بدی نسبت به این بازی داشته و به بقیه هشدار می دهد اما لودو بگمن بی توجه به سخنان او در زمین حضور می یابد. اما با ورود به زمی، آن ها ارد مکانی جهنمی با حضور شیاطین می شوند. هر تیمی که گل بخورد، باید تقاص پس بدهد؛ مجازاتِ بازندگان؛ شکنجه عزیزانشان است.

×پست قبل و پست اول سوژه رو حتما بخونید.



ادامه سوژه
***



- و من می خوام از ... کــــلــاس بــودلــر شروع کنم! ببینم بودلر جوان برای چشیدن طعمی چندین برابر کروشیو آماده ای!؟

شیطان بزرگ، همان توده سیاه که چند دقیقه پیش، با خوش آمد گویی تلخی آن بازی جهنمی را شروع کرده بود، پس از مکثی کوتاه، و با لحنی که تمسخر، تحقیر و خباثت در آن موج می زد و دور از صفات انسانی بود، ادامه داد:

- نــه ...! تو بدرد نمی خوری، می ترسم با یک شکنجه بمیری و خب ... می دونی این اصلا خوب نیست که بازیگرا همون اول بازی از صحنه خارج بشن!

نگاه آن توده بی شکل به جیمر افتاد. تد ریموس لوپین بر خود لرزید؛ گرگ وجودش در حال شکنجه اش بود؛ می خواست آزاد شود؛ می خواست بدو و تمام وجود آن شیطان را بدرد! سکوت طولانی و عمیقی در فضا حاکم شد. بازیکنان دو تیم با ترس به یکدیگر خیره شده بودند.

یک حس! یک حس گنگ به ذهن الستور مودی فشار می آورد؛ سرش را با دستانش گرفت، زمزمه ای گنگ درون سرش پیچید؛ سخت بود! آن همه تشویش و اضطراب، حتی قدرت درک و فهم را نیز از او گرفته بود ... اما ... روزنه امید ... الستور مودی به سرعت سرش را به اطراف تکان می داد و چشمِ مصنوعی متحرکش وحشیانه می چرخید. ناگهان ایستاد. اما الستور هیچ حسی از خودش بروز نداد، همچنان مضطرب ایستاده بود؛ دیگر بازکنان نیز متوجه نگاه خیره چشم مصنوعی او به یک ردیف از تماشاچی ها شدند.

- پــس ما یک سری بازیکن رو داریم که احتمالاً از شکنجه دوستانشون خیلی لذت می برن؛ یک دقیقه فرصت دارید ... یا بازی می کنید یا دو نفر از گروگان ها ...

- می میرند!

و ناگهان قهقهه ای بلند سر داد که روح آنان را می خراشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاوس بودلر در 1392/12/19 15:48:44
تصویر تغییر اندازه داده شده
[
تصویر تغییر اندازه داده شده

بنفش! [ ]

پاسخ به: در جستجوی اسنیچ
ارسال شده در: یکشنبه 18 اسفند 1392 18:41
نمایش جزئیات
آفلاین
آلــیــس لانگ باتم به سـخـتی می توانـسـت نگاهش را از پــســرش بردارد... صدای شیاطین برایش قابل تشخیص نبود، گـویی آب بر روی گوش های می ریختند..... تپش قلبش را بلند تر تمام آن فریاد های ظالمانه می شنید!

دردنــاک است که بالاخره پـــس از بیست ســال بــتــوانی پِـسـرت، پاره ی تنت، قسمتی از وجودت کسی که به تازگـــی طعم عشق مادرانه را چشیده، ببینی. او را در آغـوش بگیری و پس از مدتی... او را در خـطـر بلایی که سر خودت آمد قرار دهی...
یکهویی سـر یک بازی او را ببازی!

نــویــل خیره به او نگاه می کرد، بــا بــرقی در چشمانــش! درخششی از ســر تسلیم... صــدایــش شنیده نمی شد ولی حرکت لــب هــایــش را خواند:
-مــامــان، اشکال نداره...

آلــیس خــم شــد. انگار انعطافش را نـاگـهانی از دست داده باشد؛ شــکـست! هیچ کاری از دستش بر نمی آمد!

جمله های حاصل از نا امیدی محض، مغزش را با اتوبــان اشتباه گرفته بودنـــد.
-یــک بازی در جــهــانی دور از دنیــای خودت...
-بـــدون هیچ شانسی برای بــرنــده شدن...

و در آخـــر صـــدایی بــا لحنی تـــلــخ و تمسخر آمـــیز، صدایی که سالیان سل در پشت مغزش پنهان شده بود تا دوباره امروز خود را نشان بدهد. پرسید:
-آلــیس.. چــه کاری از دستت بر میاد؟! مقاومـــت تا کی؟! گل نزدن تا کـی؟!

در مــغــزش کلمات اکــو می شدند...
-بـــدون هــیــچ امیدی...-
-بــدون هـیچ امیدی...-
-بدون هیچ امیدی...-

صدای شیطانی از میان سیل افکارش به درون مغزش رسوخ کرد.
-اگه تا سه ثانیه ی دیگه بازی شروع نشه چی میشه؟

تـمـامی جملاتی که در مغز او جولان می دادند ناگهــــان خاموش شدند.

- شکنجه ی همگانی گروگان ها شروع میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
پاسخ به: در جستجوی اسنیچ
ارسال شده در: جمعه 16 اسفند 1392 22:11
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای برهم خوردن دندان های لودو از روی خشم، فلور را از آه و حسرتی که در دل احساس می کرد جدا کرد و دوباره وارد دنیای واقعی کرد ... دنیای واقعی؟ آیا این دنیا واقعا واقعی بود؟ درست است که در دنیای جادویی هر چیزی امکان پذیر است، اما این مدلی اش ... بی سابقه بود!

- واسه چی وایسادین؟ ما منتظر شروع بازی هستیم.

سایه ی سیاه رنگ این را بیان می کند و به دنبال آن دیگر اثری از او در وسط زمین مشاهده نمی شود. با چهره ای که خرسندی و رضایت از سر و رویش می بارید، به جایگاه تماشاچیان بازگشته بود. جایگاهی که باید از دانش آموزان هیجان زده و مشتاق هاگوارتز پر می شد، با سوت های همیشگی شان، با کری خواندن هایشان و پلاکاردهایی که برای حمایت از تیم گروهشان به اهتزاز در آمد ... و نه این شیاطین!

به دنبال جا به جایی سایه، گروگان ها توسط چندین شیاطین به کنار زمین منتقل می شوند، جایی که از قبل برای آن ها مهیا شده بود و هرکسی را به وحشت می انداخت. انگار همه چیز از قبل برنامه ریزی شده بود ... یعنی واقعا آن ها باید مسابقه می دادند؟ مسابقه؟ نه این یک مسابقه ی عادی نبود ... مسابقه ی مرگ و زندگی بود!

همچنان بازیکنان هردو تیم در گیجی به سر می بردند. هیچ کدام هیچ حرکتی نمی کردند و به وضوح در شوک فرو رفته بودند. انگار هنوز آنچه را که می دیدند باور نمی کردند. همگی از ترس سرجایشان خشک شده بودند.

لودو به هوکی نزدیک می شود و ملتمسانه از او می خواهد که نشکونی از او گرفته و ثابت کند که تمام این ها خواب و خیال است ... خواب و خیالی کابوس وار، حتی شاید بدتر از کابوس ...

- آخ!

اما نه ... او وسط منجلابی سخت گیر افتاده بود. نمی دانست که قرار است پایان آن چه شود و نمیخواست حتی به آن فکر هم کند. لودو به آرامی دستش را ماساژ می دهد، اگر در حالت عادی بود، مسلما از دست هوکی خشمگین می شد و به او میگفت چرا اینقدر وحشیانه؟ اما در این وضعیت ... توانایی سخن گفتن و علیه یارانش ایستادن را نداشت.

کم کم صدای هو کردن ها و اعتراض های شیاطین مستقر در جایگاه تماشاچیان به هوا بلند می شود، چنان محکم به نشانه ی اعتراض پاهایشان را به زمین کوفتند که اگر دنیای جادویی نبود، خیال می کردی که هم اکنون زیرپایشان خالی می شود و همگی سقوط می کردند ... ای کاش که این چنین می شد!

با پرتاب شدن گلوله های آتشین، بازیکنان دو تیم به شدت وحشت میکنند و با عقب عقب رفتن سعی می کنند که هرچه بیشتر خودشان را از تماشاچیان عصبانی دور کنند. حتی اعتراضشان هم همچون خودشان ترسناک و شیطانی بود.

بالاخره صدای گزارشگر در ورزشگاه طنین می اندازد و بازیکنان دو تیم را وادار به شروع بازی می کند:

- اگه تا سه ثانیه ی دیگه بازی شروع نشه چی میشه؟

شخص دیگری که به نظر گزارشگر شماره ی دوم می آمد به تکمیل حرف دوستش می پردازد و می گوید:

- شکنجه ی همگانی گروگان ها شروع میشه.

حتی در این مورد هم عالی عمل کرده بودند ... دو گزارشگر که براحتی می توانستند حرف یکدیگر را ادامه دهند و با زخم زبان هایشان بیش از پیش جنگ روانی راه بیندازند و اعصاب همه را به هم بریزند.

بازیکنان دو تیم با نگرانی نگاهی به یکدیگر می اندازند. انگار چاره ای جز قبول مسابقه نداشتند ... در نگاه تک تک بازیکنان هر دو تیم تنها یک چیز موج میزد ... هیچ گلی نزنید!

اما آیا واقعا این شیاطین می گذاشتند که بازی بدون گل دنبال شود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در جستجوی اسنیچ
ارسال شده در: جمعه 16 اسفند 1392 22:01
نمایش جزئیات
آفلاین
رزرو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در جستجوی اسنیچ
ارسال شده در: جمعه 16 اسفند 1392 20:22
نمایش جزئیات
آفلاین
گیج و منگ بود.. نمی‌فهمید چه خبر است.. مثل این که کسی به زور جسمش را کشانده، ولی روحش گوشه کناری جا مانده..

در کنارش، فلور را می‌دید.. رنگ‌پریده و وحشت‌زده.. لودو که با سرسختی تمام، لب‌هایش را روی هم می‌فشرد اما نشانه‌های ترس در چشمان آبی‌ش هویدا بود.. دافنه‌ی کوچک..

در سمت دیگر.. فقط دو نفر را می‌دید.. جیمز و تدی.. و قلبش نزدیک بود از جا کنده شود..!

صدایی مبهم را از دور دست می‌شنید...

- بازی هاتون خیلی کسل‌کننده‌ن عزیزانم. به اون می‌گید بلاجر؟ من دو نفر از شیاطینم رو جایگزین بلاجرا کردم. به هرکی که بخورن.. خب.. طرف ممکنه یه کم گاز گرفته شه یا یه چیزایی ازش کَنده شه!

صدای خنده‌ی لوسیفر را می‌شنید و نمی‌شنید...

- اون سرخگون هم جایگزین شده. ولی اسنیچ؟ اوه.. اون تغییرات جادویی داره!

و صدای خشمگین و عصیان‌گر ِ لودو:
- چی باعث شده فکر کنی ما توی این بازی احمقانه‌ت شرکت می‌کنیـــم؟!

ویولت حواسش جمع شد. نمی‌دانست چرا. چیزی در لحن آشوب‌طلبانه‌ی لودو، انگار مثل سیلی روی صورتش نشست. نگاهش را به لوسیفر دوخت و از چیزی که دید، اصلاً خوشش نیامد!

- اوه! عزیزم! این!

بشکنی زد و ناگهان گویی از میان زمین و هوا، چند نفر پدیدار شدند. در میانشان، یک پسر عینکی و وحشت‌زده نگاه ویولت را دزدید:
- کلــــــاوس...!

و فریادی بلندتر، صدای او را قطع کرد:
- جیـــــــــمز!!
- نویــــــــل!!

هر چهارده بازیکن به سمت گروگان‌های پدیدار شده هجوم بردند و تقریباً هم‌زمان، به دیواری نامرئی برخورد کردند.

تدی، خشمگین و برافروخته، با مشت به مانع نامرئی کوبید:
- لعنتی! لوسیفر! برادر منو برگردون! اون عضو تیمه!

ابر سیاه رعب‌آور، به سمت گروگان‌ها حرکت کرد و بعد.. ایستاد. دوباره، صدای پاق خفیفی آمد و کسی در زمین ظاهر شد. این یکی، الستور مودی بود!

رهبر شیاطین، راضی به نظر می‌رسید. البته اگر می‌شد گفت آن توده‌ی دودمانند طوری به نظر می‌رسد:
- حالا گریفندور هفت عضو داره. خوب گوش کنید.. قوانین اینطوریه: تیمی که گُل بخوره، گروگان‌هاش تقاصشو پس می‌دن. شیاطینی اینجان که بهترین شیوه‌های شکنجه رو روی گروگان‌ها پیاده خواهند کرد!

فلور، رنگ‌پریده، آرام، ساکت و لرزان.. به خواهر کوچک‌تر زیبایش نگاه می‌کرد و می‌اندیشید..

هرگز نباید وارد زمین می‌شدنــــــد...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)