جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  219 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  223 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  311 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  213 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: جمعه 9 خرداد 1393 19:39
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا مه آلود شده بود و همه چیز گنگ بود. مورفین که اتوبوس شوالیه مرگخواران را میراند با خوردن ماده افیونی از خود بیخود شده بود و دکمه نیترو و دنده هوایی رو رو زده بود و با سرعت شصت ماخ در ثانیه به سمت محل حضور لرد ولدمورت حرکت میکرد...

باد بشدت در اتوبوس میپیچید...اجسام و جانداران مانند نقطه ای، لحظه ای پدیدار میشدند و در کمتر از چشم به همزدنی ناپدید. مانند این بود که کسی زمان را تند کرده باشد. سرعت حرکت آنها با سرعت حرکت نور برابری میکرد. از همه بدتر این بود که گاه و بیگاه مانعی سبز میشد و اتوبوس مجبور بود از روی مانع بپرد و خب مشخص است که نشیمنگاه مسافران...

بلاتریکس که از حرفش پشیمان شده بود در میان باد و حرکت و داد و بیداد هوار میزد:
_ موووووورفین کمش کن! مووووووووورفین....

ولی هر چه داد میزد صدایش به مورفین نمیرسید بنابراین چست و چابک جستی زد، خود را در بغل آیلین انداخت، چشمان درشتش را به او دوخت، دستانش را دور کمرش حلقه کرد و گفت:
_ آیلین جونم، جون مادرت بغلم کن الانه خودمو خیس کنم!

آیلین که بشدت از خیس شدن واهمه داشت هر چه در توان داشت کرد تا خود را از آغوش بلاتریکس برهاند ولی هر چه کرد نشد که بازوهای بلاتریکس مانند مردان قوی و سخت بود...

چند ثانیه دیگر هم گذشت که ناگهان صدای مهیبی آمد...اتوبوس صاف توی دیواری آجری رفت و دیوار را شکست...بلاتریکس و آیلین از کف اتوبوس کنده شدند و با مخ به سقف خوردند و مورفین در حالی که شیطانی میخندید مانند گنگسترها از جلوی اتوبوس به پایین پرید و گفت:
_ ارباب ما آمدیم! آمدیم که نجاتتان دهیم قدر قدرت!


شصت ثانیه قبل
لرد ولدمورت در حال خوردن کرم کارامل مورد علاقه اش و دیدن سریال خانوادگی حریم سلطان بود و گاهی بسیار هم احساساتی میشد. لرد ولدمورت ما مهربان شده بود و خانوادگی اما...

شصت ثانیه بعد...
قاشق کرم کارامل در دهان لرد ولدمورت ماند و او بعد از دیدن شکافته شدن دیوار و وارد شدن یک اتوبوس و مردی که شبیه مردهای جنگلی بود از شدت ترس ساکت و صامت فقط نگاه میکرد و بغض کرده بود...

در همین حین ناگهان سقف هم شکافت و پرنده ای سیاه و بزرگ از بالا به پایین آمد و درست کنار مورفین فرود آمد...

لرد ولدمورت کاملا شوکه شده بود و چشم هایش قد یک استکان شده بودند...

دالاهوف مانند قهرمانان به مورفین گفت:
_ من هم آمدم! آمدم تا در کنار شما "شوالیه های سیاه" لرد ولدمورت را از دست "شوالیه های سپید" برهانیم...حالا همه ش به کنار...مورفین چشمامو داشته باش، شبیه عینک دودی شدن

مورفین: وایسا وایسا بینم! اصلا کی به تو گفت بیای اینجا؟ تو الان چیکاره ای؟ عضو مرگخوارایی؟ نیستی که! تازه شم جانورنمات گربه سیاه بود!

آنتونین: اون سوال اولت که چیزه... رفتم ولی خب در مواقع بحرانی هستم...اما در مورد سوال دومت: من دو تا شکل جانورنما دارم!

مورفین: ای نامرد! پارتی داشتی تو وزارتخونه؟! چرا دو تا؟

آنتونین: امممم... البته دو تا هم که نه خب سه تا...یکی گربه سیاه یکی کلاغ سیاه یکی هم سکرته!

در همین حین بلاتریکس که موهای بلند و وز وزی اش شبیه افراد برق گرفته شده بود، از زیر آوار و چوب و آجر و آهن کف اتوبوس بیرون آمد و آیلین را نیز بیرون کشید و گفت:
_ ببندید! خفه بمیرید! ارباب کجاست؟

آیلین که سرش گیج میرفت گفت:
_ فکر کنم ارباب تو کمد قایم شده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: شنبه 3 خرداد 1393 13:54
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

جیمز در پی جریاناتی ولدمورت رو تو کوچه های لندن بیهوش پیدا می کنه و بعد از بهوش اومدنش چون ولدمورت متحول شده و اصلا آدم قبلی نیست دست به دست منتقل می شه، تا میرسه به رون اینا. محفل تصمیم میگیره تصمیمات جدی بگیره دراین باره و به هری اصلا اهمیت داده نمیشه در این بین! از یه طرف مرگخوارا هم چیزی رو به ولدمورت خورونده بودن که توسط مورفین معرفی شده بود . قرار بود کمی فقط کمی ولدمورت رو مهربون تر کنه اما برعکس شده و ولدمورت پشیمونه از کارهای خبیثانه ای که قبلا انجام داده. بلاتریکس هم قراره همراه مورفین بره آزکابان تا پادزهر پیدا کنه. تدی و ویولت و جیمز هم اطراف قرارگاه مرگخوارا پرسه می زنن!

- یه قدم، یه قدم دیگه، حالا بپر تو بغل مامان!

ولدمورت جفت پا پرید پایین و........ نمرد!

چشماشو باز کرد و دید در حقیقت اصلا بالای پشت بوم نبوده و چهارتا پله بالاتر از سطح زمین وایستاده!

نگاهی به بالای سرش انداخت به امید دیدن دو نفر که نگرانش شده باشن، اما دریغ از نگرانی یه نفر! همه سرکار خودشون بودن و هیچ کس توجهی به ولدک نداشت. ولدک یه بچه یتیم بی پناه و بی کس بود.

اون طرف، پیش مرگخوارا

- مورفین، به نظرت نباید سریع تر از این حرکت کنیم؟!
-بلا، این شه حرفیه می ژنی؟ ما الان داریم با سرعت نور به شمت آژکابان حرکت می کنیم!

بلاتریکس نگاهی به آیلین که به حالت ایستاده بود، انداخت و رو به مورفین کرد و گفت:
- مورفین، یه ذره تندتر لازمه!

مورفین دستشو تو جیبش کرد و سه تا بسته درآورد.
- با این که داریم شریع حرکت می کنیم، ولی اگه نفری یه دونه از این شه بسته بخوریم، شرعتمون بیشتر میشه!

بلاتریکس نگاهی به سه بسته و نگاهی به آیلین انداخت. در ضمن این حرکت نگاهی هم به اربابش، یعنی خاطرات اربابش انداخت.

یکی از بسته هارو برداشت و گفت:
- بژن بریم!

و این گونه بود که بلاتریکس به قیمت برگردوندن اربابش معتاد شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آليس لانگ باتم در 1393/3/3 14:03:14
ویرایش شده توسط آليس لانگ باتم در 1393/3/3 14:07:10

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: شنبه 23 فروردین 1393 22:44
نمایش جزئیات
آفلاین
کچل بدقواره دست سفیدش را روی سر پدر آن خانواده کرم می کشید و قربون صدقه می رفت.

ناگهان صدای پارس ممتد تدی از بیرون به گوش رسید و ملت با سرعت دویدن بیرون ببینن چه خبره
در کمال ناباوری کورممدی رو کله ی تیر برق دیدن که داشت سیم ورودی خونه ی گریمولد رو بلاک می کرد

ناگهان یاران را یاد آن قیمت قبض برق در اوفتاد و احساس بدبختی فی المجلس همی گرفتشان

و خدا همچنان در حال پیچوندن پیچ ترموستات خورشید بود و خورشید هم همچنان هات و هات تر...

بدبخت ها همگی از داخل آن کوره به حیاط پناه بردند تا از فوت های گاه و بیگاه چند تیکه ابر برای خنک شدن استفاده کنند که همون ابر ها هم بعد چند دقیقه ناپدید شدند و آسمون مث قلب مومن صاف شد
همه با ترس از قشقرق بعدی کچل غذایی سرشار از لوبیا و کلم خوردند و شکم ها پر پر...

شکم های پر و ظهر آفتابی و هوای ملس سه نفره و باد بوجود آمده از هضم لوبیا در معده ها همه و همه باعث سنگین شدن پلک چشم ملت شده بود و هرکس همانجا که خورده بود روی زمین ولو شده بود و هی زرت و زرت...

خورشید همچنان هات و هات تر و مخ ها همچنان قات و قات تر

اینقدر آفتاب به مخ ملت خورده بود که...
ریش اعظم یک استخر پر آب و یک دایو ایجاد کرده بود و هی میرفت بالا و شیرجه میزد و در میومد و دوباره میرفت بالا و شیرجه میزد و ...
بودلر ها به سبک کنار دریا خروار ها کود خالی شده در باغچه رو کنار زده بودند و خوابیده بودند و اون ها رو دوباره ریختن روی خودشون تا مثلا خنک بمونن
رون که قبل تر فقط پیراهنش رو درآورده بود حالا دونه دونه لباس هاش رو در میاورد و لخت مادرزاد میشد بعد ییهو به خودش می اومد و دوباره با عجله میپوشید و دوباره در می آورد
آلیس هم که معتقد بود باید با آتیش آتیش رو خاموش کرد ماهیتابه ش رو رو اجاق گرم میکرد و میذاشت رو سرش تا از آتیش توی کله ش کم کنه
جیمز رو باد پنکه ی عظیمی که درست کرده بود به دوردست ها پرت کرد
خلاصه این که هیچ کس حواسش به کچل بدقواره نبود که همونقدر که آفتاب تو کله ی بقیه خورده بود اون هم به همون مقدار...

ندایی در درون کله ی لرد پیچید که با لحن عاشقانه ای می گفت:
- تامی مامان ... عزیز دل مامان ... بلند شو بیا بالا مامانی کارت داره ... بیا قربونت برم ... بیا از همون شوکولاتا برات گرفتم از بازار...

کچل بدقواره همونطور که خانواده کرم ها تو بغلش بود عین یه بچه مطیع از جاش بلند شد و سمت پله ها رفت و این در حالی بود که مخ بقیه همه قات قات...

ندای توی کله ی لرد ادامه داد:
- تام...عزیزم ... سریع تر بیا ... باید یه کمکی به داییت هم بدی ...

کچل بدقواره پله های پشت بوم رو میرفت که به بالا برسه
- تام ... یک لیوان آب هم برای مامانی میاری کوچولوی من؟
کچل بدقواره پله ها رو برگشت پایین تا آب بیاره و در تمام این مدت خونواده ی اون کرمه هم روی شونه ش بودن
پله های پشت بوم رو دوتا یکی کرد و به در پشت بوم رسید.

پارس کردن های مدام توله گرگ زشت هیچ فایده ای نداشت
همانگونه که خودمان در فصل تابستان وقتی پشت سرمان بوق همی زنند فحش خوار و مادر است که روانه شان می کنیم ، هرچی به دست آقایون و خانوم ها میرسید حواله ی این توله گرگ بانمک و خوجمل میکردن و هیچ کس حواسش به کچل بدقواره نبود.

ندای توی کله ی لرد:
- بدو دیگه مامانی دورت بگرده ... مراقب باش عزیزم ... نخوری زمین ... از همین جوی کوچولو بپری من این پایینم...

کچل بدقواره دقیقا لب دیوار پشت بوم خونه گریمولد وایساده بود و خونواده ی اون کرمه هم روی شونه ش و یه لیوان هم دستش و عین یه بچه آماده پریدن از یک جوی کوچولو که بیست متر ارتفاع داشت

- نههههههههههههههه .... تو بایدددددد زندههههههه بمونییییییی .... من به مامانت قول دادم تاااااااااااااام
- آخ جووووون ... کرم تر و تازه
- عرررررررباااااااابببببب

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرسیوال دامبلدور در 1393/1/24 0:07:41
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند....
تو روح هرکی بد برداشت کنه









دامبلدور
یک دامبلدور
یک دامبلدور دیگر
من یک دامبلدور دیگر هستم
پیر آزرده دلی در انتظار بوسه ای از اعماق ته قلب
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 فروردین 1393 13:19
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدک خودم سامبلی بلیکم ولدک خودم بزبزقندی

ولدک خودم چرا نمی خندی؟

ولدک خودم سرتو بالا کن ولدک خودم منو نگا کن

ولدک خودم لطفی به ما کن


- بچه ها، از اول!
- ولدک خودم سامبلی بلیکم ولدک خودم...
- فرزندان روشنایی، عزیزان من! تام رو راحت بزارید.
- پروف! ولدک غمبرک زده!

دامبلدور ردای بنفشش را روی زمین به دنبال خودش کشان، روی صندلی کنار باغچه نشست. نگاهی به وضعیت آشفته فرزندان روشنایی انداخت و گفت:
- از کی اینجوری شد فرزندانم؟

جیمز دهانش را برای پاسخ دادن باز کرد اما...
- ینمستیبزاتنیحخظهبیاریذتشسنحجمختسلاییجحخهعغفقثصشضظسطیزبلاتنم

دامبلدور آهی از سر افسوس کشید و گفت:
- تک تک فرزندانم!
- من می گم!
- نخیر، من!
- من!
- من!

نگاهی به محفلی هایی که دورتادورش را محاصره کرده بودند انداخت و از ویولت خواست توضیح بدهد:
- ما نمی دونیم، آلیس میدونه!
- آلیس داره باغچه رو شخم میزنه.

در همان لحظه آلیس از باغچه بیرون آمد و دستی به پیشانیش کشید و مایتابه اش را در جیبش گذاشت و نگاهی به محفلی هایی که هاج و واج نگاهش می کردند، انداخت و گفت:
-
- این چه قیافیه؟!
- چه قیافه ای! مگه شلوار گل گلی با کلاه تابستونی و بلوز پشمی و هدفون برقی( محض قافیه)به هم نمی یاد؟
- آلیس باید بره سنت مانگو!
- این حرفارو ول کنید فرزندانم، چه بلایی سر تام اومده؟

آلیس نگاهی به تام ولدمورت کرد و گفت:
- خوب، داشتیم باهم باغچه رو شخم میزدیم، من پام رفت رو یه کرم له شد! حالا از صبح داره غصه خانواده ی کرمه رو می خوره، میگه « کی خرج بچه هاشو بده؟ پول دانشگاه آزاد پسر بزرگه از کجا بیاد؟ »

سپس به سمت ولدمورت رفت و روی دوزانو کنارش نشست. دستش را در جیب بلوز بافتنی اش کرد و گفت:
- بیا ولدک، خانواده کرمه رو آوردم نگه داریم!
محفلی ها:
- مری می خوردشون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: دوشنبه 4 فروردین 1393 02:51
نمایش جزئیات
آفلاین
با بازگشت مورفین؛ بلاتریکس که اصن انگار واسش مهم نبود کی پشت در بوده، برمی‌گرده می‌گه:
- مورفین، گفتی باید از کی بریم پادزهر این چیزی که به خورد ارباب..

همین لحظه، مرلین به اون جمع نازل می‌شه:
- اینجا چه خبره؟ لرد سیاه کجاست؟!
- ایشون ما رو ترک کــر..
- باش بریم پیش کریشتف کلمب.
- چـــــــــــــی؟! لرد سیاه رفته!؟ مگه من مردم که لرد سیاه رو دزدیدن؟!
- چی؟! بریم پیش کریم پوست کلفت؟
- نه ایشون...
- بلیت بزنین! کمپین راه بندازید..
- کریم پوش کلفت کیه دیگه؟ کریشتف کلمب رفیق اشفندیار..
- یه تالار افتخارات ارباب احداث کنیم!
- ابله! تالار افتخارات به چه درد ارباب می‌خوره؟!
- رفیق اسمال فن دار؟!
- نـــــــــــــه! لودو خودتو نکش!!

ولی افسوس که کار از کار گذشته و لودو با صد و سی و سه ضربه، خودش رو شهید کرده بود و زین‌پس، او به شکل روح در جلسات مرگخواران حضور پیدا کرده و با تسخیر این و آن، به حیات انگل‎وارانه‌ی خود ادامه می‌دهد.

فلور جلوی جمع مرگخوارا می‌ایسته و سعی می‌کنه آرومشون کنه:
- لُرد به خواست خودشون.. خخخخ...

و مرلین، لینی [ تسخیر شده توسط روح لودو ]، رز و همه اونایی که بلیت زدن ما رو کچل کردن ( ) از روی فلور رد شده، اعلامیه‌ش می‌کنن رو زمین و می‌رن که تظاهرات راه بندازن در این راستا!

پس این که لحظه‌ای سکوت برقرار می‌شه، بلا نفس عمیقی می‌کشه و سعی می‌کنه با تسلط به خودش، یه راه حل درست حسابی پیدا کنه:
- مورفین، گفتی..
- بابا! کریشتف کلمب. همون رفیقمون که یه چیژی شاخت لامشب تا آمریکا می‌ری و برمی‌گردی. اون پادژهر همه شی رو داره!
- خیله خب. یالا بجنب این فلور رو جمع کن بریم..
- آژکابان! چند شالیه آژکابانه!

بلاتریکس لحظه‌ای به مورفین غرق در دود خیره شد. لحظه‌ای به آیلین که در راستای ایفای نقشش صم‌بکم و خعلی سرد و خشن اونجا نشسته بود خیره شد، لحظه‌ای به مرحومه مغفوره فلور خیره شد و بعد...
-

که احتمالاً به این معنی بود: ایول! بریم آزکابان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویولت بودلر در 1393/1/4 3:02:36
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: چهارشنبه 28 اسفند 1392 17:17
نمایش جزئیات
آفلاین
_آره آبژی!جنشش خوب خوبه!ردیــــــــــف.پادژهر هم داره...خشخاش هم داره...فـــــــــــههه(افکت دماغ مورفین)شیگار هم داره...فــــــــــــــین... .

و مورفین مانند کودک خماری که یک مزرعه خشخاش دست ساز را همانند لیوان آبی بر حلق خود جاری ساخته باشد و خفه شده باشدو روی یه لیوان آب خورده باشد به خوابی عمیق فرو رفت.

همان موقع در خانه گریمولد:

_جینی،من از تو معذرت میخوام بابت اینکه اشکتو در اوردم

_ولدک تو چقدر خوب بودیو من نمی دونستم

دامبلدور دستی بر ریشش کشید و به بیرون پنجره ی اتاق نگاه کرد.هوا صاف و آفتابی بود و بهترین وقت برای تفریح و سرگرمی های محفلیون.

دامبلدور میان ابراز احساسات محفلیون با لرد پا نهاد و با آرامش خاصی گفت:امروز چقدر هوا خوبه،بهتر نیست بریم بیرون و ولدک هم با خودمون ببریم یکم هوا استشمام کنه؟

هری با غرور گفت:نه اصلا هم خوب نیست.کی حالشو داره با ولدک بره بیرون؟اصلا ولدک دماغ داره که چیزیو اشتشمام کنه؟

_کی از تو نظر خواست؟

_من پسر برگزیده ام باید نظر بدم!

لارتن گفت:تو غلط کردی پسر برگزیده ای!اون مال خیلی وقت پیش بود،رولینگ چند سال پیش یه چیزی گفت،یه چیزی خورد! اصلا کی گفته چشای تو به ننت رفته؟!فک کردی ما خنگیم نمی فهمیم لنز میزاری؟!

_چــــــــــــی شماها از کجا میدونید؟!کی گفته؟!کسی جز منو ننم نمی دونس

_فک کردی فقط خودت با عالم غیب در ارتباطی؟خود روح دامبلدور روزی صد بار میره بیایان هپروتو نمی دونم مشنگستانو خانه ی بوق دلو و هزاران جای دیگر.

_واقعا؟!

_تازه اون توی خوابشم نمی ره!

دامبلدور با لحن غرورآمیزی گفت:لارتن بس کن دیگه ریا داره میشه

_نه دامبل جان بزار بگم که ببینه دنیا دست کیه!

_بسه دیگه داره ریا میشه تاحالا نشده ولی داره میشه ! خب بریم سر اصل مطلب:رون پسرم نظر تو چیه؟

رون سرش را بالا گرفت موهاش را تف مالی کرد و دستش را روی میز گذاشت و گفت:خب به نظر من بریم بهتره.سر این پسره آسپ هم گرم میشه.

آسپ با حالت توهین آمیزی فریاد زد : هووووو این پسره چیه؟یه جوری میگی انگار داری با بچه 10 ساله حرف میزنی!من 14 سالمه!میفهمی 14 !

_عب نداره میدم ننت تربیتت کنه با جادوگر گنده تر از خودت درس حرف بزنی

_جادوگر بزرگ تر ؟! بهم گفتن وقتی تو هاگوارتز بودی میخواستی آوادا بزنی هی وردشو میخوندی نمیشد!تو اون موقع چند سالت بود؟من الان که 14 سالمه هرروز میرم با بلا و رز توی خونه مرگخوارا دوئل میکنم! تو چی میگی؟!بکش اون ور خیکتو باو.دو تا پسر برگزیده بهت گفتن جو گیر شدی!نترس اینا میخوان تورو دوباره طعمه کنن!خنگی نمی فهمی دیگه انتظاری ازت نداریم.

درهمین لحظه هری با شور و اشتیاق خاصی به طرف سینه ی آسپ شیرجه رفت و فریاد کشید:درود بر شرفت ! حقا که پسر پسر برگزیده ای

_شرف بردرودت پدر!

_به تو افتخار میکنم که دهان این بوزینه ی انسان نما را شکستی

_کاری نکردم.

_میگم حالا ...ماچ...چرا همش...ماچ...با دخترا...ماچ...دوئل میکردی؟

_چی؟عه ...اهم.راستش ایوان تو ماموریت بود مورفین هم با اسی فشفشه داشت حرف میزد دیگه گفتم مزاحم مورفین نشم رفتم با اونا دوئل کردم.

_قربونت برم که انقدر به فکر مردمی.

لردولدمورت که از این صحنات احساسی خسته شده بود از روی صندلی بلند شد و به طرف در رفت تا بیرون برود و استشمامو اینا دیه که تمام محفل پاشدن دنبال لرد برن بیرون و شاهد این صحنات احساسی میان پدرو پسر نباشن.

همان موقع بیرون خانه ی ریدل پیش تدی و ما بقی یویو دوستان:

تدی له له کنان صورتش را به سمت در خانه ی ریدل گرفته بود و به آنجا اشاره میکرد.

ویولت گفت:یعنی چی که تد اومده اینجا؟

_یعنی چیز عجیبیه ولدک بره خونشون؟!توخونتون نمی ری؟

_خب چرا میرم ولی...

_داری میری یه یویو برا من بخر از اون جدیداش

_باشه.حالا بهتر نیست بریم سر اصل موضوع؟

_اصل موضوع چیه؟چرا انقدر بلند بلند حرف میزنی؟اگه مرگخوارا بفهمن کارمون تمومه و من بی یویو هیچ وردی نمی خوانم و فقط باید یویوم باشد ولا غیر.

همان موقع جلسه ی مرگخواران در خانه ی ریدل:

_خب نقشتون چیه؟

بلا که بی صبرانه منتظر حرکتی بود تا لرد را دوباره سالم ببیند در جوابش از رز گرفت که:خب حرکت چی؟به نظرم صبر کنیم تا ایوان ... تا ایوان بیادو...عه این صداها چیه از بیرون میاد؟

_صدای چی ؟

_شبیه واق واق و له له سگه!میرم ببینم چیه.

_نه وایسا!میگم مورفین بره ببینه.

بلا که نمی خواست فرصت نقشه کشیدن را از دست بدهد بر سر مورفین فریاد کشید:زود باش برو بیرون ببین چه خبره!زود باش برو گمشو بیرون ببین چه خبره!پا نمیشی؟کروشیو!

مورفین که از شدت ضربه ی کروشیو از حالت خماری و پرواز بیرون آمده بود سرش با شدت عجیبی به سقف خورد و ناله کنان گفت: اه...فـــــــــــین...آبژی چرا همچین میکنی؟اه...هرچی کشیده بودیم پرید!

_پاشو برو بیرون ببین صدای چیه داره میاد...نکنه محفلیا باشن؟!حمله کردن!!بدون ارباب چی کار کنیم؟

_آبژی کنترل خودتو حفژ کن الان جنتلمنتون میره ببینه چه خبره!

مورفین با حالت شلو ولی از جایش پا شد و به سبک خمارانه ای به سمت پنجره رفت تا از آنجا ببیند و خیلی در زحمت نیفتد!

همچنان ویولت و جیغول در حال جرو بحث بودن و تدی در حال له له زدن که مورفین آنها از پشت پنجره دید!

_هی شما دو تا بچه و شگ همراهتون،ژود تند شریع بگید که اینجا چی کار میکنید؟!

جیمز و ویولت که متوجه شده بودن مورفین درحالت خمار به سر میبرد و نفهمیده که کی هستن عکس العمل طلسمیک نشون ندادن.
ویولت گفت : عه...خب این سگ ما حالش خرابه هی میره این ورو اون ور مارم دنبال خودش میکشه!اه خستمون کرده!فک کنم سرش درد میکنه!داروی مسکن دارید؟

_عه...خب بگید دارو میخوایید دیگه!بیایید یه چند کیلو خشخاش بگیرید بدید بخوره خودتونم بخورید تا ژیر آب راه بریدو اصلا تا چند قرن هیچ دردی احساس نکنید!بیایید اینم چند کیلو خشخاش بگیرید!

مورفین چند کیسه سیاه رنگ انداخت پایین و طلب 8 میلیون گالیون بابت پول خشخاش ها کرد.

جیمز گفت:عه ما این همه پول نداریم ممنون خودمون راستو ریستش میکنیم.میریم مغازه های دیگه هم میبینیم.راستی تا ساعت چند بازید؟!

_والا ما تا شاعت ...عه شاعت...خب مهم نیست شما هر وقت بیایید مغاژه باژ اشت.

ویولت که میخواست از خماری مورفین کمال بهررو ببره گفت:خب پس مامیریم یه دوری میزنیم بر میگردیم این کیسه ها هم مال خودتون.ممنون خدافظ.

_خدافژ.راشتی شگتون جاموند ببریدش بیچاره انگار تشنشه!

جیمز گفت:آره انگار تشنشه.بیا بریم سگ جونم بیا ...بیا.

و مورفین از پنجره دور شد تا به ادامه ی چیژ کشیش بپردازد!


...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1392/12/29 7:25:57
برای شرکت در بزگترین همایش جادوگران سال اینجا کلیک کنید .


زوپس! بلاک! زمستان! دیگر اثر ندارد!
حتی اگر شب و روز، بر ما برف ببارد!




تصویر تغییر اندازه داده شده


باشد که هیچ کس نباشد باشد که فقط که خودم باشم.

گروهک تروریستی الهافلیه ...
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: دوشنبه 26 اسفند 1392 21:42
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه‌ی مخوف مرگخواران در ساختمون متروکی و قدیمی

می پرسین کدوم ساختمون؟ همونی ساختمونی که تدی پیدا کرد؟ کِی؟ اینجا:
نقل قول:

تد ریموس لوپین نوشته:


جیمز و ویولت که با دو تا پا نمی تونستن پا به پای تدی که یورتمه میرفت حرکت کنن، بالاخره اونو جلوی یه ساختمون نیمه‌کاره ی داغون پیدا کردن که زبونش آویزون بود و دمشو با خوشحالی تکون میداد


یادتون اومد؟ آره خلاصه.. همونجا!

- یکی یه لیوان آب قند بده دست این!

دستی از عالم غیب ظاهر شد و لیوان آب قندی رو از همون عالم ظاهر کرد و ریخت تو حلق بلاتریکس که بیحال روی صندلیش افتاده بود و با صدای ضعیفی غر میزد:

- وای.. بدبخ شدیم.. بیچاره شدیم... ببین چی به سر لردمون اومد.. وای ننه... آبرومون رفت... اربابمون افتاد دست اون پیری... ای واااای .. اگه بلا ملا سرش بیاره چی؟ لرد ما هم بچه خشگل.. اون دامبول سابقه‌اش خرابه... آی ددم وای...

هم‌زمان با بلاتریکس، فلور و رز و لینی و بقیه مرگخوارهایی که روزگاری عضو محفل بودن یا پتانسیلشو داشتن که عضو محفل باشن تو سرشون میزدن که الان که اربابشون سفید شده، اینا با چه رویی برگردن به جبهه‌ی سفید! (عمرا وجهه‌ی محفلو خراب کنم من یعنی! )

این‌بار بلا از ته حنجره‌اش فریاد کشید:

- اصلا این نقشه کدومتون بود؟ نقشه‌ی تو بود لینی؟ کروشیو.... نکنه نقشه‌ی تو بود لودوی خیکی.. کروشیو تو حلقت... صبر کن ببینم... نکنه نقشه‌ی تو بود؟

مورفین که یه گوشه مچاله شده بود و به بهونه‌ی دوری از جمع، مشغول کارای خودش! بود، یهو به خودش لرزید و سیگاریش از دهنش افتاد.

- د لامشب این آخریش بود! .... فیییییین.... اشن من ته پیاژم.. شر پیاژم... مگه من گفتم تو غژای لرد اژون بریژین؟

فلاش بک

همون ساختمونه بود که دو زاریتون افتاد، مرگخوارها جمع شدن و جلسه دور از چشم اربابشون برگزار کردن.. موضوع جلسه: "چگونه محبت ارباب را جلب کنیم؟"

نوبت فلوره که صحبت کنه، اونم بعد از کلی قر و قمیش که جلوی چشم اون همه پسر عزب (عذب؟) خوبیت نداره و انگار نه انگار که دختره شوهر داره! ، دهن باز میکنه:

- ارباب ما خیلی هم خوبه... بهترین ارباب دنیاست... یکه یک.. فقط اینکه آمار نشون داده یه ذره سیاست تشویقی به جای تنبیهی باعث میشه رعیت خیلی بهتر کار کنه .. اونطوری نگاه نکن بلا.. اگه ارباب یه ذره گاهی مهربون بودن، تو الان یه حلقه ی ارباب نشان دستت بود، محفل و الف دال و وزارت و ویزنگاموت و حتی مدیریت خفن... اهم... حالا همه اینا هم دست ما بود!

بلا معلومه حسابی تحت تاثیر قرار گرفته:

- ... خب نقشه‌ات چیه؟ زبونم لال میخوای اربابو چیزخور کنیم؟

- اتفاقا چيژ خاشی شراغ دارم که راشت کار شماهاش! بژار یه جغد به اشی فشفشه بژنم...

پایان فلش بک

بلاتریکس تقریبا پارس کرد:

- نه اسی فشفشه گفت! خودشم بهتره پادزهرشو داشته باشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1392/12/26 22:27:55
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: دوشنبه 26 اسفند 1392 21:00
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

در پی درگیری جیمزک و پروف دامبلدور، این بچه ی جیغ جیغو قهر کرد و از خونه رفت. اما توی یکی از کوچه پس کوچه های لندن با ولدک که بی هوش بود برخورد کرد. بعد ملت محفلی رو خبر کرد و اونا اومدن و با یه سری عملیات خفنز، ولدک رو به هوش آوردن و کلی چیز از معدش خارج کردن!
آما بعدش دیدن این ولدک بابا هی داره از همشون عذرخواهی می کنه و یه جورایی متنبه شده.
بعد آلبوس و اینا دلشون برای این بنده خدا سوخت و بردنش پیش بیل و فلور. آما اونا که به شدت دعواشون شده بود سر لرد، بردن دادنش به رون و هرمیون.
حالا از بحث ذوق مرگیت رز که بگذریم تصمیم بر این شد که ملت بشینن توی خونه ی گریمولد و با هم صوبت کنن ببینن چه خاکی باید به سر کچل لرد بکنن، اما نکته ی جالب این بود که دیگه هری جایگاه خاصی نداشت و پسر برگزیده نبود!

***


- ببینید به نظر من ما باید کشف کنیم چرا لرد همچینی شده. آخه مگه میشه یکی همین جوری، یهو اینقدر متحول بشه؟

دامبلدور در جواب تدی گفت:
- چه اهمیتی داره فرزندم؟ مهم اینه که تام الان متنبه شده و میخواد با سفید ها باشه.

هری فکری کرد و گفت:
- خب آخه به نظر من...
- رون، فرزندم، نظر تو چیه؟

رون بادی به غبغب انداخت و با ذوق گفت:
- به نظر من باید ولدکو بکشیم. :pashmak:

ملت: silent:
دامبلدور:
هری:

جیمز نگاهی به پروف کرد و نگاهی به رون و گفت:
- یعنی شما موافقین پروف؟
- نه فرزندم.
- پس چرا سر به نشانه ی تأیید تکون میدین؟
- دوست دارم.

ویولت سعی کرد بحث رو جمع کنه و گفت:
- خب حالا بیشتر فکر می کنیم و دوباره جلسه میذاریم. هری پاشو میز رو بچین میخوایم شام بخوریم.

هری با قیافه ای برافروخته گفت:
- من سفره بندازم؟!

- پـَ نـَ پـَ ، فکر کردی هنوزم پسر برگزیده ای! در ضمن از انجمن مدیران هم خبر رسیده که دسترسی ـت گرفته شده.

در حالی که ملت داشتن بلند میشدن و هری اشک از گوشه ی چشمش می ریخت نگاه آلبوس به هلگا افتاد که یه گوشه نشسته بود و تو فکر بود.

- چی شده ننه جان؟ دوباره تو فکر کدوم بدبخت فلک زده ای هستی؟

هلگا دستش رو به چونه ـش کشید و گفت:
- میگم ننه، مگه فلور و رز مرگخوار نبودن؟
- چرا خب.
- خب مگه ندیدن این حال لرد رو؟
- مجدداً چرا!
- پس چرا تا حالا به مرگخوار ها نگفتن؟
- یا شاید هم گفتن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: دوشنبه 26 اسفند 1392 04:52
نمایش جزئیات
آفلاین
هری پاتر، جینی ویزلی، لیلی لونا و آلبوس سوروس که برای عید دیدنی به خانه هرمیون و رون آمده بودند چشم از مسابقه جادوگران آهنین برداشته و رو به لرد به آجیل شکستن ادامه دادند ...

- ارباب شما چرا اینطوری شدین آخه ارباب

- رز من خیلی متاسفم که طفل معصومی مثل تو رو به راه خودم یعنی سیاهی و قدرت و جلال و شکوه کشوندم ... برگرد به آغوش والدینت، ارزش عشق و ضعف و مبارزه و درنهایت نابود شدن خیلی بالاتره، تازه در آغوش نور تو میتونی خیلی بهتر فتوسنتز کنی، فرصتی که تو خونه ریدل هیچ وقت برات فراهم نشد

- این ارباب من نیست بهتره بدیم عمه اینا ببرنش، اینجا نمونه

هرمیون که اشک در چشم هایش جمع شده بود با قیافه ای "اوخی ... الهی بمیرم" وار گفت: نه دخترم ... بسه دیگه نمیشه که تا آخر سوژه اسمشو نبر بیچاره رو خونه به خونه کرد، باید یک کار اساسی بکنیم

رون در اقدامی هدفدار و دوراندیشانه گفت: تو خیلی باهوشی هرمیون

- نه من باهوش نیستم همیشه فقط یکسری طلسم و ورد رو حفظ میکردم هری باهوشه که با حفظ کردن یه دونه طلسم اکسپلیارموس همهی کاراشو راه میندازه و با این کار تعریف جدیدی از خلاقیت و نوآوری ارائه کرده! تو هم ...

- من اینجا واستادم از هری تعریف میکنیا! شوهرتم مثلا ... لابد نه باهوشم نه طلسمای زیادی حفظ کردم

- خوب حقیقت همینه رون ... هیچکس تو رو به هری ترجیح نمیده، ازدواج ما هم از اول اشتباه رولینگ بود

- تعارف نکن هرمیون اگه هریو میخوای من مشکلی ندارما تو هفت سال هاگوارتز با 28 تا پسر مختلف بودم الان 17 ساله با هریم! همینم خیلیه!

- آقایون خانوما ... خواهش میکنم ازتون! بنیان گرم و سفید خانواده رو خراب نکنید، این بچه همین الانشم به من گرویده، وای به حال روزی که بچه طلاق بشه

_________________


خانواده های پاتر و ویزلی تصمیم گرفتند به جای پاس دادن ولدمورت یک کار اساسی بکنند و خوب کار اساسی هم طبیعتا این بود که همگی جمع شوند در خانه گریمولد و دور میز آشپزخانه جلسه هم اندیشی به مدیریت دامبلدور برگزار کنند.

- خوش آمدید فرزندانم! تو چطوری تامِ سر به راه شده؟ برتی بات با طعم عرق خانوم بلک میزنی؟

- تصویر تغییر اندازه داده شده

- چرا اسمشو نبر همچی میکنه؟

- من همیشه به شوخی هات نمیخندیدم و ضایعت میکردم آلبوس ... منو ببخش

- قیافه ات چرا پس اینطوریه تام؟!

- خوب درسته که من متحول شدم و درستکار اما عقلم که سر جاشه! هنوزم تشخیص میدم شوخی هات چقدر لوسه و نمیشه بهشون خندید

-

- اهم! شوخی بسه! به نظر من ...

- کسی از تو نظر خواست فرزندم؟

- پروفسور خوب من پسر برگزیده ام، روی پیشونیم زخم دارم، من باید در مورد ولدمورت نظر بدم!

- اون مال قبلا بود که ما به طعمه و قربانی نیاز داشتیم و تایید میکردیم که تو یک قهرمانی، الان که تام خودش اومده اینجا و سر به راه شده فرقی بین تو و دوستت ویزلی نیست پسر جان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: شوالیه های سپید
ارسال شده در: جمعه 23 اسفند 1392 19:55
نمایش جزئیات
آفلاین
- زود باش دیگه، الان یکی سر میرسه! :vay:
- خوب، خوب، من چیکار کنم؟ به اربابت بگو ولم کنه!
- بیل نرو. من هنوز کاملا ازت معذرت خواهی نکردم.

بیل برای این که از دست ولدمورت خلاص بشه، جفت پا می پره بالا و رو دستای ولدمورت فرود میاد.

- بـــــــــــــــــــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــــل! می کشــــــــــــــــــــــــــــمتـــــــــــــــــــ! اون هنوز اربابب منه!

- پس چرا داری می زاربش دم در خونه ی رون و هرمیون؟

- خب، اخه میدونی....آهان، رز همیشه دوست داشت یه روز با ارباب باشه!

- اربـــــــــــــــــــــــــــاب !

فلور و بیل با سرعت نور در ثانیه آپارات کردند و شواهد حاکی از اینه که پای بیل کف خیابون جا موند.

- اربــــــــــــــــــــــــــاب ! قدمتون رو چشم! ارباب این پا چیه؟ شکار جدیدتونه؟ مامان، بابا!

رون و هرمیون که جر و بحثشون گوش عالمو کر کرده بود، در آستانه ی در ظاهر شدند و با دهن باز به صحنه ی روبروشون خیره موندند.

- این این جا چیکار می کنه؟ این باید الان پیش بیل و فلور باشه!

در این بین ولدمورت از کف زمین بلند میشه و جلوی هرمیون وایمیسته:

- هرمیون گرنجر، خیلی متاسفم! متاسفم که به خاطر پیدا کردن جان پیچای لعنتی من اشک ریختی، ناچار شدی ذهن مامان باباتو پاک کنی و مهم تر از همه خیلی متاسفم که بچتو از راه به در کردم!

رز:
هرمیون:
رون:


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

تصویر تغییر اندازه داده شده