اما بلاتریکس انگار نه انگار که بویی آزاد شده باشد گفت:
- چی شد قش کردین؟! چقدر زپرتی هستین شما ها!
بلاتریکس چوبدستی اش را درآورد و با یک وردهوشیار کننده فردو جورج را بلند کند.البته ناگفته نماند که بلافاصله دماغ های خود را گرفتند.جورج گفت:
- به محض اینکه بپوشینش تاثیر خارق العاده اش رو میبینید!
- اگه کار نکنه همچین کروشیویی بهتون میزنم که اون سرش نا پیدا باشه
بلاتریکس سعی کرد کفش هارا بپوشد اما اگر پاهایش را جر هم میداد در کفش جا نمیشد که نمیشد!
- مجبور بودین کفش بسازین انقدر کوچولو باشه؟! پاهای خوش فرم من هم توش جا نمیشه!
- خانم سایز این کفش ها قشنگ مناسب شماست... اصلاً برای خودتون ساخته شده!
- واقعاً؟! باشه.من یکبار دیگه هم سعی خودم رو میکنم تا این کفش های به درد نخورتون رو بپوشم.
بلاتریکس آنقدر به خودش فشار آورد که تا 2 هفته اثر کمر درد و مچ درد آن باقی می ماند! پس از پوشیدن کفش ها رو به فرد و جورج کرد و گفت:
- چی شد پس؟!
- باید یکم صبر کنین خانوم محترم.
- مگه نگفتین تاثیرش فوریه؟! نکنه می خواستید سرمنو شیره بمالین؟!
- نه بابا این چه حرفیه...فقط اگه بخواین خوب جواب بده باید...
اما ناگهان نوری از سوی کفش ها ساطع شد و...
آنلاینها
13 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
[[continious]] فروشگاه موجودات جادويی چارلی ویزلی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج









(بدون این خنده ی احمقانه بر روی لب) ناگهان همه ی قفس های مغازه همزمان باز شدند.جغدها به سر و کله ی مرگخواران ریختند.شیطانک ها پاچه ی دیوانه ساز ها را گرفتند.گربه ای حنایی صورت فلوریش را چنگ می زد.اژدهایی تک شاخ، خود را محکم به در و دیوار مغازه می کوباند.آنقدر بلند نعره می زد که صدای جیغ مرگ خوار ها در آن گم شده بود.طعم آزادی را به تازگی چشیده بود.چارلی از فرصت به وجود آمده استفاده کرد و خود را به بیرون از مغازه پرت کرد.در همان لحظه،اژدها آتشی را از خود ساطع کرد که باعث شد علاوه بر مرگ خواران،شنل دیوانه ساز ها هم آتش بگیرد.دیوانه ساز ها دیوانه شده بودند و هر که را می دیدند ماچ و روبوسی می کردند!







