
- ها؟ کدوم روزنامه؟ چی شده؟
- آرتور! تو همین الان به این خیره شده بودی.

- نه، تو فکر بودم. بذار ببینم چی شده.
آرتور روزنامه رو برداشت و تیترش رو خوند. متاسفانه ضربه ای که به سرش خورده بود باعث کند شدنش شده بود، پس کمی طول کشید تا بین عبارت «دیوانه ی خطرناک» و خود دیوانه ارتباط برقرار کنه. نهایتاً مغزش مراحل ...Processing رو طی کرد و گفت:
- خطرناک؟
باید سریعاً با سنت مانگو تماس بگیریم عزیزم.و موبایلش رو برداشت. دوباره مراحل ...Waiting For Network... Connecting... Updating نواحی پس سری و گیجگاهی مغزش طی شدند تا متوجه شد که این موبایلیه که قرار بود برای فهمیدن طرز کارش کالبدشکافیش کنه و اصولاً سنت مانگو از خط تلفن استفاده نمی کنه که. پس چوبدستیش رو برداشت تا پاترونوس بفرسته.
از اون سمت، با شنیده شدن صداهای شکستن و خرد شدن مشکوک، مالی برای حفظ آثار باستانی و عتیقه جات خاندان پریوت - که نسل اندر نسل تحت عنوان «جهیزیه» اما با هدف مقدس حفظ آثار باستانی از مادر به دختر منتقل می شدند - به سمت کتی دوید و با ترسناکترین چهره ی ممکن گفت:
-

- اخم می کنی خوشگل میشیا مالی!
میدونم اینجا دکورش خرابه، ولی اخم نداره که! بیا! 
و با یه لگد زیبا، بوفه ی زیبا و پرعتیقه ی مالی رو بر باد داد.
مالی اولش تصمیم گرفت طلسمی که یه زمانی روی بلاتریکس استفاده کرده بود رو مجدداً روی کتی اجرا کنه، اما با فشردن دندوناش به هم خودش رو کنترل کرد. بعد از سالها فرزند داری و سروکله زدن با تعداد نامتناهی بچه و نوجوون و جَوون، می دونست دربرابر کسایی که استراتژی «ملاقه و پیاز» جواب نده، باید نرم برخورد کرد.
- کتی دخترم، امروز صبح نقطه ت اومده بود اینجا دنبالت. بهش گفتم تو انباری مغازه... چیز... اتاق فرد و جرج سوپ پیاز بخوره تا تو بیای. بیا ببرمت اونجا.

خلاصه که، مالی کتی رو برد طبقه ی بالا تو اتاق فرد و جرج که حالا انبار مغازه شون بود حبس کرد! و فوری دوید پایین پیش آرتور.
- با سنت مانگو تماس گرفتی؟
- نه راستش عزیزم، نه که خیلی وقته قبض پاترونوسمو پرداخت نکردم، چوبدستیم یه طرفه شده.
فکر کنم خودت باید تماس بگیری.- منم شارژم تموم شده راستش.
آرتور خواست دوباره بساطِ داد و قال راه بندازه که چرا وقتی باید با چندرغاز حقوق بازنشستگی خرج یه ایل و تبار رو بده، مالی صبح تا شب با موریل پای چوبدستیه و کل درآمدش رو خرج پاترونوس می کنه... اما اومدن صداهای گرمپ گرمپ خطرناکی از طبقه ی بالا بهش فهموند که الان وقت این کارها نیست.
- خیلی خب، بعداً راجع به اینکه چطور ظرف نیمروز شارژ ده سیکلی که دیشب خریدم رو تموم کردی! اما الان باید سریعاً برم سنت مانگو. برو پودر پروازو بیار زن!
مشخص بود که حسابی اعصاب آرتور خرد شده، ولی مالی چاره ای نداشت جز اینکه حقیقت رو بگه.
- پودرمون دیروز تموم شد آرتور.

- چاره ای نیست، آپارات می کنم.

ولی یادش اومد که سمت سنت مانگو طرح زوج و فرد جادوییه و توی روز زوج نمی تونه با چوبدستی یازده اینچش تا فردا به سنت مانگو آپارات کنه...
- فعلاً همونجا نگهش دار، فردا تحویلش میدیم به سنت مانگو.
در همین لحظه صدای مهیبی از حیاط اومد و قبل از اینکه بفهمن چه خبر شده، کتی با سر و روی خاکی و تا دندون مسلح به ترقه ها و وسایل شوخیِ فرد و جرج، از در خونه وارد شد.
- نقطه ام اونجا نبود مالی. فکر کنم از پنجره فرار کرده بود، عین من! ولی مهم نیست، پیداش می کنیم الان!

بیست و چهار ساعت آینده، قرار بود برای ویزلی ها به اندازه ی بیست و چهار قرن طول بکشه!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج









) 

















؟! دابی بد... دابی بد!
چرا دابی بد؟! هری پاتر بد!! هری پاتر بد!! دابی باید رفت! باید گزارش داد! به جای جادوگران صفحهی پیوندها رو نشون خواهند داد! دابی باید کوییرل رو خبر داد! ایوان رو خبر داد! وزارت سحر و جادو رو خبر داد! دابی پاق!
به خودش گرفته بود. زیر لبی گفت:
و کمی هم 
»
من از آزکابان می ترسم!

) گفت: