نیمه شب بود، پریوت درایو یک روز کاملا معمولی را پشت سر گذاشته بود و یک شب معمولی را نیز پشت سر میگذاشت!
در خانه شماره 4 مرد خانه یعنی عمو ورنون لمیده بود روی مبل و پشت روزنامه بزرگی سنگر گرفته بود و هرازگاهی بلند بلند نوامیس یکی از سیاستمداران را مورد عنایت قرار میداد، خاله پتونیا پیشبند بسته دم پنجره ی آشپزخانه ایستاده بود و بدون توجه به این که آب همینطور برای خودش باز است و اسراف میشود ضمن دید زدن حیاط همسایه پشت تلفن میگفت "آره دیگه شاه پسرم امسال تیزهوشان قبول شده، ولی ما نمیخوایم ثبت نامش کنیم به نظرم استعداد دادرز من اونجا هدر میره باید بورسیه ش کنیم خارج!" و دادلی جلوی تلویزیون نشسته بود و ضمن تماشای فوتبال، از ظروف کیک و آجیل و بستنی و شربتی که مقابلش چیده شده بود تناول میکرد تا خودش را مطابق برنامه برای امتحانات شهریور تقویت کند.البته اعتقادی به قسمت های مربوط به تقویت بنیه علمی نداشت و صرفا بنیه بدنی را تقویت مینمود.
هری پاتر اما در طبقه دوم و اتاق حقیرانه اش روی تخت دراز کشیده بود و با چراغ روشن منتظر بود به خواب برود! البته او به عنوان یک پسر برگزیده ی زخم دار و دشمن آدم های بد فرد اسراف کاری نبود ها! شنیده بود خوابیدن با چراغ روشن میگرن می آورد و میگرن سردرد می آورد و هر بار هم که سرش درد میگرفت با لرد ولدمورت وارد ارتباط میشد و غش میکرد و همه به برگزیدگی او ایمان می آوردند و قربان صدقه اش میرفتند! اصولا افرادی که بدون خانواده بزرگ میشوند دچار کمبود محبت هستند و هری نیز از این قاعده مستثنا نبود.
گوفش!پنجره اتاق به همراه قسمت هایی از دیوار اطراف از جا کنده شد و یازده جادوگر جارو سوار به همراه یک غول دورگه سوار بر موتور هزار وارد اتاق شدند!
- هری! چرا هرچی علامت میدیم نمیفهمی پسر؟ چراغت واس چی روشنه این وخت شب؟
هری در حال روبوسی و چاق سلامتی و "هی چه خبر تعطیلات تابستان خود را چگونه گذراندی؟" گویی با محفلی ها بود که درب اتاقش نیز مانند پنجره آن از جا کنده شد و در چارچوب آن عمو ورنون با یک تفنگ دولول ظاهر شد که دادلی و پتونیا نیز پشت جثه عظیمش سنگر گرفته بودند.
- بازم آدمای اون مدرسه لعنتی؟ گورتونو از خونه من ...
هاگرید چند مشت به سینه اش کوبید و نعره زد: به مدرسه پروفسور دامبلدور گفتی لعنتی؟ مشنگ نادون

سپس ورنون و خانواده را از پنجره به بیرون پرتاب کرد!

هری بدون توجه به این اتفاقات و زیر بار خشمی که از چشم های رون به سمتش شاریده میشد هرمیون را که ظاهرا تازه به بلوغ جسمی رسیده بود، بغل کرده بود و رها نمیکرد!
- دلم واقعـــــا برات تنگ شده بود هرمیون

مودی به سبک ژانگولر های فیلم 5 تکانی به عصایش داد و هری و هرمیون از هم جدا شده و به اطراف پرتاب شدند!
- احوالپرسی کافیه! شرایط ما اضطراریه، دانگ به من خبر داده که از یک منبع موثق شنیده مرگخوارا امشب قصد حمله به اینجا و زدیدن هدویگو دارن، ما باس هدویگو کاملا ایمن از دسترسشون خارج کنیم!
- اون منبع موثق کیه؟

- اسنیپ!
- اما اسنیپ یه مرگخواره! اون پروفسور دامبلدور رو کشت

مودی با صراحت تمام و لحن رک و راستی که فقط از او انتظار میرفت پاسخ داد:
- اسنیپ یه سفید واقعیه پسر! اون عاشق ننت بود!
هری حرفی برای گفتن نداشت پس بحث را از مادرش عوض کرد و پرسید:
- خوب چجوری قراره هدویگ رو نجات بدیم؟
مودی بطری بزرگی از جیب بارانی اش خارج کرد و گفت:
- معجون مرکب پیچیده

- من اجازه نمیدم یه پر از سر هدویگ کم بشه

من پسر برگزیده م دامبلدور به همتون وصیت کرده به من اعتماد کنید و به حرفام گوش بدید!
هرمیون یک پس گردنی به معنای "بیشین بینیم باء" به هری زد و رفت سراغ قفس هدویگ و چند تا از پر های او را کند و ریخت داخل معجون!
- شیش نفر بیان جلو معجونو سر بکشن! اینجوری هفت تا هدویگ داریم که مرگخوارا نمیدونن کدوم هدویگ اصلیه و چون نمیدونن کدومو باس بدزدن هیچ کدومو نمیدزدن

هری تو هم بیا بخور!
هری، هرمیون، رون، فرد، جرج و ماندانگاس فلچر بطری های معجون را سر کشیدند و دقایقی بعد همه به جغد های سفید تپلی مشابه هدویگ تبدیل شدند!
بودجه خرید قفس بهمون تخصیص داده نشده، جغدارو بزارین جیبتون حرکت کنیم به سمت پناهگاهای مختلف!
هدویگ-هری در حالی که داخل یقه شنل نیمفادورا تانکس قرار میگرفت با عذاب وجدان به ریموس نگاه کرد و عذرخواهی کرد اما او چیزی جز "هوهو" نشنید!
- آماده این؟ حرکت میکنیم!
به محض خروج از پنجره ورنون دورسلی که مقابل آن روی زمین افتاده بود با تفنگ دولولش شروع به شکار جغد ها کرد! هدویگ-دانگ سرش را از جیب مودی بیرون آورده بود مدام به او نوک میزد و مودی که تمرکز کافی نداشت با سرعت کمی حرکت میکرد و عاقبت یکی از تیر های ورنون ابتدا سر دانگ و سپس بدن مودی را شکافت و آن ها را به شهادت رساند ...