جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

36 کاربر(ها) آنلاین هستند (32 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
34 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] قدح اندیشه اسلیترین!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: یکشنبه 15 آذر 1394 23:55
نمایش جزئیات
آفلاین
ارباب در انتظار جوجه بود و در این اندیشه بود که چه کسی میتواند صفت جوجه را به خود اختصاص دهد.هریک از مرگخواران را در ذهن خود مرور میکرد.
ـ هکتور؟نه!او بیشتر به خارپشت شباهت دارد تا به جوجه!سیوروس که قطعا نمیتواند باشد،او بیشتر به زاغی شبی...
و در حال زمزمه با خود بود که ناگهان صدای جیک جیک از چند متر انطرف در(در استانه در)او را متوجه خود کرد.
ارسینوس در استانه در ایستاده بود و از یک قسمت نامعلومی از لباسش به طرز عجیبی صدای جیک جیک بلند میشد.
ـ لباست جیک جیک میکند ارسینوس؟
ـ نه سرورم!
ارسینوس با حالت پوکر فیس اینرا گفت،سپس دست در جیب خود کرده و جوجه ای(!)را در اورد و بر زمین گذاشت.
ـ جوجه رو اوردم سرورم!
جوجه که تا چند ثانیه پیش در فضای جیب ارسینوس در حال خفه شدن بود اکنون در فضای ازاد ویبره زنان بال و پر میزد.
ـ این جوجه را ازاینجا ببر ارسینوس!صدایش روی اعصابمان است!
ـ ولی این جوجه نیست سرورم...یعنی...
ـ منظورت چیست؟
لرد به جوجه خیره شد که همچنان در حال ویبره زدن بود.اما...گویی جوجه ویبره نمیزد.لرد بیشتر توجه کرد.رفتار جوجه بیشتر شبیه به فهماندن منظور توسط یک حیوان بود تا شادی پس از ازادی.
جوجه دیوانه وار جیک جیک میکرد اما درواقع نمیتوانست حرفی بزند.
ارباب به موضوعی شک کرد.اما پیش از انکه شکش را ابراز کند ارسینوس گفت:
امممم...ریگلوسه ارباب.
ـ ریگلوس؟
ـ به خاطر خوردن اشتباهی یکی از معجون های هکتور به جای معجون شانس.
ـ معجون شانس؟معجون شانس برای چه؟
انگاه ریگلوس را از زمین برداشته و در حالی که انرا محکم فشار میداد فرمودند:
چطور جرعت کردی بدون اجازه ما معجون شانس استعمال کنی؟
و حلقه دستانش را در حظور چشمان مضظرب ارسینوس از له شدن ریگلوس تنگ تر کرد.اما وقتی به یاد اوردند که هنوز به وی نیاز دارند جوجه را رها کردند.
جوجه با سر به زمین خورده و پس از چندی چرخیدن دور خود و کوبیده شدن به در و دیوار از جا برخواسته و مجددا شروع به جیک جیک کرد.
ـ اممم...ارباب میشه به حالت اول برش گردونم؟
ـ برش گردان!
ارسینوس چوبدستی خود را تکان داد.جوجه دور خود چرخی زد و ناگهان به ریگلوس تبدیل شد.
ریگلوس در حالی که نفس نفس میزد بر زمین افتاد.
ـ اینهمه مدت کجا بودی ریگلوس؟میرفتی معجون شانس کوفت استعمال کنی و برای ما هم نیاوری؟کروشیو!
ـ اااااااا!ارباب خب من پیدا نکردم که!
ـ باید هم پیدا نمیکردی!فکر میکردی میگذاریم خاطرات درخشانت از نظر همایونی ما پنهان بماند؟فکر کردی ما نمیدانیم چرا انرا میخواستی؟یادم باشد از هکتور تشکر کنم!
کاملا واضح بود که ریگلوس معجون شانس را برای این میخواست که برخی خاطراتش از دیده پنهان بماند اما زهی خیال باطل که هیچ چیز از دیده ارباب پنهان نمیماند.گویی خود مورگانا و مرلین میخواستند که برای دیدن یک کیفر جانانه اندکی جوجه بودن را تجربه کند.
ـ خب؟منتظر چی هستی ارسینوس؟
ارسینوس متوجه منظور لرد شد و پیش از انکه ریگول بتواند عکس العملی نشان دهد انرا به درون قدح پرت کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me

پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 آبان 1394 00:02
نمایش جزئیات
آفلاین
-ارباب شکایت دارم!

لرد سیاه بدون آنکه سرش را بلند کند جواب داد:
-همه شکایت دارن رودولف...همه از شما شکایت دارن. شکایتتو برای خودت نگه دار.

رودولف نمی توانست چیزی را برای خودش نگه دارد...مغز رودولف بسیار پر شده بود. خطر انفجار وجود داشت.
-ارباب این جوجه برای من زندگی نذاشته.

لرد سیاه این بار سرش را بلند کرد. برانداز کردن هیکل رودولف و مقایسه آن با یک جوجه، جالب تر از درخواست نقد هکتور بود.
-از یه جوجه شکایت داری رودولف؟ ضعف در این حد؟

رودولف طبق عادت به جای دست، قمه اش را به دو طرف تکان داد.
-نه ارباب...اون جوجه نه...این جوجه...این جوجه عرصه را بر ما تنگ کرده. همش هم تقصیر آرسینوسه. زیادی بهش رو داده. اینم پررو شده. اوایل جیک جیک می کرد. الان به قد قد رسیده...می ترسیم فردا قوقولی قوقو...

رودولف ساکت نمی شد...و لرد سیاه این را خوب می دانست.
-یه نفسی بکش رودولف! جوجه کیه؟

-ارباب...جوجه دیگه...همین جوجه...همون دزده...اسمش چی بود؟...ارباب...فراموش کردیم!

لرد سیاه برای رودولف متاسف شد و این تاسف را با نگاهش ابراز کرد!
-خب...نمی خواد فکر کنی. گفتی تقصیر آرسینوسه...برو بگو آرسینوس بیاد. کمی هم عدس بخور...برای حافظت خوبه.

رودولف درحالی که کلمه عدس را پشت سر هم تکرار می کرد از اتاق خارج شد و آرسینوس که ظاهرا پشت در در حال استراق سمع بود وارد اتاق شد.
-ارباب با من کاری داشتین؟

-هوم! جوجه کیه؟
-اگه اشتباه نکنم جوجه به بچه مرغ می گن ارباب.
-سینوس؟الان داری ما رو مسخره می کنی یا خودتو؟ جوجه کیه؟ همین جوجه ای که رودولف ازش شاکیه.
-آهان...بله ارباب. اون جوجه رو می فرمایین. رودولف بیخودی ازش شاکیه. اون به خوبی به وظایفش عمل می کنه. گاهی ممکنه اشتباه کنه. ولی اونم به دلیل جوونی و بی تجربگیه.

لرد سیاه کم کم داشت کلافه می شد.
-یک سوال واضح ازت پرسیدیم سینوس...جوجه کیه؟

-نفرمایید ارباب...دارین منو امتحان می کنین؟ شما که مسلما می دونین جوجه کیه...می خوایین ببینین من فراموش کردم یا نه؟ اون معاون منه ارباب. هر روز می بینمش. فراموش نمی کنم.
-خب...اینجوری نمی شه. بصورت کوتاه توضیح بده ببینیم چرا بهش می گین جوجه؟
-چون جوجه اس!
-نه دیگه اینقدر کوتاه!
-به جان بی ارزش رودولف توضیحش همینقدره ارباب!
-عکسشو داری؟
-نه ارباب! با اون قیافه جوجه ایش!

لرد سیاه با انگشتش به در اشاره کرد.
-برو بیرون سینوس...به اون رودولف هم بگو شکایت بی شکایت. از این به بعد بدون تایید ما هم برای کسی لقب انتخاب نمی کنین. روشن شد؟

-بله ارباب...جوجه رو چیکارش کنم؟
-هیچی...نه...چرا...صبر کن...بهش بگو بیاد خدمت ما!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: دوشنبه 4 آبان 1394 20:37
نمایش جزئیات
آفلاین
بانز بی چهره، تازه داشت کورمال کورمال به سمت جایی که حدس میزد قدح اندیشه باشد شروع به حرکت می کرد که با صدای سرفه ای نه چندان خشک متوقف شد.
- اه...اه... این چه طرز سرفه کردنه! توی خونه بهت یاد ندادن موقع عطسه و سرفه از دستمالی، شالگردنی، چادری، لباس بغل دستی، چیزی استفاده کنی! تمام اخلاط و آب و ... ریخت به سر و روی تالار!
- اهم، اوهم.... بانز... .

اما بانز بی توجه به هشدار اهالی تالار در حالیکه تک دانه تار نم کشیده را تکان می داد، همچنان فغان می کشید. لرد سیاه با سرفه ای برره ای وار اینبار درست روبه روی بانز قرار گرفت.
- بدون اجازه ارباب قدر قدرت می خوای به سمت مکان مقدس ما بروی! کروشیووووووووووووو! بده اون تار مو رو!
- اوخ...آخ... وای... ارباب ارباببببببببببببببب! رحم کنید... یه تار مو چه ارزش داره! بفرمایید.... تمام تار موی وجودم تقدیمتون!

لرد سیاه با انگشتان رنگ پریده مختصر حرکتی به چوبش داد. تار موی کذایی را از دستان لرزان بانز بیرون کشید. دوباره حرکتی به چوبش داد. این بار تمام مبل ها به ردیف شدند. تالار به ناگهان تاریک و پرده هایی در اطراف لرد ظاهر شد. سرانجام با اخرین حرکت چوب جادویی در جلویش قدح اندیشه پدیدار شد. جماعت اسلیترین با وجد و سرور روی صندلی هایشان جای گرفتند.
-سرورم...سرورم... بنداز اون مو قشنگه رو!!
-

لرد با ژستی شاه وار تار مو را به درون قدح انداخت. نوری شدید که انعکاس شدت میزان خاطرات بود در تمام تالار پخش شد.
- خیله خوب، بزنید بریم!
-
- نه ...نه ... صــــبر کنیــــــــــــــــد منظورم ایم نبود که گله وار یورش بیارید!
لرد سیاه که از عظمت کلام قصارش غافل شده بود ناگهان با خیل عظیم کله ها رو به رو شد و قبل از آنکه بتواند مانع هجوم اعضای تالار شود با فشار به درون قدح کشیده شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: چهارشنبه 22 مهر 1394 16:58
نمایش جزئیات
آفلاین
پایان سوژه خاطرات سالازار اسلیترین و معرفی سوژه بعدی!

_خررررررررررر پفففففففففففففففففف...خررررررررررررررر پفففففففففففففف!
_هاپچو!

عطسه بلندی تالار اسلیترین و اعضایش را از خواب بیدار کرد!
_چی شده؟!
_بگیر بخواب رودولف...چیزی نشده...گوریل عطسه کرد!
_گوریل کیه؟!
_داداش گوییل!
_اهم اهم!

خوشمزگی بازی ورونیکا با "اهم اهم"لرد به پایان رسید...اعضای تالار به سمت لرد برگشتند...
_ما از خواب بیدار شده و تفکر کردیم!
_بفرماید ارباب...در افشانی کنید...تفکر مبارتون رو بگین در مرگخوارنامه ثبت کنم ارباب!
_ما فکر کردیم و به این نتیجه رسیدیم که خاطرات جد بزرگوارمون بسیار خواب آوره...برای همین خوابیده بودیم!
_احسنت ارباب...درود...الحق که شما نهایت و غایت تفکر و نتیجه گری هستین!
_بله...هستیم...دستور میدیم از این به بعد شبها برای رودولف خاطرات جد بزرگوارمون رو به نمایش بذارین،بلکه بخوابه!
_اَییییییی...این چیه؟!
_کروشیو...چطور جرات میکنی به حرفای ارباب بگی "اَییییییی"؟!

بانز که طلسم بلاتریکس به دلیل اینکه مبهم و مجهول بود،از بدنش رد شد و تاثیری بر او نداشت،به جیب ردایش اشاره کرد و گفت:
_به صحبت های ارباب نگفتم که...به خاطر این تار مو توی جیبم گفتم!
_تار مو تو جیبت چیکار میکنه دقیقا؟!
_نمیدونم...هی ریگولس...اون شناسنامه منه دستت؟!

همه نگاه ها به سمت ریگولوس چرخید...
_اِم...آره!
_خب چرا؟!
_هیچی بابا...کنجکتو شدم فقط،شناسنامه ات رو از جیبت برداشتم...بیا بگیرش اصلا خسیس!

ریگولوس به سمت بانز رفت تا شناسنامه را به او پس بدهد...ولی چون حرف دهنش را نمیفهمید و جلوی پایش را هم نگاه نمیکرد،پایش به نیجنی گیر کرد و زمین خورد...شناسنامه بانز هم به هوا رفت و در شومینه تالار افتاد و سوخت و رفت پی کارش!

بانز صورتی نداشت...اما اگر داشت،بدون شک اشکر از چشمانش جاری و گونه هایش را خیس میکرد...اما بانز مهم نبود!
_هووووم...اون تار مو توی جیب بانز یعنی موی دست ریگولوسه؟!
_هوووم...نظرتون چیه بندازیم اون تار مو رو تو قدح تا خاطرات و اسرار ریگولوس فاش بشه؟!
_ما موافقیم...بندازین اون تار مو رو تو قدح...راکوود...اون تخمه ژاپنی رو بیار!

-----------------------

سوژه ما ریگولوس بلک هستش...
خاطراتش رو بنویسید...
هیچ محدودیتی ندارین که پست هاتون تعدادش چندتا باشه،یا طنز یا جدی باشه،بلند یا کوتاه باشه...

خاطرات هر شخصی هم یک مدت نامشخص(تقریبا بین دو هفته تا شیش هفته) توی قدح میمونه...همین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: جمعه 9 مرداد 1394 21:03
نمایش جزئیات
آفلاین
در چشمان سالازار برق شرارت دیده میشد.
ـ تو دیگه اماده شدی دوست من!
سپس هفت گوزنی را که کشته بود جلوی باسیلیسک انداخت وبا غرور گفت:
ـ نوادگان من شاهکار من رو کامل خواهند کرد.
سالازار پیر این را گفت و از انجا بیرون رفت و دروازه را برای صد ها سال بعد قفل کرد.در حالی که یک جفت چشم وحشی باسیلیسک با مردمک های عمودی او را تماشا میکرد و با حرس در انتظار اولین قربانی خویش در هزار سال اینده بود.
هوا به حدی گرم بود که از سررو رویش عرق میریخت و هیجان خبیثانه ای هم که داشت به این حالت او می افزود .
مدام در فکر بود و در ذهنش باخود سخن میگفت:
من موفق شدم!اونها...اون موجودات کثیف برای همیشه نابود خواهند شد! باسیلیسک قدرتمند من اونها رو نابود خواهد کرد.
سالازار همانطور با خود حرف میزد تا انکه صدای صحبتش به تدریج بالاتر رفت.
ـ کشته میشننننننننننن!!!کشته میشننن!
و همانطور صدایش بالاتر رفت
ـبمیرید!بمیریددددددددد!!!!!!
و سپس قهقهه ای اهریمنی سر داد.
ـ هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها!!!!!!!!!
برخلاف انتظارش هیچ رعد وبرقی نزد واسمان تاریک نشد اما سالازار اهمیتی نداد.
تا انکه صدای یک نفر اورا از جا پراند.
ـ هوی!!
سالازار به دنبال منبع صدا میگشت.سرش را بالا اورد وچوبدستی اش را اماده کرد تا به محض اینکه صاحب صدارا بیابد یک کروشیوی جانانه نصیبش کند تا او باشد که وسط افکارش نپرد.
ـ اوهوی!سالی!
سالازار در حالی که سرش را 360 درجه به اطراف میچرخاند سرانجام سرگیجه گرفت و داد زد:
ـ ای زهر باسیلیسک!کدوم هیپوگریفیه؟
ـ یه کم چشمتو برگردون اینور تر!
ـ کجایی تو؟
همانطور که سالازار به دنبال صدا میگشت ناگهان از غیب جسمی برسرش خورد.
ـ اخ!کدوم تسترالی چنین توهینی به ما کرد؟
ـ ولش کن تو نمیبینی منو!
ـ تو کجایی؟ بالای درخت؟تو دیوار؟روی سرم؟
سرانجام صدا که خسته به نظر میرسید گفت:
ـ نخیر!مثل اینکه تو این مدت که من نبودم کار از کارت گذشته
ـ نگفتی کی هستی تو؟
ـ سالازار!من تو ام!
ـ تو منی؟
ـ من تو ام،تو هم منی!
سالازار چوبدستی اش را محکم تر گرفت و با حالت گفت:
ـ خب اگه من تو ام تو هم منی،پس تو،تویی،من تو ام.
ـ اره دیگه!نفهمیدی؟پس من منم،من تو ام،تو منی،من تو ام، من منم،تو تویی، بنابراین من تو ام و تو منی و ما ماییم وما توایم و ما منیم!
ـ
سالازار در همان حالت صورت گفت:
ـ یه راهنمایی میکنی؟
ـ من وژدانتم!
سالازار لحظه ای باحالت سکوت کرد وپس از ان به حالت در امد و سپس به حالت مبدل شد.
وژدان: خنده داره؟
ـ خودتی!
ـ چی منم؟
ـ همون چیزی که فکر میکنی منم!
ـ دارم جدی میگم!من-وژدانتم-سالازار اسلیترین!
سالازار به حالت عادی برگشت وگفت:
ـ مگه من وژدان هم دارم؟
صدای نامرئی حالتی روح مانند پیدا کرد و به طرز عجیبی اکو دار شد.
ـ اره ه ه ه...سالازار آر آر آر...من َن َن َن...وژدانتم َم َم َم...ولی توی این سال ها خواب بودم َم َم َم...
ـ خب، فرمایش؟
صدا با همان حالت گفت:
چرا میخواهی انسان های بی گناه را بکشی شی شی شی؟... انها مگر چه خیارک غده داری به تو فروختند؟ َند َند َند...؟
سالازار: این فضولیاش دیگه به تو نیومده!من میخوام بکشم و میکشم!
ـ سالازار آر آر آر!!...اگر انها را بکشی انوقت تورا به اتش جهنم خواهند افکند َند َند َند...!!!!
سالازار که حوصله اش از وراجی های وژدان به سر رفته بود گفت:چند میگیری دوباره بری بخوابی؟
ـ من نخواهم خوابید بید بید بید بید!!!....
ـ عه؟
ـ اره ه ه ه ه!!!
ـ الان تو دقیقا کجای من وایستادی؟
ـ من رو به روی تو ایستاده ام ام ام ام ام...
ـ پس نمیخوابی دیگه نه؟
ـ نه ه ه ه ه ه!!!
در چشمان سالازار پیر بار دیگر برقی دیده شد.او چوبدستی اش را به روبه رو گرفت و...
ـ اواداکاداورا!
سپس صدای دادی شنیده شد و بعد دیگه چیزی شنیده نشد.
سالازار با لبخندی شیطانی فوتی به چوبدستی اش زد و انرا دوباره در جیبش گذاشت.
ـ حالا دیگه راحت بگیر بخواب!خر مگس حمال!
سپس از انجا رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me

پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 تیر 1394 23:51
نمایش جزئیات
آفلاین
-مامان قصه می گی؟
-آره سالازارکم، بادکنکنم، پاستیلکم، سبزه سفره عیدکم، کباب ترکیکم، قهوه و چای و کاپوچینوئکم، مدرسه سازکـ...
- مامان.
-خیلی خب، الان می گم،یه روزی یه روزگاری یه دختری بود که همه اش لباس های قرمزِ جیغِ مستهجن می پوشید که بهش می گفتن شنل قرمزی. یکی هم پیدا نمی شد بیاد بزن توی سرش که آدم بشه.این دختره هم از بس که پررو بود، راه به راه یه سبد می گرفت دستش و به همه می گفت که می خواهد بره خونه مادر بزرگش، اما ای دل غافل که کسی نمی دونست که اون از کجا سردرآورده ...
- از کجا؟ از کجا؟

مادر سالازار برای لحظه ای مردد ماند که با زانو بزند در شکم پسرش یا با آرنج، اما بعد یادش آمد که او یک مادر است و باید مادرانه با پسرش رفتار کند:

- از زندان ابوقریب سر در آورده بود و اونجا داشت یه لقمه نون حلال در می آورد که به خونواده اش کمک کنه و آزمایشاتش رو پیش ببره.اون هرروز می رفت اونجا و با مشنگ ها شوخی های خرکی می کرد...
-مامان شوخی خرکی یعنی چی؟

مادر سالازار مرددماند که چه بگوید، سپس تصمیم گرفت راستش را بگوید:

- خب یهویی شوخی شوخی دست می کرد چشمشون رو در می آورد یا شوخی شوخی پوستشون رو می کند. خلاصه از همین شوخی هایی که بابات با همسایه هامون داره دیگه. یه مدتی گذشت و بعد از این که شنل قرمزی اونجا کلی آشنا پیداکرد، تصمیم گرفت فک و فامیلش رو هم بیاره اونجا که دور هم خوش باشن. بعد از این که فک و فامیلش هم اومدن اونجا، اون تصمیم گرفت که دوست و رفیقاش هم بیاره اونجا.بعدش تصمیم گرفت که همسایه هاشون رو هم ببره اون جا، بعد تصمیم گرفت که همه آدم ها رو ببره که دیگه عمرش قد نداد به اون حرفا و مرد. قصه ما به سر رسید، مشنگا هم مشنگ موندن.

مادر سالازار نگاهی به پسرش که حالا کاملا خواب آلودشده بود انداخت و گفت:

- عزیزکم، گلکم، کرفسکم، آویشنکم، ترخونکم، ریحونکم، باسیلیسککم، کلمکم، تربچه اکم، پیازچه اکـ..
- مامان.
- قبل از خواب باید چی کار بکنی؟

سالازار بدون هیچ حرفی به لب پنجره رفت و نگاهی به آسمان انداخت و سپس سرش را پایین آورد:

- کروشیو!
- عااااااااااااااااااااااااااااااخ!

مرد مشنگ کنجکاوانه به دنبال چیزی می گشت که دردش را با آن توجیه کند و با تعجب به اطرافش نگاه می کرد. سالازار به آرامی به سمت تختش رفت و خود را در آن انداخت.

- پسرکم، خبیثکم، بد طینتکم، جد سیاهیکم، خفنکم، دراکولااکم، اصیل زاده اکم، خشنکـ... شب بخیر عزیزم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
be happy
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: یکشنبه 14 تیر 1394 20:14
نمایش جزئیات
آفلاین
دریاچه کاملا آروم به نظر میرسید.
پسربچه کوچیکی روی شن های کنار دریاچه نشسته و سرگرم درست کردن قلعه شنی نه چندان بزرگیه که ساحره عجیب و غریبی با موهای فرفری و لباس های رنگارنگ بهش نزدیک میشه و کنارش میشینه.
-هی پسر...فالت بگیرُم؟

پسر بچه که مایوی سبز رنگی تنشه با شک و تردید به ساحره فالگیر نگاه میکنه و می پرسه: شما کی هستین؟ مامانم گفته با غریبه ها حرف نزنم.

ساحره جواب میده: سیبل تریلانی. حالا تو هم اسمتو بگو که آشنا بشیم و دیگه غریبه نباشیم.

پسر بچه دستاشو با مایوش پاک می کنه و به طرف ساحره دراز می کنه: من سالازار اسلیترین بزرگ هستم.البته هنوز بزرگ نیستم.ولی میشم.

سیبل گیج میشه.این وضعیت اصلا با کتاب جور در نمیاد.سالازار بچه اس و اون همچنان یه پیرزن زشت و رقت انگیزه.این اصلا منصفانه نیست.

-شما گفتین فال؟ فال یعنی چی؟
سیبل دست سالازارو باز می کنه و به کف دستش خیره میشه.
-فال یعنی آینده تو. من اینجا خیلی چیزا رو می بینم. تو جادوگر بزرگی میشی.علاقه عجیبی به نوادگان خودت و اصیل زاده ها داری. یه چیزی درست می کنی. یه چیز بزرگ.مثل مدرسه... و یه گروه تشکیل میدی.رنگ سبز زندگیتو پر میکنه. سه نفر در این راه همراهیت میکنن.اول اسماشون ه ، ر ، و گاف هست.

سالازار فوری دستشو عقب میکشه.
-مامانم راست میگفت که فالگیرا اول باهات حرف میزنن و هر چی شنیدن تحویل خودت میدن. خودم بهت گفتم مامانم گفته با غریبه ها حرف نزن. داستان اصیل زادگی رو از اونجا درآوردی. مایومم که سبزه.یه قلعه شنی هم که ساختم. هلن و رز هم دوست دخترامن. البته هنوز تصمیم نگرفتم با کدوم ازدواج کنم.شاید با هردو.گاف رو هم نمیشناسم. این یکیو گفتی که شک نکنم بهت. ولی بی فایده بود.کردم!
سیبل ناامیدانه میپرسه: حالا یعنی پولم نمیدی؟سه روزه دارم کدوحلوایی خام گاز میزنم.
سالازار با یه لگد محکم قلعه شو با خاک یکسان میکنه.
-نه! ولی بهت قول میدم اگه یه روزی مدرسه ساختم توش یه کاری برات دست و پا کنم.

پسربچه دور میشه و سیبل به راهش کنار ساحل ادامه میده.کمی دورتر بچه دیگه ای درحال بازیه.
-بچه جون تو چرا این شکلی هستی؟چرا داری باقمه بازی میکنی؟مایوت کجاس؟فالت بگیرُم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: دوشنبه 1 تیر 1394 18:46
نمایش جزئیات
آفلاین
-بیا...بیا...بیا...دِ بیا دیگه!

سالازار جوان با عصبانیت قلاده را کشید...ولی قلاده برای چندمین بار از گردن جانور خارج شد.
-هووووففف...باز در اومد! نمی فهمم. چرا قلاده ای مخصوص تو نساختن؟ این یکی هم قلاده سوسمار آتشین بود. خودم کوچیکش کردم. صبر کن. تکون نخور! مواظب باش لهت نکنم.

قلاده را برداشت و به آرامی دور گردن کرم کوچک انداخت. سرش را نوازش کرد.
-دیدی؟ مسخرم کردن فلو...نه به دلیل این که یه کرم فلوبر دارم و اسمشو گذاشتم فلو. به این دلیل که در حالی که می تونستم حیوون وحشی و ترسناکی داشته باشم تو رو انتخاب کردم. مگه تو چته؟ به نظر من خیلی هم زیبایی! این سه تا منو درک نمی کنن. هیچوقت حرفامو نفهمیدن. موقع درست کردن مدرسه هم اصلا با هم توافق نداشتیم. برای همین درباره اینجا چیزی بهشون نگفتم. خودم مخفیانه درستش کردم. خوشت میاد؟

فلوبر با بی خیالی به اطراف نگاه کرد. جایی که در آن حضور داشتند حفره بزرگ و تاریکی بود. جثه کوچک کرم، عظمت حفره را در نظرش بزرگتر از آنچه بود جلوه می داد. هر چند دقیقه یک بار صدای چکیدن قطره های آب سکوت حفره را می شکست. با وجود این فلوبر خوشحال بود. آن روز ها کسی علاقه ای به خرید فلوبر ها نداشت. مخصوصا به عنوان حیوان خانگی. کرم ها فقط به درد آزمایش می خوردند...و با بدتر از آن...تغذیه موجودات دیگر!

سالازار جادوگر عجیبی بود. فلوبر در طول راه رفتار تکبرآمیز و مغرورانه اش را با دیگران دیده بود. ولی با اون مهربان بود. احساس کرد قلاده ظریفش کشیده می شود. به آرامی به دنبال صاحب جدیدش خزید.

سالازار فلوبر را به گوشه ای برد و به تیرک چوبی ای که ظاهرا برای همین کار نصب کرده بود بست.
-نگران نباش فلو...هر روز بهت سر می زنم. از آشپزخونه برات غذا میارم. همین جا زندگی می کنی و بزرگ می شی...بزرگ و بزرگتر و بزرگتر و بزرگتر...

پیش بینی سالازار درست از آب در آمد.

فلو، کرم کوچک سالازار در حفره اسرار هر روز بزرگ و بزرگ تر شد! بسیار بزرگ تر از چیزی که در تصور سالازار اسلیترین می گنجید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: یکشنبه 31 خرداد 1394 23:37
نمایش جزئیات
آفلاین
پایان سوژه خاطرات سیوروس اسنیپ و معرفی سوژه بعدی است!

به نظر میرسید تمامی خاطرات اسنیپ به موهای چربش ختم میشد...همانگونه که تمامی راه ها به رم ختم میشد!
ملت اسلیترینی که از دیدن خاطرات و موهای چرب اسنیپ سیر شده بودند و حتی در مورادی بالا آورده بودند،با سروصدا و هو کردن به اسنیپ،خاطراتش و طبیعتا موهای چربش اعتراض میکردند...لرد که از این وضعیت ناراضی بود ناگهان فریاد زد:
_نیجنی...شام!
_چرا ارباب آخه؟!
_به خاطر اینکه هی سروصدا میکنید...چه خبرتونه؟!
_ارباب...خب از سیو و موهاش خسته شدیم!:worry:
_ولدمورت...راست میگه نارسی...کافی نبود توی تالار هرجا رو نگاه میکردیم،یه تار موی چرب میدیدم...حالا باید خاطراتش رو هم ببینیم!

لرد کمی با خود فکر کرد...فلورانسو راست میگفت...بهتر بود که خاطرات اسنیپ را دیگر از قدح بیرون میکشیدند...در همین حین لینی بال بال زنان به سمت لرد آمد و رشته افکار لرد را پاره کرد!
_لینی...چند دفعه گفتم اینجوری نیا زارت جلوی ما!
_شرمنده ارباب...ولی یه تار مو پیدا کردم!
_خب این چیز عجیبیه"؟!حتما ماله سیوروسه...
_نه ارباب...این تار مو سفیده!
_تار موی سفید؟!

همه ی اسلیترین ها به فکر فرو رفتند...آنها کسی را در تالار نداشتند که موهایش سفید و ریزش مو هم داشته باشد!
_هی...هی....هی...فهمیدم!
_چی رو فهمیدی؟!
_شاید مال سالازار کبیر باشه این تار مو!

همین که اسم سالازار از دهان هکتور خارج شد،لرد با هیجان از سرجایش بلند شد...
_مال جد خودمه...بندازینش تو قدح میخوام خاطرات جد بزرگم رو ببینم!
_اما مگه میشه خاطرات کسی تو موهاش باشه که بندازیمش تو قدح؟!
_این موی سالازار...موی گودریک که نیست...جد ما خفنه...از هر قسمت بدنش خاطره داره...یالا...بندازین تو قدح موی جدمون رو تا خاطراتش رو ببینیم!

----------------------------


سوژه ما سالازار اسلیترین هستش...
خاطراتش رو بنویسید...
هیچ محدودیتی ندارین که پست هاتون تعدادش چندتا باشه،یا طنز یا جدی باشه،بلند یا کوتاه باشه...

خاطرات هر شخصی هم یک مدت نامشخص(تقریبا بین دو هفته تا شیش هفته) توی قدح میمونه...همین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: یکشنبه 20 اردیبهشت 1394 19:54
نمایش جزئیات
آفلاین
در طول سرسرا قدم میزد و دنبال جایی برای نشستن میگشت.همین چند دقیقه پیش گروهبندی شده بود.ولی ظاهرا اسلیترینی ها اهمیت زیادی به تازه وارد ها نمیدادند.

-تو هیچی نمیشی. همونطور که تا حالا هیچ موفقیتی کسب نکردی. با اون موهای همیشه چرب و دماغ درازت شک دارم هیچ دختری ازت خوشش بیاد. هوش چندانی هم که نداری. مطمئنم یه ماه دیگه با همین قطار پس می فرستنت.

مادرش اینگونه او را بدرقه کرده بود. سیوروس سعی کرد افکار شوم را از سرش بیرون کند. هاگوارتز خانه جدید او بود.
صندلی سمت چپ دختر نه چندان زیبایی خالی بود. به طرف صندلی رفت. ولی درست قبل از این که روی آن بنشیند دخترک اخمی کرد و کیفش را روی صندلی گذاشت.

-در شروع سال تحصیلی جدید ده امتیاز به اسلیترین داده میشه.

همه چشم ها بطرف پروفسور ریچاردز برگشت.

-ولی برای چی؟ هنوز که درسامون شروع نشده.

انگشت اشاره پروفسور به طرف سیوروس گرفته شد.
-به دلیل رفتار خوب این دانش آموز.حفظ نظم و ترتیب، احترام به حقوق دیگران، و البته تهیه بی کم و کاست وسایلی که در لیست ثبت نام نوشته شده.

صدای کف زدن و جیغ و فریاد دانش آموزان به هوا بلند شد. نگاه ها عوض شده بود. همه با حالتی تحسین آمیز به او نگاه می کردند. دختر نه چندان زیبا بلافاصله لبخندی زد و کیفش را از روی صندلی برداشت. یک دانش آموز ارشد ضربه ای دوستانه به شانه سیوروس زد و گفت:آفرین رفیق. الان ما یک هیچ از بقیه گروها جلوتریم.

باورش نمیشد.به همین سادگی محبوب شده بود.احساس شادی و شوقی که در قلبش داشت ناگهان فوران کرد.
-من موفق شدم! من موفق شدم. ده امتیاز برای گروهم گرفتم!مادرم اشتباه میکرد.

همینطور فریاد می کشید و عقب می رفت...تا این که با چیزی برخورد کرد و صدای افتادن شیء فلزی و ریختن مایعی را شنید. به عقب برگشت. به میز اساتید رسیده بود. برخوردش با میز، جام حاوی نوشیدنی سرخ رنگی را واژگون کرده بود و مایع، درست روی یکی از باارزش ترین اشیای مدرسه ریخته بود...کلاه گروهبندی!

مدیر مدرسه با عصبانیت از جا بلند شد. کلاه را برداشت و بررسی کرد.
-حواست کجاس؟دیدی چیکار کردی؟ پروفسور بینز! لطفا کلاه رو سریعا تمیزش کنین. مقدار آسیب وارد شده رو بررسی کنین و ببینین عملکردش مختل شده یا نه. بیست امتیاز از اسلیترین کم میشه. امتیاز اسلیترین رو منفی ده ثبت کنین. و تو! تا خرابکاری دیگه ای نکردی برو سر جات بشین.

سیوروس بطرف میز اسلیترین برگشت...دیگر خبری از تحسین و تشویق نبود.
حباب های موفقیتش بیشتر از چند ثانیه دوام نداشتند.

همانجا با خود عهد بست که اگر روزی پروفسور شد هرگز بی دلیل یا به دلایل واهی از دانش آموزی امتیاز کم نکند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده