مورگانا!
به تراورز گفتم سوژه خوبی انتخاب کرده...ولی کمی ناقص نوشته...در مورد شما شما برعکسه. سوژه تون ساده اس. ولی خوب نوشته شده.
بطور خلاصه: لرد مورگانا رو به ماموریتی می فرسته و اون دیر می رسه و شکست می خوره.
سوژه تون غافلگیر کننده نیست. اینجا سوژه غافلگیر کننده یعنی من رول رو بخونم و آخرش بگم:وای! بله! اینو می شه یه شکست محسوب کرد!
مشکل اصلی دوئل کننده ها اینه که خیلی کلی و کلیشه ای نگاه می کنن. شاید بزرگترین فرقی که بعضی نویسنده ها با بقیه داره همین باشه. تفاوت زاویه دید!
این مورد رو سعی کنین تقویت کنین. خیلی به دردتون می خوره. وقتی می گیم "شکست" به شکستی فکر کنین که به ذهن بقیه نمی رسه.
نقل قول:
مورگانا از هوای بارانی خوشش می آمد. آنقدر که وقتی باران گرفت، چرک نویس ها و متون تاریخی اش را رها کند و قدم زنان، خودش را بسپرد به هوای خنک دهکده هاگزمید! کلاه شنلش را انداخت روی سرش!
نقل قول:
خب حوصله نداشت با هر کسی که می بیند سلام و احوال پرسی داشته باشد. هوای بارانی مال این نیست که هر سه قدم یکبار، بایستی و به کاراگاه ها سلام بدهی، یا احترام نظامی اعضای ساواج را جواب بدهی یا با ارتشی ها صحبت کنی. هوای بارانی برای لذت بردن است.
صحنه ها رو خیلی خوب به تصویر کشیدین. حتی صحنه های سخت رو! صحنه ای رو که مورگانا قدم می زنه و ناگهان متوجه می شه که به قبرستان رسیده. صحنه ای که فکر می کنه و یهو ایده ای به ذهنش می رسه. صحنه ای که برای یک لحظه از حضورش در قبرستان جا می خوره و بعد تصمیم می گیره همونجا بمونه.
نقل قول:
یکی از قبرها باعث شد مورگانا گشت و گزارش را نیمه کاره بگذارد و بالای آن قبر بایستد.
زنوفیلیوس لاوگود! بزرگترین شکست مورگانا!
نقل قول:
دل مورگانا گاهی برای گیاهان عجیب و غریبی که هرگز نمیدانست زنوفیلیوس از پیوند کدام بدبخت با کدام بیچاره، به دست آورده می سوخت. به نظر می رسید خودشان هم ترجیح میدهند مرده باشند.
نقل قول:
با احتیاط جلو رفت. او هرگز چیدمان عجیب دکوراسیون خانه لاوگودها را حفظ نکرده بود. اما خوب می دانست گلدان نارنجی رنگی که نیاز به نور صد درصدی دارد، روی سقف نمی گذارند. و می دانست که فرش ها و پادری ها را از پنجره طبقه دوم آویزان نمی کنند. و این را هم می دانست که کفش ها، هرچقدر هم که خوشمزه باشند، قطعاً جایشان روی اجاق گاز وسط یک پاتیل برنجی نیست.
البته "بامزه بود" جمله کوتاهیه...ولی همین نکته های کوچیکن که خواننده رو حفظ می کنن!
نقل قول:
مورگانا نمی دانست یک لاوگود را زندانی را به چه جور جایی ممکن است ببرند
صحنه درگیری مورگانا و هرمیون خوب بود...ولی یه اشکالی داشت. بیشتر از نقشی که داشت پررنگ شده بود! توجه خواننده زیادی به جنگ مورگانا و هرمیون جلب می شه. به دلیل طلسم ها و کل کلشون! در حالی که اونجا باید تمرکز شما روی این باشه که مورگانا می خواد از اونجا دور بشه. هر طور شده. بدون جنگیدن و جلب توجه...و موقع فرار پاش به چیزی که در واقع جسد زنوفیلیوسه گیر می کنه. که البته این یکی(جسد زنوفیلیوس) ایده خیلی خوبی بود.
همونطور که گفتم یه سوژه ساده رو به زیبایی تزئین کردین و تحویل خواننده دادین. این کار مهم و خوبیه.
___________________
هاگرید!
نقل قول:
نـــــــــــ نـــ نـ نـ نقد نـــ نــ نـــ نــــقد عاها بوگو
نـــ نــ نـــ نــــقد عاها بوگو
بررسی پست شماره 213 آموزشگاه مرگخواری، روبیوس هاگرید:
نقل قول:
اتاق مدیریت خانه ریدل
-واحد 2 پول شارژ این ماهو نداده!
(شرمنده تشابه اسمی بود)
ایده جام آتش مطرح شده. همه با این ایده آشنا هستن. اگه نبودن قضیه فرق می کرد. اگه مثلا می گفت بیایین مسابقات "جاروی دونده" برگزار کنیم باید از پست قبلی ادامه می دادین که هیجان و جذابیت ماجرا از بین نره...ولی اینجا جام آتش می تونست یکی دو خط منتظر بمونه.
نقل قول:
تمامی افراد ساکت شده بودند. چند ثانیه پیش بود که "یک نفر" ایده جام آتش را داده بود. البته آن یک نفر معلوم بود ولی چون کراب بود، مرگخواران ترجیح می دادند که وی را "یک نفر" فرض کنند.
نقل قول:
همه مرگخواران به ولدمورت خیره شده بودند و آماده حرفی بودند که حس مرگخوارانه اشان خبر از زده شدن آن می داد.
-ده دقیقه تنفس.![]()
برای این که تمرکز این قسمت روی کرابه. خواننده هم به وضعیت کراب می خنده و اهمیتی نمی ده که این شخصی که داره اینو می گه لرده! این کار مهمیه که همه باید یاد بگیرن. این که از شخصیت های حساس که چارچوب خاصی دارن چطوری می شه استفاده کرد.
نقل قول:
با صدای "اهم اهم" ولدمورتی که به عمرش در مسابقه جام آتشی شرکت نکرده بود که بخواهد برنده هم بشود و با آن شادی و نشاط به دست بیاورد به خود آمدند.
نقل قول:
از این صدای پر جذبه ولدمورت، عده ای از مرگخواران غش کرده، عده ای سر به بیابان گذاشته و عده ای هم خود به خود کروشیو خوردند.
نقل قول:
-اهم اهم!(نه جدا به امید چه دیالوگی اومدی این پایین؟ حتما دانش آموز یا دانشجو هم هستی...)
نقل قول:
-خوب می گفتیم! ما نیاز به یک سری مدرسه دیگه داریم برای رقابت. لزوما هم احتیاجی نیست که مدرسه واقعی باشن! دراکو تو چقد بیبی فیسی. نوچه هاتو جمع کن ازین به بعد نماینده مدرسه نزدیک مشترانگی! یه مدرسه اوکی شد. بگردین دنبال بعدی... ما هم باید استراحت کنیم. رعایت اربابتونو کنید هی نیاین بخاطر کوچک ترین کار ها زنگ اینجا رو بزنید. پاشین برین یه مدرسه دیگه جور کنید برا مسابقه جام آتش
می رسیم به اصل ماجرا...یعنی سوژه!
شما یه ایده به جام آتش اضافه کردین. ایده شما باعث می شه نفر بعدی مجبور بشه بیشتر فکر کنه. مشکل اصلی خیلیامون اینه که خلاقیتمونو محدود می کنیم. به ذهنمون اجازه نمی دیم از یه مرزی جلوتر بره. این باید از بین بره! البته در مورد تازه واردا عادیه و کم کم می تونه از بین بره.
داستان لازم نیست در اوج نظم و منطق پیش بره. الان نفر بعد می تونه از جارو ها، از وسایل اتاق، از هر چیزی یه مدرسه بسازه و با طلسم زنده شون کنه!
یه پارچ آب که همه رو کنار می زنه و اصرار داره خودش قهرمان مدرسش باشه. یه یویو که موقع راه رفتن هی بالا و پایین می ره و به درو دیوار و سرو صورت ملت اصابت می کنه!
یا از جک و جونورای خانه ریدل می شه استفاده کرد...از نجینی، از وینکی، از لینی!
خیلی کارامی شه انجام داد.
چیزی که باعث شد بچه ها کمی گیج بشن این بود که این جام آتش خودش غیر عادی بود. چون توسط مرگخوارا برگزار می شد. شما غیر عادی ترش کردین. ولی این اصلا بد نیست. به نظر من این یه فرصته که باید ازش استفاده کرد.
موفق باشید.
___________________
سلستینا...به زودی!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج





:worry: