قبول یک سیاه پوست به عنوان بچه در یک خانوادهی سفید چیز راحتی نیست. برای آیلین... اصلا راحت نبود. به قدری به مغزش فشار آمده بود که دچار توهم شد. بچهای در ذهن خود خلق کرده بود سالم، خوشگل و مهمتر از همه سفید. و از همینجا زندگی سخت اسنیپ سیاه پوست شروع شد. زمانی که برای گریه "اونیگا اونیگا" میکرد آیلین حواسش به والتری بود که در ذهنش با چشمانی درشت پر از اشک گرسنگیاش را نشان میداد. شیر مادر به والتر میرسید و شیر مرغ به اسنیپ!
البته این مورد اسنیپ را اذیت نمیکرد. زمان نوزادیاش بود و چیزی نمیفهمید. داستان از چند سال بعد شروع میشود. زمانی که والتر و اسنیپ داشتند یاد میگرفتند راه بروند.
- ماما! ماما!
اسنیپ از میز استفاده کرد تا روی پایش بایستد. آیلین روی مبل نشسته بود و با گوشهی چشم نگاه میکرد. اسنیپ روی پاهایش بود و هنوز میز را رها نکرده بود. به دلیل ژن سیاهش پاهای قویای داشت. ژن فرار از شلاق در او نیز رخنه کرده بود.
حس میکرد که میتواند روی پایش بایستد. به خودش اعتماد داشت. میز را رها کرد.
- ماما!

یک قدم به سمت مادرش برداشت. اولین قدم زندگیاش بود. پای پشتیاش را برداشت تا دومین قدم را بردارد که تعادلش را از دست داد.
- وای!
آیلین جیغ بلندی کشید از جا پرید. سریعا به سمت اسنیپ رفت. اسنیپ نزدیک بود که بیفتد. آیلین دستانش را دراز کرد. اسنیپ را رد کرد و والتری که پشت اسنیپ تلاش میکرد راه برود و حالا در حال افتادن بود را گرفت. اسنیپ سیاه نیز با مغز به زمین برخورد کرد.
- اونیگا!
شروع حسادت اسنیپ به والتر خیالی از همین لحظه آغاز شد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج









این چیه روی پای ما!
دیدم هوا تاریک شد گفتم یکم استراحت...خرررپف...




