جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  62 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: حکومت تاریکی
ارسال شده در: یکشنبه 20 اردیبهشت 1405 20:06
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
ولی شست و شوها فایده‌ای نداشت. این سیاهی چیزی نیست که پاک شود.

قبول یک سیاه پوست به عنوان بچه در یک خانواده‌ی سفید چیز راحتی نیست. برای آیلین... اصلا راحت نبود. به قدری به مغزش فشار آمده بود که دچار توهم شد. بچه‌ای در ذهن خود خلق کرده بود سالم، خوشگل و مهم‌تر از همه سفید. و از همینجا زندگی سخت اسنیپ سیاه پوست شروع شد. زمانی که برای گریه "اونیگا اونیگا" می‌کرد آیلین حواسش به والتری بود که در ذهنش با چشمانی درشت پر از اشک گرسنگی‌اش را نشان می‌داد. شیر مادر به والتر می‌رسید و شیر مرغ به اسنیپ!

البته این مورد اسنیپ را اذیت نمی‌کرد. زمان نوزادی‌اش بود و چیزی نمی‌فهمید. داستان از چند سال بعد شروع می‌شود. زمانی که والتر و اسنیپ داشتند یاد می‌گرفتند راه بروند.
- ماما! ماما!

اسنیپ از میز استفاده کرد تا روی پایش بایستد. آیلین روی مبل نشسته بود و با گوشه‌ی چشم نگاه می‌کرد. اسنیپ روی پاهایش بود و هنوز میز را رها نکرده بود. به دلیل ژن سیاهش پاهای قوی‌ای داشت. ژن فرار از شلاق در او نیز رخنه کرده بود.

حس می‌کرد که می‌تواند روی پایش بایستد. به خودش اعتماد داشت. میز را رها کرد.
- ماما!

یک قدم به سمت مادرش برداشت. اولین قدم زندگی‌اش بود. پای پشتی‌اش را برداشت تا دومین قدم را بردارد که تعادلش را از دست داد.

- وای!

آیلین جیغ بلندی کشید از جا پرید. سریعا به سمت اسنیپ رفت. اسنیپ نزدیک بود که بیفتد. آیلین دستانش را دراز کرد. اسنیپ را رد کرد و والتری که پشت اسنیپ تلاش می‌کرد راه برود و حالا در حال افتادن بود را گرفت. اسنیپ سیاه نیز با مغز به زمین برخورد کرد.
- اونیگا!

شروع حسادت اسنیپ به والتر خیالی از همین لحظه آغاز شد.
پاسخ: حکومت تاریکی
ارسال شده در: یکشنبه 30 فروردین 1405 10:39
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه جدید!

تصویر تغییر اندازه داده شده

- این هفتصد و هفتاد و هفتمین حوری‌ایه که رد می‌کنه. حوری‌هامون تموم شد! آخریش اون مو بلوند چشم آبیه بود که اونم رد کرد رفت! میگه الا بلا عشق خودمو بهم بدین. حالا بیا بگو عشقت تصمیم گرفته توی بهشت با جیمز پاتر اقامت کنه. پا می‌شه از افسردگی می‌ره کنار رود شیر عسل هزار نخ سیگار می‌کشه؛ همه بهشتی‌ها خسته شدن از اینکه هر روز شیر عسل و خاک سیگار خوردن! اینی که من می‌بینم توی بهشت موندنی نیست. بفرستیدش همون جهنم حداقل با خیال راحت میون اون دود و خاکستر، سیگارشو بکشه.

آسمان همیشه آفتابی بهشت کمی ابری شد که نشان از اخم گاد بر فرشته‌اش داشت.
- ای مَلِک، سزاوار نیست که این بنده مخلص ما، کسی که جانش را برای عشق فدا کرده است در جایگاه جهنمیان ماتحتش بسوزد! او را مجدداً به دنیا عودت دهید... شاید اگر دوباره زندگی‌اش را زندگی کند آنقدر مفلوک نباشد! و این است از کرامات پروردگار شما.

فرشته اطاعت کرد. به زور بازوی اسنیپ که طبق معمول کنار رود، سیگار می‌کشید را گرفت و او را کشان‌کشان به سمت لوله انتقال روح‌ها برد اما متاسفانه، اشتباهی، مرد بدبخت را داخل لوله مخصوص انتقال سیاه‌پوستان انداخت.

لحظاتی بعد در دیار فانی!

نوزاد قنداق پیچی را در آغوش آیلین قرار دادند. آیلین، پارچه قنداق را کنار زد و با وحشت جیغ کشید.
- این دیگه چیه؟! اشتباه آوردین! بچه من والتره! من اینو گردن نمی‌گیرم! آخه توبیاس که سفید پوست بود منم که سفیدم عین بلور... پس این چرا سیاه سوخته شده؟ من به عنوان فرزند، آدم راننده (Adam Driver) می‌خواستم اونا بابای اسیدی بهم دادن!

آیلین با گوشه قنداق اسنیپ، فین طولانی‌ای کرد.
- باید بشورمش... انقدر بشورمش تا رنگش سفید بشه!

همیشه تاریکی به معنای عدم نور نیست. گاهی نیز انسان‌هایی با پوست‌های تاریک متولد می‌شوند. شما حتی اگر در قرن ۲۱م هم زندگی کنید، باز هم اگر سیاه‌پوست متولد شوید ممکن است مورد تبعیض‌ها و نژاد‌پرستی‌‌های بسیاری قرار گیرید. حالا ما روایتگر زندگی اسنیپ سیاه‌پوست از کودکی تا بزرگسالی هستیم تا این تبعیض‌هارا موشکافی کنیم.

پس بیایید پیش از آنکه در سریال شاهد این رنج‌ها و تبعیض‌های نژادپرستانه باشیم از حالا خودمان آنها را با قلم‌مان پیش‌بینی کنیم. 🚬
𝓣𝓱𝓲𝓼 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓲𝓼 𝓽𝓱𝓮 𝓹𝓻𝓸𝓹𝓮𝓻𝓽𝔂 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝓗𝓪𝓵𝓯 𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮
پاسخ: حکومت تاریکی
ارسال شده در: شنبه 29 فروردین 1405 17:31
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پست پایانی:

صحنه تبدیل به مراحل رشد و نمو گابریلا از زمان پیکسی‌ای تا به امروز شده بود که ناگهان گابریلا از مرحله ۱۸ سالگی تا ۲۰۰ ۳۰۰ سالگی را اسکیپ کرد و افتاد زمین مرد!

لرد که از این تغییر و تحول‌های ناگهانی موهای نداشته‌اش بیشتر ریخته بود اما نمی‌خواست صدایش را در آورد با بی‌میلی با انتهای انگشت‌های پایش جسد گابریلا را تکانی داد تا ببیند زنده می‌شود یا نه که در کمال ناباوری، هلنا زیپ جسد گابریلا را از وسط باز کرد و از آن بیرون آمد. طوری بیرون آمد که انگار گابریلا کیسه خوابش است!

بانوی نقره‌ای در حالی که خمیازه می‌کشید، کش و قوسی به بدنش داد.
- عه شمایین؟ سلام لرد! احوال‌تون چطوره؟ از وقتی مخمو زدین و نیم تاج مامانمو کش رفتین و رفتین آلبانی ندیده بودم‌تون!

متوجه شد که لرد با پلک زدن‌های متعجبی نگاهش می‌کند.
- هممم؟
- یا خودمان! اگر می‌دانستیم می‌توان اینگونه پوست‌اندازی کرد و از فردی به فرد دیگر و از موجودی به موجود دیگر تبدیل شد، این همه خرج هورکراکس نمی‌کردیم که پاتر هی بیاید دندون درون‌شان فرو کند!

هلنا که احساس کرده بود این یک تعریف می‌تواند محسوب شود با خنده شانه‌ای بالا انداخت.
- راستی چه چوبدستی قشنگی دارین شما. واقعا استخونه؟

لرد خواست چوبدستی‌اش را از داخل جیبش بیرون بیاورد و پز آن را به هلنا بدهد که ناگهان متوجه شد چوبدستی نیست. سرش را بالا آورد که به هلنا نگاه کند اما حالا هلنا هم ناپدید شد بود و با یک چوبدستی از میان دودها و در افق‌‌های خورشید، دور و دورتر می‌شد و فریاد می‌زد:
- اینم جای اون نیم‌تاج! مادر نزایید کسی جیب هلنا دست‌کجو بزنه!

و حالا دیگر لرد مرگخوارانی هم نداشت تا برای دستگیری هلنا، آنها را عازم کند. حتی اگر مرگخواری هم داشت چگونه می‌توانستند یک روح را دستگیر کنند؟ لرد با خشم فریادی کشید و در میان دودها آنقدر دود کرد که دودی شد! به انبار بسته سیگار‌های اسنیپ دستبرد زد و روزی ۵۰ نخ کشید تا ریه‌اش سرطان گرفت. بعد دید دیگر دود هم جواب نمی‌دهد پس رو به اعتیاد آورد. یک روز در کنار دایی‌اش مورفین در جایی گوشه لندن داخل جوی آبی افتاد و اوردوز کرد. سرانجام در اثر سرطان ریه و اوردوز چیژ، یکی از جانپیچ‌هایش را سوزاند و امتیاز این مرحله را از دست داد.

لعنت بر هلنا دست‌کج، لعنت بر اسنیپ سیگار کج و لعنت بر مورفین چیژ کج!

پایان سوژه!
𝓣𝓱𝓲𝓼 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓲𝓼 𝓽𝓱𝓮 𝓹𝓻𝓸𝓹𝓮𝓻𝓽𝔂 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝓗𝓪𝓵𝓯 𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮
پاسخ به: حکومت تاریکی
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 بهمن 1403 19:17
نمایش جزئیات
آفلاین
اما روزگار نشون می‌ده که کت نه تنِ لرده و نه حتی تنِ تنهایی. بلکه دقیقا تنِ همون شخصیه که از مخروبه‌های سلول بیرون میاد. اونم از نوع قرمز رنگش!

- لرد امیدوارم خیال نکرده باشین که ما شما رو تو این تاریکی که حتی اگه تاریک هم نبود از شدت دود چشم چشمو نمی‌دید تنها می‌ذاریم.

لرد هنوز موفق نشده بود شخص خارج شده رو به خاطر ازدحام دود ببینه، ولی از رگه‌های قرمز رنگی که از سر تا پای طرف میون دود دیده می‌شد، حدس می‌زنه با الستور طرفه که خوشبختانه صدای رادیوییش هم نظریه‌ی لرد رو ثابت می‌کنه.

لرد اگه لرد نبود و در دنیای ماگل‌ها بود، حتما پروفسوری می‌شد که هر نظریه‌ای می‌داد به سرعت ثابت می‌شد، حتی اگه اثبات‌کننده‌ش خودش نمی‌بود و شاگردانش می‌بودن یا در طول تاریخ دست به دست می‌شد تا روزی که حقانیت و درستیش به اثبات برسه. خلاصه که مثال نقض تو نظریات لرد نبود!

باری به هر جهت لرد خوش‌حال بود که دیگه تنها نیست و حداقل یکی از یارانش از خرابی جان سالم به در برده. ولی قرار نبود خوش‌حالی از زنده بودن، یکتا بودنش رو زیر سوال ببره و اونو با کسی شریک بشه.
- و از کی تا حالا تو تبدیل به ما شدی؟
- من؟ هرگز. منظورتون چیه؟
- گفتی "ما".
- امیدوارم منظورتون مای حیوونی که تو ذهنم داره رژه می‌ره نباشه.
- خودت رو هم‌چون ما جمع بستی!
- اوه اونو می‌گین؟ نه ارباب صرفا منظورم خودمون دو تا بودیم!

قبل از این که لرد بخواد فکر کنه الستور، اونو جزء ما شمرده، دختری از بین دودها بیرون میاد و با هیجان مشغول فوت کردن دودها به این‌سو و اون‌سو می‌شه تا جایی که در کسری از ثانیه، نه اثری از گرد و خاک خرابه بود و نه اثری از دود آتیش.

- منظورم خودم و گابریلا بودیم. بالاخره انفجارهای جادویی، رشد سنی جادویی رو هم به دنبال داره نه؟

الستور جمله‌ی آخر رو وقتی اضافه می‌کنه که متوجه نگاه‌های متعجب لرد به گابریلا می‌شه. بالاخره هرکسی انتظار نداشت که قبل از انفجار دختر بچه‌ی 11 ساله باشی و بعد از انفجار، نوجوون 18 ساله!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ به: حکومت تاریکی
ارسال شده در: شنبه 27 بهمن 1403 21:13
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
لینی شروع کرد به بال زدن. بال زد و بال زد. انقد بال زد و زد و زد که دیگه داشت از بال‌های خودشم دود در می‌اومد. دود بال های لینی به دود فضا اضافه شد. همه‌جا رو دود گرفت. دود عظیمی سلول لرد اینا رو فرا گرفت و سلول تبدیل به دودلول شد. دودلول هر لحظه داشت پر از دود می‌شد و دیگه داشت خیلی دودلول می‌شد و کسی نمی‌تونست کاریش کنه.

دود روی دود اومد و ناگهان منفجر شد سلول. کلی آجر و اینا ترکید و سلول پیلاش پیلاش شد. از مرگخوارای داخل سلول فقط یه نفر به بیرون پرتاب شد و غلت خورد و غلت خورد و کله پا شد و غلت زنان می‌رفت و می‌رفت. از انعکاسی که کله‌ش از نور خورشید منعکس می‌کرد، می‌شد تشخیص داد که فرد مذکور کی بود. فرد مذکور تاریک ترین جادوگر شناخته شده بود.

- و حتی شناخته نشده. ما خیلی تاریکیم!

و حتی شناخته نشده! وی خیلی تاریک بود. تاریکی وی، وی رو تنها کرده بود و از سلول به بیرون پرت کرده بود. وی ناگهان حس کرد در منطقه‌ای خالی از سینه‌ش که در گذشته‌های خیلی خیلی خیلی دور، افسانه‌ها با تردید بسیار بیان می‌کنن که شاید جای قلبش بوده باشه، حسی عجیب به بیرون منتقل می‌شد. وی حس می‌کرد تنها شده. وی داشت خودش رو دلداری می‌داد که تنهایی همیشه با او بوده و او همیشه تنها بوده. وی می‌خواست یه کروشیو به تنهایی بزنه که تنهایی بفهمه که کت تن کیه.
اما ناگهان از مخروبه‌های سلول شخصی بیرون اومد که به وی فهموند که تنها نیست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: حکومت تاریکی
ارسال شده در: پنجشنبه 16 فروردین 1403 00:13
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه سه ماموریت برای مرگخوارا داره. ماموریت ها یکی یکی باید انجام بگیرن. اولین ماموریت به هکتور داده می شه که بره دامبلدور رو بیاره و تحویل لرد سیاه بده...که انجام می گیره.

ماموریت دوم به مرگخوارا داده میشه که برن و گادفری رو از سیرک بدزدن و بیارن اما همگی با هم توی بازداشتگاه میفتن. لرد مامور داخل بازداشتگاه رو می کشه و بلاتریکس از شدت تلاش برای فکر کردن به راه های مختلف خلاص شدن از جسد مامور و آزاد شدن از بازداشتگاه دود میکنه و دچار آتیش سوزی میشه.

________


دود غلیظ همه جا را فرا گرفته بود و چشم، چشمی را نمی دید.

- یک ماموریت به شما دادیم هستیمان را به آتش کشیدید! این چیه روی پای ما!
- عه ارباب سرمو روی پای شما گذاشتم؟! دیدم هوا تاریک شد گفتم یکم استراحت...خرررپف...

لرد نفس عمیقی از خشم کشید. خیلی زود دریافت که نفس عمیق کشیدن در دود چندان راهبرد مناسبی نیست.
-اوهو اوهو اوهو...اصلا گناه ما چه بود که باید در این اتاق تاریک و پر دود با شما کله تهی ها محبوس می شدیم؟!

لرد مکثی کرد و در فکر فرو رفت. واقعا گناه او چه بود؟ اگر جسد ماموری که همان لحظه بر کف زمین در حال طی کردن مراحل تجزیه خود بود و بوی بسیار متعفنی را از خود متساعد میکرد فاکتور بگیریم، فقط چند گناه کوچک مانند پرتاب صد امتیازی دارت از بین استخوان های ایوان، آزمایش سطح مقاومت لینی با انواع مگس کش های موجود در کوچه ناکترن، پر کردن بالشت سدریک با سوزن ته گرد، موشک درست کردن با صفحات کتاب "مجموعه آیات مرلین از ابتدای خلقت تا امروز" و...
-اصلا گناه کردیم که کردیم. از این به بعد گناهان بیشتری هم در برنامه کاری خود می گنجانیم. این دود های مزاحم را از ما دور کنید!

صدای بدون تصویر لینی به گوش رسید.
-ارباب ارباب! تا منو دارین غم ندارین. الان با بال بال زدن دود هارو عین هواکش ازتون دور میکنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: حکومت تاریکی
ارسال شده در: پنجشنبه 5 اسفند 1400 16:18
نمایش جزئیات
آفلاین
دود ها داشتند ساختمان را پر می کردند و مرگخواران هم داشتند به سندروم سرفه بی قرار مبتلا می شدند ؛ که یک نفر از میان مرگخواران با صدایی آمیخته با سرفه گفت :

- چند تا راه داریم ، یه راهش اینه که جنازه رو تیکه تیکه کنیم بریزیم تو توالت و سیفون رو بکشیم.

مرگخوار دیگری ادامه داد :

- یا اینکه دوباره زندش کنیم و حافظش رو پاک کنیم.

- شایدم بشه جنازه رو ناپدید کنیم و بعد فرار کنیم.

- برای فرار هم با یه ورد ساده قفل سلول رو باز می کنیم و برای هر نگهبانی که جلومون سبز شد یه کروشیو حروم می کنیم .

- یا اینکه همه رو برده خودمون می کنیم و بهشون دستور میدیم.

- راه دیگش هم اینه که خودمون و جنازه با هم دیگه تلپورت می کنیم یه جای امن.

هر بار یکی از مرگخواران ایده ای میداد و سیل ایده ها داشت به طرف لرد و بلا حجوم می آورد ، تازه هیچ معلوم نبود چه کسانی دارند زندان را ایده باران می کنند ، زیرا حجم دود غلیظ مانع دیدن میشد؛ البته لرد از این وضع ناراضی نبود ، زیرا مانند پرو لباس ها می شد هر کدام از ایده ها را که به درد نمی خورد جایگزین کرد ، اما بلا این عقیده را نداشت ، حجم دودی که از گوش هایش سرازیر شده بود از ایده ها هم بیشتر بود ، اما این دود ها اینبار از عصبانیت بود نه تمرکز .
باید به او حق داد ، او قرار بود راه حلی برای این موضوع بیابد ، اما مرگخواران با ایده های نابشان او را به بازی گرفته بودند .

صدای آژیر هایی به گوش رسید ، اما این صدا اینبار از ماشین آتش نشانی بود نه از ماشین پلیس ، طبیعی بود که با دیدن این حجم از دود مردم به فکر آتش بیوفتند.

دیگر وقتی برای مرگخواران نمانده بود باید سریع تر یکی از ایده هارا اجرا می کردند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در 1400/12/5 22:56:10
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در 1400/12/5 23:04:25
خواستن توانستن است.
پاسخ به: حکومت تاریکی
ارسال شده در: چهارشنبه 4 اسفند 1400 18:08
نمایش جزئیات
آفلاین
گرومـــــــــــــپ!

این صدای برخورد مرد مامور چشم باز بی جون بود که در اثر طلسم لرد به دیار روح های شفاف شتافته بود.

- شما کشتینش ارباب!
- خودمون میدونیم!
- الان باید با این جسد و اینکه اینجا گیر افتادیم چی کار کنیم؟
- این بخشش رو به شما یارانمون میسپریم!

بلا با شنیدن این جمله بسیار جو گیر شد. لرد بهش کاری رو سپرده بود و اون باید به بهترین نحو انجامش میداد. بنابراین به سرعت مغزش شروع به کار کرد تا راه حلی برای وضعیت فعلی پیدا کنه.

- اممم... بلا از گوشت داره دود میاد بیرون!

از قرار معلوم بلا بیش از حد فکر کرده بود و از مغزش کار کشیده بود و چون هواکش های مغزش هم با موهاش مسدود شده بود، اضافه گرمای مغزش به شکل دود از گوش هاش بیرون زده بود.

اما بلا به این چیزها توجهی نداشت باید یه فکری میکرد و راه حلی پیدا میکرد. تمام امید لرد به اون بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: حکومت تاریکی
ارسال شده در: چهارشنبه 27 بهمن 1400 21:06
نمایش جزئیات
آفلاین
داشتم میگفتم جناب سروان،اون یکی دخترم بانز هم اختلال شدید تغذیه داره،عادت داره هرشب قبل از خواب آجر پاره و میله بخور.بنابراین میتونه آسیب شدیدی هم به ساختمونتون بزنه.خودمونم...

- عه بلاتریکس؟ارباب...بابا؟

بلاتریکس وسط حرف گابریل پرید.

- همونطور که بهتون گفتم گابریل سندروم دهن بی قرار داره.بدون اینکه بفهمه چی میگه حرف میزنه.

مامور به لرد اشاره کرد.با سوئ ضن‌ گفت:ولی شما اشاره ای نکردین ...و اینکه الان به پدرشون گفتن ارباب؟

- آخی...دخترم میخواد بگه بابا دهنش اشتباه میجنبه.

و درحالی که اشک نمیریخت،با دستمال کاغذی چشمانش را پاک کرد.
مامور دفتر بزرگی را از زیر میز در آورد و روی میز باز کرد.

- اسمتون؟

- بلاتریکس لسترنج

-و اسم شما؟آقای؟

اینبار دیگر نگاه تهدید آمیز برای لرد کفایت‌ نمیکرد.آتش خشم درونش در حال شعله ور شدن بود.هیچ خون اصیلی حق پرسیدن اسم او را نداشت.چه برسد به یک مشنگ.با این وجود سعی کرد چیزی از خود بروز ندهد.

- ولدمورت

- و اسم فامیلتون؟

- ولدمورت‌!اسم من همین است.

مامور نگاه مشکوکی به لرد و بلاتریکس انداخت.

- عذر میخوام قربان ولی شما باید حتما به من فامیلیتون رو بگید.

بلاتریکس درحالی که سعی‌داشت جو را عوض کند گفت:ای وااای دیدی چی شد؟یادم‌رفت قرص بچه هارو بیارم.عزیزم میری قرص بچه هارو از توی ماشین بیاری؟

تا‌ کنون کسی به لرد دستور نداده بود ولی خرد و سیاست همایونی‌ این را حکم میکرد که در موارد خاصی استثنا قائل شود.

- درست است.پس من‌ مرخص میشوم.بلاتریکس خودت امضا کن.

اما مامور مشنگ دست بردار نبود.

- فقط قبلش...میشه کارت شناساییتون رو ببینم آقا؟

سکوت خطرناکی در فضا حاکم شد.این سکوت مرگبار،مرگخواران را میترساند.آنها به خوبی میدانستند که لرد فقط تا حدی به سیاست ها تکیه و مراعات میکند.

- نشنیدین؟کارت شناساییون جناب!

ناگهان نور سبزی از زیر آستین کت لرد بیرون جهید و صاف بر سینه ی مرد مامور برخورد کرد.در برابر چشمان وحشت زده ی بانز،گابریل و بلاتریکس،مرد مامور با چشمانی باز و خالی از زندگی نقش بر زمین شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1400/11/27 21:14:33
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1400/11/27 21:18:23
در این درگه که گَه گَه کَه، کُه و کُه،کَه شود ناگَه

به امروزت مشو غره که از فردا نِهی آگه!


The white phantom of the opera
پاسخ به: حکومت تاریکی
ارسال شده در: دوشنبه 25 بهمن 1400 22:36
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه سه ماموریت برای مرگخوارا داره. ماموریت ها یکی یکی باید انجام بگیرن.
اولین ماموریت به هکتور داده می شه که بره دامبلدور رو بیاره و تحویل لرد سیاه بده... که انجام می گیره.

ماموریت دوم به گابریل و بانز داده می شه و اونم اینه که برن و گادفری رو بیارن. گابریل و بانز به سیرک محل کار گادفری می رن ولی توسط پلیس بازداشت می شن.

........................................


- هی... شما دو تا!

گابریل نگاهی به خودش انداخت و نگاه دیگری به بانز.
- ما رو می گه. یک منم. دو تویی.


بانز از جا بلند شد و معترضانه فریاد کشید!
- چرا تو یک باشی؟ ندیدم اشاره ای بکنه. شاید یک منم. به من بیشتر میاد یک باشم.

گابریل طوری منزجرانه به بانز نگاه کرد که انگار دامبلدور را می بیند!
- تبعیض جنسیتی؟ زن رو جنس دوم می دونی؟ اضافه؟ به درد نخور؟ ضعیفه؟

با هر کلمه صدای گابریل بالاتر، و اخم های مامور پلیس بیشتر در هم فرو می رفت.

بانز تسلیم شد!
- خب حالا چرا شلوغش می کنی... تو یک باش... صفر باش اصلا...

مامور که حوصله اش سر رفته بود، باطومش را به میله ها کوبید.
- شما دو تا... بیایین بیرون. پدر و مادرتون اومدن و ادعا می کنن شما زیر سن قانونی و فاقد عقل کافی هستین و باید آزاد بشین!

بانز و گابریل با چهره های متعجب از بازداشتگاه خارج شدند. چشمشان به چهره عصبانی لرد سیاه که کت و شلوار پوشیده و کراوات زده بود و بلاتریکسی که کیف در دست و کلاهی بر سر داشت و بازوی لرد سیاه را گرفته بود افتاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!