-عمرا اگه کیکمو پیدا کنی هرجوری خواستی با دلش تا کنی!
هاگرید در حالی که باد بزن را در هوا تکان می داد و قر ریزی می آمد، شعر های نوستالژیک عتیقه را به سبک خودش می خواند و از منظره میدان گریمولد لذت می برد.
-من یه پرندم آررزو دارم کبابم کنی! من یه خونه ی تنگ وتاریکم آرزو دارم مکانم کنی...
-روبیوس این کباب چی شد فرزندم؟
-پروف جون الان آماده میشه...
-از اولش گفتم بزار من بپزم روب!
-نع تو بلد نیسسی. اگه فلورانسو بودی شاید می تونستی یه حرکتی بزنی ولی الان که آریانایی فقد می تونی نیگا کنی و از منظره پیک نیک کمال لذت رو ببری.
در طرفی دیگر، ماندانگاس فلچر که تازه از سفر برگشته بود، تسبیحی را دور دستانش می چرخاند و فریاد می زد:
-روغن فرد اعلا این ور بازاره به مولا! بدو بیا... فروش دامبلدور های چینی! اصل ترکیه ساخت وطن...
فرد و جرج معرکه گرفته بودند و در حالی که با رفتارشان اعصاب رون را به هم می ریختند قهقه سر می دادند.
تد و جیمز به دنبال هم می دویدند. پای جیمز به گوشه منقل هاگرید خورد و کمی از ذغال آن، روی لباس هاگرید ریخت. هاگرید کباب و اختلاف سنی اش با تد و جیمز را فراموش کرده و مانند خرسی که با دمپایی به دنبالش افتاده باشند، شروع به دویدن به دنبال تد و جیمز کرد و همزمان فریاد می زد:
-وایسین بوق برگشته ها! لباس منو کثیف می کنید؟ هنوز شیش ماه نشده که شستمش.
-اگه می تونی ما رو بگیــــــــــــر.
همزمان با این حرکات در حاشیه میدان، در مرکز آلبوس دامبلدور به همراه پیر دلان و میهمان افتخاری برنامه، گاندالف خاکستری در حال حلقه کردن دود بودند و از رشادت های مرحوم مغفور الستور مودی تعریف می کردند و یادش را گرامی رو روحش را جاودان می داشتند.
ماندانگاس به تازگی یک مشتری را راه انداخته بود که صدای آشنایی به گوشش رسید. یک نگاه به جمع شاد محفل و یک نگاه به منبع صدا که لحظه به لحظه نزدیک تر می شد کرد و گفت:
-آقایون داداشم! من نیاز مبرم به مرلینگاه دارم. هرکی بیاد موراقب بساط من باشه یکی از اجناس رو به عنوان پاداش می گیره.
ثانیه ای از زدن این حرف نگذشته بود که محفلیون همچون قوم گشنه ای که صف نذری دیده باشند به قصد محافظت، به سمت بساط ماندانگاس یورش بردند . نه برای گرفتن پاداش بلکه برای پس گرفتن اجناسی که گم کرده و به طور اتفاقی آن ها را در جیب ماندانگاس پیدا کرده بودند.
ماندانگاس رفت اما خیلی زود ماشین مشنگی آژیر کشی به سمت آن ها آمد. محفلیون که فکر می کردند ماشین کاری با آنها ندارد، حلقه شان را دور اجناس ماندانگاس حفظ کردند. ناگهان ماشین ایستاد و چند مرد جنگی، با انواع سلاح های گرم و سرد و اتمی و مولکولی پایین پریدند و در ثانیه ای تمام اجناس را بار ماشین که بعد ها محفلیون متوجه شدند وانت نام دارد کردند و همه را دستبند زدند. مردی که به نظر رئیس گروه بود، جلو آمد و گفت:
-فک کردین می تونین از چشم تیز بین ماموران سد معبر شهرداری قسر در برین؟ نوچ! نیگا کن. کبابیم زدن که... بلال فروشی کم بود شما کباب فروشیم اضافه کردید؟ این چوبدستیا چیه دستتون؟ نجاری هم میکنین؟
به گاندالف اشاره کرد و گفت:
-این که کارش از چوب دستی هم گذشته! عصاییه واسه خودش!
سپس با چهره ای در هم رفته به کودکان که حالا در حال کتک خوردن از هاگرید بودند اشاره کرد و گفت:
-کودکان کار؟
و اینگونه شد که همه را به زندان بردند و گاندالف به هابیت ها نرسید و باد همه را برد و خورد!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج





مانند به پیرمرد ریش دراز نگاه کرد!
حالا هم یا خودت از اینجا میری و دیگه پیدات نمیشه، یا اون کاری رو باهات می کنم که با گلرت کردم!








ِ از هوش رفتهش نگاه کردند.
بی اصل و نسبا!

