_من اگه تو نباشی،چجوری واسه گنده ها بکنم قاطی؟!من اگه تو نباشی،دلم رو خوش کنم به چی؟!
مردی که از فرط نوشیدن نوشیدنی کره ای از خود بیخود شده بود،در حال خواندن آهنگی بود که ناگهان سرش را روی میز گذاشت و به خواب رفت...
اما آوازش توجه رودولف را جلب کرد...رودولف لسترنج،بر روی صندلی نشسته و منتظر سفارشش بود!
رودولف در یک سال و چهار پنج ماه گذشته بسیار به این مهمانخانه آمده بود...شاید بیشتر از هرجای دیگری...و یا شاید هرکس دیگری!
به نظر میرسید دلیل این امر این بود که رودولف در اینجا بیشتر از هرجایی خودش بود...به کسی شباهت نداشت،نقابی نداشت،فقط خودش بودی...خودش را دوس داشت...پس جایی را که خودش باشد را هم!
از شر دنیایی بیرون،به اینجا پناه میاورد...از شر دنیای بیرونی که نمیتوانست آزادانه غر بزند،حال که اینجا اینچنین بود...دنیای بیرونی که نمیتوانست بی دلیل بخندد،حال که اینجا اینچنین بود!
رودولف پاتیل درزدار را دوست داشت...میدانست اینجا از هاگوارتز پر رمز و راز تر و حتی بزرگتر است...تنها میبایست کسی برود دنبالش و رازهایش را کشف کند!
پاتیل جایی بود که دوستان زیادی پیدا کرده بود...رودولفی که در دوست گرفتن خسیس ترین افراد روی زمین بود،رودولفی که تمام رابطه های اجتماعی ساده اش را به محض اینکه حس میکرد ممکن است به صمیمیت و دوستی منجر شود،آن رابطه را قطع میکرد،اینجا بدون آن هفت خان ها،دوستان میتوان گفت خوبی پیدا کرده بود...و دشمنانی هم...هرچند کم،ولی بودند!
ابتدا به این می اندیشید که چگونه ممکن است کسی در اینجا دشمن داشته باشد؟!اما پاتیل برای رودولف مهم بود...پس به خاطر پاتبل،به خاطر اینکه پاتیل آسیب نبیند،عصبی میشد،حرص میخورد،دعوا میکرد و خب اینچنین بود که دشمن پیدا کرده بود...هرچند دشمنان رودولف،دشمنی بچه گانه داشتند و حداقل حالا دیگر رودولف برایشان هیچ اهمیتی قائل نبود!
چه شب هایی که تک و تنها در این مهمانخانه حضور داشت...از شلوغ بودنش خوشحال و از خلوت بودنش غصه دار میشد...اگر کسی تازه به پاتیل می آمد،سعی میکرد او را ماندگار کند!
یک بار ناخواسته یک ماه از ورود به پاتیل منع شد...یک بار هم خواسته یک ماه و نیم به پاتیل نیامده بود در این یک سال چهار پنج ماه!
اما نتوانست تحمل کند و دوباره به پاتیل برگشت،هنگامی که فشار بر او زیاد شد...هرچند که دلایلی که باعث رفتن خودخواسته اش شده بود،از بین نرفته بودند،اما دلتنگی و نیاز چیزی بود که رودولف را دوباره به پاتیل کشاند!
او خود معترف بود که به این پاتیل نیازمند بود...قویتر از آن بود که بدون پاتیل مشکل آنچنانی برایش پیش بیایید،یعنی حتی نیازی به قوی بودن هم نبود برای اینکار!ولی رودولف ترجیح و اولویتش این بود که تا وقتی منفعت پاتیل بیشتر از ضررش است،از آن استفاده کند...به آن پناه بیاورد!
سال پیش به هنگامی که دوستان زیادی را به دلیل مرگ،مهاجرت و دلیل دیگر از دست داده بود،این مهمانخانه برای پناهگاه امنی بود!
و حالا هم همین توقع را از پاتیل داشت...هرچند که سخت تر شده بود این امر،ولی رودولف امیدوار بود!
_سفارشتون حاضره!
صدای متصدی بار،رودولف را از فکر بیرون آورد...لبخندی زد و امیدوار به اینکه همراهانش در پاتیل بتوانند بدانند،به سمت بار رفت تا سفارش خود را بیاورد!
پاتیل درز دار برای رودولف دنیایی جادو بود...جایی برای "جادوگران"!
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
34 کاربر(ها) آنلاین هستند (24 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
33
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[continious]] مهمانخانه پاتیل درزدار
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/07/12
تولد نقش: 1393/07/13
آخرین ورود: یکشنبه 20 تیر 1400 01:24
از: مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
پستها:
1269

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1394/10/26 0:27:15
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/04/27
آخرین ورود: پنجشنبه 23 آبان 1398 14:06
از: پنج صبح تا حالا علاف کردی مارا
پستها:
380

ماموریت
سکوت ملت فهیم و نفهم جادوگر در پاتیل درزدار بیداد میکرد. آن روز قرار بود وزیر محترم و بوقی میهن آسلامی وارد پاتیل دُرزدار شود. چند کارآگاها بوقی بوق بوقی برای امنیت به همراه گروه ساواج بوق دار بی بوق بوقی بوق بوقی، نشسته بودند. در آن میان فرد که از همه بوق بوق تر بود داشت فقط بوق میخورد و بوق میکرد. (از این نوشیدنیای خاک بر سری
) نگاهی به این ور و آن ور میکرد و باز هم بوق میکرد. چشمتان روز بد نبیند، این بوق بوقی بعد بوق کردن درخواست دست به گلاب رفتن را داشت اما از شدت بوقی نمیتونست راه برود (اثر همون نوشیدنیای خاک بر سریه!
) با صدای بوقی گفت:
-آقایون دادشام، منو ببرین دس به گلاب تا بیوق نزدم به زندگیتون
اقوام بوق بوقی ساواج همه دست به دست هم دادند و این روح حجیم و جریم (همون جرمه!
) بالای سر خود برده و با قدم های استوار و بوقی به سمت دست به گلاب حرکت کردند. چشمتان از این چیزای چندش آور نبیند! از آنجایی که دست به آب جای خیلی محترمانه ایست آن ها وی را رها کردند و این مرد روی زمین تمیز و حال به هم زن دست به آب افتاده کرد. هیج دگر این کودک معصوم و طفلی در این دستشویی نیم ساعتی را کپید.
پس از نیم ساعت کپیدن!
-ریگی، با هرمی هماهنگیدی؟
-آره دادا همه چی حله. فرد ویزلی با حالتی شکاک به سمت در بوقی رفت. نگاهی به ساعت خود انداخت و دید دقایقی تا رسیدن وزیر بوقی نمانده بود. در را به آرامی بازید. دو تا بوقتر را دید که داشتند چماغی در آستین خود میقایمیدند و فرد که خیلی بر روی چماغ خود حساس بود و فکر میکرد تمامی چماغ ها مال اوست در را از وسط شکافتید و گفت:
-بوقیون! اونا چوماخای منن! بدینشون من بوقیا!
ریگولوس و بوقیوس (هم قافیه بود) با چشمانی از حدقه آویخته نگاهی به این انسان روانی و مشکل دارِ بی عقل انداختیدند و بر هم دیگر بوقیدن و شلوارشان خیسیدن و گفتیدن:
-کارآگاااااااااااااااااااااه!
-ای ابیاق(جمع بوقی) من شما را به بوق میدهم! چوماخمو بدین...
ریگولوس و بوقیوس هردو چماغ های ناز را بیرون کشیده و حمله ور شدند. فرد هم چوماخ هایش را که پشت کمرش قلاف کرده بود بیرون آورد و دوستان را به بوق دادیده کرد. اقوامت الفی کل البوق از صداهای نا هنجاری که از دست به گلاب آمده بود بیرون نی آمد متعجبیده بودند. از آنجا که دست به گلاب های آسلامی هم د آن مکان ها برای رفاه بیشتر ایغانیان وجود داشت، کله ی هر دو رفیق را به داخل کاسه ی توالت ایغانی فرو برد. (سازمان چندش آوری در اسرع وقت!
)
بیرون از دست به گلاب!
-به! زن داداش گرامی بوق ندیده ی هیچکس دوست (خواننده س)!
-چته؟
-ببینم میخواین چیکار کنین؟ هیچ راه فراری نداری!
-به تو چه؟
فرد چوماخ نازش را از قلاف بیرون آورد و گفت:
-کله ی دو نفر از رفقاتو کردم تو کاسه ی توالت! تو هم میخوای؟
-باشه باشه! میگم! :worry:
از اثرات سه بار کله ی رون را فروکردن در کاسه ی توالت کثیف بود که هرمی از آن ترس داشت. (کی دوس داره کلش بره تو جایی که هی بوق و بوق داخلش رفته!
)
-اونا میخوان وقتی وزیر اومد یه بمبی رو بترکونن... بمبه وصله به رئیس پاتیل درزدار. هر وقت که تعظیم کنه بمبه میترکه. حالا منو فرو نکن تو کاسه توالت! :worry:
- خیلی ممنون!
فرد به یکی از کارآگاهان بمب خنثی کن، این ماجرا را گفته کرد و باری دگر کارآگاهان بوق بوق برنده ی این بازی بوق بوقی شدند!
کارآگاه
فرد ویزلی
سکوت ملت فهیم و نفهم جادوگر در پاتیل درزدار بیداد میکرد. آن روز قرار بود وزیر محترم و بوقی میهن آسلامی وارد پاتیل دُرزدار شود. چند کارآگاها بوقی بوق بوقی برای امنیت به همراه گروه ساواج بوق دار بی بوق بوقی بوق بوقی، نشسته بودند. در آن میان فرد که از همه بوق بوق تر بود داشت فقط بوق میخورد و بوق میکرد. (از این نوشیدنیای خاک بر سری
) نگاهی به این ور و آن ور میکرد و باز هم بوق میکرد. چشمتان روز بد نبیند، این بوق بوقی بعد بوق کردن درخواست دست به گلاب رفتن را داشت اما از شدت بوقی نمیتونست راه برود (اثر همون نوشیدنیای خاک بر سریه!
) با صدای بوقی گفت:-آقایون دادشام، منو ببرین دس به گلاب تا بیوق نزدم به زندگیتون
اقوام بوق بوقی ساواج همه دست به دست هم دادند و این روح حجیم و جریم (همون جرمه!
) بالای سر خود برده و با قدم های استوار و بوقی به سمت دست به گلاب حرکت کردند. چشمتان از این چیزای چندش آور نبیند! از آنجایی که دست به آب جای خیلی محترمانه ایست آن ها وی را رها کردند و این مرد روی زمین تمیز و حال به هم زن دست به آب افتاده کرد. هیج دگر این کودک معصوم و طفلی در این دستشویی نیم ساعتی را کپید.پس از نیم ساعت کپیدن!
-ریگی، با هرمی هماهنگیدی؟
-آره دادا همه چی حله. فرد ویزلی با حالتی شکاک به سمت در بوقی رفت. نگاهی به ساعت خود انداخت و دید دقایقی تا رسیدن وزیر بوقی نمانده بود. در را به آرامی بازید. دو تا بوقتر را دید که داشتند چماغی در آستین خود میقایمیدند و فرد که خیلی بر روی چماغ خود حساس بود و فکر میکرد تمامی چماغ ها مال اوست در را از وسط شکافتید و گفت:
-بوقیون! اونا چوماخای منن! بدینشون من بوقیا!
ریگولوس و بوقیوس (هم قافیه بود) با چشمانی از حدقه آویخته نگاهی به این انسان روانی و مشکل دارِ بی عقل انداختیدند و بر هم دیگر بوقیدن و شلوارشان خیسیدن و گفتیدن:
-کارآگاااااااااااااااااااااه!
-ای ابیاق(جمع بوقی) من شما را به بوق میدهم! چوماخمو بدین...
ریگولوس و بوقیوس هردو چماغ های ناز را بیرون کشیده و حمله ور شدند. فرد هم چوماخ هایش را که پشت کمرش قلاف کرده بود بیرون آورد و دوستان را به بوق دادیده کرد. اقوامت الفی کل البوق از صداهای نا هنجاری که از دست به گلاب آمده بود بیرون نی آمد متعجبیده بودند. از آنجا که دست به گلاب های آسلامی هم د آن مکان ها برای رفاه بیشتر ایغانیان وجود داشت، کله ی هر دو رفیق را به داخل کاسه ی توالت ایغانی فرو برد. (سازمان چندش آوری در اسرع وقت!
)بیرون از دست به گلاب!
-به! زن داداش گرامی بوق ندیده ی هیچکس دوست (خواننده س)!
-چته؟
-ببینم میخواین چیکار کنین؟ هیچ راه فراری نداری!
-به تو چه؟
فرد چوماخ نازش را از قلاف بیرون آورد و گفت:
-کله ی دو نفر از رفقاتو کردم تو کاسه ی توالت! تو هم میخوای؟
-باشه باشه! میگم! :worry:
از اثرات سه بار کله ی رون را فروکردن در کاسه ی توالت کثیف بود که هرمی از آن ترس داشت. (کی دوس داره کلش بره تو جایی که هی بوق و بوق داخلش رفته!
) -اونا میخوان وقتی وزیر اومد یه بمبی رو بترکونن... بمبه وصله به رئیس پاتیل درزدار. هر وقت که تعظیم کنه بمبه میترکه. حالا منو فرو نکن تو کاسه توالت! :worry:
- خیلی ممنون!
فرد به یکی از کارآگاهان بمب خنثی کن، این ماجرا را گفته کرد و باری دگر کارآگاهان بوق بوق برنده ی این بازی بوق بوقی شدند!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
میجنگم، زیرا من...
یک ویزلی ام
خوشحالم از تیم کارآگاهان بیرون آمدم و خداحافظ را گفتم! خداحافظ جن خانگی!!!
یک ویزلی ام
خوشحالم از تیم کارآگاهان بیرون آمدم و خداحافظ را گفتم! خداحافظ جن خانگی!!!
جزئیات کاربر

ماموریت "کارآگاهی که جای پدربزرگتونه!"
روی صندلی نشست و منتظر نوشیدنی شد. فکر می کرد آمدن به پاتیل در دراز و ملاقات با بقیه می تواند به او کمک کند. فضا مثل همیشه شاعرانه و ساکت بود؛ ناگهان در با لگدی محکم باز شد و دسته ای اوباش داخل شدند.
- هی! پیری! با تو ـَم! پاشو اون جا جای منه.
گریک با خودش فکر کرد: "حتما یه چیزی زدن" و چون فکر می کرد ممکن است خطرناک باشند از جایش بلند شد و روی یکی از صندلی های رو به روی پیشخوان نشست.
جوان ترین آن ها پسری قد بلند، چهارشانه و بور بود. چشمانی سبز داشت و مو هایش را از ته تراشیده بود و خطی در ابرویش انداخته بود. با صدایی بلند هوار زد:
- دیدی کارآگاهه رو چطوری پیچوندم؟ اصلا خودم خوشم اومد از کار خودم.
نفر دیگری که همراه او بود، مسن تر از او به نظر می رسید؛ چشم و ابرویی مشکی داشت، موهایش فرفری بودند و ریش بزی مسخره ای داشت که او را شبیه گوسفند می کرد.
- باید بیشتر مراقب می بودی. الان هم آروم تر صحبت کن. ممکنه لومون بدی ها!
توجه گریک بیشتر جلب شد. مشتاق بود بداند موضوع چیست. شاید توانست بعد از بیست سال سه چهار نفر را راهی آزکابان کند. بیست سال بود که چوبدستی نفروخته بود. بیست سال بود که هیچ کس را دستگیر نکرده بود. بیست سال بود که...
- هوی! چرا نوشیدی من آماده نشد؟
صدای نعره ی نفر اول رشته افکار گریک را پاره کرد و اعصاب او را به هم ریخت.
- ببین من امروز اعصابم از دست این پیرمرد دیوونه هه داغونه... همون بهتر که مُرد... از شرش راحت شدیم...
و بعد با صدایی آرام تر ادامه داد:
- پیرمرد خرفت اون قدر رو مخم قدم آهسته رفت که مجبور شدم...
همه چهره ها به طرف آنها برگشت. رنگ پسر مثل گچ پریده بود و از دست نویسنده حرص می خورد. گریک از جای خود بلند شد و به سمت میز آن ها رفت.
روی صندلی نشست و منتظر نوشیدنی شد. فکر می کرد آمدن به پاتیل در دراز و ملاقات با بقیه می تواند به او کمک کند. فضا مثل همیشه شاعرانه و ساکت بود؛ ناگهان در با لگدی محکم باز شد و دسته ای اوباش داخل شدند.
- هی! پیری! با تو ـَم! پاشو اون جا جای منه.
گریک با خودش فکر کرد: "حتما یه چیزی زدن" و چون فکر می کرد ممکن است خطرناک باشند از جایش بلند شد و روی یکی از صندلی های رو به روی پیشخوان نشست.
جوان ترین آن ها پسری قد بلند، چهارشانه و بور بود. چشمانی سبز داشت و مو هایش را از ته تراشیده بود و خطی در ابرویش انداخته بود. با صدایی بلند هوار زد:
- دیدی کارآگاهه رو چطوری پیچوندم؟ اصلا خودم خوشم اومد از کار خودم.
نفر دیگری که همراه او بود، مسن تر از او به نظر می رسید؛ چشم و ابرویی مشکی داشت، موهایش فرفری بودند و ریش بزی مسخره ای داشت که او را شبیه گوسفند می کرد.
- باید بیشتر مراقب می بودی. الان هم آروم تر صحبت کن. ممکنه لومون بدی ها!
توجه گریک بیشتر جلب شد. مشتاق بود بداند موضوع چیست. شاید توانست بعد از بیست سال سه چهار نفر را راهی آزکابان کند. بیست سال بود که چوبدستی نفروخته بود. بیست سال بود که هیچ کس را دستگیر نکرده بود. بیست سال بود که...
- هوی! چرا نوشیدی من آماده نشد؟
صدای نعره ی نفر اول رشته افکار گریک را پاره کرد و اعصاب او را به هم ریخت.
- ببین من امروز اعصابم از دست این پیرمرد دیوونه هه داغونه... همون بهتر که مُرد... از شرش راحت شدیم...
و بعد با صدایی آرام تر ادامه داد:
- پیرمرد خرفت اون قدر رو مخم قدم آهسته رفت که مجبور شدم...
همه چهره ها به طرف آنها برگشت. رنگ پسر مثل گچ پریده بود و از دست نویسنده حرص می خورد. گریک از جای خود بلند شد و به سمت میز آن ها رفت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چون حکایتی مگو رفته ام ز یاد ها...برگ بی درختمُ در مسیر باد ها
نیشها و نوشها چشیده ام...بس روا و نا روا شنیده ام
هرچه داغ را به دل سپرده ام...هرچه درد را به جان خریده ام
.... در مسیر باد ها....
هرچه داغ را به دل سپرده ام...هرچه درد را به جان خریده ام
.... در عبور سال ها.....
نه صدایی نه سکوتی نه درنگی نه نگاهی...نه تو را مانده امیدی نه مرا مانده پناهی
نیشها و نوشها چشیده ام...بس روا و نا روا شنیده ام
هرچه داغ را به دل سپرده ام...هرچه درد را به جان خریده ام
.... در مسیر باد ها....
هرچه داغ را به دل سپرده ام...هرچه درد را به جان خریده ام
.... در عبور سال ها.....
نه صدایی نه سکوتی نه درنگی نه نگاهی...نه تو را مانده امیدی نه مرا مانده پناهی

باسیلیسک ها می آیند...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/05/06
آخرین ورود: پنجشنبه 11 شهریور 1395 22:30
از: میدان گریمولد خونه شماره 12
پستها:
48

ماموریت کاراگاه
تد تانکس
تد تانکس در پاتیل در زدار نشسته بودو ازتعطیلاتش لذت می برد.بعد از پایان موفقیت آمیز اولین ماموریتش در اداره کاراگاهان،او اکنون در تعطیلات بود.سه روز بود که در پاتیل درزدار مانده بود.
در مهمانخانه باز شد و مردی با یک کت و شلوار سفید مشنگی، با مو های چرب و روغن زده و سبیل کلفت مشکی وارد شد.
تد به خوبی او را میشناخت:ادوارد الیوت.یکی از اعضای دسته اوباش، که فقط رییس اعضای اوباش او را می شناخت.لقب او فروشنده بود و همان طور که از نام او پیدا بود؛ او هر چیزی را می فروخت:از تخم داکسی تا خون اژدها که به طور غیر قانونی وارد کشور می کرد و می فروخت.
فروشنده در زمینه مواد مخدر ، مشروبات الکلی،سیگار و سایر وسایل مشنگ ها ها نیز فعالیت می کرد. حکم وزارت سحر و جادو برای او سی سال حبس در آزکابان بود.
تد تمامی این اطلاعات را در پرورنده او در دفترش خوانده بود.جاسوس اداره کاراگاهان،که بین اوباش بود،این اطلاعات را جمع آوری کرده بود.
اکنون تد می توانست او را دستگیر کند،موقعیتش برای شلیک طلسم عالی بود اما تد حاضر بود قسم بخورد ماموران او بین مردم مستقر شده اند.پس؛تصمیم گرفت او را تعقیب کند.
فروشنده از جایش برخاست وبه سمت در رفت و تد نیز چند ثانیه بعد،به دنبال فروشنده از پاتیل درزدار خارج شد.
فروشنده به ساحل رودخانه تایمز رسید و سوار کشتی کوچک و مجللی شد که روی آب بود.
تد افسون سر خوردگی را روی خودش اجرا کرد واین کار را آن قدر سریع انجام داد که هیچ یک از مشنگ هایی که در خیابان بودند متوجه غیب شدنش نشدند.
تد وارد کشتی شد و چند ثانیه بعد،کشتی به راه افتاد.او کفش و جورابهایش را درآورد تا صدای پایش را کسی نشنود.تد توانست از پنجره کابین کشتی داخل دفتر فروشنده را ببیند:دفتر مستطیل شکل تقریبا بزرگی بود و فروشندهپشت میز کارش نشسته بود و دو مامور در سمت چپ و راستش ایستاده بودندکه هریک اسلحه مشنگی داشتند بعلاوه؛ماموران روی عرشه نیز کم نبودند.
تد،فقط باید دستش به فروشنده می رسید همین که به او رسید میتوانست مستقیما به آزکابان آپارات کند البته او به یک انفجار عظیم نیز نیاز داشت تا حواس ماموران فروشنده را پرت کند.
تد به اطرافش تگاهی انداخت؛سه بشکه بزرگ بنزین را در طرف دیگر عرشه دید.صبر کرد وبعد از عبور ماموران فروشنده،به طرف بشکه ها رفت؛ پیراهنش را درآورد و آن را پاره پاره کرد تا بلند تر شود سپس آن را داخل بنزین گذاشت و آستین پیراهنش را بیرون بشکه قرار داد و بعد با نوک چوبدستی اش آن را آتش زد.
حدس تد درست بود بلافاصله پس از صدای انفجار تمامی ماموران به سمت بشکه ها دویدند. فروشنده نیز در دفترش تنها شد.تد به سرعت به طرف دفتر فروشنده دوید،افسون سرخوردگی را باطل کرد و وارد دفتر شد.
فروشنده بدون این که از او سوالی بپرسد شروع به شلیک طلسم های مرگبار کرد و تد نیز به اندازه کافی سریع بود تا جاخالی بدهد اما فروشنده که چاق بود سرعت او را نداشت.تد دو طلسم بدن بند شلیک کرد. و هر دو به فروشنده اثابت کرد.
فروشنده با بدنی که با طناب پیجیده شده بود روی زمین افتاد.تد دستش را روی بدن او گذاشت و یکراست به آزکابان آپارات کرد.
پس از این که او را به آزکابان برد؛به پاتیل درز دار برگشت ، لباس هایش را عوض کرد و سپس به اداره کاراگاهان آپارات کرد تا کارش را به رییس اش گزارش کند.
تد تانکس
تد تانکس در پاتیل در زدار نشسته بودو ازتعطیلاتش لذت می برد.بعد از پایان موفقیت آمیز اولین ماموریتش در اداره کاراگاهان،او اکنون در تعطیلات بود.سه روز بود که در پاتیل درزدار مانده بود.
در مهمانخانه باز شد و مردی با یک کت و شلوار سفید مشنگی، با مو های چرب و روغن زده و سبیل کلفت مشکی وارد شد.
تد به خوبی او را میشناخت:ادوارد الیوت.یکی از اعضای دسته اوباش، که فقط رییس اعضای اوباش او را می شناخت.لقب او فروشنده بود و همان طور که از نام او پیدا بود؛ او هر چیزی را می فروخت:از تخم داکسی تا خون اژدها که به طور غیر قانونی وارد کشور می کرد و می فروخت.
فروشنده در زمینه مواد مخدر ، مشروبات الکلی،سیگار و سایر وسایل مشنگ ها ها نیز فعالیت می کرد. حکم وزارت سحر و جادو برای او سی سال حبس در آزکابان بود.
تد تمامی این اطلاعات را در پرورنده او در دفترش خوانده بود.جاسوس اداره کاراگاهان،که بین اوباش بود،این اطلاعات را جمع آوری کرده بود.
اکنون تد می توانست او را دستگیر کند،موقعیتش برای شلیک طلسم عالی بود اما تد حاضر بود قسم بخورد ماموران او بین مردم مستقر شده اند.پس؛تصمیم گرفت او را تعقیب کند.
فروشنده از جایش برخاست وبه سمت در رفت و تد نیز چند ثانیه بعد،به دنبال فروشنده از پاتیل درزدار خارج شد.
فروشنده به ساحل رودخانه تایمز رسید و سوار کشتی کوچک و مجللی شد که روی آب بود.
تد افسون سر خوردگی را روی خودش اجرا کرد واین کار را آن قدر سریع انجام داد که هیچ یک از مشنگ هایی که در خیابان بودند متوجه غیب شدنش نشدند.
تد وارد کشتی شد و چند ثانیه بعد،کشتی به راه افتاد.او کفش و جورابهایش را درآورد تا صدای پایش را کسی نشنود.تد توانست از پنجره کابین کشتی داخل دفتر فروشنده را ببیند:دفتر مستطیل شکل تقریبا بزرگی بود و فروشندهپشت میز کارش نشسته بود و دو مامور در سمت چپ و راستش ایستاده بودندکه هریک اسلحه مشنگی داشتند بعلاوه؛ماموران روی عرشه نیز کم نبودند.
تد،فقط باید دستش به فروشنده می رسید همین که به او رسید میتوانست مستقیما به آزکابان آپارات کند البته او به یک انفجار عظیم نیز نیاز داشت تا حواس ماموران فروشنده را پرت کند.
تد به اطرافش تگاهی انداخت؛سه بشکه بزرگ بنزین را در طرف دیگر عرشه دید.صبر کرد وبعد از عبور ماموران فروشنده،به طرف بشکه ها رفت؛ پیراهنش را درآورد و آن را پاره پاره کرد تا بلند تر شود سپس آن را داخل بنزین گذاشت و آستین پیراهنش را بیرون بشکه قرار داد و بعد با نوک چوبدستی اش آن را آتش زد.
حدس تد درست بود بلافاصله پس از صدای انفجار تمامی ماموران به سمت بشکه ها دویدند. فروشنده نیز در دفترش تنها شد.تد به سرعت به طرف دفتر فروشنده دوید،افسون سرخوردگی را باطل کرد و وارد دفتر شد.
فروشنده بدون این که از او سوالی بپرسد شروع به شلیک طلسم های مرگبار کرد و تد نیز به اندازه کافی سریع بود تا جاخالی بدهد اما فروشنده که چاق بود سرعت او را نداشت.تد دو طلسم بدن بند شلیک کرد. و هر دو به فروشنده اثابت کرد.
فروشنده با بدنی که با طناب پیجیده شده بود روی زمین افتاد.تد دستش را روی بدن او گذاشت و یکراست به آزکابان آپارات کرد.
پس از این که او را به آزکابان برد؛به پاتیل درز دار برگشت ، لباس هایش را عوض کرد و سپس به اداره کاراگاهان آپارات کرد تا کارش را به رییس اش گزارش کند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ترسی که ما از مرگ و تاریکی داریم تنها بخاطر ناشناختگی آن است.



جزئیات کاربر

مامورت عقاب تیزپرواز!
از اداره کاراگاهان!
از اداره کاراگاهان!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زنگ کوچک بالای در با وارد شدن اورلا به صدا در آمد. اورلا کلاه شنلش را از روی سرش کنار زد و با یک نگاه سریع توانست میزی خالی را کنار پنجره پیدا کند. روی صندلی نشست. آرامشی عجیب در پاتیل درزدار حاکم بود. پیشخدمت نزدیک اورلا شد و وقتی کنار او رسید گفت:
- چی میل دارین؟
اورلا با خونسردی تمام شنلش را مرتب کرد و گفت:
- فعلا چیزی نمیخوام. اگه چیزی خواستم میام بهتون میگم.
پیشخدمت دور شد. اورلا اطرافش را نگاه کرد. جز چندین مرد که دور هم جمع شده بود، کسی در پاتیل نبود و این به نظرش عجیب بود. به هر حال از این آرامش خوشش می آمد؛ پس شروع کرد به با خودش حرف زدن.
- سه ساله که دارم برای اداره کراگاهان کار میکنم. بعد چی شده؟ فقط یه لقب بهم دادن، عقاب تیز پرواز! واقعا...
زنگ در دوباره به صدا درآمد و این بار مردی بلند قد با شنلی سیاه وارد شد. او دست به کلاه شنلش برد تا آن را بردارد ولی تا اورلا را دید همان جور روی سرش رهایش کرد. چهره مرد از زیر کلاه معلوم نبود. از نظر اورلا این مرد مرموز بود؛ با این حال چیزی نگفت.
مرد به سمت پیشخوان رفت و پس از گرفتن نوشیدنی کره ایش سر میزی در آن طرف پاتیل درزدار نشست.
اورلا به بهانه گرفتن نوشیدنی به سمت پیشخوان رفت و به پیشخدمت گفت:
- اون مرد شنل پوش کیه؟
پیشخدمت با این حرف اورلا نگران شد و منمن کنان گفت:
- من-نمیدونم...
اورلا نشان کاراگاهیش را یواشکی به پیشخدمت نشان داد. بعد از این که مطمئن شد پیشخدمت آن را دیده با حالت تحدید آمیز ولی آرام گفت:
- میگی یا میفرسمت آزکابان؟
پیشخدمت که ترس از چهره اش نمایان بود با نگرانی اسم شخص شنل پوش را گفت:
- اون ریگولوس بلک ـه!
با این حرف پیشخدمت اورلا جا خورد ولی چند ثانیه بعد لبخندی بر لبش نشست و رو به پیشخدمت گفت:
- به آزکابان اطلاع بده و بگو بیان اینجا.
سپس سریع برگشت. اورلا با یک حرکت چوبدستی اش کلاه شنل ریگولوس بلک را کنار زد. گروه مردان با دیدن چهره ریگولوس فرار کردند و پیشخدمت هم از ترس به زیر پیشخوان پناه برد.
- ای دختره ی احمق! میخوای منو تحویل بدی؟
- درست فهمیدی.
ریگولوس پوزخندی میزد و اورلا هم لبخند. مدتی هردو هیچ کاری نکردند تا این که اورلا اولین طلسم را شلیک کرد.
مدت طولانی ای بود که اورلا و ریگولوس به همدیگر طلسم پرتاب میکردند و فقط باعث شکسته شدن وسایل مختلف میشد. تا اینکه اورلا بالاخره موفق شد ریگولوس را خلع صلاح کند و چوبدستی ریگولوس در دست اورلا جا گرفت. اورلا هم آن را در جیب ردایش گذاشت.
ناگهان چوبدستی اورلا از دستش لغزید و افتاد. اورلا خم شد تا آن را بردارد. ریگولوس که انگار منتظر چنین لحظه ای بود، خنجری را از زیر شنلش بیرون آورد.
- دیگه تموم شد!
اورلا با سرعت به حالت عادی ایستاد و فراموش کرد چوبدستی اش را از روی زمین بردارد. او به خنجر خیره شده بود و حالا بی صلاح بود.
تنها در یک لحظه خنجر با پرتاب ریگولوس در دل اورلا فرو رفت. اولین قطرات خون بر زمین ریخت. اورلا روی زمین افتاد. خنجر خون آلود را بیرون آورد و به گوشه ای پرت کرد. ریگولوس با پوزخندی به سمت اورلا آمد. چوبدستی اش را از جیب ردای اورلا برداشت و به سمت در رفت و گفت:
- خوش باشی!
اورلا دلش نمیخواست به آسانی ها تسلیم شود. سعی میکرد خودش را کشان کشان به چوبدستی برساند. ریگولوس متوقف شد و با خنده به تلاش های اورلا برای رسیدن به چوبدستی نگاه میکرد.
- اینکار سروس.
اورلا بالاخره به چوبدستی اش دست یافته بود و آخرین طلسمش را قبل بیهوش شدن روانه ریگولوس کرد. به سرعت طناب هایی دست و پای ریگولوس را بستند. خنده ریگولوس محو شد چون کم کم داشت زمین می افتاد و این اتفاق هم افتاد. سر ریگولوس محکم به تکه سنگی خورد و او بیهوش شد.
اورلا لبخندی از روی رضایت بر لبش نشست و او هم بیهوش شد.
نیم ساعت بعد
شفابخشان اورلا و نگهبانان آزکابان ریگولوس را میبردند. از آن طرف رئیس اداره کاراگاهان در حال حرف زدن با پیشخدمت پاتیل درزدار بود.
- شما باید پیشخدمت اینجا باشین. به هر حال خیلی ممنون که به بیمارستان خبر دادین و گرنه فکر نکنم خانم کوییرک زنده می موندن. خوب بالاخره ایشون یکی از بهترین ماموران ما هستن.
پیشخدمت لبخندی زد و گفت:
- خواهش میکنم کاری نکردم. ببخشید ولی من باید برم.
او رفت و پاتیل درزدار را رها کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1394/6/1 15:02:28
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1394/6/1 15:07:38
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1394/6/1 15:07:38
خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی میماند 

Only
aven

aven
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

جادوگر، تک و تنها وارد پاتیل درزدار شد. شال گردن سیاه رنگش را دور گردن و صورتش پیچیده بود. حتی چشم هایش هم به سختی پیدا بود. مشخص بود که از چیزی فرار می کند.
پیشخدمت با بی حوصلگی منو را برداشت و به سمت او رفت.
-چی میل دارین؟ از نوشیدنی های سرد عصاره جوجه مانتیکور هندی...
-ما قهوه میل داریم!
پیشخدمت نگاهی به اطراف کرد.
-شما؟! کسی همراهتونه؟...یا منتظر کسی هستین؟ می خوایین سفارشتونو بعد از اومدنشون بگیرم؟
جادوگر سرش را پایین انداخت.
-خیر! ما تنهاییم!و قهوه میل داریم!
پیشخدمت شانه هایش را بالا انداخت. شاید طرف مقابل دیوانه بود.
-باشه...همراهش کیک بیارم براتون؟
جادوگر بسته کوچکی را از جیبش خارج کرد. روی بسته لکه های شکلات به چشم می خورد.
-ما خودمون کیک داریم! ما فقط قهوه می خواییم. اونجوری هم زل نزن به ما.
پیشخدمت از میز جادوگر دور شد. ولی زیر چشمی او را زیر نظر گرفت. جادوگر را دید که بسته کوچکش را باز کرد. کیک شکلاتی چیزی بود که احتمالا باید از بسته خارج می شد...ولی از بسته ای که داخل جیب ردا گذاشته شود نمی شود انتظار داشت کیکی سالم تحویل شما بدهد.
جادوگر کیکش را که البته له شده بود روی میز گذاشت. شمع کوچکی روی آن گذاشت و با یک حرکت چوبدستی روشنش کرد.
فلش بک
-ارباب خواهش می کنیم. امروز روز مهمیه. ما مایلیم جشن بزرگی براتون بگیریم! کلی برنامه ریزی کردیم!
-گفتم نه! ما از این تشریفات خوشمون نمیاد. روز تولد ما روزیه مثل بقیه روز ها. برگردین سر کارتون. اصلا هم از این حرکات سبک خوشمون نمیاد.
رودولف با ناامیدی از دفتر لرد سیاه خارج شد. نگاهی به جمعیت مشتاق و امیدوار پشت در انداخت و سرش را تکان داد.
-اجازه نمی دن. می گن از جشن تولد و کیک و شمع و اینجور چیزا متنفرن! گفتن همه برگردن سر کاراشون. جشن بی جشن.
مرگخواران آهی کشیدند و متفرق شدند.
پایان فلش بک.
جادوگر صبورانه منتظر رسیدن قهوه اش شد. گرمش شده بود. ولی نمی توانست شال گردنش را باز کند. چهره غیر عادیش فورا هویتش را افشا می کرد و این چیزی نبود که در آن وضعیت به نفعش باشد...ولی مشکل دیگری داشت!
-حالا از این پشت چطوری شمعمان را فوت کنیم؟
دور و برش را نگاه کرد. کسی داخل پاتیل درزدار نبود. شال گردنش را کمی بالا داد و با عجله و دستپاچگی شمعش را خاموش کرد. حتی فراموش کرده بود آرزویی کند!
پیشخدمت با لبخندی تمسخر آمیز قهوه را برد و روی میز گذاشت. به توضیح کوتاه جادوگر" آخه امروز تولد ماست!" توجهی نکرد. او یکی از صد ها جادوگری بود که روزانه به آنجا می آمدند و می رفتند...فقط شاید کمی دیوانه تر! چرا کسی باید خودش را جمع می بست؟ بیچاره! نه خانواده ای، نه دوستی و نه هدیه ای...چقدر تنها بود!
پیشخدمت نمی دانست کسی که در مقابلش نشسته و سوال ساده ای مثل "حالا چطوری از این پشت کیک و قهوه مون رو بخوریم؟!" ذهنش را درگیر کرده بزرگترین جادوگر سیاه تمام دوران هاست. کسی که با وجود قدرت بی پایانش مجبور بود ازساده ترین خواسته هایش چشم پوشی کند.
به بالاترین پله رسیده بود ولی هنوز گاهی دلش برای چیزهایی که در پله اول جا گذاشته بود تنگ می شد. گاهی دلش برای خودش تنگ می شد!
پیشخدمت با بی حوصلگی منو را برداشت و به سمت او رفت.
-چی میل دارین؟ از نوشیدنی های سرد عصاره جوجه مانتیکور هندی...
-ما قهوه میل داریم!
پیشخدمت نگاهی به اطراف کرد.
-شما؟! کسی همراهتونه؟...یا منتظر کسی هستین؟ می خوایین سفارشتونو بعد از اومدنشون بگیرم؟
جادوگر سرش را پایین انداخت.
-خیر! ما تنهاییم!و قهوه میل داریم!
پیشخدمت شانه هایش را بالا انداخت. شاید طرف مقابل دیوانه بود.
-باشه...همراهش کیک بیارم براتون؟
جادوگر بسته کوچکی را از جیبش خارج کرد. روی بسته لکه های شکلات به چشم می خورد.
-ما خودمون کیک داریم! ما فقط قهوه می خواییم. اونجوری هم زل نزن به ما.
پیشخدمت از میز جادوگر دور شد. ولی زیر چشمی او را زیر نظر گرفت. جادوگر را دید که بسته کوچکش را باز کرد. کیک شکلاتی چیزی بود که احتمالا باید از بسته خارج می شد...ولی از بسته ای که داخل جیب ردا گذاشته شود نمی شود انتظار داشت کیکی سالم تحویل شما بدهد.
جادوگر کیکش را که البته له شده بود روی میز گذاشت. شمع کوچکی روی آن گذاشت و با یک حرکت چوبدستی روشنش کرد.
فلش بک
-ارباب خواهش می کنیم. امروز روز مهمیه. ما مایلیم جشن بزرگی براتون بگیریم! کلی برنامه ریزی کردیم!
-گفتم نه! ما از این تشریفات خوشمون نمیاد. روز تولد ما روزیه مثل بقیه روز ها. برگردین سر کارتون. اصلا هم از این حرکات سبک خوشمون نمیاد.
رودولف با ناامیدی از دفتر لرد سیاه خارج شد. نگاهی به جمعیت مشتاق و امیدوار پشت در انداخت و سرش را تکان داد.
-اجازه نمی دن. می گن از جشن تولد و کیک و شمع و اینجور چیزا متنفرن! گفتن همه برگردن سر کاراشون. جشن بی جشن.
مرگخواران آهی کشیدند و متفرق شدند.
پایان فلش بک.
جادوگر صبورانه منتظر رسیدن قهوه اش شد. گرمش شده بود. ولی نمی توانست شال گردنش را باز کند. چهره غیر عادیش فورا هویتش را افشا می کرد و این چیزی نبود که در آن وضعیت به نفعش باشد...ولی مشکل دیگری داشت!
-حالا از این پشت چطوری شمعمان را فوت کنیم؟
دور و برش را نگاه کرد. کسی داخل پاتیل درزدار نبود. شال گردنش را کمی بالا داد و با عجله و دستپاچگی شمعش را خاموش کرد. حتی فراموش کرده بود آرزویی کند!
پیشخدمت با لبخندی تمسخر آمیز قهوه را برد و روی میز گذاشت. به توضیح کوتاه جادوگر" آخه امروز تولد ماست!" توجهی نکرد. او یکی از صد ها جادوگری بود که روزانه به آنجا می آمدند و می رفتند...فقط شاید کمی دیوانه تر! چرا کسی باید خودش را جمع می بست؟ بیچاره! نه خانواده ای، نه دوستی و نه هدیه ای...چقدر تنها بود!
پیشخدمت نمی دانست کسی که در مقابلش نشسته و سوال ساده ای مثل "حالا چطوری از این پشت کیک و قهوه مون رو بخوریم؟!" ذهنش را درگیر کرده بزرگترین جادوگر سیاه تمام دوران هاست. کسی که با وجود قدرت بی پایانش مجبور بود ازساده ترین خواسته هایش چشم پوشی کند.
به بالاترین پله رسیده بود ولی هنوز گاهی دلش برای چیزهایی که در پله اول جا گذاشته بود تنگ می شد. گاهی دلش برای خودش تنگ می شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

بر خلاف همیشه که لباسش سیاه بود اینبار پیراهنی از رز سرخ پوشیده بود.البته در حالت عادی رزهایش معلوم نبود. ماگل ها تنها پیراهن قرمز خوشرنگی را می دیدند که تا روی پاهایش کشیده شده و جذابیت ذاتی اش را به نمایش می گذارد.
نه خودش و نه مرلین متوجه نشدند که چرا بین همه مکان هایی که میشد انتخاب کرد، به سراغ پاتیل درزدار آمده بودند. شاید چون نمیخواستند جایی دور از دنیای جادویی باشند و شاید چون می خواستند روز عشق را در ارامش جشن بگیرند.... جایی که موجب ازار ارباب نباشد.
وارد کافه که شد بوی رزهایش به جنگ با بوی قهوه برخاست. بوی تند قهوه که کمی هم با بوی خون مخلوط شده بود. مورگانا ترجیح میداد به اینکه چه کسی چنین چیزی می نوشد فکر نکند.
- تنها اومدی؟
- نه و قرار هم نیست دوباره تبدیل به ساحره مورد علاقه ات بشم رودی! این دفعه میخواستی چی بگی؟ علاقه ویژه ای به ساحره هایی داری که لباسشون از رزه؟
رودولف چشمک زد.
- نه میخواستم بگم علاقه ویژه ای به پیغمبره هایی دارم که می زنن تو پر آدم!
مورگانا بی اختیار خندید.
- رودولف .....رودولف....رودولف!
یکی از تیرهایش را بالا برده و در هوا تکان می داد. اما معلوم بود قصد فرود آوردنش را ندارد! لااقل نه وسط ملاج رودولف! رودولف با سواستفاده از خنده مورگانا میخواست کمی نزدیک تر بنشیند که عصایی از خیرزان! شلپ کوبیده شد روی شانه اش!
- حق نداری از صد قدم نزدیک تر شی!
- ولی همینجوری اش کمتر از صد قدم فاصله دارم باهاش!
- خوب ــــــ ازش ـــــ دور ـــــــــــ شو!
- فاصله نذار مرلین!
صدایی ملکوتی از معلوم نیست کجا، اینرا فرمان داد.
- ام.... مرلین... این چیه؟
مورگانا در حالیکه سعی میکرد حواس مرلین را از رودولف پرت کرده و یک محیط دو نفره بسازد این سوال را پرسیده بود! مرلین خنده شیطنت باری سر داد.
- از اونجایی که اوشون دائما قمه می کشن من اینو برات سفارش دادم.
مورگانا انگار از چیزی که میخواست هدیه کند خجالت می کشید پس بی صدا این را روی میز گذاشت. رودولف بهت زده به زوج پیغمبرزاده نگاه میکرد.
- اینا هدیه ولنتاینه؟ بیشتر شبیه امادگی برای جنگه ها!
به نظر می رسید مرلین و مورگانا ترجیح میدادند بقیه ولنتاینشان را بدون رودولف بگذرانند چون در حرکتی هماهنگ برخاسته و راه کوچه دیاگون را در پیش گرفتند.
نه خودش و نه مرلین متوجه نشدند که چرا بین همه مکان هایی که میشد انتخاب کرد، به سراغ پاتیل درزدار آمده بودند. شاید چون نمیخواستند جایی دور از دنیای جادویی باشند و شاید چون می خواستند روز عشق را در ارامش جشن بگیرند.... جایی که موجب ازار ارباب نباشد.
وارد کافه که شد بوی رزهایش به جنگ با بوی قهوه برخاست. بوی تند قهوه که کمی هم با بوی خون مخلوط شده بود. مورگانا ترجیح میداد به اینکه چه کسی چنین چیزی می نوشد فکر نکند.
- تنها اومدی؟
- نه و قرار هم نیست دوباره تبدیل به ساحره مورد علاقه ات بشم رودی! این دفعه میخواستی چی بگی؟ علاقه ویژه ای به ساحره هایی داری که لباسشون از رزه؟
رودولف چشمک زد.
- نه میخواستم بگم علاقه ویژه ای به پیغمبره هایی دارم که می زنن تو پر آدم!
مورگانا بی اختیار خندید.
- رودولف .....رودولف....رودولف!
یکی از تیرهایش را بالا برده و در هوا تکان می داد. اما معلوم بود قصد فرود آوردنش را ندارد! لااقل نه وسط ملاج رودولف! رودولف با سواستفاده از خنده مورگانا میخواست کمی نزدیک تر بنشیند که عصایی از خیرزان! شلپ کوبیده شد روی شانه اش!
- حق نداری از صد قدم نزدیک تر شی!
- ولی همینجوری اش کمتر از صد قدم فاصله دارم باهاش!
- خوب ــــــ ازش ـــــ دور ـــــــــــ شو!
- فاصله نذار مرلین!
صدایی ملکوتی از معلوم نیست کجا، اینرا فرمان داد.
- ام.... مرلین... این چیه؟
مورگانا در حالیکه سعی میکرد حواس مرلین را از رودولف پرت کرده و یک محیط دو نفره بسازد این سوال را پرسیده بود! مرلین خنده شیطنت باری سر داد.
- از اونجایی که اوشون دائما قمه می کشن من اینو برات سفارش دادم.
مورگانا انگار از چیزی که میخواست هدیه کند خجالت می کشید پس بی صدا این را روی میز گذاشت. رودولف بهت زده به زوج پیغمبرزاده نگاه میکرد.
- اینا هدیه ولنتاینه؟ بیشتر شبیه امادگی برای جنگه ها!
به نظر می رسید مرلین و مورگانا ترجیح میدادند بقیه ولنتاینشان را بدون رودولف بگذرانند چون در حرکتی هماهنگ برخاسته و راه کوچه دیاگون را در پیش گرفتند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1393/11/25 0:14:10

?How long will you have me in your memory
Always
Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/08/19
تولد نقش: 1393/08/20
آخرین ورود: یکشنبه 7 بهمن 1397 19:42
از: این شهر میرم..:)
پستها:
336

ساحره آبی پوش، با لبخندی ملایم لیوان نوشیدنی کره ای مادام رزمرتا را در دست می چرخاند.
-میخوای به کجا برسی؟
طرف مقابلش اخم کرده بود.
-نظغ تو چیه؟
نفس عمیقی کشید. نظر او چه بود؟
برای فرار از نگاه خیره دو چشم آبی رنگ، چشمانش را دور تا دور کافه گرداند.
-و نمیخوای جواب بدی؟
بدون حرکت سر، نگاهش را به سمت فلور سر داد:
-نه!
فلور لبخند زیبایی زد و از پشت میز به سوی روونا خم شد. دستانش را در دست گرفت و زمزمه کرد:
-کمکم می کنی غوونا؟ من باید...
روونا سرش را کاملا به سوی فلور برگرداند. لیوان نوشیدنی، دیگر در دستانش نمی چرخید:
-چرا از من اینو میخوای؟ یادت رفته؟ تو همیشه از من متنفر ب...
نگاه مشتاق فلور، رنگ غم گرفت:
-حق میدم بهت غوونا... خیلی پغغو ام که اومدم و ازت میخوام بهم کمک کنی. اونم بغای اینکه بچه هامو بغگغدونم! بغای اینکه کاغی کنم دوستم داشته باشن.
فلور به سرعت قطره اشک پایین نیامده از چشمش را گرفت و بلند شد.
-مغسی مادموازل!
-من هنوز جوابتو ندادم!
دست فلور را گرفت و او را مقابلش نشاند.
-و هنوز جوابمو نگرفتم!
فلور نگاه خسته ای به روونا کرد:
-چی میخوای بدونی؟
-تو از من بدت میاد، خب چرا از یکی دیگه کمک نمیگیری؟
فلور لبخند تلخی زد و به پشتی صندلی ناراحت کافه تکیه داد:
-من از تو متنفغم نیستم غوونا... ینی... خب...
نفس عمیقی کشید:
-من رفتم! من به هیچکس وفاداغ نبودم! من مگغخوارا غو هم ترک کغدم! وغتی بغگشتم، تو بودی! تو جای من غو گغفته بودی!
وغتی بغگشتم، بلاتغیکس بهم گفت که دلبغی های منو میبینه یاد تو می افته!
وغتی بغگشتم، دومینیک توغو بیشتغ از من دوست داشت!
وغتی بغگشتم، دیدم تو هم فغانسوی هستی، مثل من!
وغتی بغگشتم، دیگه فلوغ نبودم! سایه غوونا بودم!
من باید از تو متنفغ میشدم! می فهمی؟ باید!
روونا اخم کرد:
- سو است، ستوپید! وُز اوزِت تروت!( این احمقانه ست، اشتباه می کنی!)
-اشتباه نمی کنم غوونا... تو، خیلی "منی"
اینبار روونا دستانش را جلو برد و روی دستان فلور گذاشت:
-مهم نیست، از کجا شروع کنیم؟
-میخوای به کجا برسی؟
طرف مقابلش اخم کرده بود.
-نظغ تو چیه؟
نفس عمیقی کشید. نظر او چه بود؟
برای فرار از نگاه خیره دو چشم آبی رنگ، چشمانش را دور تا دور کافه گرداند.
-و نمیخوای جواب بدی؟
بدون حرکت سر، نگاهش را به سمت فلور سر داد:
-نه!
فلور لبخند زیبایی زد و از پشت میز به سوی روونا خم شد. دستانش را در دست گرفت و زمزمه کرد:
-کمکم می کنی غوونا؟ من باید...
روونا سرش را کاملا به سوی فلور برگرداند. لیوان نوشیدنی، دیگر در دستانش نمی چرخید:
-چرا از من اینو میخوای؟ یادت رفته؟ تو همیشه از من متنفر ب...
نگاه مشتاق فلور، رنگ غم گرفت:
-حق میدم بهت غوونا... خیلی پغغو ام که اومدم و ازت میخوام بهم کمک کنی. اونم بغای اینکه بچه هامو بغگغدونم! بغای اینکه کاغی کنم دوستم داشته باشن.
فلور به سرعت قطره اشک پایین نیامده از چشمش را گرفت و بلند شد.
-مغسی مادموازل!
-من هنوز جوابتو ندادم!
دست فلور را گرفت و او را مقابلش نشاند.
-و هنوز جوابمو نگرفتم!
فلور نگاه خسته ای به روونا کرد:
-چی میخوای بدونی؟
-تو از من بدت میاد، خب چرا از یکی دیگه کمک نمیگیری؟
فلور لبخند تلخی زد و به پشتی صندلی ناراحت کافه تکیه داد:
-من از تو متنفغم نیستم غوونا... ینی... خب...
نفس عمیقی کشید:
-من رفتم! من به هیچکس وفاداغ نبودم! من مگغخوارا غو هم ترک کغدم! وغتی بغگشتم، تو بودی! تو جای من غو گغفته بودی!
وغتی بغگشتم، بلاتغیکس بهم گفت که دلبغی های منو میبینه یاد تو می افته!
وغتی بغگشتم، دومینیک توغو بیشتغ از من دوست داشت!
وغتی بغگشتم، دیدم تو هم فغانسوی هستی، مثل من!
وغتی بغگشتم، دیگه فلوغ نبودم! سایه غوونا بودم!
من باید از تو متنفغ میشدم! می فهمی؟ باید!
روونا اخم کرد:
- سو است، ستوپید! وُز اوزِت تروت!( این احمقانه ست، اشتباه می کنی!)
-اشتباه نمی کنم غوونا... تو، خیلی "منی"
اینبار روونا دستانش را جلو برد و روی دستان فلور گذاشت:
-مهم نیست، از کجا شروع کنیم؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روونا راونکلاو در 1393/11/23 11:01:50
هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven
I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)
learning to fly, learning to run :)

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }
جزئیات کاربر

- مـــــــــامـــــــــــان، یــــه قـــــوربــــــاغه شکلاتی! یـــکـــــی فقــــط! مامانی، لــطفــــا!
-هــیس... عزیزم، واسه دندونات خوب نیست. دوست نداری که دوباره مجبور بشی از اون جیگرای اژدها بخوری؟
-ســـاحرگان و جــــادوگران.. هر نوع پاتیلی که دلـــتـــون بــخــــواد، در پاتیـــل سرای دیاگون! بـــا تخفیف پنجاه درصدی!
-هه.. مرتیکه فـِـک می کنه سر ِ کیو مــــی خواد ســر ِ صــبــی کـُــلـا بذاره؟ انگار مـا نمـی دونـیم اون لـامروت، با پنجــا درصــد تخــفیف، سودی کـه روش مـی کـشـه تـــازه نصف میشه!
-هوی! تـسـترال ِ هیپروگریــف زاده بـا کی حرف مــی زدی؟ قیمت پاتیل طلامون از چـشم ِ خفاشــم ارزون تـــره بــه مرلیــن!
مـــســـلــمــا حتی ســاعــت ِ نــه ِ صبح هم مهمانخانه پاتــیــل درزدار جـــــای خــــوبـــی برای نشســــتن و نـــوشیـــدن ِ یـــک فــنــجــان ِ قــهوه در آرامش نبود. شـــایــد برای همین بــانــوی جوانی که در کمال خونسردی مشغول همزدن ِ قهوه اش بود و روزنامه پیام امروزی را می خواند آنقدر توی چشـــم بود!
- نگاتو جمع کن، این دختره که هر روز این جا هست! در نمیره که فک کنم پول نداره که میاد مهمونخونه ی ما...
- پول نداره؟ هه! لباساشو نگا کن! در هر حال گیریم فردا نبود! شاید فردا رفت.. اونوقت دیگه هیچ شانسی نداریم هر روز یه دختر لوند مثه اینو ببینیم!
-راپورتتو می دم دست نامزدتا! با این کارات این مشتریمم بپرونی.. مــُـردی!
- حــرف ِ دهنتو بــفــهم! یــه کاری نکن یه وردی بزنم که رفتگانت به جمع بازگشتان بپیونــــدنا!
حتی نگاهی هم به دست به چوب شدن ِ جادوگران توی کافه نیانداخت ، گویی اقیانوس ِ افکارش عمیق تر از آن بود که توجهش را چنین چیز های پیش پا افتاده ای جلب کند..
افکارش پی ِ چند ماهی که توی یکی از اتاق های نه چندان تمیز و بسیار نمور و نمناک ِ مهمانخانه اقامت داشت می گشت. مسلما مهمان خانه های بسیار بهتری در این شــهــر شلوغ بزرگ وجود داشتند که او را با کمال میل می پذیرفتند، ولــــی "پاتیل درزدار" تفاوت آشکاری با همه مهمانخانه های جادویی و غیر جادویی داشت!
شـــاید اینگونه با هر روز صبح در این مرز بیدار شدن خودش را توجیح می کرد که کاملا هم از جهان جادو و طلسم دور نیفتاده..!
شاید با هر روز صبح با جادو یک قهوه را همزدن نشان می داد که هنوز هم از ورد های مختلف سر در می آورد!
شای هنوز با یک پیام امروز خواندن ثابت می کرد که از وقایع دنیای جادوگری آگاه است!
با وجود این همه دوری هنوز علامت سیاه، روی دستانش خود نمایی می کرد و از آن جالب تر نبضی زیر آن به علامت حیات می بخشید. او هنوز زنده بود و کسی را برای کشتنش نفرستــاده بودند..
او هــنــوز مرگخوار بود!
- من سوپ دوست ندارم! مــامــان داغ بود، می سوزه می سوزه!
دست ِ فلور به سرعت به طرف آستین بلندش رفت و آن را بالا کشید و چشمان آبی یــخــی اش روی علـــامت خیره ماند. لب های قرمزش به لبخندی باز شدند و گفتند:
-راست مـیــگی کوچــولو خـیــلی می سوزه...
او احــضــار شده بود...
و فـــقـــط سرنـــوشـــت تایین می کرد که این احــضـــاری برای قطع کردن ســمــفونی نفس هــای آخرش است با دعوت نامه ای برای قتل عــام!
-هــیس... عزیزم، واسه دندونات خوب نیست. دوست نداری که دوباره مجبور بشی از اون جیگرای اژدها بخوری؟
-ســـاحرگان و جــــادوگران.. هر نوع پاتیلی که دلـــتـــون بــخــــواد، در پاتیـــل سرای دیاگون! بـــا تخفیف پنجاه درصدی!
-هه.. مرتیکه فـِـک می کنه سر ِ کیو مــــی خواد ســر ِ صــبــی کـُــلـا بذاره؟ انگار مـا نمـی دونـیم اون لـامروت، با پنجــا درصــد تخــفیف، سودی کـه روش مـی کـشـه تـــازه نصف میشه!
-هوی! تـسـترال ِ هیپروگریــف زاده بـا کی حرف مــی زدی؟ قیمت پاتیل طلامون از چـشم ِ خفاشــم ارزون تـــره بــه مرلیــن!
مـــســـلــمــا حتی ســاعــت ِ نــه ِ صبح هم مهمانخانه پاتــیــل درزدار جـــــای خــــوبـــی برای نشســــتن و نـــوشیـــدن ِ یـــک فــنــجــان ِ قــهوه در آرامش نبود. شـــایــد برای همین بــانــوی جوانی که در کمال خونسردی مشغول همزدن ِ قهوه اش بود و روزنامه پیام امروزی را می خواند آنقدر توی چشـــم بود!
- نگاتو جمع کن، این دختره که هر روز این جا هست! در نمیره که فک کنم پول نداره که میاد مهمونخونه ی ما...
- پول نداره؟ هه! لباساشو نگا کن! در هر حال گیریم فردا نبود! شاید فردا رفت.. اونوقت دیگه هیچ شانسی نداریم هر روز یه دختر لوند مثه اینو ببینیم!
-راپورتتو می دم دست نامزدتا! با این کارات این مشتریمم بپرونی.. مــُـردی!
- حــرف ِ دهنتو بــفــهم! یــه کاری نکن یه وردی بزنم که رفتگانت به جمع بازگشتان بپیونــــدنا!
حتی نگاهی هم به دست به چوب شدن ِ جادوگران توی کافه نیانداخت ، گویی اقیانوس ِ افکارش عمیق تر از آن بود که توجهش را چنین چیز های پیش پا افتاده ای جلب کند..
افکارش پی ِ چند ماهی که توی یکی از اتاق های نه چندان تمیز و بسیار نمور و نمناک ِ مهمانخانه اقامت داشت می گشت. مسلما مهمان خانه های بسیار بهتری در این شــهــر شلوغ بزرگ وجود داشتند که او را با کمال میل می پذیرفتند، ولــــی "پاتیل درزدار" تفاوت آشکاری با همه مهمانخانه های جادویی و غیر جادویی داشت!
پــــاتــیــل درزدار مـــرزی بین دو دنیا بود...
شـــاید اینگونه با هر روز صبح در این مرز بیدار شدن خودش را توجیح می کرد که کاملا هم از جهان جادو و طلسم دور نیفتاده..!
شاید با هر روز صبح با جادو یک قهوه را همزدن نشان می داد که هنوز هم از ورد های مختلف سر در می آورد!
شای هنوز با یک پیام امروز خواندن ثابت می کرد که از وقایع دنیای جادوگری آگاه است!
با وجود این همه دوری هنوز علامت سیاه، روی دستانش خود نمایی می کرد و از آن جالب تر نبضی زیر آن به علامت حیات می بخشید. او هنوز زنده بود و کسی را برای کشتنش نفرستــاده بودند..
او هــنــوز مرگخوار بود!
- من سوپ دوست ندارم! مــامــان داغ بود، می سوزه می سوزه!
دست ِ فلور به سرعت به طرف آستین بلندش رفت و آن را بالا کشید و چشمان آبی یــخــی اش روی علـــامت خیره ماند. لب های قرمزش به لبخندی باز شدند و گفتند:
-راست مـیــگی کوچــولو خـیــلی می سوزه...
او احــضــار شده بود...
و فـــقـــط سرنـــوشـــت تایین می کرد که این احــضـــاری برای قطع کردن ســمــفونی نفس هــای آخرش است با دعوت نامه ای برای قتل عــام!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
جزئیات کاربر

صدای قیییییژژژژژ در که امد،همه انسان ها و غیر انسان های داخل پاتیل درزدار سرشون به طرف در باز شده و پسری که وارد شد،چرخید.
با هر قدمی که پسر جوان برمیداشت تا به طرف پیشخوان برود،سرها و چشم ها همچنان پسر رو دنبال میکردند...یا شاید اون پسر اینطور فکر میکرد که همه چشم ها دارن بهش نگاه میکنن و تعقیبش میکنن.
پسر جوان به پیشخوان رسید و رو به مردی به که در حال دستمال کشید میز پیشخوان بود،کرد و گفت:
_سلام!من اوون کالدون هستم...یه قرار اینجا داشتم.
سپس صداش رو آهسته تر کرد به طوری که فقط اون مرد میتونست بشنوه و گفت:
_میتونم ببینمش؟!
مرد پشت پیشخوان سر تا پای اوون رو براندازی کرد،اینور و اونور رو نگاهی کرد و به اوون اشاره کرد که سرش رو جلوتر بیاره.اوون همین کار رو کرد و اون مرد هم سرش رو جلو اورد و با چشمهاش به پله هایی که به طرف زیر زمین پایین میرفت اشاره کرد.
اوون هم سرش رو به علامت تشکر تکون داد و به سمت پله حرکت کرد و از اون پایین رفت...
همینطور که اوون از پله ها پایین میرفت، تاریکی بیشتر و بیشتر میشد و تنها منبع نور از بالا ی پله ها بود که اون هم به سختی جلو پای اوون رو روشن میکرد.
اوون چوب دستیش رو دراورد و گفت:
_لوموس!
اوون چوب دستیش رو به اطراف تکون داد تا اثری از شخص مورد نظر پیدا کنه...و بلاخره!زنی که روی یک صندلی نشسته و داره روزنامه میخونه!
اوون روی صندلی رو به روش نشست و گفت:
_توی تاریکی فکر نکنم بشه روزنامه خوند؟!
زن همونطور هنوز روزنامه رو میخوند به حرف اومد و گفت:
_رمز ما همین بود.یک زن که روی صندلی نشسته و روزنامه میخونه...همین نبود؟!
_چرا!حالا چی شده؟!
_احساس خطر!حواست هست که چیکار میکنی؟!
_آره...حواسم هست.فقط همین؟!من فقط دارم یه ذره ریسک میکنم.
_فقط خواستیم که بگیم کارت خطرناکه...
_ممنون!حواسم رو بیشتر جمع میکنم!
اوون از صندلی بلند شد و به سمت پله ها رفت تا اونجا رو ترک کنه!
اون خانوم گفت:
_یادت باشه اوون...یادت باشه واسه چی اومدی!
اوون نگاهی به زن کرد و گفت:
_یادمه...یادمه!
با هر قدمی که پسر جوان برمیداشت تا به طرف پیشخوان برود،سرها و چشم ها همچنان پسر رو دنبال میکردند...یا شاید اون پسر اینطور فکر میکرد که همه چشم ها دارن بهش نگاه میکنن و تعقیبش میکنن.
پسر جوان به پیشخوان رسید و رو به مردی به که در حال دستمال کشید میز پیشخوان بود،کرد و گفت:
_سلام!من اوون کالدون هستم...یه قرار اینجا داشتم.
سپس صداش رو آهسته تر کرد به طوری که فقط اون مرد میتونست بشنوه و گفت:
_میتونم ببینمش؟!
مرد پشت پیشخوان سر تا پای اوون رو براندازی کرد،اینور و اونور رو نگاهی کرد و به اوون اشاره کرد که سرش رو جلوتر بیاره.اوون همین کار رو کرد و اون مرد هم سرش رو جلو اورد و با چشمهاش به پله هایی که به طرف زیر زمین پایین میرفت اشاره کرد.
اوون هم سرش رو به علامت تشکر تکون داد و به سمت پله حرکت کرد و از اون پایین رفت...
همینطور که اوون از پله ها پایین میرفت، تاریکی بیشتر و بیشتر میشد و تنها منبع نور از بالا ی پله ها بود که اون هم به سختی جلو پای اوون رو روشن میکرد.
اوون چوب دستیش رو دراورد و گفت:
_لوموس!
اوون چوب دستیش رو به اطراف تکون داد تا اثری از شخص مورد نظر پیدا کنه...و بلاخره!زنی که روی یک صندلی نشسته و داره روزنامه میخونه!
اوون روی صندلی رو به روش نشست و گفت:
_توی تاریکی فکر نکنم بشه روزنامه خوند؟!
زن همونطور هنوز روزنامه رو میخوند به حرف اومد و گفت:
_رمز ما همین بود.یک زن که روی صندلی نشسته و روزنامه میخونه...همین نبود؟!
_چرا!حالا چی شده؟!
_احساس خطر!حواست هست که چیکار میکنی؟!
_آره...حواسم هست.فقط همین؟!من فقط دارم یه ذره ریسک میکنم.
_فقط خواستیم که بگیم کارت خطرناکه...
_ممنون!حواسم رو بیشتر جمع میکنم!
اوون از صندلی بلند شد و به سمت پله ها رفت تا اونجا رو ترک کنه!
اون خانوم گفت:
_یادت باشه اوون...یادت باشه واسه چی اومدی!
اوون نگاهی به زن کرد و گفت:
_یادمه...یادمه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اوون کالدون در 1393/6/1 14:56:47
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج