جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] نشست اسلیترین

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: نشست اسلیترین
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 تیر 1395 00:21
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
برق تالار اسلیترین رفته. یک لیوان آب کدوحلوایی روی میزه که در تاریکی، وینکی مقداری مرگ موش و هکتور مقداری معجون توش می ریزن. بعد از اومدن برق لرد از وینکی و هکتور میخواد معجون رو براش تست کنن اونا هر دو معجون رو میخورن. وینکی گوشاش بزرگ میشه و هکتور هم غش میکنه.
لرد دستور میده تا مسبب سمی شدن آب کدو حلوایی رو براش پیدا کنن.

-----------------

لرد روی صندلی اش کمی جا به جا شد و ادامه داد:
- ما داییمون رو به سرپرستی این کار انتخاب میکنیم!
- کی منو صدا ژد؟ من رایم رو چیژ میدم!

ملت اسلیترین به مورفینی نگاهی کردند. او حتی نمیتوانست به راحتی روی پاهایش بایستد آن وقت چگونه ممکن بود بتواند مقصر این ماجرا را پیدا کند.
- ببین داداچ! درسته که من رایم چیژه ولی خیلی چیزا حالیمونه!

پیش از اینکه کسی بخواهد یا فرصت پیدا کند در این مورد نظری بدهد، این گبریل بود که وارد صحنه شد!
- میگ میگ!

مورفین:
لرد:
ملت اسلیترین:

ورونیکا در ذهنش داشت فکر میکرد که اگر دایی ارباب نبودی تا حالا از وسط اره ات میکردم. که صدای مورفین رشته افکارش را از هم گسست!
- اره تو غلاف کن عژیژم. شرا خشونت؟ شرا حمله به ارتش شرخ شین؟ بابا بذارین در آرامش یکی دو تا دود بدیم، بریم فژا. شاید دودورو دو دود شدیم!

- میگ میگ!
- وایسا گبریل، کارت داریم!
- نمیتونم، ترمزم خرابه! میگ میگ!
- بهت میگیم وایسا!

کسی به ورونیکا که بهت زده، سرجایش خشکش زده بود، توجهی نداشت و همه حواس ها به گبریلی بود که دو تا دور تالار میگ میگ گویان میدوید. ولی ورونیکا در تعجب بود که مورفین چگونه توانسته ذهن او را بخواند. مگر ممکن بود که مغز دایی ارباب با آن همه چیز که می کشید چنین توانایی داشته باشد؟
- چرا نباید بتونم؟ مگه چیژ کشیدن چه ایرادی داره؟ باعش میشه من کلی توانا بشم! الان مشلا ببین این کراب هی داره فکر میکنه شیژوری خط چشم شمت راشت و شپشو یه مدل و متقارن بژنه! یا همین شیوروش داره شرتکه میندازه که شند امتیاز اژ کدوم گروه کم کنه تا اشلی برنده بشه. اون هکتور ارباب بیامرژ هم داره فکر میکنه اگه ژنده بود تا حالا شند تا معجون جدید می ساخت! باژم بگم؟

لرد که به نظر می رسید این توانایی جدید داییش توجهش را به قدری جلب کرده که موقتا به گبریل اعتنا نکند، با لبخندی شیطانی گفت:
- تا همینجا هم کافیه. ما معتقدیم هر چه سریع تر بازجویی از افراد تالار رو شروع کنید دایی عزیزمون!

ملت اسلیترین با چهره هایی وحشت زده به یکدیگر نگاه می کردند. بازجویی شدن توسط مورفین آن هم با توانایی خواندن ذهن اصلا برایشان جذاب نبود.

مورفین در حالی که دود عمیقی را به درون ریه هایش می فرستاد، گفت:
- خب حالا با کی شروع کنم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: نشست اسلیترین
ارسال شده در: پنجشنبه 15 بهمن 1394 22:37
نمایش جزئیات
آفلاین
از همان اول هم هکتور ها، هکتور بودند!

معجون می خوردند، معجون می ساختند، معجون بازی می کردند، خودشان را توی معجون می کردند، با معجون ازدواج می کردند، معجون دار می شدند و آخر سر توی معجون هایشان غرق می شدند و می مُردند.
این چرخه زندگی هکتور ها بارها و بارها تکرار می‌شد. هکتورها هم از آن راضی بودند و ذره ای تغییر در لایف استایل‌ـشان را نمی پذیرفتند. همه چیز به خوبی و خوشی ادامه داشت تا اینکه یک روز، هکتوری تصمیم گرفت لایف استایل هکتور ها را تغییر دهد. آن هکتور، یک دگورث گرنجر کوچک هم کنار اسمش داشت و کاری کرد که در تاریخ هکتور ها بی سابقه بود. او، معجونی که خودش ساخته بود را خورد!

ساکنان اسلیترین با تفکر عمیقی به موجودِ عجیب پیچیده شده در شاخ و برگ درختان و تار عنکبوت نگاه کردند.

هکتورِ جنگل‌مالی شده چند قدمی تلو تلو خورد و بر کف تالار افتاد.

لرد با پوکرفیسی لردانه که مخصوص خودش بود به بقیه اسلیترینی ها نگاه کرد.
-آب کدوی مرگ موشی شده رو می‌خواستن بدن به ما. این سوء قصد به جان ماست. هر کسی توی این اتاق هست رو مظنون اعلام می کنیم.
-ولی ای لرد! اگه توی نوشیدنی تون مرگ موش ریختن چرا اینا این شکلی شدن و نمُردن؟
-ریگولوس! دلیل ما رو به این نامرگخوارِ اسلیترینی بگو.

ریگولوس ویبره زنان به سمت نامرگخوار اسلیترینی رفت. عینک ته استکانی اش را به چشم زد و چوبدستی اش را توی گوشش فرو کرد.
-اهم!
نقل قول:
شواهد تکامل انسان در بسیاری از زمینه‌های علوم طبیعی یافت می‌شود. تا پیش از شروع قرن بیست و یکم بیشتر این شواهد در سنگواره‌های گردآوری شده بود ولی با پیشرفت های چشمگیر در زمینه ژنتیک در دو دهه اخیر، شواهد محکم ژنتیکی نیز در پشتیبانی از نظریه فرگشت به طور عام و فرگشت انسان به طور خاص به دست آمده است. آکادمی ملی علوم آمریکا در وب گاه خود عنوان می دارد که امروزه نظریه فرگشت به اندازه نظریه گردش زمین به دور خورشید توسط شواهد علمی پشتیبانی می شود و شواهد موجود به اندازه ای است که دیگر این پرسش برای دانشمندان مطرح نیست که آیا انسان و سایر موجودات زنده محصول فرایند فرگشت هستند یا نه، بلکه پژوهش های دانشمندان در مورد این است که جزئیات فرایند فرگشت چگونه بوده است. مطالعات خاص در مورد مبدأ حیات انسان‌ها، انسان‌شناسی با گرایش دیرین‌انسان‌شناسی نامیده می‌شود.


نامرگخوارِ اسلیترینی:

ریگولوس ادامه داد:
- بنابراین و با استناد به نظریه فرگشت انسان، هکتور یک پستانداره و از راسته جوندگان نیست. مرگ موش های امروزه برای کشتن موش های خانگی که از راسته جوندگان هستن استفاده میشن و اگه نامگذاری این دارو صحیح باشه برای کشتن پستانداران مناسب نیست.

نامرگخوارِ اسلیترینی که از گروهش مشخص بود که هوش و استعداد یک ریونی را ندارد، تک تک سلول های بدنش را با دست خالی درید و به سیرالئون پناهنده شد تا در آنجا گروهکی تروریستی بسازد و نسل ریگولوس ها را براندازد.

لرد با نگاهش فرار نامرگخوار را دنبال کرد و وقتی از نظرها ناپدید شد، رو به بقیه گفت:
-برای ما مسبب سمی شدن آب کدو رو پیدا کنین وگرنه دستور میدیم همتونو از درِ تالار آویزون کنن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: نشست اسلیترین
ارسال شده در: شنبه 12 دی 1394 16:43
نمایش جزئیات
آفلاین
بعدازسرکشیدن اتفاقی عجیبی رخ داد,ان هان منفجرشدند,ن کپی پیست شدنداندرون
شکم نجینی عزیز,بلکه..

ناپدید شدند....

ایلین:عـــــــــــــــه اینا کوجاغیبشون زد؟

بارون خون الود:کسی فعلا اطلاعی ندارد بانو ایلین.

همه ملت باهم:بارووووووووووووووووووون؟

-بله,خودم هستم.بازگشتی شوق انگیز برای خدمت ب ارباب.درودبرشما ارباب.

لرد:تاحالاکجا بودی؟من احساسی ب بازگشتت ندارم ولی خوش برگشتی.

-ارباب ب سلامت باشن,ب اعماق زمان فرو رفته بودم..مرگ هلنای عزیزم رو مرور میکردم,آآآآآآآآآآآآآآآه.

لرد:بسیارخب,اگ پست های قبل روخونده باشی میفهمی چ خبره.گذرزمان میکردی این دوتا ابله روندیدی؟

-خیر ارباب,ان ها یقینا درطول زمان دفن نشده اند.

ورونیکا:پس کوجان؟

-اره راس میگه پس کجان؟

-نکنه پودرشدن؟

-نکنه تبدیل ب ی جفت ویزلی شدن؟

-ن لابد ب ازکابان رفتن.

واربک:اخه چ ربطی ب ازکابان داره این قضیه؟؟؟

-راس میگیا ولی خب احتماله دیگ.

-واقعا ک توهم بااین احتمال دادنات!!

دراکو:میدونی چیکارکنی ک احتمال های خوب ارائه بدی مث من؟

-چی؟

-تـــــــــــــن تاکـــــــــــــــ,محصولی شگفت ازایران زمین ب نام کفش تن تاک.
من خودم اون اولا همش احتمالای چرت میدادم وازارباب ی کروشیو خوشگل نوش جان میکردم.ی بارهم نزدیک بود ک عصرانه پرنسس نجینی بشم ک بابام منو نجات داد,متشکرم پدر(لحن هندی بخونین:دی)خب همه ی این مشکلات وداشتم تااینکه...

ملت اسلیترین+ارباب ک الکی مثلا این بحث براش مهم نبودگفتند تا اینک چیییییی؟

-تااینکه کفش تن تاک گرفتم.باکفش تن تاک احتمالات همیشه درست ازاب درمیاد
محبوب میشی,مشهورمیشی,همه دوست دارن و...

ورونیکاک ازلحظه ای ک دراکووراجی میکرد توفکررفته بود گفت:راستشو بگو ببینم چقد گرفتی تااینقدرتبلیغات کنی هااااا؟راستشوبگو تاارت نکردم.

دراکو:باشه بابا میگم (همش ادمو ازنون خوردن میندازن نمیگن من هم زن وبچه دارم.البته خب دراینده.خودم کتاب هفتم روخوندم ک بچه دارم.اونجا کله زخمی هم بود پوووووولدار!حالا من نباس ب فکربچم باشم ک اون پسرای کله زخمی تحقیرش نکنن؟ها؟عجب روزگاری شده هااااا :vay: )بعد اینک حسابی باخودش غرغر کرد گفت200گالیون.

-کروشیوووو

-این کروشیو روخوردی تایادت باشه درحضورارباب تبلیغات الکی نکنی.

درهمین هنگام صدای چریکی امد وی یک جفت عجیب الخلقه واردشدن.

-ارباب,یکی ازان هاوینکی است.

لرد:اره همون ک گوشاش مدل الاغیه!

سوروس ک ازاول پست حرفی نزده بود وازبی توجهی نویسنده شکاربودگفت:ن ارباب اون مدل رو جدیدا مشنگا رو گوشاشون انجام میدن.این گوشای ی جن هست ک اینجاجزوینکی جن دیگ ای نداریم.

لرد:حالا هرچی اون یکی دیگ چیه هکتوره؟؟؟؟؟؟؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارون خون آلود در 1394/10/12 16:47:35
ویرایش شده توسط بارون خون آلود در 1394/10/12 16:55:07
درودبرجادوی سیاه..

فقط ارباب..

فقط اسلیترین..

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: نشست اسلیترین
ارسال شده در: شنبه 12 دی 1394 14:33
نمایش جزئیات
آفلاین
ـ نــــــــــــــــــــــــه!
اینبار صدای فریاد یک نفر بیشتر از وینکی در تالار پیچیده شد.
سر همه به طرف(هکتور)و وینکی بازگشت و نگاه وینکی نیز به هکتور جلب شد که مانند اجل معلق ظاهر شده بود.
البته مابقی ملت هم همین دلیل را برای شگفت زده شدن از هکتور داشتند اما دلیل اصلی و نگاه های سوء ضن وار انها بیشتر بر فریاد زدن بی دلیل هکتور دلالت میکرد،نه بر حضور ناگهانی اش.
ارباب با حالت اعتراض امیز و تهدید واری یک ابروی خود را بالا انداخت وتنفسی خطرناک از روی بی حوصلگی کرد.نگاه خود را بین مایع درون لیوان و چهره های درهم رفته هکتور و وینکی نوسان داد.برخلاف تصور مرگخواران بدون انکه صدایش را بلند کند گفت:
گستاخی شما را به خاطر بار چندمین بار بلند کردن صدا در پیشگاه ارباب(فعلا)نادیده میگیریم و حسابتان را بعدا میرسیم.اما از انجا که شما با فریادتان باعث شدید دوباره به خاطر بیاوریم که بدهیم اندکی این نوشیدنی را تست کنند،برایتان تخفیف قائل میشویم!
در کَت هکتور،کلمه (چندمین بار)فرو نمیرفت.اما وینکی معنی این کلمه را خوب میفهمید.
ارباب ادمه داد:
و تخفیف شما این است که علاوه بر کروشیو بایستی یک وعده شام با ناجینی عزیزمان میل کنید.
وینکی در ذهن خود مدام بر سر خود میکوفت و نعره ها میزد و کم کم به فکر این افتاده بود که برای طرز تهیه حلوای تشییع تابوتش برنامه ریزی کند تا مبادا حلوای دورنگ را فراموش کنند و در خرما ها کم گردو بگذارند.
همچنین در این اندیشه بود که وصیت کند تا بر سر قبرش اب و صابون بریزند تا هرکس می اید بگذرد،کله معلق شود تا بلکه اورا در عالم مورگانا شاد کند.
وی همچنان در اندیشه مراسم تدفین و غذای خیراتی خویش بود که صدایی او را به خود اورد.
ـ نصف،نصف!
ـ ولی ارباب... :worry:
ارباب جواب او را نداد،تنها چند لحظه بعد،به دستور وی،دو فنجان اورده شد تا هردو از افتخار نوشیدن اب کدو حلوایی بی نصیب نمانند و همچنین از لحاظ بهداشتی نیز مطمئن باشد.
زردچوبه شدن رخ هکتور و وینکی هرلحظه بیشتر هویدا میگشت.هکتور در ذهن خود،منفجر شدنش را تصور میکرد و یک عدد ریگلوسِ مسلسلِ وینکی به دست با اواز از اون بالا کفتر میایه در ذهن وینکی در حال ویبره زدن بود.
نگاه مرگخواران،گاه دلسوزانه و گاه شیطانی به ان دو نفر خیره شده بود.
مقداری از اب کدو حلوایی در هرکدام از فنجان ها ریخته شد.
ـ ارباب!ما تازه امده بودیم به شما سلام بگیم ارباب!براتون معجون جدید اورده بودیم!
ـ در این وقت روز سلام جایز نیست هکتور!نوشیدنی را امتحان کنید که ما تشنه ایم.
ـ ولی ارباب من که کاری نکردم...
ـ منم همینطور...
ارباب نگاه عاقل اندر سفیهی به اندو انداخت که با نگاه هایی به ظاحر معصومانه به لرد خیره شده بودند.
دل لرد رحم نداشت.اما ذهنش مملوئ از نقشه های زیرکانه ای بود که فلسفه انرا تنها خود لرد میفهید.
لرد نگاهی به فنجان اب کدو حلوایی انداخت که از روی ان اندکی کم شده بود.در چند لحظه کوتاه به فکر فرو رفت.انگاه بدون انکه چیزی بگوید لیوان را برای سرکشیدن برداشت.
ـ نــــــــــــــــــــــــــــه!
و دوباره صدای فریاد هکتور و وینکی برخواست.
لرد لبخندی معنا دار زد و با متانت لیوان را سر جای خود گذاشت.
ـ همین الان این دوتا لیوان رو سربکشید!
وینکی و هکتور اندکی به یکدیگر نگریستند و اندکی به نگاه های تهدید امیز لرد و همینطور نگاه های معنا دار برخی مرگخواران از جمله ریگلوس و گیبن که هیجانی وحشتناک در انها نهفته بود مبنی بر انکه دقیقا چه اتفاقی قرار است رخ دهد؟
وینکی و هکتور دوراه داشتند.اول انکه به دروغ بگویند که نوشیدنی سالم است و بگذارند ارباب انرا بنوشد.
البته تفکر درباره چنین کاری بسیار وحشتناک بود چراکه ان دو نفر پس از افتادن این اتفاق یا تکه های خود را در شکم بانو ناجینی میافتند و یا زیر اره ی ورونیکا و یا سوراخ سوراخ شده توسط ایلین.
پس یک راه بیشتر برایشان نمانده بود.
هکتور و وینکی وصیّت خود را در دل گفتند و پس از لبخندی ملیح به اغوش دوست حقیقی شتافتند لیوان اب کدو حلوایی حاوی معجون و مرگ موش را سرکشیدند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1394/10/12 14:48:17
eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me

پاسخ به: نشست اسلیترین
ارسال شده در: شنبه 28 آذر 1394 18:33
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت اسلیترینی از اصرار های مداوم وینکی برای ننوشیدن لیوان آب کدو حلوایی شگفت زده بودند زیرا تا آن زمان سابقه نداشت که یک جن خانگی از دستور اربابش سر باز بزند،آنها با خود فکر میکردن قطعا اشکالی در این ماجرا وجود دارد.

-وینکی آب کدو حلوایی دوست نداشت...وینکی دلش نخواست پس از نوشیدن آب کدو حلوایی مردم حلوایش را خورد...حالا وینکی توانست با موش ها همدردی کرد!
-جن ما تشنه ایم میفهمی؟زودتر کمی از این لیوانو بچش تا ما با خیال راحت آن را بنوشیم.

وینکی آب کدو حلوایی را نزدیک دهانش برد به مایع درون آن خیره شد و تصویری در ذهنش شکل گرفت.

از دور تابوت کوچکی را به سمت قبر تازه کنده شده ای میبردن درون قبر مسلسل وینکی آرمیده بود و انتظار وینکی را میکشید،لردسیاه باآرامش نزدیک قبر وینکی رفت و گفت:
-وینکی جن خوب.

اشک در چشمان شبح وینکی که به تشیح جنازه خود مینگریست حلقه زد، در همان هنگام ریگولوس بلک از نا کجا آباد آمد و مسلسل وینکی را برداشت برد و از دور فریاد زد:
-از اون بالا کفتر میایه.
وینکی بلند فریاد زد:
-بلک دزد...مسلسل وینکی پس داد!

و همان هنگام از رویا پرید.از نگاه های لرد فهمید که بلند فریاد زده است پس لیوان را به لبش نزدیک کرد که دوباره اتفاقی افتاد.

پاااااپ

-ای بابا رژ لبم پخش شد!
-هرگاه در این ساعت برق برود بی شک فردی از بین ما خواهد رفت. :sibyll:
-آه سیبل تو هم با این پیشگویی هات...کی تار صوتی برقو قطع کرده؟
-وینکی زنده موند...وینکی جن خوب بود.
-۵۰۰۰امتیاز از گریفندور چون فیوز تالار اسلی پرید!
-نه سیو فیوزو من اره کردم...حس کردم نیاز داشت...عااااا.

باشنیدن سخنان ورونیکا اسمتلی ملت اسلی از عصبانیت به سمت او حمله ور شدن،هر چه بود ورونیکا باعث شده بود که تالار اسلی تا مدتی از داشتن برق محروم شود.

-گرفتمش...این تارصوتیاش کجاست؟آهان پیداش کردم...تارصوتی اره کش! drool:

این صدای سلستینا واربک بود که دستش را در حلق فردی فرو کرده بود تا حنجره اش را بیابد.

-هرچند که ما کتابداران از فرهیختگان جامعه ایم اما قصد دارم جهت انتقام جویی اون چند تا کتابی که اره کردی این مشتو به صورتت تقدیم کنم ورونیکا.

ایرما آستین هایش را بالا زد و ناگهان:

شتررررق

-آخخخخخ...جان مبارک ما در خطر است...کی مشت در چشمان مبارکمان زد و دستش را در حلقمان فرو کرد؟کسی قصد ترور مارا دارد...کله زخمی!؟
-برید کنار میخوام متهمو اره کنم.
-ورونیکا تویی پس اینی که رو زمینه کیه؟نکنه لردسیاهه؟

ناگهان فریاد لرد سیاه تالار اسلیترین را در وحشت فرو برد.
-به اندازه هر استخوان شکسته یمان و چشم در حال خونریزی و زخم حلقمان کروشیویی نثارتان خواهیم کرد،ایرما تمام کتاب هایت را خواهیم سوزاند.

وینکی لیوان آب کدوحلوایی مسموم را هنوز در دست داشت و به کلی فراموش کرده بود سمی است،در همان هنگام هکتور دیگورث گرنجر در آن تاریکی از راه رسید و برای امتحان معجون جدیدش آن را در لیوان آب کدوحلوایی مسموم شده با مرگ موش ریخت.

وینکی درحالی که پای ملت اسلی را لگد میکرد خود را به لرد رساند و لیوان را به او داد:
-وینکی فهمید ارباب تشنه بود پس این لیوان آب کدو حلوایی را آورد تا ارباب نفسی تازه کرد...وینکی جن خوب؟

بدین ترتیب لیوان حاوی مرگ موش و معجون هکتور دیگورث گرنجر حالا دوباره در دستان لردسیاه قرار داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: نشست اسلیترین
ارسال شده در: جمعه 27 آذر 1394 00:40
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

برق تالار اسلیترین رفته. وینکی در تاریکی مقداری مرگ موش داخل لیوان آب کدو حلوایی می ریزه و لرد در حال خوردن آب کدو حلواییه که برق میاد!

__________________________


با شنیدن فریاد وینکی لرد سیاه از نوشیدن آب کدو حلوایی منصرف و به خون وینکی تشنه شد.
-در محضر ما عربده می کشی جن؟ یا بدتر از آن...بر سر ما عربده می کشی؟

-جن عربده نکشید. جن فقط اخطار داد! و چون جن پیش از این هرگز به کسی اخطار نداده بود، این کار را بلد نبود و اخطارش به صورت عربده ظهور کرد.

خشم لرد سیاه بیشتر شد.
-به ما اخطار می دی؟ ما رو تهدید می کنی؟ چشمت دنبال همین یه لیوان آب کدو حلواییه؟

وینکی جن خوبی نبود...وینکی لرد سیاه را خشمگین کرده بود. ولی باید خودش را از این مخمصه نجات می داد.
-وینکی تهدید نکرد. وینکی فقط خواست ارباب سیاه مواظب بود. چند لحظه پیش برق رفت. ارباب از کجا دانست که یک بی خردی یک کیسه پودر خطرناک، مثلا مرگ موش، پیدا نکرده و برای سرگرمی داخل این لیوان نریخته؟ مرلین رو شکر، بی خرد هم که این اطراف زیاد بود!

دست لرد سیاه دوباره به طرف لیوان رفت.
-آخه کی از تو و اون مغز ناقصت نظر خواست؟ کی ممکنه برای سرگرمی همچین کار مسخره ای کرده باشه؟

و لیوان را به طرف دهانش برد. هر چه لیوان به دهان لرد نزدیک تر می شد چشمان وینکی به همان نسبت گردتر و درشت تر می شدند...تا این که لیوان به لب های لرد رسید و چشمان وینکی از شدت گشاد شدگی از دو طرف سرش بیرون زدند.

-جن؟...یعنی ممکنه کسی این کارو کرده باشه؟ اگه کرده باشه چی؟ سرانجام ما مرگ توسط مرگ موش باشه؟ چنین مرگ خفت باری؟ خب...در این صورت ما به شخصی احتیاج داریم که این آب کدو حلوایی رو قبل از ما بچشه. و کی بهتر از خودت! تو موش نیستی که بمیری. انسان عادی هم که نیستی. بیا اینو بچش وینکی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: نشست اسلیترین
ارسال شده در: یکشنبه 15 آذر 1394 16:23
نمایش جزئیات
آفلاین
از انجایی که هریک از افراد ملت در ذهن خود تفسیر جداگانه ای از (دکمه قرمزه)داشتند تصمیم گرفتند که یک جوری خودشان را به ان راه زده(که هنوزم معلوم نشد دقیقا کدوم راه) و سوت زنان توجه خود را به نقاط نامعلومی واقع در درو دیوار معطوف کردند.
ـ معجون زل زدن به در و دیوار بدم؟
ـ نمیخواد.
ـ معجون زل زدن به افق چی؟
ـ میگم نمیخواد هکتور.
ـ زل زدن به شفق؟
ـ نمیخواد!
ـ معجون (نمیخواد) بدم؟
ـ
هکتور با دیدن این حالت سیوروس و ما بقی ملت چیزی نگفته و برای پیدا کردن یک معجون جدید با ایده جدید به تفکر فرو رفت.
در این میان،ملت همچنان در بیکاری و بلاتکلیفی به سر میبردند.هریک در گوشه ای یا در حال قدم زدن بودند و یا پاهایشان را روی هم انداخته و به افق زل زده بودن د و یک فنجان قهوه مینوشیدند اما تفکر مشترکی که ذهن همگان را درگیر کرده بود درخصوص احساس کرم ریزی عجیبی بود که در همگی ناگهان قلنبه شده بود.
مرگخوران به طرز عجیبی احساس ویزلی بودن میکردند.
به جز لرد که حتی احساس ویزلی بودن را برای خود بدترین کثر شان میدانست.
در این میان وینکی دستش را زیر چانه گذاشته و با یک دستش بسته مرگ موش را بالا و پایین می انداخت.
چشم وینکی به طرف لیوان اب کدو حلوایی اسنیپ برگشت و پس از لبخندی شرورانه و مرگخوارانه طی اقدامی حماسی و بس کرم ریزانه نصف مرگ موش را در فنجان اسنیپ خالی کرده و سپس با افکت سوت زدن از مکان وقوع حادثه کاملا فاصله گرفت.
لرد که از گل کردن احساس شریرانه مرگخوارانش به خوبی خبر دار شده بود با نگاه نافذ به توان9 انها را زیر نظر داشت.
درواقع در عرض چند ثانیه کل ملت با نگاهی اینگونه وار،درواقع پس از پس گردنی ریگلوس به اسنیپ و اسفالت شدن بارنی ویزلی نگون بخت که یکدفعه ای و از نا کجا اباد پیدایش شده بود،یکدیگر را میپاییدند.
که البته وقوع ان حادثه این اطمینان را به وجود اورده بود که در پشت صحنه یا جلوی صحنه پای ویزلی ها وسط است.
ملت نگاهشان به یکدیگر بود و با توجه به شک انها درباره ویزلی ها تصمیم داشتند سایه اولین کله قرمز روءیت شده را با تیر بزنند.
در همین حین بود که ناگهان برق دوباره خاموش شد.
پاپ!
ـ جیــــــــــــــــــــــــــــــــغ!
ـ ای کله قرمز ویزلی!همانجا بایست!
ـ من ورونیکاام!اینم کلاه شنلمه!بزنم بااره ام نصفت کنم؟
ـ اکسپلیارموس!
ـ اخ! کی بود؟
ـ سرورم!گیرش انداختم!گیرش انداختم!یه کله قرمز!
پس از امدن صدای اریانا صدای پس گردنی شنیده شد.
ـ اریانا!من یوانم!
ـ عه جدا؟فکر کردم سیوروسی.
ـ معجون گیر انداختن ویزلی ها بدم؟
ـ کسی حرف منو زد؟با منو بیام برات؟
ـ کروشیو تو ال!برق را یکی روشن کند!
ـ عه سرورم مگه برق رو شما خاموش نکردین؟
ـ نه گیبن!
ـ من ارسینوسم ارباب.
ارباب گیج شده بود.گیج شدن باعث تشنه شدن ارباب شده بود.ارباب دستش را بی هدف روی میز چرخاند و اولین لیوانی را که به دستش برخورد کرد را برداشت که به نظر می امد پر از اب کدو حلوایی باشد.
ارباب لیوان اب کدو حلوایی را برداشت.انرا کمی به دهان خود نزدیک کرد.
برق همچنان خاموش بود.
ارباب انرا به دهان خود نزدیکتر کرد.
برق همچنان خاموش بود.
لیوان تنها دو میلیمتر با دهان ارباب فاصله داشت.

پاپ!

برق روشن شد.
چشم وینکی ناخود اگاه به جایی که لیوان انجا بود افتاد.
لیوانی در کار نبود!
پس چشم وینکی ناخود اگاه به طرف ارباب برگشت.
گویی قالب یخی را برسرش کوفتند.
ـ اربــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاب!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1394/9/16 0:35:34
eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me

پاسخ به: نشست اسلیترین
ارسال شده در: جمعه 13 آذر 1394 02:37
نمایش جزئیات
آفلاین
اتاق برای دقایقی در سکوت فرو رفت...
در واقع، اتاق برای هزاران سال در سکوت فرو رفت چرا که اولین بار بود کسی با معجون های هکتور موافقت میکرد.

پس از ده ها هزار سال زمانی که تمام مرگخواران موهایشان سفید شده بود، ریگولوس بالاخره ریش های سفیدش را با یک حرکت کند و آهسته زمزمه کرد:
_معجون دکمه قرمزه چیه ایده ی خوبیه ارباب؟!
_نه، جرئت حقیقت ایده ی خوبیه فرومایه.
_یعنی میخواین بگین ما صد قرن بیخود سکوت کردیم؟

تنها سوالی که هیچ کس از خودش نمی پرسید این بود که چرا پانصد هزار سال گذشته هنوز برق وصل نشده، و پاسخ این سوال در واقع فقط و فقط به خواب آلودگی نویسنده برمیگشت.

در واقع مرگخواران بشدت حسرت میخوردند، چرا که زمانی را که میتوانستند به مرض ریزی و مردم آزاری اختصاص دهند صرف پوکرفیس بودن کرده بودند، و این تقصیر لرد بود که دیالوگش را کمی دیر گفته بود. بنابر این، ریگولوس که بطرز فجیعی تصمیم گرفته بود از زمان باقی مانده نهایت استفاده را ببرد در اولین اقدام به اولین کسی که دم دستش آمد محکم پس گردنی زد.

میدانید... ریگولوس از بدو تولد آدم بدبختی بود. از زمانی که بدنیا آمد تمام مدت در حال شوت شدن و پاس داده شدن بود. اما هیچ یک از فلاکت های زندگی ریگولوس به این یکی نمی رسید... چرا که همینکه دستش با کله ی مبارک فرد بغل دستی برخورد کرد، چربی روغن را کف دستش احساس کرد.
ریگولوس بدبخت شده بود.
ریگولوس، به سیوروس اسنیپ پس گردنی زده بود.

سیوروس در کمال ادب و خونسردی اولین کسی را که دم دستش آمد از گردن گرفته او را با لبخند به در و دیوار کوباند... ریگولوس با تمام قدرتش استارت زده از سیوروس دور شد.
_تو کی هستی؟
_بارنی ویزلی. البته با خونواده، ولی اینی که داری میپکونی فقط منم.

بنظر میرسید که اگر کسی کاری نکند مرگخواران برای پانصد سال دیگر هم در سکوت فرو خواهد رفت...
ویزلی ها در تاریکی به درون مرگخواران رخنه کرده بودند.
هزاران ویزلی.
میلیون ها ویزلی.
تیلیارد ها ویزلی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: نشست اسلیترین
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 آذر 1394 17:31
نمایش جزئیات
آفلاین
(ورونیکا لطفا منو نبُر)

پاپ!

چهره بلاتریکس در حالی مشاهده شد که روی پنجه در حال کش رفتن مسلسل وینکی بود و ارباب همچنان به گونه خندیدن ادامه می داد.

پاپ!

- جیـــــــــغ!

جماعت به تاریکی خیره شدند.

- چی شد؟
- یکی مو هامو کشید.
ملت:
- نخندین بهم... میرم می گریستما.
ملت:

پاپ!
پاپ!

- نکن کچل میسوزه ها! :vay:

و ملت باز هم به شفق تاریکی خیره شدند و چندی هم خودشان گم و گور کردند.

- بیاید جرئت حقیقت بازی کنیم!
- تو لازم نکرده دخالت کنی جوجه زرد
- الان میرم اون دکمه قرمزه ی روی منو رو میزنم که ببینم چرا همه ازش می ترسن تا شما باشید منو مسخره نکنید!
- میخوای معجون "اون دکمه قرمزه برا چیه" رو بهت بدم؟

جماعت چنگ زنان و مویه کنان هر طور شده منو را از دست دراکو قاپیدند. همه ساکت بودند ناگهان لرد گفت:
- فکر خوبیه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گالائتا مری تاوت در 1394/9/10 17:40:20
تصویر تغییر اندازه داده شده
کی گفته من پیرم؟ من فقط ۲۰ و خورده ای‌-۳۴۳۸ سال- سالمه
باسیلیسک سوارااااااان
دلاوران
نام آوران
حالا بقیش
پاسخ به: نشست اسلیترین
ارسال شده در: شنبه 7 آذر 1394 00:25
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام خدایی که قشنگترین ها را برای ما می خواهد



نیو سوژه:




- وینکی در شام مرگ موش نریخت!
- دِ می گم گوش کن! بعدش همه هرهر می خندیم! اصن بده.. من .. اون .. ملاقه.. رو!
- نععععع!

- منوی من کجاست؟! هرکی برداشته خودش با زبون خوش برش گردونه تا گریفندور رو از گروه های چهارگانه حذف نکردم!
- تو کمد ریگولوس رو دیدی؟ همون جاست.
- نبود.
- پس دست دراکو نیست؟
- نچ.
- سیوروس! این چی هستش که توی دستته؟
- این... اعصاب نمی ذارن واسه من که ارباب!
- معجون "نرم کننده اعصاب" بدم؟

- ریگول انصافا بیا این ور! بیا پیش من... فقط کمالات رو نظاره کن.
- عه! این که پروفایل منه!
- یعنی چی پروفایل منه؟! این که ساحره اس!
- باو اوضاع سخته! لیلی هم خواسته هاش زیاده! جدیدا زدم تو کار اغفال.

تالار اسلیترین پر از گفتگو و فعالیت بود. هکتور معجون می ساخت. اسنیپ از دست این و آن کلافه شده بود. رودولف به دنبال یافتن صد و بیست و هشتمین ساحره رویایی اش بود و هر کسی به شکلی وقت خودش را می گذراند. اما این وسط کسانی هم بودند که بی هیچ سرگرمی و یا تفریحی یک گوشه کز کرده و به یک نقطه نامعلوم خیره شده بودند. شاید به این امید که، اتفاقی، حادثه ای، یا هر چیزی... وضع آنان را تغییر دهد. کاری بکند که آنان راهی برای بیشتر سرگرم شدن پیدا کنند و ...

تا به حال احساس کردید که همه چیز منتظر اوامر شما باشد؟

شاید واقعا! گاهی اوقات اینطور باشد.

پاپ!

- عه! برق رفت که!
- خب براش نامه بنویس که برگرده!
- کی بود که این مزاح مسخره رو انجام داد!

پاپ!


برای یک لحظه چراغ ها روشن شد و همه چهره لرد را دیدند که داشت به شوخی بی مزه اش می خندید و ...

پاپ!


و دوباره خاموشی...

حالا اعضای اسلیترین در این تاریکی، وقتی که هیچ کس آنان را نمی دید، چه گونه سرگرمی بیشتری! برای خودشان فراهم می کردند. شاید ... شاید به سرشان می زد که یک آدم دیگر باشند. و یا اگر مثلا اگر در تاریکی ادای یک نفر دیگر را در می آوردند. چه کسی متوجه می شد که کدام یک راستکی تر است؟

در آن هنگام اگر کسی چشم باطن بین داشت، می توانست خنده های شیطانیِ درونیِ اعضای تالار اسلیترین را ببیند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
be happy