برق تالار اسلیترین رفته. یک لیوان آب کدوحلوایی روی میزه که در تاریکی، وینکی مقداری مرگ موش و هکتور مقداری معجون توش می ریزن. بعد از اومدن برق لرد از وینکی و هکتور میخواد معجون رو براش تست کنن اونا هر دو معجون رو میخورن. وینکی گوشاش بزرگ میشه و هکتور هم غش میکنه.
لرد دستور میده تا مسبب سمی شدن آب کدو حلوایی رو براش پیدا کنن.
-----------------
لرد روی صندلی اش کمی جا به جا شد و ادامه داد:
- ما داییمون رو به سرپرستی این کار انتخاب میکنیم!
- کی منو صدا ژد؟ من رایم رو چیژ میدم!
ملت اسلیترین به مورفینی نگاهی کردند. او حتی نمیتوانست به راحتی روی پاهایش بایستد آن وقت چگونه ممکن بود بتواند مقصر این ماجرا را پیدا کند.
- ببین داداچ! درسته که من رایم چیژه ولی خیلی چیزا حالیمونه!
پیش از اینکه کسی بخواهد یا فرصت پیدا کند در این مورد نظری بدهد، این گبریل بود که وارد صحنه شد!
- میگ میگ!
مورفین:
لرد:
ملت اسلیترین:
ورونیکا در ذهنش داشت فکر میکرد که اگر دایی ارباب نبودی تا حالا از وسط اره ات میکردم. که صدای مورفین رشته افکارش را از هم گسست!
- اره تو غلاف کن عژیژم. شرا خشونت؟ شرا حمله به ارتش شرخ شین؟ بابا بذارین در آرامش یکی دو تا دود بدیم، بریم فژا. شاید دودورو دو دود شدیم!
- میگ میگ!
- وایسا گبریل، کارت داریم!
- نمیتونم، ترمزم خرابه! میگ میگ!
- بهت میگیم وایسا!
کسی به ورونیکا که بهت زده، سرجایش خشکش زده بود، توجهی نداشت و همه حواس ها به گبریلی بود که دو تا دور تالار میگ میگ گویان میدوید. ولی ورونیکا در تعجب بود که مورفین چگونه توانسته ذهن او را بخواند. مگر ممکن بود که مغز دایی ارباب با آن همه چیز که می کشید چنین توانایی داشته باشد؟
- چرا نباید بتونم؟ مگه چیژ کشیدن چه ایرادی داره؟ باعش میشه من کلی توانا بشم! الان مشلا ببین این کراب هی داره فکر میکنه شیژوری خط چشم شمت راشت و شپشو یه مدل و متقارن بژنه! یا همین شیوروش داره شرتکه میندازه که شند امتیاز اژ کدوم گروه کم کنه تا اشلی برنده بشه. اون هکتور ارباب بیامرژ هم داره فکر میکنه اگه ژنده بود تا حالا شند تا معجون جدید می ساخت! باژم بگم؟
لرد که به نظر می رسید این توانایی جدید داییش توجهش را به قدری جلب کرده که موقتا به گبریل اعتنا نکند، با لبخندی شیطانی گفت:
- تا همینجا هم کافیه. ما معتقدیم هر چه سریع تر بازجویی از افراد تالار رو شروع کنید دایی عزیزمون!
ملت اسلیترین با چهره هایی وحشت زده به یکدیگر نگاه می کردند. بازجویی شدن توسط مورفین آن هم با توانایی خواندن ذهن اصلا برایشان جذاب نبود.
مورفین در حالی که دود عمیقی را به درون ریه هایش می فرستاد، گفت:
- خب حالا با کی شروع کنم؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج








گونه خندیدن ادامه می داد.



