جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
4
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  111 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  123 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  249 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  198 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: جمعه 10 اردیبهشت 1395 09:49
نمایش جزئیات
آفلاین
سیوروس نفس عمیقی کشید و ردایش را مرتب کرد.با خودش فکر کرد که مثل همیشه ارباب سخت ترین کار را به او داده است،اگر محفلی ها به ارزش کتاب پی می بردند،همه چیز خراب می شد و سیوروس می دانست ارباب نمی تواند خراب شدن نقشه هایش را تحمل کند.

دوباره نفس عمیقی کشید و هوای سرد عصرگاهی را فرو داد،بعد سرش را به سمت جایی که فکر میکرد خانه ی مادری سیریوس بلک است چرخاند و رمز جدید را زمزمه کرد.خانه ی بزرگ و دراز اشرافی روبه رویش ظاهر شد.با گام های بلند به سمت خانه حرکت کرد و در زد،صدای بلند و جیغ مالی ویزلی را از پشت در شنید:"

فرد،فرد!فکر کنم ماندانگاس بالاخره اومد.در رو باز کن!آهای فرد مگه با تو نیستم؟"

-"من جرجم مامان!"

سیوروس با اخم منتظر ماند تا بالاخره یکی از دوقلوهای ویزلی در را باز کرد و با دیدن چهره ی برافروخته ی سیوروس کمی عقب پرید و گفت:

"آه...بفرمایید!"

بعد در تاریکی راهروی های باریک و دراز خانه گم شد.حقیقت بود که بچه های اعضای ویزلی هنوز او را به عنوان عضو محفل نپذیرفته بودند.با اینحال چه اهمیتی داشت؟

سیوروس از پله های سرد و کشدار بالا رفت تا به آشپزخانه رسید.مالی که داشت چوبدستی اش را به سمت پیازهای توی ماهیتابه تکان می داد گفت

:"خوش اومدی سیوروس!"

-"ماندانگاس کجاست؟"

-"نمیدونم...راستش اون برای انجام کارهاش با من هماهنگ نمیکنه،چیزی شده؟"

سیوروس سرش را تکان داد و روی صندلی چوبی گران قیمت نشست.او باید هرطور که بود ماندانگاس را می دید.ارباب هیچ وقت اشتباه نمی کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: چهارشنبه 8 اردیبهشت 1395 23:44
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جديد

در مرتفع ترين نقطه كوهستان، درست در جايي كه به لبه پرتگاه ختم مي شد، مردي شنل پوش به حالت خميده كورمال كورمال دستش را بر سطح ناهموار تخته سنگ بيرون زده اي مي كشيد. كمي دورتر از او شنل پوشي ديگر در حاليكه سعي داشت خودش را از تند باد شديدي كه دائما تعادلش را بر هم ميزد حفظ كند، خود را به جان پناه كوچكي رساند.
مرد اول ناكام از يافتن آنچه بدنبالش بود، به سختي خود را به ديگري رساند و درون شكاف خزيد.
- فايده اي نداره، من خيلي دقت كردم. هيچ اثري از جادو توي اين حوالي نيست. شايد دره رو اشتباه اومديم.
صداي بم و خش دار شنل پوش دوم با ناراحتي جواب داد:
- نه امكان نداره اشتباه كرده باشيم. همه نشاني هايي كه ارباب داده رو دنبال كرديم. امكان نداره از مسير منحرف شده باشيم.
دو مرگخوار با سردرگمي به يكديگر نگاه كردند.
زمان به سرعت مي گذشت و آن دو به دنبال راه كاري بودند. برگشتن به مكان اول و دوباره تعقيب كردن راهنماها با وجودآن همه ماگل ساكن آن ناحيه كار عاقلانه اي به نظر نمي رسيد. با اين حال دالاهوف و لسترنج چاره اي ديگر نداشتند. دالاهوف كمي در جاي خود جا به جا شد تا چهره نيمه تاريك لسترنج را بهتر ببيند كه ناگهان متوجه تو رفتگي عجيبي در پشت سر لستريج شد.
بي اختيار دستش را بلند كرد و بر ديواره نم دار كشيد.
- هوم.... حسش مي كنم.
لسترينج به سرعت خودش را كنار كشيد تا موضع را بهتر ببيند.
دالاهوف ديگر معطل نكرد. چوبدستيش را كشيد و طلسم ها را به سرعت بر زبان آورد.

***

- يعني اين اون چيزيه كه ارباب دنبالش مي گرده!؟
دو جادوگر مدتي با كنجكاوي به يافته خود نگاه مي كردند. جعبه اي نيم شكسته با نقوشي باستاني.

***


- نه... چطور ممكنه!
فرياد خشم آلود لرد سياه باعث شد كه تمام مرگخواران حاضر از ترس به سمت در خروجي فرار كنند. جادوگر خشمگين به بقاياي جعبه خالي نگاهي كرد. چه كسي گنجينه با ارزشش را پيدا كرده بود.
- نكنه اون پيرمند خرفت به راز من پي برده باشه! نه، نه... هيچكسي خبر نداره كه اون كتاب واقعا وجود داره!

***


كوچه ناكترن

- ببين مانداس، درسته اين كتابچه قديمي به نظر مي رسه ولي بجز ده صفحه اولش باقي كتاب ناخوانا شده، بنابراين ارزش چنداني نداره.
- كراكر، اگه نمي توني بخريش مجبور نيستي تو سر جنس بزني، اصلا ميدوني چيه من از فروشش منصرف شدم.
- هي صبر كن، جهنم و ضرر، ١٢٠ گاليون آخرشه.
- نه. ٨٠٠ تموم.
- مي دوني به نظرم تو فروشنده نيستي.
-اره... تو هم خريدار نيستي!

ماندانگاس فلچر به سرعت بساطش را برچيد. از اولش هم بايستي به مغازه بورگين ها مي رفت.

هنوز چند قدمي از محل داد و ستد قاچاق دور نشده بود كه پيام احضار محفلي ها را دريافت كرد.
- اه،... تف به اين شانس، اخه مگه شما كار رو كاسبي نداريد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power.


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: جمعه 23 بهمن 1394 02:39
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)

یک ساعت بعد اثری از سکوت کافه نبود...همه یکی یکی امده بودند. مرگخواران دوباره دور هم جمع شده بودند. هیجان زده و خوشحال...و بیشتر از همه امیدوار!

همه آماده بودند. ولی اگر کسی با دقت به این صحنه نگاه می کرد می دید که هر یک اثری از زندگی خفت باری را که در این مدت داشتند با خود حمل می کردند. شاید برای فراموش نکردن! و سیوروس...شخصی که جسارت به خرج داده بود که ارتش سیاه را مجددا تشکیل دهد به ساعت روی دیوار نگاه کرد.
-ارباب کجایین؟ همه اومدن...منتظر شما... می تونیم از صفر شروع کنیم. دوباره از جامون بلند بشیم و به همه نشون بدیم که هستیم.

نگاه اسنیپ روی مرگخواران چرخید. برق عجیبی در چشمان همه می درخشید. رودولف جام خالی اش را بالا گرفت.
-گارسون...نوشیدنی رودولف تموم شده. و رودولف اصلا از جام خالی خوشش نمیاد!

آیلین به آرامی از پشت اسنیپ رد شد. شنل گرمی را روی شانه های پسرش انداخت و زمزمه کرد:
-نگران نباش...میاد...اینو بگیر. سردت می شه. گارسون؟ یه نوشیدنی گرم برای سیوروس لطفا.
سیوروس احساس سرما می کرد. ولی دلیلش دمای هوا نبود. می ترسید. کمتر پیش می آمد که سیوروس بترسد. ولی در آن لحظه می ترسید. از مسئولیتی که به عهده گرفته بود. از این که که لرد سیاه هرگز نیاید...در آن صورت با این همه امید چه می کرد؟

هکتور پاتیل معجونش را پر از مایعی جوشان کرده بود و کشان کشان به طرف ریگولوس می برد.
-هی ریگول...صبر کن...فقط چند قطره اس. می چکونم توی گوشت. و بعد برای همیشه دزدی رو کنار می ذاری.

ریگولوس در حالی که از لابلای میز ها فرار می کرد فریاد کشید:
-کی خواست دزدی رو بذاره کنار؟ چرا نمی فهمی؟ این تو گوشت و خون منه! بذارمش کنار ناقص می شم! گارسون. بیا منو از دست این نجات بده.

در کافه باز شد. همه برای لحظه ای ساکت و در خیره شدند. کسی وارد کافه نشد. ولی در بسته نشده بود. همین باعث شد چشم سیوروس پایین تر برود...تا روی زمین...سیوروس نجینی را دید که به آرامی روی زمین خزید و زیر اولین میز جا خوش کرد.

هیجان سیوروس بیشتر شد. حتی نجینی هم آمده بود. حالا فقط یک نفر کم بود. اگر نمی آمد! اگر این اتحاد و اشتیاق را نمی دید... احساس خشکی آزار دهنده ای در گلویش کرد. به سمت گارسون برگشت.
-گارسون یه نوشید...

جمله اش ناقص ماند...چشم به شخصی دوخته بود که در تمام این مدت در گوشه تاریکی ایستاده بود و گارسون خطاب می شد.
سیوروس لبخند زد...و جادوگر اولین جمله آن شبش را بر زبان آورد.
-ما...گارسون نیستیم!


پایان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 18 بهمن 1394 00:39
نمایش جزئیات
آفلاین
تیله ها اصولا اجسامی سخت هستند.

طبق علم مشنگی و جادوگری و یا هرعلم دیگر،هیچ عقل بالغی باور نمیکند که تیله ها با برخورد به هوا متوقف شده و پس از ایجاد صدای(تق) برزمین بیفتند.چه علم فیزیک و چه سایر علم ها!

اما اینبار چنین اتفاقی افتاد!اما نمیشود گفت استثناء بود.زیرا کاملا منطقی بود!

جسم سفت و دایره مانند و سختی با صدای (تقـ)ـی به پشت سر بانز برخورد کرد و باعث شد نا خوداگاه فریاد کوتاهی بکشد.

سیوروس که متوجه این فریاد شده بود،سرش را به طرف او برگرداند.(با نگاه به نقطه ای فرضی)

ـ چی شد؟

ـ نمیدونم!

بانز در حالی که با یک دستش پشت سرش را میمالید،خم شد و با دست دیگرش تیله ای سیاه رنگ را از روی زمین برداشت.

تیله در دستان بانز،درحالی که از دید سیو در هوا حرکت میکرد،به او نزدیک شد.
ـ این بود.

سیو تیله را از دست بانز گرفت.هنوز چند ثانیه از زل زدن چشمان سیاه رنگش را که ریز کرده بود به تیله نگذشته بود که فشردگی عضلات چشمانش باز شد.گویی چیزی را متوجه شده بود یا به نظرش اشنا می امد.

بانز از نگاه سیو متوجه به فکر افتادنش شده بود.
ـ چیزی شده؟

هنوز چند ثانیه از پرسیدن این سوال توسط بانز نگذشته بود که صدایی از بیرون شنیده شد که به دلیل مسافت زیاد هنوز به گنگی به گوش میرسید.

ـ تو هم میشنوی؟

ـ بله...کاملا!

سیو مانند انکه صدا را بشناسد از پاتیل درز دار بیرون رفت تا بهتر بشنود و منبع صدا را بیابد.

بیرون مغازه اندکی صدا با وضوح بهتری به گوش میرسید.
به دنبال سیوروس،درمغازه با دستان نامرئی بانز گشوده شد.

صدا نزدیک و نزدیک تر میشد تا انکه بلاخره توانستند مفهومش را تشخیص بدهند که میگفت:
تیله های جهشی!تیله های جهش کننده...

صدا اندکی نزدیک تر شد.
ـ تیله های دفاعی مرغوب!

دیری نینجامید که پس از چند بار شنیده شدن این صدا،شخصی با لباس های یشمه ای و شنلی سیاه رنگ از دور پیدا شد که میزی معلق در هوا به دنبالش هدایت میشد.

کمی که نزدیک تر شد،تیله های درخشان درون سبد های روی میز که به طرز عجیب و غریبی مانند پاپ کرن درون تابه جهش میکردند دیده شدند.

سیو با تعجب به زن نگاه کرد.به لباس های تقریبا ساده اش و به موهای قهوه ای بلندش که اکنون انها را دم اسبی کرده بود.برخلاف قدیم که همیشه آنها را باز میگذاشت.

بانز با تعجب زمزمه کرد.
ـ هی سیو!این...مادرت نیست؟

سیو با نگاهی متعجب به مادرش نگاه میکرد.

ـ مادر؟...
سیوروس زمزمه کرد.

ـ مادر؟
اینبار سیوروس با صدای بلند تری مادرش را صدا کرد.

صدای سیوروس،صدای مادرش را قطع کرد.

ـ بشتابید!تیله های...
صدای ایلین متوقف شد.برگشت و هنگامی که منبع صدا را یافت،چهره اش دگرگون شد.

او که انتظار دیدن پسرش را نداشت،درحالی که خودش را جمع وجور میکرد،با لبخند مصنوعی ملیحی بر لب به سمت او و بانز حرکت کرد.

میز همچنان به دنبال او در هوا کشیده میشد.

ـ مادر؟چیکار میکنی؟

ایلین درحالی که سعی میکرد وقار خود را حفظ کند گفت:
هیچی...فقط اوقات فراقته...

ـ اوقات فراقت؟

ـ اره ولی...خب فراموشش کن... خودت اینجا چیکار میکنی پسرم؟خیلی دلم برات تنگ شده بود!

آنگاه جلو امد و سیو را در اغوش گرفت.درواقع تنها کسی که ایلین در دنیا او را در اغوش میگرفت سیو بود.که آن هم باعث میشد بوی انبوهی از روغن موی اعلاء لحظه ای بغل دماغ ایلین قرار گیرد.

ـ سلام بانو پرنس!

ایلین لحظه ای باسردرگمی به اطراف نگریست.

ـ بانز؟توکجایی؟

ـ اینجام!

ـ کجا؟

ـ اینجام بانو پرنس!

ـ ولی اخه کجـ ...

ـ نظرتون چیه فراموشش کنید؟

ـ خوبه.

سیو رو به مادرش کرد و گفت:
شما توی راه بلا و نارسیسا واملیا رو ندیدید؟

ـ برای چی باید میدیدم؟

ـ داستانش طولانیه...نظرتون چیه بفرمایید داخل؟

ـ موافقم!

آنها داخل کافه شدند.

طبیعی بود که هنوز بسیاری از مرگخواران از این فراخوان اطلاعی نداشته باشند.اما اکنون چیزی که از همه چیز اهمیت بالاتری داشت یافتن خود لرد بود.

اگرچه اکنون ازوضعیت لرد اطلاعاتی در دست بود اما یافتن لرد کمی مشکل بود تا بشود مرگخواران را باری دیگر در کنار هم جمع کرد.

اما نکته مثبت ان بود که مرگخواران اندک اندک به سیو ملحق میشدند،هرچند تا کنون تنها 3 نفر از انها وارد پاتیل درز دار شده بودند اما سیوروس امیدوار بود که رودولف بتواند موفق شود که افراد دیگری را نیز باخود بیاورد.

وضعیت پراکنده و شغل های عجیب و غریب مرگخواران نیز مشکلاتی را ایجاد میکرد.
اما در هرصورت این نظام بایستی احیا میشد و این اقدام به جز با اتحاد دوباره مرگخواران میسر نمیشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1394/11/18 0:43:56
eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me

پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 آبان 1394 22:20
نمایش جزئیات
آفلاین
پاتیل درزدار:

پاتیل درزدار برخلاف همیشه خالی بود. دلیلش هم این بود که اسنیپ دست به جیب شده بود و کل میز های پاتیل رو برای اون شب ذخیره کرده بود.
هنوز مدتی به نیمه شب باقی مونده که در پاتیل باز و سیوروس وارد میشه. با دیدن صندلی های خالی سعی میکنه خودشو تسلی بده: هنوز خیلی مونده...میان. می دونم که میان. اونا هم از زندگی جدیدشون راضی نیستن.

سیوروس جلو میره و روی یکی از صندلیا میشینه. دور و برشو نگاه میکنه که شاید گارسونی ببینه ولی ظاهرا صاحب تسترال پاتیل اون شب رستوران رو کلا خالی کرده. سیوروس شیشه ی کوچیکی از جیبش درمیاره و سرگرم روغن کاری موهاش می شه.
گرد و خاک و خستگی اون روز تاثیر بدی روی موهاش گذاشته. با کمی روغن اوضاع بهتر میشه.

نمیشه!

سیوروس با شنیدن صدایی که منبعش مشخص نیست ازجاش میپره.

نترس سیو. منم!

سیوروس:الان من با شنیدن کلمه ی منم، باید هویتتو تشخیص بدم؟ خودتو نشون بده.
صدا:خیلی وقته دلم میخواد این کارو بکنم. ولی د خب نمیشه خب!
سیوروس:روغنمو میپاشم روت ها...کجایی؟
صدا:همینجا...روبروتم. ولی دیده نمیشم.

مغز سیوروس کم کم راهشو از بین قطرات روغن باز میکنه و نفسی میکشه و بکار میفته و میگه:تو باید مرگخوار باشی که اینجایی. چون موقع ورود پاتیل رو طلسم کردم که غیر مرگخوارا وارد نشن. و دیده نمیشی...بانز؟ تویی؟

صدا آهی میکشه.بانز تو این مدت سختیای زیادی کشیده. بابازی کردن فیلم مردنامرئی در هالیوود و اجرای برنامه های عظیم شعبده بازی پول زیادی به هم زده و قصرها خریده و به کوری چشم رودولف زن های زیادی گرفته. حالا که فکر میکنه میبینه زیادم سختی نکشیده. ولی خب...اون دیده نمیشه. این خودش سخته. برای همین بانز اولین مرگخواریه که اون شب با پاتیل درزدار میاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: پنجشنبه 7 آبان 1394 14:27
نمایش جزئیات
آفلاین
دخترك ايندفعه با كنجكاوي هرچه بيشتر از لرد سياه ميپرسد:

- اسم دكترتون چي بوده كه اينجوري گند زده به دماغتون‌ ؟؟؟!!!

از آنجا كه صداي دخترك تقريبا بلند بود توجه همه به سمت لرد سياه جلب شد.همه از دماغ قرازه ي او خنده شان گرفته بود. لرد سياه بسيار عصباني شد و خواست كه جواب دندان شكني را به آنها بدهد. تا دستش را بلند كرد يكي او را با شدت به بيرون از قهوه خانه برد. لرد سياه به آن فرد نگاه كرد. قيافه اش بسيار آشنا بود اما لرد نميدانست كه او را كجا ديده !!!

- نشناختي ؟؟؟

- نه.

كراب دستي به صورتش ميكشد و ريش مصنوعي اش را بر ميدارد. لرد سياه با تعجب به او نگاه مي كند و ميگويد :

- كراب ؟!؟!؟... تويي؟؟؟!!!

كراب سرش را به نشانه ي تاييد تكان ميدهد و ميگويد :

- آره منم ... احوال ارباب خودم چطوره ؟؟

لرد سياه سري از روي ناراحتي و افسوس تكان ميدهد و ميگويد :

- كدام ارباب ؟؟؟ ... روزي براي خودم جذبه ي خاصي داشتم. همه ازم ميترسيدن اما حالا چي ؟؟!!
هرجا ميروم به خاطر اين دماغ لعنتي بهم ميخندن. اين بار ديگه حسابي عصباني شدم و ميخواستم يك بارم كه شده حسابشون رو بذارم كف دستشون كه تو نذاشتي. راستي از آرسينوس شنيدم كه رفتي تو كار لوازم آرايشي. ميتوني با اون وسايلت يه بلايي سر اين كوفتي ( به دماغش اشاره ميكند) دربياري؟؟ ديگه تحمل خنده هاي اين مشنگ ها رو ندارم.

كراب لحظه اي فكر ميكند و بعد ميگويد:

- آره يك راهي هست كه بتوني از دستش خلاص بشي.

لرد سياه چشمانش از خوشحالي برق ميزند.

دوساعت بعد :

كراب آينه را جلوي صورت لرد سياه قرار مي دهد و ميگويد:

- حالا ميتواني چشمانت را باز كني.

لرد سياه با ديدن دماغ جديدش بسيار شگفت زده مي شود و كراب را محكم بغل ميكند.

- واااااي ... خيلي ازت ممنونم. چطوري اين كارو كردي؟؟؟!!!

- خب ديگه ... ماييم ديگه.

لرد سياه بعد از اينكه كلي از كراب تشكر ميكند از او ميپرسد :

- راستي نيمه شب به پاتيل درزدار ميروي؟؟

كراب كمي مكث ميكند و ميگويد :

- نميدانم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 آبان 1394 12:09
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام خدا

در همان هنگام که تمامی مرگخواران مشغول جمع آوری یکدیگر بودند، در گوشه دیگری از شهر، لرد سیاه کلاه لبه دار ارزان قیمتی بر سر گذاشته و در میان بازار شلوغ و پرهیاهو به دنبال مغازه ای می گشت که روغن های نصف قیمت می فروخت.
جدیدا به زور ایمپریو هم نمی شد مردم را وادار به بی هوا خرج کردن پول هایشان کرد.

لرد سیاه در حالی که دستانش را در جیب هایِ سوراخِ گرمکنِ مشکیِ وصله دارش فرو کرده و سعی می کرد شلوار دو سایز بزرگتر و بدون کمربندش را در سر جایش حفظ کند، در میان مردم قدم می زد. لرد سیاه هنوز هم نمی توانست درک کند که او کِی و چه قدر قرار است بزرگ شود که این شلوار را برای چندسال بعدش خریده است. اما به هر حال... باید آینده نگری می کرد. باید بدون توجه به این دنیای بی رحم زندگی می کرد. باید گذشته ها را فراموش می کرد.

اما...
صدایی آشنا از میان جمعیت به گوش لرد رسید.


و بله! در این اوضاع و احوال مردم به کسایی مثل ما نیاز دارن تا اون ها رو به عصر جدیدی ببرن. عصری که در اون زندگی راحت تر و انرژی هم بسیار ارزان تره! در ضمن از شما اجازه می خوام که راجع به موضوع بودجه پروژه های تحقیقاتیمون گلایه هایی ...

لرد سیاه که حالا به دلیل هیجان زیادی تا حدی شلوارش را بالا می کشید که پاچه های شلوارش به زیر زانوهایش رسیده و مثل هم نبودن جوراب های لرد را به نمایش گذاشته بودند. خود را به جلوی قهوه خانه ای رساند که در گوشه آن تلویزیونی قرار داشت.

درون صفحه سیاه و سفید تلویزیون دختر بچه یازده، دوازده ساله ای روی یک مبل نشسته و با نگاهی جدی و رسمی به مجری خیره شده بود و به سوالات جواب می داد:

- خیله خب... گفید که شما سختی های زیادی کشیدید و حالا به اینجا رسیدید. می تونید راز موفقیتتون رو به ما بگید؟
- خب ... البته که من اصلا سختی نکشیدم و همه اش یهویی شد... ولی خب اون چیزی که مسلمه اینه که (دختربچه لبخندی می زند و عینکش را کمی بالاتر می برد.) راز موفقیت من ارّه بود و ...
- ... و خب فکر نمی کنم..
- هوی! نوبت من بود حرف بزنم! نپری وسط حرف من دیگه ها! اصلا!
ارّه پیکو متری!

برای چند ثانیه دختر بچه آن ظاهر ساده و معصومانه اش را از دست داد و سپس توده آهنینی که جلویش بود را مورد هجوم قرار داد و ارّه مینیاتوری ای را در آن فروکرد و چند ثانیه بعد آهن شروع به تغییر رنگ کرد.

- نیگا! این خرج بمب اتمی! پا بذاری رو اعصابم می کوبمش تو صورتتا! اصن هرچی من می گم! دِ برو بیرون! اصن اینجا ماله منه! اصن چرا اینقد سوال می پرسید! عااااااااااااا!

پوووووووووفیشتوولوک!

صفحه تلویزیون با صدای ناهنجاری سیاه شد و تمام تماشاگران درون قهوه خانه را با دهانی نیمه باز به تحیر واداشت و نجوا ها در میان جمعیت آغاز شدند "بابا اینا از بس درس می خونن خل شدن!" یا " جون خودم چیزخورش کرده بودن".

در این میان تنها لرد سیاه بود که بی توجه به دست کوچکی که سعی در پایین کشیدن شلوارش ( که حالا لرد آن را حتی یک وجب بالاتر از سر زانو هایش کشیده بود) لبخندی شیطانی می زد.
به یاد آن روزها!

- آقا.. آقا چرا دماغتون این شکلیه؟

لرد سیاه سرش را پایین انداخت و به چهره دختر بچه ی چهار پنج ساله ای که به او آویزان شده بود نگاهی کرد و با همان لبخند شیطانی گفت:

- دکترم گند زد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
be happy
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: دوشنبه 20 مهر 1394 16:46
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:بعد از جنگ هاگوارتز، مرگخواران توانستند با ترفند هایی زنده بمانند و حالا کار های شرافتمندانه در پایین ترین درجه مشنگی انجام می دهند. لرد سیاه فلافل فروشی زده، اسنیپ راننده ماشین پاتر ها شده، دراکو ماشین هارو تمیز میکنه بلا و نارسی و وینکی خونه ملت رو تمیز میکنن، فلیت ویک دستمال میفروشه،آرسینوس ماسک فروشی زده و مروپ معجون عشق می فروشه.ریگولوس هم جوجه خروس قالب میکنه به ملت،آملیا بیکاره،نیجنی از بادکنک،شلنگ و طناب بودن امرار معاش میکنه،لوسیوس رفتگر شد و کراب هم زده تو کار تبلیغ لوازم آرایشی!
اما این همه ماجرا نیست! اسنیپ برای تشکیل دوباره قدرت اربابش قصد داره تمام مرگخواران باقی مانده رو توی پاتیل درزدار جمع کنه!

-------------


سیوروس همانطور که به دود شدن ادامه میداد،کمی سرش را خارند و رو به ریگولوس کرد و گفت:
_خب جوجه!پس من میرم شاید به صورت تصادفی تونستم بقیه رو هم پیدا کنم...تو همینجا بمون کسی اومد بهش بگو جلسه افتاده برای نیمه شب!
_همه که مثل ما نیستن بهشون گفته شده نیمه شب،اول ظهری بیان پاتیل درزدار که!
_
_الان چرا داری دود میکنی؟!
_چون حرف دهنت رو نمیفهمی!گفتم بشین همینجا یعنی بشین...من برم دنبال بقیه!


در در سوی دیگر، میان خیابان های پیچ در پیچ!

کراب و آرسینوس در حالی که به دلیل بی پولی پیاده خیابان ها را گز میکردند و به سمت پاتیل میرفتند،در زیر سایه درخت کنار پیاده رو ایستاده بودند و خستگی در میکردند...اما صدای آشنایی از آن طرف خیابان توجه آنها را به خود جلب کرد...به همین خاطر به آن سوی خیابان رفتند و منبع صدای آشنا را دیدند!
_یا پولت رو میدی یا با این قمه لایه لایه ات میکنم،خودت اسکناس بشی!
_یا وحشی بافقی باشه...باشه...بیا!
_حتما باید قمه بالا سرت باشه؟!بیا اینجا بینم...خب...وایسا بشمارم...اونعد،اینعد،آنعد،هینعد،صبر کن بینم!این 10 تا کمه!رد کن بقیه رو!
_چی چی و کمه؟!شمارش بلند نیستی مگه؟!شونصدتا عدد رو پروندی!
_نه که بلند نستم...ریاضیم رو هنوز پاس نکردم...به درد نمیخوره اصلا...حالا رد میکنی یا با همون ریاضیم دو نصفت کنم؟!
_بیا بابا...بگیر...تو با این ریاضیت به جای نصف الان منو شونصد قسمت میکنی!

منبع صدای اشنا که همان رودولف لسترنج بود،بلاخره یقه فرد بدهکار و بدبخت را ول کرد و پول را در جیبش گذاشت...سپس از کنار کراب و آرسینوس رد شد!
_رودولف؟!
_کی بود گفت رودولف؟!
_من...آرسینوس...اینم کرابه!
_منو چجوری شناختی؟!
_مطمئن باش با گذاشت یه خال کوچیک رو چونه ات زیاد تغییر نکردی رودولف!
_باید رو استتارم کار کنم پس...شما اینجا چیکار میکنید راستی؟!
_هووووف...سیو چندتا از مرگخوارای سابق رو پیدا کرده و امشب توی پاتیل درزدار جلسه گذاشته...ما داریم میریم اونجا...راستی تو این مدت چیکار میکردی؟!

رودولف آه عمیقی از سر حسرت کشید و سپس گفت:
_خیلی سخت بود آرسی...خیلی...اولش رفتم دنبال کاری که همیشه از بچگی دوس داشتم...ماساژور شدم..ولی خیلی زود اخراجم کردن!
_چرا آخه؟!
_چون صاحب مغازه داشت ورشکست میشد...میگفت هر کی اومد رو باید ماساژ بدی...مرتیکه فکر کرده من تمایلات دامبلی دارم!
_مگه همه رو ماساژ نمیدادی؟!
_نه خب...فقط خانوما رو ماساژ میدادم!
_به کدوم سو واقعا؟!
_آره...بعدش قصاب شدم یه مدت...ولی به روحیه ام سازگار نبود زیاد...من عادت ندارم حیوون رو سلاخی کنم...فقط آدما!
_الانم داشتی سلاخی میکردی این بیچاره رو؟!
_نه...الان زدم توی یه کار نون و آب دار...شرخری!الان چک این یارو پاس نمیشد،اومدم خودش رو پاس کردم...ولی بازم دخل و خرج با هم نمیخونه لامصب...واسه همین شبا اضافه کاری،وایمیسم زور گیری میکنم...تازه اینا کارای ابرو مندانه بود ...یه سری کار دیگه هم کردم که...

آرسینوس اما تحمل شنیدن خاطرات و رشادت های رودولف لسترنج را نداشت،برای همین مانع ادامه صحبت رودولف شد و صحبتش را قطع کرد...
_حالا بیخیال رودولف..گذشته ها گذشته...امشب میایی پاتیل؟!
_نمیدونم...کیا میان؟!
_منم نمیدونم...ولی خب فکر کنم مثلا ریگولوس،فلیت ویک،دراکو،لوسیوس اینا باید باشن دیگه...فعلا مطمئنا خود سیوروس هست و من و کراب هم داریم میریم!

رودولف که حالا از چهره اش مشخص بود که به این کار راغب نیست،ابروهایش را بالا انداخت و گفت:
_راستش آرسینوس...من فکر میکنم همین شغلا هایی که الان داریم بد نیس...برای چی جلسه بذاریم ؟!ها؟!

آرسینوس ابتدا کمی جا خورد اما سریعا به قول معروف " دوهزاریش افتاد" و گفت:
_خب آخه حیفه رودولف...احتمالا خیلی از مرگخوارا منجمله نارسیسا،آملیا،مورپ و یا حتی شاید پرنسس نیجینی هم بیان...یعنی نمیایی؟!
_من بیجا کردم که نیام!بریم!

آرسینوس لبخندی زد...او میدانست که بیشتر از اینکه نیجنی،آملیا،نارسیسا و یا مورپ در جلسه حضور داشته باشند،احتمال آمدن بلاتریکس بیشتر بود...آرسینوس میدانست...ولی رودولف که نمیدانست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1394/7/20 18:17:01
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 19 مهر 1394 19:03
نمایش جزئیات
آفلاین
در سوی دیگر، میان خیابان های پیچ در پیچ:

آرسینوس با لبخندی ابلهانه در زیر نقابش، یک عدد کراوات را به یک راننده داد و سپس به افق خیره شد تا متوجه شود زمان پایان کار فرا رسیده است یا نه. همچنان که نگاه میکرد، با دیدن آفتاب لبخندش محو شد، کیسه ای از جیب شلوارش بیرون کشید و بساطش را در آن ریخت و سپس کیسه را در شلوارش جا داد!

- اوهوی! عجیب و غریب... بقیه پولم رو ندادی!
- خب... بفرمایید!

آرسینوس پس از دادن بقیه پول مرد به سرعت حرکت کرد... باید محل خلوتی پیدا میکرد تا ظاهر افتضاحش را که شامل لباس هایی چرک و پاره بود را تغییر دهد. با این قصد از خیابان شلوغ عبور کرد و وارد اولین کوچه ای که مقابلش بود، شد.
به محض ورود به کوچه یک کیسه دیگر از جیب شلوار خود بیرون کشید تا ردای سالم از آن بیرون بکشد که ناگهان با چند کودک و مادرشان رو به رو شد.
-عه... شما؟!
- شما؟!
- نه نه... شما؟! من فقط اومده بودم ردا... چیز... لباسمو عوض کنم!
- اینجا حیاط خونه ماست آقای محترم!
-

آرسینوس پس از جمع کردن فک خود با تمام سرعت از محل متواری شد و در سوی دیگر خیابان پس از مقادیر زیادی جستجو، بدون ورود به یک حیاط با مکان اشتباه وارد کوچه ای شد و ردای سیاه، کراوات تمیز و یک نقاب درست و حسابی بر صورت خود گذاشت و به سوی پاتیل درزدار به راه افتاد...
همچنان که از میان خیابان های شلوغ میگذشت به فریاد فروشنده ها گوش میداد ناگهان صدایی آشنا شنید...

- کرم حلزون های شرکت مارو بخرید... بهترین لوازم آرایشی برای خانم های با کمالات و خوشگل مثل خودم... ببینید چقدر پوستم جوون و زیبا مونده!

آرسینوس متوجه شد که برای مطمئن شدن فقط یک راه وجود دارد... پس به آرامی به آن سو به راه افتاد و با دیدن شخص تبلیغ کننده، به فرمت در آمد؛ سپس فریاد زد:
- کراب! بیا اینجا ببینم!

- چی؟!

این جمله را کراب با چشمانی گرد شده و چهره ای آرایش کرده گفت، وی که مانتوی سبزی برای تبلیغ کردن پوشیده بود و کفش های پاشنه بلند بنفشی نیز بر پا داشت، تمام کارش را رها کرد و به سمت آرسینوس رفت.
- من فکر میکردم تو مردی!

کراب سکندری خوران این جمله را بر زبان راند!

- مواظب باش نیفتی حالا... و بله... من مردم! چه انتظار دیگه ای داشتی؟
- مُرد منظورم بود!
- میبینی که زنده ام!
- اینجا چیکار میکنی حالا؟
- اسنیپ داره مرگخوارارو جمع میکنه... میخوایم ارباب رو برگردونیم.
- هوووم... شرمنده ام... ولی من خیلی به این شغل علاقه دارم!
- بلند شو بیا بریم بابا... تبلیغ لوازم آرایشی هم شد کار؟! باید بریم پاتیل درز دار... با من میای یا خودت میخوای بیای؟
- باهم بریم... میترسم النگوهام بشکنن تو راه.
-

بدین ترتیب کراب و آرسینوس نیز به سمت پاتیل درز دار به راه افتادند.

پاتیل درز دار:

- پس این جماعت کجا موندن؟
- همونطور که داشتم میگفتم ما باید همواره به قانون احترام بذاریم، حتی با اینکه شهر ما خانه ماست و... هوووم... مگه قرارمون نیمه شب نبود؟
- میکشمت بلک... تو یه کلمه دیگه حرف بزن فقط!
- حقیقت تلخه متاسفانه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 19 مهر 1394 17:43
نمایش جزئیات
آفلاین
همین طور که ریگلوس حرف می زد اسنیپ دنبال یک نبش دیوار بود تا کله خودش را از دست ریگلوس به چند قسمت نا مساوی تقسیم کند :vay:
ان دو همین طور به راهشان ادامه میدادند تا اینکه اسنیپ به تنگ امد و گفت :
_ریگلوس ....میشه لطف کنی و چند دیقه لالمونی اختیار کنی :vay:
_با منی
_تو ریگلوس دیگه ای میبینی که فکش ترمز بریده باشه ؟
_بزا یه نگا کنم
_
_هاااااا پس منو میگی . البته سیو .از اون جایی که خیلی بزرگوارم این لطفو بهت میکنم
_
قبل از اینکه سیوروس بتونه یا خودش رو هلاک کنه یا ریگلوسو ،ریگلوس فریاد زد
_پاااااااتیل درز دار
_اسنیپ از خوشحالی نمی دانست چکار کند با خوشحالی جلو رفت اما جلوی در چهره اشنای مردی با یک کلاه بافتنی و یک جارو دسته بلند را دید جلو رفت گفت :
_سلام لوسیوس نمی دونی از دیدن دوبارت چقدر خوشحالم
_لوسیوس دیگه کیه ؟من هاشم عاقو هستم و از اولم ین جا کار می کردم
_لوسیوس این منم
_شوخی میکنی فکر کردم تو منی
_منظورم این بود که من اسنیپم
_هااا ...با اون لنگ قرمز رو شونت نشناختمت. خوبی شنیدم راننده شخصی شدی
_اره دیگه . مجبورم
_خوب حالا چکار داری
_یه جلسه مهم برگزاره به نارسیسا هم خبر بده .همه میان
_باشه حالا میرم بهش میگم بیاد ولی صبر کن یه جارو بزنم. ریگلوس اولا سلام، دوما دوتا تون برید کنار م دارم جارو میکنما
_
اسنیپ از کنار مالفوی گذشت و همراه ریگلوس وارد پاتیل درز دار شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چه جالب