هر لحظه ممکن است بدون این که انتظارش را داشته باشید، یکهو اتفاقی بیفتد و گند بزند به تمامی چیزهایی که برای آینده ی نزدیکتان - حتا آینده ای به نزدیکی دو ساعت بعدتر - برای خودتان متصور بودید. بعد، در پایان گندِ رخ داده، اگر برگردید و یک دور اتفاقاتِ آن روزتان را دوره کنید تا ببینید طی چه روالی، چنینِ فاجعه ی عظیمی به وقوع پیوسته - یا در شرف وقوع بوده، تازه می فهمید که آن اتفاقِ گند زنِ فاجعه به بار آور، در کمال تاسف، امری بوده کاملن طبیعی - یا بعضن حتمی - که هر لحظه می رفته روی سرتان نازل شود.
یک لحظه غفلت، توی دنیای به این عجیبی، ممکن است به قیمت چیزهای مهمی تمام شود. اینجوری که بهش نگاه کنید، احساس خطر از سر و کولتان شروع می کند بالا رفتن.
«هرگاه علت تامه چیزی محقق شود، وجود معلول نیز ضروری و حتمی خواهد شد و نبودنش محال میگردد. از طرف دیگر با فقدان علت تامه نیز وجود معلول ممتنع است و تا علت تامه تحقق نیابد معلول هرگز موجود نخواهد شد.»
ارکان قاعده ی علیت (ضرورت علّی و معلولی)
صفِ درازی بود. از همین صف های درازی که معمولا در ساعات کاریِ ادارات جلوی پیشخوان های مخصوص پاسخگویی تشکیل می شود و رسیدگی به ارباب رجوعان توی صف، اینقدر کش می آید و کش می آید تا اعصاب تمام کسانی را که توی صف ایستاده اند خُرد کند.
البته؛ اعصابِ یک ارباب رجوع خاص، همین الان هم به قدر کافی خُرد بود.
دراگومیر، توی صف این پا و آن پا کرد. یک ذره عصبی بود - می دانید؟ حدود بیست سال از آخرین باری می گذشت که توی یکی از مکان های جادویی پر رفت و آمد قرار داشت. تمام این مدت، حتی پایش را هم آن وَر مرزی که مشنگ ها را از جامعه جادویی جدا می کرد نگذاشته بود؛ تا دیشب که به طرزی کاملن اتفاقی، نزدیک ترین چیزی را که توی خیابان دمِ دستش بود، کَند تا یه سمت یک دسته اوباشِ لعنتی که دوست داشتند سر به سر عابران پیاده ی بی آزاری بگذارند که توی شب عینک آفتابی می زنند پرت کند - و آن چیز که در وهله ی اول فقط یک علامتِ قدیمی بن بست به نظر می رسید، یک چیزِ جادویی لعنتی از کار در آمد.
آخرِ شب که نامه ی احضاریه ی رسمی وزارت سحر و جادو را بین پاکت های تبلیغاتیِ توی صندوق پستش دید، بفهمی نفهمی شگفت زده شد. تویش یک چیزهایی در مورد سوء سابقه قبلی و احضار برای تفتیش بیشتر در مورد موضوع و یکی دو مورد اخطار بلغور شده بود که البته الان یادش نمی آمد. فعلن که اینجا بود، به هر حال. لابد علامتِ بن بست مهمی بوده.
سیگاری آتش زد و به امتداد صف که با سرعتی زجر آور جلو می رفت زل زد. روی تابلویی که با زنجیر از بالای پیشخوان تاب می خورد، نوشته بود:« پیشخوان اول ارباب رجوع. بازرسی اشیاء غیرمجاز. بازرسی چوبدستی. صندوق امانات. اطلاعات.» علامتِ بالدارِ "استعمال دخانیات ممنوع" ـی که بالای یکی از ستون های سالن معلق بود، خودش را کشید بالای سر دراگومیر و شروع کرد به چشمک زدن توی چشمش. رو به علامت غرید:
- خفه شو.
اصلن چرا توی این صفِ لعنتی تمرگیده بود؟ او که حتا چوبدستی هم نداشت. بعد شروع کرد به عصبانی شدن. بعد سعی کرد آرامشش را حفظ کند و یک لحظه بعد، خیلی خیلی بیشتر عصبانی بود.
مشخصن مشکل از او که نبود، بود؟ لابد یک چیزِ عصبانی کننده ی لعنتی توی سالن ریخته بودند. تف. اصلن بوی دردسر می آمـ... .
- معاون وزیر! قربان!
ساحره ای که جلوی پیشخوان ایستاده بود و کوهی از اجناسِ غیرمجازِ مصادره شده پیش رویش به چشم می خورد، با اوقات تلخی هوار زد:
- اگه همین جور به این کار ادامه بدین، دیه چیز غیرمجازی تو جیباشون باقی نمی مونه که من بتونم اینجا مصادره کنم!
بعد، چشمانش را رو به دخترِ جوانِ باریکِ خوشگلِ مو سیاهی که دور و بر اوایل صف می پلکید، تنگ کرد. دخترِ جوانِ باریکِ خوشگلِ مو سیاه، به سمتش برگشت و با ژستی معصوم طور، کف دست هایش را بالا برد.
- شگفتا ب همچی چشای تیزبینی جدن. همچی وسعت دیدی فقط از مامور بخش بازرسی در میاد. می بینم که بخش استخدام نیرو فقط جماعت مستعدِ هر کارو واس هر بخش جذب می کنه... شکر به تنبون مرلین که جامعه داره در دستانِ آدمای لایقی اداره می شه!

بعد، به سمت دیگر سالن نیم چرخی زد تا از صف دور شود:
- شرمنده شرمنده، دس خودم نبود! نمی دونم چرا امروز یه نمور عصبی ام. موقعایی که عصبی می شم دستام از کنترل خارج می شه...
انگشت هایش را که هنوز روی هوا بود تکان داد:
- داشتم رد می شدم به هر حال. فعلن خودمو از این ناحیه دور نگه می دار...
ادامه ی جمله اش، همین طور که دور می شد شروع کرد به کمرنگ شدن. دراگومیر سیگارِ روشن را از روی لب هایش برداشت و به انگشتانی که در نگاهِ خاصِ او، به صورتی اسلوموشن روی هوا تاب می خوردند خیره شد. انگشت های باریک و کشیده، صاف در کنار هم و در ناهماهنگیِ ناجورِ عجیبی با انگشتِ کوچک دست چپ قرار داشتند که نسبت به باقی رنگ متفاوت و ابعاد بیشتری داشت و استخوانِ بین بند دوم و سومش یک بار شکسته بود.
سیگارِ روشن را توی مشتش مچاله کرد. آدم انگشت خودش را هر جا ببیند، می شناسد.
- بــلــــــــــــــــــــــــــک!
***
یکی از اتفاق های طبیعی و بدیهی دنیا که با حضور تمامی عللش، به قطعیت رخ خواهد داد، به آتش - که همه ی شما عزیزان کاملن با آن آشنایید - معروف است. آتش یک مثلث هم دارد؛ توی یکی از رئوسش نوشته اند ماده ی سوختنی. توی یکی نوشته اند اکسیژن و توی آن یکی نوشته اند گرما. این آخری یعنی توی یک محیط، ماده ی سوختنی و اکسیژن جوری با هم اصطکاک پیدا کنند که انرژی اولیه ی کافی برای وقوع یکی از اتفاق های بدیهی که بسیاری از فجایع تاریخِ بشریت را رقم زده، فراهم شود.
دومین اتفاق طبیعی و بدیهی دنیا که با حضور تمامی عللش، به قطعیت رخ خواهد داد، باز هم به آتش معروف است. منتها، این دفعه شما عزیزان کاملن با آن آشنا نیستید. این یکی هم یک مثلث دارد که توی رأس اولش دراگومیر دسپارد هست، توی رأس دومش ریگولوس بلک و توی سومی، گرما. این آخری یعنی کافی است توی یک محیط، ریگولوس بلک و دراگومیر دسپارد قرار بگیرند تا انرژی اولیه ی کافی برای وقوع باقی فجایعِ غم انگیزی که آتش پاراگراف قبلی رقم نزده، فراهم شود.
دراگومیر عربده زد:
- بلــــــک! فقط وایسا تا تیکه تیکه ـت کنم، لعنتی!
و طبیعتا بلک نایستاد. می دانید، دنیا با این که خیلی عجیب است، مثل این سریال های آبکی نیست که یک نفر تویش عربده بزند ایست و یکهو به یاری و مرحمت مرلین، شخص مورد ایست واقع شده هم بایستد. بگذریم از این که دویدن یکی از چیزهایی بود که بلک تویش واقعن تحسین برانگیز عمل می کرد.
- می کشمت، بلک!
_می دونم لعنتی... می دونم! دارم می بینم!
این که آدم بخواهد به خاطر خاطره ی یک انگشت ناقابل، "کل" یک نفر را بکشد، اصلن کار منصفانه ای نیست. در حقیقت، وقتی یک نفر دارد به قصد سلاخی کردن یک نفر به سویش گام می بردارد و یارو با قیافه ی معصومانه ی دخترطورِ مادرزادی ای در انتهای بن بستی توی وزارتخانه سحر و جادو گیر افتاده، صفات بی شماری می توان برایش برشمرد، ولی منصف هیچ یک از آن ها نیست.
- می کشمت... می کشمت... می کشمت...
به هر حال، بخشی از همه چیز توی این بن بست های لعنتی به پایان می رسد...
- تاف!
... یا نمی رسد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



!

» و انقدر.. انقدر.. انقدر.. اذیتش میکرد.. انقدر اذیتش میکرد تا بالاخره دادش در بیاد: «بنفش!
» و اونوقت همهچی سر ِ جاش بود!
مایکل کرنر جدید منظورم بود.