سوژه جدید:سحرگاه، صدای زنگ خانه ریدل، اهالی سیاه دل خانه را از خواب پراند! و پس از آن فریاد اعتراض بود که از گوشه و کنار خانه ریدل نثار زنگ زننده شد.
-ای مرگ! الان وقت اومدنه آخه؟
-برو بمیر...هر کی هست کلیدم نداره.
-چوب دستی که داری تسترال. طناب ظاهر کن خودتو از یکی از پنجره ها بنداز تو.
-میام چوب دستیتو می کنم تو دماغت ها...
-بیایید بکنید ببینیم چگونه این کار را انجام می دهید!
این یکی، صدایی نبود که بتوانند بی خیالش شوند. گوینده جمله آخر سعی کرد یک قطره آب شده، در زمین فرو برود...ولی رزها به این سادگی آب نمی شدند. برای همین رز از آن پس وانمود کرد لاکرتیاست کلا!
در این فاصله لرد سیاه همچنان پشت در مانده بود.
-متوجه هستید که اربابتان از سفری طولانی بازگشته و اکنون پشت در مانده است؟
مرگخواران متوجه بودند. ولی واقعیت این بود که کسی تمایل نداشت اولین چهره ای که در آن وقت روز مشاهده می کند، چهره خشمگین لرد سیاه باشد.
سرانجام روفوس به عشق سوغاتی به سمت در شتافت و آن را باز کرد.
ولی به جای سوغاتی چمدانی را دید که پرواز کنان به طرف دماغش می آید.
برخورد چمدان لرد سیاه با دماغ روفوس صحنه بسیار فجیعی را خلق کرد. ولی چیزی که توجه بلاتریکس را به خود جلب کرده بود این نبود!
-ارباب؟ چمدونتون...
-چیه بلا؟ تو هم سوغاتی می خوای؟ تو تنها کسی بودی که امیدوار بودیم از دیدن ما شادمان بشه.
-نه ارباب...چمدون شما...چرا...سفیده؟
لرد سیاه خسته بود...اصلا به رنگ چمدانش دقت نکرده بود.
-هوووم...وقتی می رفتیم سفر سیاه بود. یعنی ممکنه در اثر وفور جادو در ما رنگش پریده باشه؟
بلاتریکس چمدان را برداشت و کمی بررسی کرد.
-فکر نمی کنم ارباب...روش برچسب داره. نوشته آلبوس پرسیوال دامبلدور...
با شنیدن اسم دامبلدور خشم لرد سیاه دو چندان شد.
-اسم اونو نیار که تو جارودگاه دیدیمش. همین که با ابرمون فرود اومدیم باهاش برخورد کردیم. رو جاروی کناری بود. نفرت انگیز. به ما لبخند زد.ما هم ابرمونو کوبیدیم به جاروش.. پخش زمین شد...هی...صبر کن...این چمدون اونه؟

...معنیش اینه که...چمدون ما هم پیش اونه؟