جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

24 کاربر(ها) آنلاین هستند (23 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
24 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

كلاس پرواز و كوییدیچ

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 تیر 1395 21:14
نمایش جزئیات
آفلاین
1-یک رول با فضا سازی نسبتا زیاد از پرواز در باد شدید و گرفتن کوافل جادویی و گل کردنش بنویسید (تدریس را مطالعه کنید لطفا )(20 امتیاز)


هوا آفتابی بود و باد به همچون تازیانه به شدت می وزید.
کلا فاز هوا مشخص نبود! معلوم نبود که هوا گرم است یا سرد. البته می توان نتیجه گرفت که فاز هوا، نول بود! اما هوا که نول ندارد! خودش خبر ندارد! و دست برقضا، هوا که فاز ندارد و بازهم خودش خبر ندارد!

در حین اینکه نویسنده داشت گزارش هوا را به چرت ترین شکل ممکن میداد، استرجس از گوشه زمین کوییدیچ فریاد زد:
-چارلی ویزلی!

یک عدد ویزلی از بین جمعیت بیرون آمد. استرجس گفت:
-سوار جارو شو.

چارلی سوار جارو شد. اما قبل از آنکه در آسمان اوج بگیرد، به سمت آرسینوس برگشت.
-میگم آرسینوس؟
-بله؟
-مراقب نیوت باشی ها!
-باشه!
-نذاری دست به نوربرتا بزنه ها!
-باشه!
-سوارش نشه ها!
-باشه!
-از پنجه هاش نمونه برنداره ها!
-باشه!
-اصلا نمیخوام! خودم مراقبشم!

چارلی پس از گفتن این جمله از جارویش پیاده شد و آرسینوس را در حالت " " باقی گذاشت.

استرجس پادمور فریاد زد:
-بیست امتیاز از گریفندور کم شد!
بجنب ویزلی!

گفتن همین جمله کافی بود تا آرسینوس جامه بدرد و نقابش را ریز ریز کند، سپس منوی مدیریتش را بیرون آورد و آن را برسر چارلی بکوبد و قصد حذف شناسه او را بکند، اما همین که خواست چارلی را کلا حذف شناسه کند، به یاد آورد که چارلی هرچقدر هم عضو بوقی باشد اما حداقل میتواند تا پایان هاگوارتز برای گریف امتیاز بگیرد. پس خونسردی اش را حفظ کرد، جامه دریده اش را به هم دوخت، دست نوازشی بر سر چارلی پوکرفیس کشید و خود همچون مادری مهربان چارلی را سوار جارو و روانه آسمان کرد!


چارلی در آسمان به پرواز درآمد. کوافل را نزدیک پایه یکی از دروازه ها دید. به سمت زمین شیرجه زد و درست در نزدیکی دروازه، کوافل به سرعت دور شد. چارلی هم ابتدا پس از دادن چند فحش غیر آسلامی و مورد عنایت قرار دادن عمه محترم کوافل، دوباره تعقیب آن را از سرگرفت.

چارلی به سرعت به سمت کوافل پرواز کرد، کوافل هم نامردی نکرد و سرعت گرفت. چارلی به آرامی پرواز کرد و کوافل هم سرعتش را آرام کرد.
چارلی ایستاد و کوافل هم ایستاد.
-د وایسا دیگه عجب کوافل خریه ها! مادر سیریوس!

از سمت دیگر زمین فریاد استرجس به گوش رسید:
-صد امتیاز از گریفندور کم میشه به دلیل بی احترامی دانش آموزش!

آرسینوس برای بار دوم در طول این پست جامه درید و نقابش را منهدم ساخت سپس بر روی جارویش پرید و منویش را همچون شمشیر در هوا تکان داد و به سمت چارلی پرواز کرد.
در همین حین، فریاد "آی! نفس کش! " سر داد.

چارلی هم که این صحنه را دید، یک جارو داشت، چهار جاروی دیگه هم قرض کرد و هرچه سریع تر از دست آرسینوس فرار کرد.

یک لحظه چارلی سرش را برگرداند تا ببیند با آرسینوس چقدر فاصله دارد اما ناگهان چیز محکمی به شکمش برخورد سریع نگاهی به شکمش انداخت و کوافل را دید که در شکمش فرو رفته. قبل از اینکه کوافل فرصت فرار پیدا کند، چارلی دو دستی به آن چنگ زد. سپس دور زد تا به سمت دروازه ها برود.

آرسینوس به چارلی رسید. منویش را بلند کرد تا...
و درست در لحظه آخر، چارلی، جارو و کوافل سه تایی با هم از کوچک ترین حلقه دروازه گذشتند...!


2-تکامل کوافل ها را شرح دهید ! (10 امتیاز)

اولین کوافل ها چرمی بودند. اغلب نیز نواری به آن می بستند تا بازیکن راحت تر بتواند آن را در دست بگیرد. با کشف افسون گیرشی دیگر تعبیه نوار یا جایی برای انگشتان ضرورتی نداشت زیرا مهاجم به راحتی میتوانست توپ را در دست بگیرد.

کوافل های امروزی سی سانت قطر دارند و بدون درزند. در یکی از بازی هایی که در روزهای بارانی انجام می شد، توپ چرمی سقوط کرد و پیدا کردن آن در بین گل بسیار مشکل می شد بنابراین رنگ کوافل را به رنگ سرخ درآوردند.


3-مشکل بلاجرهای سنگی چه بود ؟ (5 امتیاز ) (رسمی)


مهم ترین ایراد بلاجر های سنگی این بود که چماق های تقویت شده در اثر جادو، هنگام برخورد با بلاجر ها، آن ها را خرد می کردند و سپس تکه سنگ های خرد شده تا پایان بازی به تعقیب بازیکنان می پرداخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
آخرین دشمنی که نابود می شود، مرگ است.
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 تیر 1395 17:43
نمایش جزئیات
آفلاین
1. فضا سازی:

- پرواز می کنیم.

دو پا را به زمین کوفت و بالا پرید تا پرواز کند، از زمین بلند شد و...
تالاپ، روی دو پایش فرود آمد. صدای بادی که دیگر همکلاسی هایش با اوج گرفتن ایجاد کرده بودند، در گوشش پیچید.

- دینگ با این جاروی چه کردی؟!

حشره که در جلوی دسته جارو ایستاده بود، به سوی صاحبش برگشت و شانه ای بالا انداخت. این اتفاق، اتفاقی نادر و عجیب بود، زیرا دینگ اصولا شانه ای نداشت؛ حشره ای بود ما بین پروانه و عقرب که عموما صدای جیرجیرک داشت.

- خب تنها خودت بودی که با این جاروی ور برفتیدی!
- اههه...
- هان!

لادیسلاو با چشم های گرد شده به حشره خیره شد. دینگ گفته بود «اههه...» و آن هم نه یک «اههه...» معمولی! یک «اههه...» با صدایی آمیتا پاچانی!

- ببین پسرم! شاید بهتر باشه که...
- دینگی که دنگ خطابت می نماییم، شاید علی رغم تفکر اینجانب سخنگو باشی لکن اینجانب پسرتان نمی باشیم!

با دستی که بر شانه لادیسلاو گذاشته شد، او تازه متوجه مخاطب جدیدش شد.

- آه پروفسر پادمورا! شما بودید! هر چند می بایست به اطلاعتان برسانم که اینجانب پسر شما نیز...

پروفسور پادمور بی توجه به غرغر های لادیسلاو دستان او را گرفت و بر امتداد جارو قرار داد و رو به او گفت:
- حالا یه کمی خم شو و بعد، دوباره بپر.
- خیر استادا! ما خود خویشتن خویش خبر داریم که این جاروی را دنگ به حیلتی تخریب نموده است و این جانورک بر هر چه دست آویزد به نابودی افتد!
- به حرف یه استاد گوش کن.

لادیسلاو همچنان تمایل به بحث کردن داشت، اما ذرات ریونکلاویی وجودش او را از ادامه جر و بحث با یک استاد هاگوارتز که مدیریت را نیز بر عهده داشت منع می کردند.

دوپایش را دوباره جمع کرد، چشمانش را بست و از جا جست. بلا رفت، بلاتر رفت، برای چندمین بار هم احتمالا روی زمین می افتاد، پس با پایش به دنبال زمین گشت تا لااقل روی دو پا بیافتد، اما اثری از زمین نبود.

مچ پاهایش برای چندثانیه یخ زدند و سینه اش خالی شد. بالا رفته بود و همچنان نیز بالا رفتن آرام خود ادامه می داد که باد دست هایش را به روی کمرش گذاشت و شروع داد به هل دادنش، احساس می کرد که باد و هوا و سرعت در حال شستن وجودش هستند. وجودش داشت از همه چیز خالی می شد، چه خوب و یا چه بد، همه چیز! فقط پرواز بود!

باد حالا بازی اش را جدی تر کرده بود و چنان به پلک هایش چنگ می انداخت که نمی توانست بازشان کند، دستانش را آنچنان به جارو چسبانده بود که کم کم داشتند بی حس می شدند. تنها نکته آزار دهنده پاهای آویزانش بودند.

آن ها را به درون شکم جمع کرد تا مانند گلوله به آسمان برود که... خب، جارو های هاگوارتز خیلی قدیمی هستند. جارو با قرار گرفتن در حالت قائم به شکل خطرناکی شروع به لرزیدن نمود و لادیسلاو را از ادامه این حالت بازداشت. حال نوبت کوافل بود که باید گرفته می شد. جاروی را چرخاند و به سمت توپ قرمز به راه افتاد.

چند دانش آموز دیگر نیز به دنبال کوافل بودند و دردسرساز ترینشان باروفیوی سوار بر گاومیش پرنده بود که مانع از دید می شد و گاها گاه از آپشنی به نام "شیرپاش" استفاده می نمود تا رقبا را از راه به در کند و فریاد "روستایی همه فن حریف هسته" اش هر چند دقیقه یک بار شنیده می شد.

فقط دو سه جارو هنوز به دنبال باروفیو و کوافل بودند که ناگهان گاومیش و گاومیش سوار به کناری رفتند و توپ قرمز برای لحظه ای در برابر چشمان همگان ظاهر گشت. سه نفر برای گرفتن توپ سرخ رنگ شیرجه زدند و خوشبختانه دو نفر از آن ها در زمان مناسبی متوجه شدند که توپ صورت هایشان را هدف قرار داده است، فقط دو نفر...

لادیسلاو یک هفته بعد، در حالی که دنگ بر روی صورتش رژه می رفت از خواب بیدار شد.


2. تحولات کوافل یا سرخگون:


یکی از سه توپ بازی کوییدیچ که در این ورزش از دو توپ دیگر قدیمی تر و مهم تر است، هرچند که پس از مدّت ها با اضافه شدن اسنیچ طلایی به این بازی ارزش این توپ در نظر بییندگان کاهش یافت. این توپ در ابتدا برای این که قابل گرفتن باشد، دسته ای داشت تا بازیکنان مهاجم بتوانند آن را در دست بگیرند. و از تکه های چرم ساخته شده بود. مدّتی بعد اما این توپ به شکل توپ های بولینگ مشنگی در آمد و سه سوراخ برای بهتر گرفته شدن آن در نظر گرفته شد و اما در نهایت این توپ به شکل صاف و یک دست امروزی در آمد و در عوض طلسم گیرندگی بر روی آن قرار دادند که از دست بازیکنان سقوط نکند.

دلیل رنگ سرخ آن دردسر هایی است که در مسابقه ای در سال 1711 ایجاد شد و بعد از آن به دلیل اعتراض مهاجمان به این دردسر که هر بار توپ می افتاد باید آن را از زمین بر می داشتند، طلسمی بر این توپ ها قرار داده شد تا اثر گرانش زمین بر آن ها کاهش یابد، این طرح و ایده را ساحره ای به نام دیزنی پنی فولد ارائه داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: یکشنبه 27 تیر 1395 15:51
نمایش جزئیات
آفلاین
1-یک رول با فضا سازی نسبتا زیاد از پرواز در باد شدید و گرفتن کوافل جادویی و گل کردنش بنویسید (تدریس را مطالعه کنید لطفا )(20 امتیاز)

گرمای هوا عرق را بر بدن بازیکنان نشانده بود. آنها گرمشان بود. گاهگداری حتی با حسرت به پنکه های بزرگی که در دو طرف دروازه ها قرار گرفته بودند نگاه میکردند. سپس نگاهشان می افتاد به خورشید و سایه زیر جایگاه های بزرگ تماشاچیان. آخرش هم مجبور میشدند یقه رداهای کلفت کوییدیچشان را بتکانند تا اندکی خنک شوند. اما هر بار که این کار را نیز میکردند، با نگاه خشمگین استرجس رو به رو میشدند. سپس او گوششان را میپیچاند و میگفت:
- این رداها مقدسه. اینا ناموستونه! شما نامستون رو تکون تکون میدید هِی؟!
- امم... پروفسور، بعد یعنی کسی قبل از ما این ردا هارو پوشیده باشه...
- برو جلو دفتر زنگ بزن اولیات بیان آقای کریوی.

دانش آموز به سرعت به روی چمن های خشک زمین کوییدیچ دوید و از منطقه دید استرجس خارج شد.

- میگفتم، این رداها ناموستون هستن. همیشه باید مراقبشون باشید. امروز هم تمرین خیلی خوف و خفنی دارید که اگر بتونید در این تمرین دوام بیارید صد در صد میاید داخل تیم کوییدیچ گریفیندور. البته فکر میکنم همتون وارد بشید. به هر صورت حتی اگر وارد بشید توی تمرین های خود تیم به فنا میرید تا وقتی کلا سه نفرتون باقی بمونه برای تیم.

دانش آموزان با صدای "قورت" مانندی آب دهانشان را قورت دادند و حتی در معده شان هم صدای "غوور" مانندی شنیده شد. عده با دیدن این واج آرایی که به صورت کاملا خودکفایانه از خودشان بیرون آمده است بر عله کبیر سجده کردند، سپس خشتک هارا دریدند و سرهایشان را به بیابان گذاشتند.

- همونطوری که دیدید یک عده از همکلاسی هاتون قبل از شروع تمرین تصمیم گرفتن تسلیم بشن. حالا هم کنار جارو هاتون بایستید و با گفتن ذکر "بالا" به نیت مادام هوچ و تمامی شهیدان هاگوارتز و حومه سوار بر جارو هاتون بشید.

دانش آموزان با گفتن "بالا" جارو هایشان را در دست گرفتند و سوار شدند. استرجس هم البته تسبیحی در دستش چرخاند، سپس به وسیله فندک اوریجینالش از کمپانی پیپو، جمجمه اش را آتش کرد، و سپس به وسیله جارویش پرواز به پرواز در آمد و رفت کنار ردیف دانش آموزان که در هوا معلق بودند.
نگاهی به تک تک آنها انداخت، سپس با خودش دو دو تا چهارتایی کرد و گفت:
- جیگر، چون اسمت با الف شروع میشه بیا جلو.
- اممم... پروفسور... گافش م...
- چی؟! صد امتیاز کم شد از گریفیندور!
- فقط میخواستم بگم که...
- پنجاه امتیاز دیگه هم کم شد!

اینبار گریفیندوری ها به سرعت دستشان را روی نقاب آرسینوس فشار دادند و او را با جارویش به جلو پرتاب کردند. البته این پرتاب مصادف بود با برخورد جاروی آرسینوس و استرجس که در نتیجه آن بینی نقاب فلزی آرسینوس هم با بینی استخوانی و آتشین استرجس تصادف کرد.
استرجس به سرعت استخوان آتش گرفته را از فلز در حال ذوب شدن جدا کرد.
- دماغم رو آهنی کردی! گریفیندور مقام چهارم از همین الان!

آرسینوس میخواست خودش را از روی جارو پایین بیندازد. ولی متوجه شد که با اینکار فقط خرج روی دست مدیریت مدرسه میگذارد و حتی شاید موجب حذف شدن گریفیندور شود. بنابراین مستقیم ایستاد رو به روی دروازه.
استرجس هم دستی به بینی فلزی و آتشین خود کشید، سپس به سوی دروازه رفت و دو پنکه بزرگ را روشن کرد. سپس به سرعت و پیش از آنکه آتش جمجمه اش خاموش شود از سر راه آنها کنار رفت.

آرسینوس به سختی دستانش را دور چوب جارویش فشرد.باد شدید کراوات سرخش را میکوبید توی صورت او، ولی او توجهی نمیکرد. تا آنکه کوافل را دید که از سوی استرجس پرتاب شد.
کوافل با تمام سرعت به سمتش آمد. همین که دستش را دراز کرد تا آن را بگیرد، کوافل به سمت چپ تغییر مسیر داد.
آرسینوس زیر لب غر غری کرد و به سرعت به سمت کوافل رفت. سرعت کوافل از کوافل های عادی هم بیشتر بود.

وزیر سابق با ردای سرخ تیم کوییدیچ گریفیندور و البته کراواتش که میخورد به صورتش به سرعت روی جارو خم شد تا بیشتر سرعت بگیرد. او سرعت گرفت، کوافل هم نامردی نکرد و سرعت گرفت. اما سرعت جارو بیشتر بود. نوک انگشتان آرسینوس داشت کوافل را لمس میکرد که ناگهان توپ سرخ رنگ به سمت راست تغییر مسیر داد. دقیقا به سمت دروازه ها.
چراغی در سر خالی از مغز آرسینوس روشن شد. او به سرعت متوجه نکته ای بسیار زیرکانه شد. پس سرعتش را کم کرد و به آرامی به تعقیب کوافل پرداخت. کوافل هم با توجه به سرعت جارو، سرعت خود را کم کرد و به آرامی به سوی دروازه رفت تا دور بزند.

آرسینوس زرنگ بود. به آرامی بدن خودش را روی جارو جلو کشید... دید که کوافل در مقابل دروازه به آرامی دور گرفت، پس او نیز ناگهان سرعتش را زیاد کرد. کوافل یک لحظه برای تغییر مسیر گیج شد و البته باد شدید هم در این مورد کاملا تاثیر داشت. آرسینوس هم به سرعت از روی جارویش پرید. در حالی که باد کراواتش را بلند کرده بود و انداخته بود روی نقابش، کوافل را گرفت و پرتاب کرد داخل دروازه و به سرعت با دست خود حلقه را نگه داشت تا خودش هم سقوط نکند. سپس همچون پرچمی در مقابل باد شدید به اهتزار در آمد. طبق نقشه او جارویش هم باید به سرعت جلو می آمد تا او پس از پرتاب کوافل، فاتحانه روی جارو بنشیند. اما جارو دقیق همین که وزن آرسینوس از رویش برداشته شده بود، سقوط کرده بود.
آرسینوس بلافاصله فهمید که تنها همین اشتباه محاسباتی در نقشه اش، به شدت کار را خراب کرده است.
- بیاید نجاتم بدید خب! انجام دادم تمرین رو!

او در حالی که دستش را با تمام وجود به حلقه طلایی دروازه بند کرده بود، صدای استرجس را شنید.
- هرکس بتونه قبل از انداختن توپ توی دروازه، آرسینوس رو هم با توپ بزنه و بندازه پایین، پنجاه امتیاز میگیره!

آرسینوس:

2-تکامل کوافل ها را شرح دهید ! (10 امتیاز)

کوافل در قرن 11 و در زمان اختراع کوییدیچ وارد بازی شد.
کوافل های قدیمی صرفا توپ های چرمی چند تکه بودند که یا دارای یک بند برای نگه داشته شدن در دست داشتند و یا جای انگشت. آنها همچنین طلسم نمیشدند و برای همین در هنگام مسابقه خیلی راحت به زمین می افتادند. پس از آنکه در سال 1875 افسون های گیرشی کشف شدند، بازیکنان به راحتی میتوانستند بدون از دست دادن کوافل آن را با یک دست بگیرند. به همین دلیل جای انگشت ها و همچنین نوار از روی توپ چرمی حذف شدند.
پس از آن سرخگون به آرامی دچار تغییر شد، قطر آن به 30 سانتی متر تغییر کرد و بدنه آن بدون درز شد. در زمستان سال 1711 به دلیل به دلیل بارانی بودن محل مسابقه، برگزار کنندگان مجبور شدند رنگ توپ را قرمز کنند. زیرا پیدا کردن توپ چرمی در میان گل و لای زمین بسیار سخت بود. اندکی پس از تغییر رنگ کوافل، ساحره ای به نام "دیزی پنی فولد" پیشنهاد کرد تا با افسونی سرعت سقوط آن را کم کنند. سرعت سقوط کوافل به اندازه سرعت سقوط یک توپ عادی در آب کم شد و بدین ترتیب بازیکنان میتوانستند به راحتی آن را پیش از سقوط به سوی زمین، در هوا بگیرند.
امروزه نیز همچنان از همین مدل کوافل در تمامی بازی های کوییدیچ استفاده میشود که به "کوافل پنی فولد" مشهور است.

3-مشکل بلاجرهای سنگی چه بود ؟ (5 امتیاز ) (رسمی)

آنها با ضربه چماق های قرن شانزدهم (که توسط جادو هم تقویت شده بودند) به راحتی خرد میشدند و سپس توپ تکه تکه شده تا پایان مسابقه به تعقیب بازیکنان میپرداخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1395/4/27 15:56:28
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: جمعه 25 تیر 1395 21:09
نمایش جزئیات
آفلاین
امتیازات جلسه اول :

گریفیندور : 34

لوئیس ویزلی : 31

آرسینوس جیگر : 35

هرماینی گرنجر: 34
خیلی روت طولانی بودا :hyp:

گویندالین مورگن: 35

گودریک گریفیندور: 30
سوال دو صحیح نبود !

اسلاترین: 30

هکتور دگورث گرنجر: 34
یک امتیاز کم کردم ازت تا منو دیگه مسموم نکنی

کنت الاف : 20
رول نویسیت جارو سازی نبود!

نجینی: 35
تنه ی درخت 500 ساله رو چی کار داشتی


هافلپاف : 10

سوزان بونز : 30
"مجیک برم میکر" عالی بود واقعا !


ریونکلاو : 26

دای لوولین: 15
رول نویسیت جارو سازی نبود !

اورلا کوییرک : 32
پودر جارو جالب بود خیلی

لینی وارنر : 30
سوال دو صحیح نبود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: جمعه 25 تیر 1395 20:32
نمایش جزئیات
آفلاین
تدریس جلسه دوم

استرجس با قدم هایی آرام وارد کلاس شد و نگاهی به جمعیت داخل کلاس انداخت !
دانش آموزان به استاد خود نگاه میکردند و هیچ عکس العمل خاصی نشان نمیدادند
استر گفت:
امروز به زمین کوییدیچ میریم برای تدریس !
بدین ترتیب بچه ها کیف ها و ورق های خودشون رو برداشتن به سمت زمین کوییدیچ به راه افتادن !

دقایقی بعد در زمین کوییدیچ :

باد با شدت میوزید ولی هوا صاف بود و آفتاب گرمی بر چهره ی بچه میتابید ! استرجس از داخل رختکن زمین بیرون آمد و همراهش چند جارو کوییدیچ بود . جاروها را بر روی زمین انداخت و گفت:

_ خب بچه ها امروز تمرین پرواز داریم . البته من قبلش باید یک سری مسائل رو توضیح بدم ! بیشترین تاثیر بر روی پرواز شما میزان باد هستش همون طور که شاهد هستین وزش باد الان خیلی خوبه ولی من به کمک جادو وزش باد رو بیشتر میکنم و شما باید تعادل خودتون رو حفظ کنین ! بعد از اینکه تونستین پرواز بکنین باید کوافل جادویی رو بگیرین و گل کنین !
آرسینوس از میان جمعیت گفت :

استاد ببخشید کوافل جادویی چیه دیگه ؟

_سوال خوبی بود ! من کوافل رو جادو کردم که قابل کنترل نباشه ! وقتی کوافل به سمتتون میاد ممکنه تغییر مسیر ناگهانی بده و یا سرعتش کم یا زیاد بشه !

همه ی بچه ها به همدیگه نگاه میکردن و برق خاصی در چشمهایشان دیده میشد ! استرجس ادامه داد و گفت:

خب این از تمرین امروز ولی یک توضیحی هم در مورد کوییدیچ در زمان قدیم بدم ! طبق دفتر خاطرات گرتی کدل اولین نمونه های کوافل توپ های چرمی ای بود که یک بند در دور آن قرار داشت ! اولین نمونه های بلاجر هم از سنگ ساخته شده بود ! البته در آن زمان کوییدیچ واقعا پیشرفت خاصی نداشت و خیلی بازیه سختی به حساب می آمد ! خب بریم سراغ تمرین ...

بچه ها یکی یکی به صف شدند و آماده پرواز !

تکالیف :

1-یک رول با فضا سازی نسبتا زیاد از پرواز در باد شدید و گرفتن کوافل جادویی و گل کردنش بنویسید (تدریس را مطالعه کنید لطفا )(20 امتیاز)

2-تکامل کوافل ها را شرح دهید ! (10 امتیاز)

3-مشکل بلاجرهای سنگی چه بود ؟ (5 امتیاز ) (رسمی)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: جمعه 25 تیر 1395 17:53
نمایش جزئیات
آفلاین

1-یک رول کوتاه در مورد ساختن جارو توسط خودتون بنویسید (20 امتیاز)

گودریک در حالی که مبل مقابل شومینه تالار خصوصی گریفیندور را کله پا کرده بود ، با یک اره مشنگی در حال بریدن یکی چوب های زیر آن بود!

- هی گودریک؟ چرا داری مبل رو خراب می کنی؟

- خراب نمی کنم! فقط یکی از چوباشو در میارم! چیزی نمیشه! فقط از این به بعد اگه بیش از سه نفر بشینه روش ، میشکنه!

گودریک چوب را برید و به سمت دیگر تالار رفت که بقیه ابزار های مشنگیش را در آنجا قرار داده بود! با یکی از آنها مشغول گرد کردن چوب شد! گودریک می توانست با ورد های ساده تری اینکار را انجام دهد اما معتقد بود ورد ها همیشه منحرف می شدند و این اختراعات جدید مشنگی کمی دقیق تر هستند!

برای ته جاروی خود نیز چهار طاووس سرخ رنگ از افریجای جنوبی شکار کرده بود و قرار بود پر های این طاووس ها که برای بدست آوردنشان سه ماه تلاش کرده بود ، به ته جاروی خود ببندد تا زیبایی جارویش بیشتر شود! همچنین یک وسیله ی دیگر بنام آبرنگ از بازار مشنگی تهیه کرده بود و می خواست با آن روی چوب جارو نقاشی و نوشته هایی بکشد!

2-چرا از قالی پرنده و یا بشکه پرنده در زمان قدیم استفاده نشد برای پرواز و به جای آن از جارو استفاده شد ؟ توضیح دهید (5 امتیاز)

قالی پرنده؟ فکر خوبیه! میشه موقع پرواز هم روش دراز کشید و یه چرت زد و قالی هم به طرف مقصد حرکت کنه! اما خب قالی خیلی بزرگه و جا گیر مخصوصا تو سفر های کمی پیچ در پیج خیلی ناامنه! یهو می پیچی و از قالی میفتی! چون جایی نداره محکم ازش بگیری! مجبوری پخش بشی رو قالی تا زنده بمونی! بشکه هم وضعیتش از همون اسمش معلومه! بزرگه و اونم همانند قالی حس پرواز رو خوب القا نمی کنه و حتی ممکنه واسه مشنگا مشکوک باشه!

3- یک نقاشی با نرم افزار paint از یک جارو اولیه بکشید (5 امتیاز)

تصویر تغییر اندازه داده شده


4-آنیماگوس چیست ؟ (5 امتیاز)(ویژه دانش آموزان رسمی)

قدرتیست که جادوگران با تمرین و تلاش بسیار می توانند به آن دست پیدا کنند اما خطرات بسیار زیادی دارد و همچنین هر جادوگری که بتواند به طور کامل اینکار را انجام دهد حتما باید به وزارت سحر و جادو اطلاع دهد تا پرونده ای برای او ایجاد شود!

در این طلسم که جادوگر موردنظر سعی دارد خود را برای مدتی تبدیل به یک جانور دلخواه بکند ، خطرات بسیاری در پی اوست! اول از همه اگر جادوگر نتواند تمرکز لازم را ایجاد کند ممکن است ناقض تبدیل شود! مثلا پاهایش و یا دست هایش تبدیل شود و یا ممکن است تنها اجزای داخلی بدنش تنها تبدیل شوند که بسیار خطرناک است!

از خطرات دیگر آن نیز از تبدیل عقل انسانی به عقل حیوان مورد نظر است که اگر این اتفاق بیفتد می توان گفت جادوگر دیگر مرده است چراکه هیچ حیوانی به ذهنش نمی رسد که خود را به یک جادوگر تبدیل کند تا جادوگر دوباره برگردد و در نتیجه جادوگر به طور همیشه تبدیل به یک حیوان می شود! پس باید جادوگر مطمئن شود که می تواند عقل انسانی خود را در عقل حیوان مورد نظرش جای دهد و بتواند به حالت اولیه خود برگردد!

بنده خود نیز می توانم به یک شیر تبدیل شوم .... ئه نه نمیشم! آقا نمیشم! کی گفته؟! مدرک داری؟!

- کاراگاه ... بگیرش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: چهارشنبه 23 تیر 1395 07:27
نمایش جزئیات
آفلاین

نقل قول:
1-یک رول کوتاه در مورد ساختن جارو توسط خودتون بنویسید (20 امتیاز)


گویندالین بالای درختی که حتی نامش را هم نمی دانست، درست روی شاخه ای ایستاده بود که در واقع جای ایستادن نبود. ولی خب چه کسی دقیقا می رود روی شاخه ای بایستد که دارد "خرت...خرت...خرت" قطعش می کند؟
-آآآآآآآآآآآ.....آخ!
الین بعد از اینکه مطمئن شد هیچ جایی از بدنش نشکسته، ناقص نشده، تبدیل به شبح نشده و هر نوع بلای دیگری بر سرش نیامده، چوب بریده شده را که بیش از تنه جارو به دسته بیل سابیده نشده ای می ماند، به کول گرفته و راه خروج از جنگل را پیش گرفت.
هر ده قدم می ایستاد و چیزی بر میداشت یا برگی میچید یا ...
وقتی از جنگل بیرون آمد یک گونی بزرگ، برگ خشک و خرده چوب و پرهای مختلف را روی شانه اش انداخته بود.
- میخوای چی بسازی با این دسته بیل؟ بیل؟
- نه علاقه ای ندارم یه ماکت از داداشت بسازم خواهر کوچولوی بیل. قراره جارو بسازم!
- با این چوب خشکا؟ با اینا که جاروچه هم نمیشه ساخت. مطمئنی بلدی جارو بسازی؟
-نچ! ولی تا نسازمش که نمی فهمم.

بعد همه آن چیزهایی گه آورده بود را به کلبه ای برد که برای ایت کار اماده کرده بوذ
کلبه ای از چوب نارون سرخ که دور تا دورش گل صدتومانی کاشته یود و البته در زمان کاشتن هر کدام از بوته ها، نفرینی نثار نویسنده کتاب کرده بود. "بوته گل صدتومانی بکارید. با دست!"
-تو اصن تا حالا گل صدتومنی رو از نزدیک دیدی؟
نویسنده گفته بود همه چیز باید بخشی از طبیعت باشد. حتی لباس های جادوگر.
"بدون جادو!"
گویندالین ردایی از ابریشم خام به تن کرد. و کتاب را جلوی خودش باز نگه داشت. نویسنده گفته بود باید چوب را با دست خودشان بتراشند و صاف کنند.
گویندالین حساب زمان را از دست داد
چن هیچکس به او نجاری نیاموخته بود.
او تراشید...
ورد خواند...
تراشید...
ورد خواند...
صاف کرد...
وردخواند...
رنگ زد. البته با دست.
چسباند با جادو
و باز هم ورد خواند.
- اینجا نوشته هیچ جادویی بدون ورد اتحاد کار نمی کنه. پس بگو، آتدینا سوریتیتو ادواک نورسی تث.

جارو برقی زد.
-خب پس الان اماده اس. بریم برای پرواز
نیشخندی روی لبش نشست.

-بشین سر جات بچه.
- جانم؟
- د گفتم بیشین لامصب. اخه کدوم نوزادی رو دیدی که به محض تولد راه بره؟

گویندالین جیغ بنفشی سر داد
- این چوب حرف میزنــــه.
- د همشیره چوب چیه؟ اسم من سیخو هست. حالا می تونی سیخو خان هم صدام کنی

نقل قول:

2-چرا از قالی پرنده و یا بشکه پرنده در زمان قدیم استفاده نشد برای پرواز و به جای آن از جارو استفاده شد ؟ توضیح دهید (5 امتیاز)


جادوگران و ساحره ها زیرک و هشیار بودند. و می دانستند که اگر همسایه های ماگلشان از کم و کیف نیروهای آنها آگاه شوند، درپی بهره کشی از آنها بر می آیند.بنابراین مدتها پیش از تصویب و اجرای قانون راز داری بین المللی جادوگری، از معاشرت با ماگل ها اجتناب می ورزیدند. آنها تنها می توانستند وسیله پرنده ای را در خانه نگه دارند که عادی و پیش پا افتاده بوده و مخفی کردن آن آسان باشد. جاروی دسته بلند برای این کار از هر وسیله دیگری مناسب تر بود. جارو وسیله ای ارزان و قابل حمل بوده و حتی در صورت قرار گرفتن در دید ماگل ها نیازمند هیچ گونه توضیح و یا توجیهی نبود. منظورم این است که هیچ ماگلی درخانه شما را نمی زند تا با قیافه ای شاکی بپرسد "این جاروی دراز لعنتی رو برای چی نگه داشتی؟" با این همه استفاده از جاروهای پرنده معایبی هم داشت.

3- یک نقاشی با نرم افزار paint از یک جارو اولیه بکشید (5 امتیاز)


تصویر تغییر اندازه داده شده


نقل قول:

4-آنیماگوس چیست ؟ (5 امتیاز)(ویژه دانش آموزان رسمی)

آنیماگوس که چیز نیست! شخصه! این در واقع نوعی از مهارت های تغییر شکله. که با کمک اون می تونیم به شکل حیوانات تغییر شکل بدیم. ممکنه بپرسید این کارو با جادو هم میشد کرد.
بله می شد ولی اگه با جادو تغییر شکل بدین دیگه برگشتنون دست خودتون نیست و باید منتظر شید یکی طلسم رو باطل کنه. ولی تغییر شکل به صورت انیماگوس اختیاریه. در جنگ ها یک برگ برنده اس و حتی نوعی استتار هم محسوب میشه. البته هرکسی که جانورنما میشه باید طبق تشریفاتی نام خودش رو در وزارتخونه ثبت کنه وگرنه مهمان ازکابان میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی

*****

نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: دوشنبه 21 تیر 1395 23:50
نمایش جزئیات
آفلاین
1-یک رول کوتاه در مورد ساختن جارو توسط خودتون بنویسید (20 امتیاز)

- روووووووووووووووووووووووووووووووووون!
- آخ!

رون از مسیر قابلمه ای که به سمتش پرتاب میشد جاخالی داد و جای اصابت ماهیتابه ی قبلی را مالید.
- اینا همه از روی عادته؟ هنوز یه ماه نشده از قبلی که!
هرماینی سرخ شد... سرختر... و حتی سرختر شد... به سرخیه محل اصابت ماهیتابه به صورت رون...
- کوفت... نگا چه گندی زدی؟ الان من چجوری برم خرید؟ هان؟
- مگه تو با جاروت میری خرید همیشه؟

رون خودش را از مسیر پرتاب ملاقه منحرف کرد...

- اصنشم دلم میخواد با جاروم برم. چکار کنم الان؟ اصن اون چه طلسمی بود؟ تو خونه باید بزنی؟...دیگه اینجوری نمیتونم اصن...

رون کمی خودش را بالا کشید و به هرمیون نگاه کرد. لبخندی زد و به سمت همسر خیلـــــي مهربان خود رفت...دستش را گرفت و با مهربانی نگاهش کرد. زمزمه کرد:
- خب از این به بعد میرم تو حیاط!... دل خانوم راضی شد؟ تازه نگران جارو هم نباش... یکی میسازیم... خیلی آسونه!

نگاه هرماینی نرم تر شد... دستش را از رون جدا کرد و به سمت گاز برگشت. به آن تکیه داد و به رون نگاه کرد.
- چجوری؟

رون نفس راحتی کشید و دوباره محل اصابت ماهیتابه را لمس کرد.
- خیلی راحته بیا بریم نشونت بدم!

رون دست هرماینی را محکم گرفت و از خانه خارج شد.

چند دقیقه بعد – باغچه پشت خونه خودشون

- اینجا قراره چکار کنیم؟
- قراره یه تیکه چوب پیدا کنیم. بعد با یه وردی چیزی میفرستمش هوا!

در همان زمان، رون با خوشحالی ساقه ی گلی را براشت و برگ ها و گلبرگ هایش را کند.
- نگا نگا ...این خیلی خوبه...تازه سبزم هست به لباست میاد!
-

رون همچنان با ذوق و با افتخار به خودش بابت خلاقیتش به ساقه نگاه میکرد. هرماینی از رون جدا شد و به سمت یه تنه ی درخت رفت... روی آن دست کشید و بعد موهای مجعد قهوه ای رنگ خود را کخه کمی وز شده بودند به پشت گوشش داد. بعد از چند لحظه با خوشحالی به سمت رون برگشت:
- فهمیدم فهمیدم

هشتادو پنج دقیقه و هجده ثانیه بعد – در جنگلی با مکانی نامعلووم

- رون بس نیس؟
- نه بابا هنوز نمیتونه وزنتو تحمل کنه
- رون
- چیزه... ینی زیادم حتی به گذاشتیم نظرم
- دبستانتو بازم مرور کن رون
- بله

هرماینی به شاخه های کوچک و بزرگی که طی این زمان جمع کرده بودند نگاه کرد. کافی بود.
- حالا باید اینارو بهم بچسبونیم و بعدشم طلسم پروازو بخونیم....رون؟...چکار داری میکنی؟

رون کوله اش را جلوی پایش روی زمین گذاشت و یه قوطیه چسب کوچک بیرون آورد.
- رون...کی کولتو آوردی؟ ... با اون چسب میخوایی چکار کنی دقیقا؟ این 40 ، 50 تیکه چوبو میخوایی با اون چسب قطره ای بچسبونی؟

رون لبخندی با مضمونه "دونت وُری‌" به همسرش زد و به سمته تکه چوب ها رفت... آنها را مانند جارویی معمولی به یکدیگر نزدیک کرد و در چسب را باز نمود. چسب را بالای چوب ها گرفت و آنرا فشرد. قطره های چسب روی تکه چوب ها می چکیدند، چند لحظه بی حرکت و بعد بزرگ میشدند و به دور چوب ها میپیچیدند تا آنهارا به همان شکل که هست ثابت نگه دارند و در لحظه ی بعد مانند یک پوشش تَلْقی، راحت و بی رنگ و نشانه میشد. سه قطره کافی بود تا کل چوب ها را در بر بگیرد. رون ، خار و خاشاک هایی که هرماینی جمع کرده بود را از سر به یکدیگر نزدیک کرد و با چند قطره دیگر از چسب اعجاب انگیزش – بی شک کار برادرانش - خاشاک هارا به انتهای جارو چسباند. رون به سمت همسرش که او را با فرمت " " نگاه میکرد برگشت و با نگاه دیگری با مضمون‌" کلا دونت وُری" اورا نگریست. به شاهکارش نگاه کرد...البته هنوز معتقد بود که آن ساقه ی گل وحشی بسیار زیبا تر میشد...
- عالی بود رون....بالاخره یه کاره درست و حسابی انجام دادی...آفرین....
- دونت وُری سِیر کن عزیزم....
- آره باشه...

هرماینی با ذوق مخصوص خودش به سمت چوب رفت؛ تر و تمیز و آماده ی استفاده...البته نه هنوز... هرماینی چشمانش را بست و ورد را زیر لب زمزمه کرد:
- بویلفلایوس...

چشمانش را باز کرد...لبخندش با دیدن جارو که هنوز روی زمین بود خشکید. باز زیر لب زمزمه کرد:
- بویلفلایوس...بویفلایوس....بویفلایوس....

و چندین و چند بار دیگر ان را تکرار کرد. نا امید و ناراحت به جارو چشم دوخت و چیزی نگذشت که صدای رون توجه او را جلب کرد:
- اهم اهم...

هرماینی به رون نگاه کرد. همان نگاه غمگین....
- چیه

رون لبان خوشکیده اش را لیسید و بعد ادای بیرون آوردن چیزی از دهان را دراورد. شچمان هرماینی از خوشحالی برق زدند و به سمت رون بوسی فرستاد.

- تو نابغه ای رون

هرماینی با خوشحالی آدامسش را بیرون آورد و طی یک حرکت آستاکبارانه آن را روی زمین انداخت و بار دیگر ورد زا زمزمه کرد:
- بولفلایوس....

جارو روی هوا شناور بود.


2-چرا از قالی پرنده و یا بشکه پرنده در زمان قدیم استفاده نشد برای پرواز و به جای آن از جارو استفاده شد ؟ توضیح دهید


جادوگران به علت محتاط بودن در کار و جادویشان، نیازمند وسیله ای بودند که عادی باشد و اگر کسی آنرا دید نیازمند توضیح و تفسیر نباشد. مخصوصا ماگل ها. بنابراین قالیچه و بشکه خیلی مناسب جادوگران نبود و جاروی دسته بلند، که در هر خانه ای یکی از آن است، وسیله ای مناسب بود تا جادوگران از بهره کشی ماگل ها و لو رفتن راز هایشان در امان باشند.

3- یک نقاشی با نرم افزار paint از یک جارو اولیه بکشید (5 امتیاز)

قابل شمارو نداره پروفسور.

4-آنیماگوس چیست ؟ (5 امتیاز)(ویژه دانش آموزان رسمی)

جادوگرانی که توانایی تغییر شکل به حیواناتی را دارند . طبق آموزش های پیشین ، اونها نمیتوانند به هر حبوانی تبدیل شوند. تعداد انگشت شماری از آنها توانایی تبدیل شدن به حیوانات پرنده و بالدار را دارند. این جادوگران به حیوانی تبدیل میشوند که بیشتر از همه به آن شباهت دارند که یکی از بدی های این جادو نیز همین است . این جادو نیازمند پشتکار فراوان است که در بعضی مواقع جادوگر را به شدت به سمت فنا میشتافاند حتی . این جادو بخش بدِ دیگری نیز دارد و آن این است با تبدیل شدن به حیوان پرنده ای، مغز جادوگر نیز به همان حیوان تبدیل میشود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: دوشنبه 21 تیر 1395 18:23
نمایش جزئیات
آفلاین
1.
نجینی در کاسه ی آبگوشت خود غرق شده بود که با داد و فریاد سایر اسلیترینی ها از کاسه بیرون جست و تمام آبگوشت به در و دیوار پاشید. در صدد یافتن علت بود که سقف بر سرش فرو ریخت.
-به پاپا میگم!

ملت اسلیترینی که از ابهت او به وجد آمده بودند، شروع به ناله و زاری و شیون و مویه کردند. در این بین از مرلین بی خبری داد زد:
- آخه چرا رو سر این؟ :worry:

و متملق بدبختی نیز از آن سوی تالار فریاد کشید:
- این به درخت میگن.

نجینی که متوجه شد ملت متوجه حضور او شده اند، تصمیم گرفت مانند یک پرنسس متین از زیر آوار بیرون بیاید و فرد خاطی –همان فرد از مرلین بی خبر- را مورد عفو ملوکانه قرار دهد.
- این سر وصدا ها برای چیه؟ تا کی هرج و مرج؟ چه خبره اینجا؟
- بانو، راستش...
- میخوای وقت منو با این اتفاقات بی ارزش بگیری؟
- نه من... :worry:
- کافیه! یکی بیاد من رو دوشش سوار شم.
-اتفاقی افتاده؟
- میخوام جارو بسازم. کسی داوطلب نیست؟ آستوریا! قیافه ت خیلی داوطلب به نظر میاد. بیا جلو.
- بانو شونه های من نحیفن! :worry:
- لا مشکل، سرتو بیار.
***
- نکن! نه! نه! انقد بالا و پایین نپر! الان میفتم!
- بهتر!
- چی گفتی؟!
- هـ... هـ... هیچی... هه! داشتم سوت میزدم!
- آهان!

نجینی در حالی که مثل دستار دور سر آستوریا پیچیده شده بود، زیر لب غر می زد و ملت را تهدید می کرد که به پاپا می گوید و هر از چندی دم خود را در چشمان آستوریا فرو می برد.
آستوریا نیز در حالی که دندان بر دندان می سایید و به خود فحش میداد، سعی داشت تکه چوبی که به دستور نجینی از درخت جدا کرده بود به شکل یک مار کبری در بیاورد.
- این شکلی خوبه بانو؟
- نه، کجه.
- خب چیکارش کنم؟
- برو یه تیکه چوب از تو شومینه بردار بیار.
- ببخشید، پرنسس، جسارتا بهتر نیست خودتون برید بیارید؟! تکلیف شماست نه من که آخه!
- تو چی گفتی؟ یعنی مـــــــــــن! پـرنـــــــــســـــــس نــــــجـــــــیـــنی، فلس هامو بالا بزنم از روی سر تو بیام پایین، برم تا شومینه، یه تیکه چوب بردارم، برگردم بیام رو سر تو؟ پس تو چه کاره ای؟
- مگه فلس دارین شما؟! نه جسارتا منظورم این بود که کلشو خودتون بر عهده بگیرید.
- چی گفتی؟!
- بیا پایین ببینم! اه!

و آستوریا نجینی را بر زمین بگذاشت و برفت. چاره ی دیگری نبود. نجینی باید دست به کار می شد. تنه ی درخت پانصد ساله ی بید را برداشت و آن را سابید و با دامستوس و سیف کرمی جدید و دستکش رز مریم شست. در این بین، فکر نکرد و پودرش را هم عوض کرد. همچنین، با استفاده از سوسک کش قهرمان (بینندگان محترم توجه کنند که می توانند از حشره کش تار و مار هم استقفاد کنند) چند عدد سوسک را کشته، جهت تزئینات نهایی کنار گذاشت. همچنین دم جارو را با پرده های تالار تزئین نمود. می توان چند عدد همنوع تاکسیدرمی شده نیز در صورت تمایل به انتهای جارو اضافه کرد. منت آستوریا را هم نکشید.
2.
جادوگرا می تونستن وسیله ی پرنده ای رو تو خانه داشته باشن که جلب توجه نکنه و اگه همسایه ماگلشون دید نیازی به توجیه نداشته باشه.جاروی دسته بلند وسیله ی معمولیه که تو همه ی خونه ها هست. همچنین ارزان و قابل حمل هم بوده.
3.
چیزی که بوده:
تصویر تغییر اندازه داده شده

چیزی که من میگم بوده:
تصویر تغییر اندازه داده شده

4.
اونا همون جانور نما ها هستن. اعضای گروه غارتگر ها یا پروفسور مک گانگال مثال هایی از جانور نما ها هستند. تفاوتشون با موجودی مثل گرگینه اینه که به اراده ی خودشون میتونن به حیوان مورد نظر تبدیل بشن یا نشن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فیسسس فیسسس فیسسسسس
باسیلیسکها می آیند.
به پاپا میگم.

پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: یکشنبه 20 تیر 1395 17:20
نمایش جزئیات
آفلاین
1.
- لینی؟ کو اون جاروی من؟
- جارو؟ کدوم جارو؟
- یا تا یه ساعت دیگه جاروی منو پس می‌دی یا با دمپایی می‌زنم فرق سرت صدای قرررچ بدی!

و این چنینه که لینی دو بال داره، دو بال دیگه هم قرض می‌گیره و بال به فرار می‌ذاره. (بر وزن پا به فرار گذاشتن / کلمه‌آرایی بر وزن بال)

خب بذارین از اولش براتون بگم! لینیِ داستان ما ازونجایی که پیکسی بود، همیشه با زور بازوی خودش پرواز می‌کرد. حالا یه بارم که شده دلش می‌خواست سوار جارو بشه و در قالب انسانیش پرواز رو تجربه کنه. اینطوری می‌شه که جاروی دوستشو قرض می‌گیره... خب در واقع بدون توجه به فریادهای بی‌پایانی که پشت سرش به هوا برمی‌خاست، جارو رو کش می‌ره!

تصورش سخت نیست که چطور بعد از بدست آوردن جارو بلافاصله روش شیرجه می‌زنه و به سرعت تو آسمون اوج می‌گیره... نه خب نمی‌گیره. خیلی شیک با دیوار خونه برخورد می‌کنه و جارو به دو نصف که نه، بلکه شصت تیکه‌ اون هم از نوع غیرمساوی تقسیم می‌شه!

مسلما اولین چیزی که در این مواقع به ذهن هر جادوگر و ساحره‌ای خطور می‌کنه استفاده از طلسم ریپاروئه. و بله! لینی هم از این قاعده مستثنی نیست. اما چه فایده که شدت وخامت اوضاع جارو بیش از این بود که بتونه مجددا به زندگی برگرده.

و حالا لینی مونده و دوستش که یک ساعت برای برگردوندن جارو بهش وقت داده. دستشو تو جیبش می‌کنه تا ببینه چقد گالیون داره و حداقل برای خرید یک جاروی غیر پرنده‌ی مشنگی کافی هست یا نه؟ اما دست کردنش تو جیب همانا و چسبیدن تارهای عنکبوت به دستش نیز همانا! خبری از حتی یه نات هم نبود، چه برسه به گالیون.

لینی آهی می‌کشه و در حالی که سنگی رو نشون کرده بود و مدام با پا به جلو شوتش می‌کرد، بر روی سنگفرش‌های خیابون قدم می‌ذاره و جلو می‌ره. یک نگاه به منظره‌ی اطراف کافیه تا ذهن ریونی لینی به سرعت شروع به کنکاش کنه. همه جا از درخت پر شده بود؛ و حدس بزنین جارو از چی ساخته می‌شه؟ بله چوب! لبخندی بر لب‌های لینی نقش می‌بنده و به سمت درخت کاجی که بهش چشمک می‌زد حرکت می‌کنه...

دقایقی بعد:

لینی گوشه‌ای نشسته بود و با چاقوی تیزی در حال تراشیدن تکه چوبی دراز بود. به نظر می‌رسید لینی درس حرفه‌وفن در دوران راهنمایی رو به خوبی پاس کرده بود! بعد از اینکه چوب جارو تا حد ممکن از حالت چند ضلعی(!) در میاد و لبه‌هاش گرد می‌شن، به سراغ اره مویی می‌ره. شاید انداختن یک سری طرح خوشگل و ژیگول روی جارو، می‌تونست دوستشو از داشتن یه جاروی نو بیش از پیش خوش‌حال کنه.

لینی در حالی که از شدت تمرکز زبونش بیرون زده بود، اره مویی رو با دقت و ظرافت تمام از داخل جارو بیرون می‌کشه و به شاهکار هنری‌ای که ساخته بود خیره می‌شه. باورش نمی‌شد که به ذهن هیچ‌کس نرسیده بود که برای تزئیتات می‌تونه قسمتی از خود جارو رو ببره.

البته که لینی رنگ‌آمیزی جارو رو فراموش نمی‌کنه و مقادیری گواش(!) برمی‌داره و شروع به رنگ کردن جارو می‌کنه. حتی دم جارو رو طوری طراحی می‌کنه که شاخه‌های وسطش دراز و هرچی به اطراف میان کوتاه‌تر بشن. اصلا خلاقیت بود که از این بشر چکه می‌کرد!

بعد از اجرای چندین طلسم که مستقیما از تو کتابی می‌خوند و روی جارو به اجرا در میاورد، تو ذهنش لحظه‌ای رو تصور می‌کنه که دوستش سوار بر جارو اوج می‌گیره و استعدادیابان اونو می‌بینن. صد در صد که تو ذهن لینی استعدادیابا به دنبال مهارت کوییدچ دوستش نیستن، بلکه اونچه که تو ذهنش می‌گذشت نگاه خیره و تحسین‌برانگیز استعدادیابان به طراحی جاروی پرنده بود.

لینی در حالی که در این چنین خیالاتی غرق شده بود، جاروی پرنده رو تحویل دوستش می‌ده و با غرور می‌گه:
- پرواز کن ببین چی خریدم برات.

آیا لازمه اشاره کنم که اتفاقی مشابه با لینی برای دوست لینی رخ می‌ده و با یک ضربه‌ی جانانه به خونه برخورد می‌کنه؟ تنها تفاوتش اینه که اینبار جارو از وسط به دو نصف تقسیم نمی‌شه!

- اوپس. خب حداقل جاروت مقاومه و به این زودیا نمی‌شکنه.

لینی پیش از اینکه مجددا مورد ضرب و شتم (شطم؟) دوستش قرار گیره، با بیشترین سرعتی که داره از اونجا دور می‌شه.

2.
قالیچه‌ی پرنده واسه مشنگا بوده. حداقل تو داستانا متعلق به مشنگا بوده و همین برای جادوگرا افت داشته که بخوان به روشی مشابه با اونا پرواز کنن.
و اما بشکه... آخه بشکه؟ اگه بخوان تو بشکه بشینن و پرواز کنن که کلهم کوییدیچ به فنا می‌ره. تصور کنین طرف چطور می‌خواد دستشو در بیاره و کوافلو گل کنه یا اسنیچو بگیره و...
اگه هم بخوان تو بشکه وایسن تا مشکلات کوییدیچی رفع شه، خسته می‌شن خب! چقد سرپا وایسی آخه؟

بعد تازه بشکه مثل جارو چیزی نیست که راحت بتونی تهیه‌ش کنی و اینکه تو خونه‌ت داشته باشیش چیز عجیبی نباشه! خیلیم جاگیره! یه مشنگم با بشکه گیرت بندازه چه توجیهی داری براش؟ حداقل جارو دستت باشه سریع ادای زمین تمیز کردن در میاری و طرفو می‌پیچونی بره. ولی بشکه چی؟

3.
خودشه! بگیرش در نره.

4.
چیست؟
باید بگی کیست.
من هستم! من! نگاه کن! هروقت بخوام آدم می‌شم، هروقت بخوام پیکسی می‌شم. بعله با اجازه‌تون جانورنما تشریف دارم.
خیلیم جانورنما شدن مهارت خفنیه که نصیب هرکسی نمی‌شه. اصلا هم از خودم تعریف نکردم.
ازونجایی که ما خیلی خفنیم، وزارت سحر و جادو این حرکتو غیرقانونی اعلام کرده و لازمه که حتما اگه جانورنمایی خودتو لو بدی و ثبت بشی. چشم ندارن موفقیت مارو ببینن که.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!