جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] قصر خانواده مالفوی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: چهارشنبه 9 فروردین 1396 12:42
نمایش جزئیات
آفلاین
چند دقیقه بعد:

لرد آمده بود. لرد میخواست جور دیگری فرد مورد نظر را انتخاب کند. لرد افکار زیادی در سر داشت. لرد خیلی شیطانی بود. لرد خیلی خفن بود. لرد چند مدال کونگ فو و تکواندو داشت! لرد بسیار زیبا، جادار و مطمئن بود!

- ایندفعه میخواهیم در مقیاس بزرگتری این آزمایش را انجام هدیم. در بالای یک ساختمان 50 طبقه!

مرگخواران:
لرد:
نویسنده:

- بی درنگ نیز شروع میکنیم... ده بی سه پانزده هزار و شصت و شانزده! هرکی بگوید نوزده بیست هفده هجده نوزده بیست...هکتور بیا بیرون!
- چشم ارباب!

هکتور ویبره زنان از صف بیرون آمد و کنار لرد ایستاد. بلونیا و رودولف نیز به سراغ آوردن وسایل مورد نیاز رفتند.

چند دقیقه بعد - بالای ساختمان پنجاه طبقه:

- فقط حواست باشد که باید بعد از پرش 180 درجه چرخیده و در حالتی که انتگرال ضلع شمال شرقی دماغت به سمت زمین بود مانند سیخ کباب شیرجه روی. مفهوم است هکتور؟!
- من نفهمیدم چی گفتید ارباب ولی چون شما گفتید...حتماً!

لرد رویش را به سمت کاپیتان بلونیا و فرمانده رودولف چرخاند.
- با علامت من هکتور را پرتاب میکنیم. یک، دو، سه، پرتاب!

هکتور را پرتاب کردند. بی شوخی هم پرتاب کردند. اما هکتور هنوز پرواز نکرده بود.
- نگران نباشید ارباب! الاناست که پرواز کنم!
- باشد هک. کمی دیگر نیز صبر میکنیم.

اما هکتور هنوز هم شروع به پرواز نکرده بود. رودولف جلو آمد و به لرد گفت: میگم ارباب فکر نکنم این هک پرواز کنه. من رو بفرستید! مطمئنم علاقه ی ساحره ها من رو به پرواز درمیاره!
- نه رودولف. هک پرواز میکند. اگر نکند و بمیرد، خودم او را میکشم!

در همین لحطه هکتور داشت در جیبش به دنبال معجون "کمک پرواز بادبادکی WZ-2000" میگشت. به محض اینکه پیدایش کرد نگاهی به آن کرد و با خود گفت: من نباید جلوی ارباب خوار و خفیف بشم! اینجوری نه تنها ماهیت، بلکه خورشیدیت خودم رو هم از دست میدم!

هکتور معجون را سر کشید و پس از چند لحطه او هم شروع به پرواز کرد.
- نگاه کنید! حتی هکتور ویبره زن هم میتونه پرواز کنه!
- پس وینکی حتماً تونست پرواز کرد...وینکی جن پروازنده خووب؟
- مرگخواران آ! اگر او توانست پرواز کرد، پس ما حتماً قادر به پرواز بود.

لرد سرش را به نشانه تایید تکان داد. نفر بعدی که بود؟ هکتور معجون داشت و دلفی بدون بال و جارو هم پرواز میکرد. اما آیا نفر بعد هم به اندازه این دو نفر خوش شانس بود؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

= = = = = = = =
- تو فيلما وقتي يکي از کما خارج ميشه، بازيگر زن مياد و بهش گل تقديم ميکنه. اما من...از يه خواب کوتاه بيدار شدم...ديدم دنيا به فنا رفته...و به جای گل يه دسته مرده ی مغز خوار بهم تقديم کردن.

Night Of The Living Deadpool
= = = = = = = =
من یعنی مسافرت...مسافرت یعنی من!

= = = = = = = =

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: چهارشنبه 9 فروردین 1396 04:35
نمایش جزئیات
آفلاین
همه مرگخوار ها پاورچین پاورچین داشتند از صحنه دور میشدند، اما رودولف و بلوینا قرار نبود فراموش کنند که یک داوطلب دیگر برای انجام آزمایش پرواز نیاز است.
-اهم اهم، بودین حالا... یکی دیگه هم نیاز داریم! کسی نبود؟!

چند نفری با صدا آب دهانشان را قورت دادند و چند نفر هم که موفق شده بودند در همان اثنا فرار کنند چند متر پایین تر از قصر مالفوی ها مشغول پایکوبی بودند.
افرادی که باقی مانده بودند راهی برای فرار نداشتند. بنابراین هر کس سعی داشت دیگری را در خطر بیندازد.
-به نظر من لادیسلاو گزینه مناسبیه یه فرد ادیب کاملا واسه این کار شایسته است.
-مرگخواران آ! اعتراضی نیست.ما موافقت خود را از برای انجام این فعل خطیر اعلام میداریم! لاکن دینگی که دنگ خطابش مینماییم از ارتفاع بسی هراس دارد... پیشنهاد ما تو هستی آرسینوس آ کراواتتان بسیار برای احتزاز بر فراز سپهر آبی با شکوه جلوه میکند در نظرمان!
-چی؟ من؟ باشه باشه! فقط من الان یه عالما پر بهم چسبیده سنگینم نمیرم بالا... ولی پیشنهاد من هکتوره بهترین معجون ساز جمع!
-من مشکلی ندارم ولی همین الان داشتم معجون سنگینی آزمایش میکردم! موفقیت آمیز بود! الان نمیتونم برم هوا! ولی من دلفیو پیشنهاد میکنم که بهترین... ام... بهترین چیزه... مهم نیست ولی مطمئنم بهترین یه چیزیو داره.

دلفی که تا آن لحظه مشغول بررسی ارتفاع پشت بام تا زمین و میزان کشندگی آن بود توجهش به آن سو جلب شد.
-ممکنه طی این آزمایش شیادانتون بمیرم؟ آخه ارباب نمیذاره توی خلوت تنهاییم بمیرم پس احتمالا اشکال نداره توی خلوت غیر تنهاییم جلوی چشم شماها بمیرم...

بلوینا پاسخ داد:
-بزار باهات رو راست باشم... آره ممکنه بمیری!

و رودولف ادامه داد:
-آره میتونی توی خلوت غیر تنهاییت در کنار ماها بمیری؛ فقط قبلش کمالاتی چیزی اگه داری بزار دم در عمارت من نیاز دارم، البته نه به تو نمیخوره، فک نکنم کمالات داشته باشی، همون خلوت تنهاییتو بذاری هم مقبوله!
-آهای چشاتو از خلوت تنهایی من درویش کنا جادوگر! شیاد!
-چی شد میای یا از دم تو هم باید مثل سوجی پالتو بدوزم؟ البته تو که دم نداری! به هرحال! مهم نیست...

دلفی از لبه پشت بام کنار آمد و سمت بقیه رفت، کاغذ مقوایی بزرگی از قبل آن جا حاضر بود، دلفی روی آن دراز کشید و بقیه شروع به بستن دست و پای او به بادبادک کردند.
-خب دیگه حاضری دلفی؟
-یک
-دو
-سه
-پرتاب!

مرگخوار ها دلفی را که به بادبادک وصل شده بود از پشت بام به پایین پرت کردند.بادبادک با یک زاویه نود درجه به سمت پایین در حال سقوط بود که ناگهان...
بادبادک در جایش متوقف شد، اوج گرفت، اوج گرفت و اوج گرفت، بعد به سوی بالای پشت بام پرواز کرد و روی آن به نرمی فرود آمد!
همه به وجد آمده و در حال دست زدن و شادی و هلهله بودند آزمایش در نمونه بزرگ هم موفقیت آمیز بود! هر کسی میخواست تا خودش نفر بعدی باشد که امتحان میکند، رودولف و بلوینا همه را به صف کردند از طرفی چند نفری هم سراغ ارباب رفتند تا شاهد موفقیت چشم گیرشان باشد...
اما از سویی دلفی یک تازه وارد بود و کسی خبر نداشت که دلفی هم بدون بال یا نیاز به جارو پرواز میکند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلفی در 1396/1/9 4:39:24
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 فروردین 1396 20:46
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف فهمیده بود و این اتفاقی بد بود. البته اصولاً هر اتفاق بدی، در حیطه بد بودن، خوب بود. ولی فهمیدن رودولف حتی در حیطه بد بودن هم بد بود که در نتیجه‌اش، بد بودن ردا درید و در افق آبشار نیاگارا محو شد.
به هر صورت رودولفِ فهمیم، مکّارانه به هکتور نگاه کرد.
- یه بطری معجون "کج شوندگی" میدی هکتور؟

هکتور سرش را خاراند. او نمی‌خواست معجون کج شوندگی به رودولف بدهد. پس همراه با ویبره‎‌ای سه ریشتری فریاد زنان گفت:
- معجون کج شوندگیم رزرو شده رودولف... راه نداره جون تو که غیر از معجون صاف شوندگی معجونی بدم بهت. قیمتش هم پونصد گالیون میفته برای تو.

رودولف یک چیز را فهمید. آنهم اینکه هیچ چیز نفهمیده است!
- خب ببین هک، من اصلاً نفهمیدم چی گفتی. ولی باید بگم که...
- بیاید اصلاً خودم یه ایده بدم بهتون، بیخیال من بشید.

این جمله را لینی، عاجزانه در دست رودولف گفت.
- به پشت دستام یه کاغذ پوستی ببندید، اینطوری هم میتونم رو هوا شناور بشم، هم اگر یه وقت نقشه شکست خورد، بال بزنم و نیفتم زمین.

ایده لینی به نظر می‌رسید که ردخور نداشته باشد، هرچند که او هم به شدت امیدوار بود مرگخواران با خود کاغذ پوستی نداشته باشند. اما آنها چون مرگخوارانی بسیار مجهز و همه فن حریف بودند، به سرعت کاغذ پوستی آورده و بستند به دستان ظریف لینی.
ثانیه‌ای بعد، مرگخوارانی نخی که به پای لینی بسته بودند را کشیدند و با تمام سرعت شروع کردند به دویدن تا لینی را امتحان کنند.

دقایقی بعد:

- خب... با توجه به اینکه تست بادبادک آزمایشی موفقیت آمیز بود، حالا باید از یه نمونه واقعی استفاده کنیم... کی میاد جلو؟

مشخص بود که لینی پس از این موفقیت، به سرعت جان شیرین خود را برداشته بود و پشت جمعیت مرگخواران گم و گور شده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 فروردین 1396 17:06
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
قرار شده كه همه مرگخوار ها پرواز بدون جارو رو از لردسياه آموزش بينين ، ولى خب سخته. لرد سياه دستور ميده برن و بال در بيارن...اما تلاش هاي مرگخواران بي نتيجه بوده؛ در نهايت تصميم ميگيرن از خودشون بادبادك درست كنن و لينى به عنوان نسخه آزمايشى انتخاب ميشه.
___________________

-خب. اين لينى، اينم پشت بوم ! حالا چيكار كنيم ؟

بلوينا نگاه عاقل اندر صفيحى به رز انداخت.
-گفتم كه...بايد صافش كنيم و بعد...
-ميدونم... ميدونم، اما مساله اينه كه چجوري صافش كنيم كه له نشه ؟

هكتور با خوشحالى بالا و پايين پريد.
-واااى ! بياين ! بازم معجون هاى من به دادتون رسيد...! بايد بذاريمش زير پاتيل معجونام، صاف صاف ميشه!
-تسترالِ بى مغز، له ميشه اونجورى!

رودولف، ليني رو كه تازه به عمق فاجعه پى برده بود و جدي تر سعى در فرار داشت، محكم نگه داشت.
-يه راهى كه زنده بمونه، له هم نشه ولى صاف شه...آها فهميدم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 بهمن 1395 18:49
نمایش جزئیات
آفلاین
پیشنهاد بلوینا بسی جالب و غم انگیز بود. مرگخواران پیشنهادات جالب و غم انگیز دوست میداشتند. حتی در مواردی به پیشنهادات عاقلانه علاقه نشان داده بودند و حسابی کیفشان کوک شده بود. به هر حال مرگخواران همیشه از این پیشنهادات نمیدادند و نمی شنیدند. بلوینا با آرامشی از رضایت، لبخند دلبرانه ای زد که موجب شد چشمان رودولف به شکل دو عدد قلب سیاه در بیایند. سپس ایده اش را بیشتر توضیح داد:
- برای انجام اینکار، یکیتون باید داوطلب بشه.

اینجا بود که مرگخواران متوجه شدند زیاد هم علاقه ای به پیشنهادات عاقلانه ندارند. به هر صورت داوطلب شدن به عنوان بادبادک آزمایشگاهی دیگر مرگخواران، کار چندان هوشمندانه ای به نظر نمیرسید و هر مرگخوار باهوشی این را درک میکرد. نتیجتا مرگخواران یک قدم عقب رفتند و سوت زنان شروع کردند به مطالعه کف زمین. آنها مرگخوارانی بودند که در عین حال که از تحقیق متنفر بودند، برای داوطلب نشدن تحقیق میکردند و این خود از ویژگی های بارز این بزرگان بود.

بلوینا داشت از مرگخواران نا امید میشد. از خودش هم همچنین. او میخواست فرار مغز ها کند. او بلوینای باهوشی بود که با مرگخوارانی بیهوش گیر افتاده بود. تا اینکه بالاخره ناگهان رودولف قدمی جلو گذاشت.
- بلوینا، ببین... از جایی که هم به تو علاقه خاص دارم، هم به پالی، و هم اینکه باید به زودی ملتو بفرستم بخوابن، بیاید لینی رو که خودش هم بال داره و قابلیت پرواز اتوماتیک، بفرستید رو هوا به عنوان باد بادک که سریعتر این قائله تموم شه، تلفات جانی و مالی هم نداشته باشیم.

رودولف پس از گفتن این حرف، نگاهش را به سوی آرسینوسی انداخت که همچنان روی زمین خوابیده بود!
مرگخواران که به خوبی به حرف های رودولف گوش کرده بودند، سری به تایید تکان دادند، سپس به طوری کاملا ناگهانی یک عدد لینی را که میکوشید به وسیله استتار از محیط خارج شود، دستگیر کردند و با تمام سرعت رفتند به سوی پشت بام خانه ریدل...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: یکشنبه 10 بهمن 1395 19:13
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا باید تحقیق میکردن. مرگخوارا از تحقیق متنفر بودن.برای همین غرق درفکر میشن.

-اون چیه که بدون بال پرواز میکنه؟
-رودولف!
-
-چیه بابا؟ خودم دیدم دیروز پرواز کنان از اتاق ارباب اومد بیرون. رفته بود غربزنه.

-من یافتم!

کسی امیدوار نبود چیزی که هکتور یافته باشه چیز به درد بخوری باشه. ولی میدونستن که اگه بهش اهمیت ندن ممکنه همشونو معجون مالی کنه.
-بفرما...چه معجونی برای پرواز سراغ داری؟

هکتور که از خوشحالی میلرزید جواب میده:
-البته معجون های فراوونی برای این کار هست. ولی چیزی که من یافتم خیلی ساده تر از معجونه. ذهن های ساده و ابتدایی شما هنوز نمیتونه معجون های منو درک و هضم کنن. چیزی که من یافتم بادکنکه. بادکنک بال نداره. ولی پرواز میکنه. مثلا توی پالی رو پر از هوا کنیم. بعد بزنیمش زمین هوا بره. ندونیم تا کجا بره!

پالی تقویمش رو از جیبش درمیاره که چک کنه که چند روز به ماه کامل مونده که بتونه هکتورو بخوره. البته پالی گیاهخواره. ولی هکتورم چندان آدم محسوب نمیشه.

بلوینا که در حال نوازش دم پالیه پیشنهاد عاقلانه تری میده:
-بادبادک بهتر نیست؟ لازم نیست توی کسی رو پر هوا کنیم. کافیه یه نفرو کمی صاف کنیم...دستاشو باز کنیم. به دست و پاش نخ ببندیم...و بفرستیمش هوا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: شنبه 22 آبان 1395 16:01
نمایش جزئیات
آفلاین
- یکی بیاد اینو جمع ش کنه.
چند لحظه پیا م های بازرگانی.
.
.
.
.
.
.
.
.
لرد ولدمورت همراه با یکی یکدانه اش با تاسف مرگخواران را نگاه می کرد.
- فیس....فیس.....فیس.
- ارباب پرنسس چی می فرمایند؟
- ساکت رودولف.
- متاسفم. مثلا شما مرگخوار هستید. یعنی شما نمی دونید با مرغ و تخم مرغ نمی شه پرواز کرد؟ اوف بر شما.
- ولی اربا......
- ساکت!
- آخه ارباب این آرسینو......
- گفتم ساکت! الان به هرکی برید بگید من مرگخوارم به شما می خندن. خجالت بکشید!
تمام مرگخواران خجالت کشیدند.
- می گم ارباب این مقدار خجالت کشیدن کافیه یا بازم بکشیم؟
- نه کافی نیست بازم خجالت بکشید.
مرگخواران بیشتر خجالت کشیدند.
- خب کافیه! حالا برید ببینید چجوری می شه پرواز کرد.
- دوباره ارباب؟ با این اتفاقی که واسه آرسینوس افتاد؟
- حرف نباشه! همه تون می رید ببینید چطوری می شه بدون بال پرواز کرد. همه به جز رودولف!
- ارباب.
- خموش رودولف!
- آخه ارباب.
- گفتم خموش.
- چرا همیشه من باید تنبیه بشم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
مالفوی بودیم وقتی مالفوی بودن مد نبود!
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 شهریور 1395 22:22
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس هم در جواب نگاه مرگخواران، نگاهی به آنان انداخت. سپس با اندک تلاشی، چهره موذی اش را موذی تر کرد. او به طور عادی و نرمال موجودی موذی نبود. بلکه چهره ای بسیار ریلکس و آرام داشت و خودش هم همینطوری بود. یعنی به دلیل رسیدن به سر و وضع و کراواتش زیاد فرصت موذی شدن نداشت. اما وقتی فرصت موذی شدن میافت، بسیار موذی میشد و در آن لحظه نیز تصمیم گرفت موذی شدنش را با ادای یک جمله به حد کمال برساند.
- من برای انجام این حرکت به اداره ثبت اختراعات وزارت رفتم و ساخت بال از پر مرغ رو به نام خودم ثبت کردم. حق کپی رایت داره نتیجتا.

آرسینوس به چهره موذیانه خود لبخندی موذیانه تر را نیز اضافه کرد. سپس یک پاتیل تاشو از جیب ردای گشادش بیرون کشید. پس از آن دست خود را تا حدود شانه در پاتیل فرو برد و یک عدد کراوات به رنگ سبز را بیرون کشید.
البته مرگخواران انتظار داشتند که او دستکش هایی هم از داخل پاتیلش بیرون بیاورد، ولی چون چنین کاری نکرد، تنها با نگاه های پرسشگر خود به او خیره شدند.

- کراوات بهداشتیه. برای اینکه مواد معجون سازی به ردا و دستام نپاشه.

مرگخواران همچنان در تعجب بودند. اما آرسینوس هر دو مرغ را داخل پاتیل انداخت، سپس یک بطری سبز از زیر ردای گشادش بیرون کشید و آن را هم به درون پاتیل سرازیر کرد. بلافاصله دودی سرخ از درون پاتیل بیرون آمد و آرسینوس را هم در خود محو کرد. همان لحظه که مرگخواران فکر کردند آرسینوس به فنا رفته، وی از میان دود بیرون پرید. البته در حالی که تمام ردا و بدنش از پر سفید پوشیده شده بود.
- حالا آمده پروازم.

مرگخوارانِ بی بال و پر:

آرسینوس شاد و خوشحال رفت پشت در اتاق لرد.
- تق تق!

لرد که روی صندلی نشسته بود و با نجینی پاپ کورن میخورد، از جا پرید.
- کیه اون پشت؟! الان یعنی واقعا کلمه "تق تق" رو گفتی؟!

حالت موذیانه چهره آرسینوس، زمانی که متوجه سوتی خود شد، به طور کامل محو شد و در زمین فرو رفت و یک عدد آرسینوس با بال و پر و پوکرفیس را به جا گذاشت. او به سرعت خودش را جمع و جور کرده، نفسی عمیق کشید، افکارش را به حالت مثبت بین در آورد و اینبار دقیقا با دست خود به در کوبید.
- آرسینوسم ارباب.
- برو سینوس... برو قوانین نقدو بخون. پنج بار هم بنویس از روشون، بعدش بیا اینجا!

- ارباب، آخه من موفق شدم بال در بیارم.
- پس بیا تو! از پنجره هم پرواز کن. کف اتاقمون رو پر از پر میکنی اینجا بخوای پرواز کنی.

آرسینوس نفس عمیقی کشید. آرسینوس بسیار مثبت بین بود. او میخواست پرواز کند. او حتی برنامه چیده بود که پس از پرنده شدنش از کار معجون سازی استعفا دهد و برود با یک هیپوگریفی، اژدهایی وصلت کند و بچه های نیمه آرسینوس، نیمه پرنده تحویل اجتماع دهد.
نقاب دارِ پر دار به سرعت از افکار مثبت و شادی بخش خود خارج شد. چهره اش در زیر نقاب کاملا آسوده بود. به سمت پنجره رفت، دستان پر از بالش را باز کرد، پرید...

و اوج گرفت.

البته به سمت زمین!

او همچنان که بال هایش را تکان میداد و کراواتش هم جلوی دیدش را گرفته بود، با یک صدای اوچ بلند خورد روی زمین و صاف شد. البته پس از آن شستش را به حالت لایک بالا آورد.
- هنوز زنده ام... نگران نباشید اصلا.

البته هیچکس نگران نبود. مرگخواران همگی با پاپ کورن در دستشان ایستاده بودند پشت پنجره های طبقه پایین و ناظر اتفاق بودند. در طبقه بالا هم لرد سرش را با تاسف تکان داد و گفت:
- صد بار گفتیم بهش قوانین نقدو بیشتر بخون ها. گوش نکرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1395/6/30 22:41:49
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1395/6/30 22:46:13
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1395/6/30 22:47:11
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: جمعه 12 شهریور 1395 00:47
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه تصمیم می گیره پرواز بدون جارو رو به مرگخواراش آموزش بده.
ولی این کار به این سادگی نیست.
لرد به مرگخوارا دستور می ده که بال در بیارن!
ولی اینم کار سختیه!

.................

مرگخواران در گوشه و کنار خانه ریدل در حال تفکر و تلاش برای بال درآوردن بودند.
آرسینوس با چهره ای بی نهایت موذی، و ردایی بیش از حد گشاد، وارد شد!

-آرسینوس...چهره ات به غایت موذی جلوه می کند. ریگی به کفش داری؟

آرسینوس نگاه تندی به لادیسلاو انداخت.
-هیسسس...ساکت باش. بی خودی داری توجه بقیه رو هم جلب می کنی. من که نقاب دارم. چهره موذیمو از کجا دیدی؟

-حس نمودم بسی! و ردای بس گشادت هم دارد تکان تکان می خورد. اصلا عادی نیست.

چیزی که آرسینوس از آن وحشت داشت اتفاق افتاده بود...
توجه همه جلب شده بود. مرگخواران به تدریج دور آرسینوس جمع شدند.

-آرسینوس...متوجهی که قسمت وسط ردات پَرِش داره؟
-به نظر من که ویبره می زنه.
-صدا هم داره...من صداشو شنیدم. شبیه صدای این وینکی بود.
-وینکی زیر ردا پنهان نشد. وینکی اگر خواست پنهان شد، رفت داخل قابلمه سوپ. وینکی جن مسپوپ؟

آرسینوس کمی مقاومت کرد. ردایش را سفت گرفته بود که باز نشود...ولی ردایش خیال نداشت آرام بگیرد. قدقد کنان و بال بال زنان از آرسینوس جدا شد.

-این...چیه؟

آرسینوس به مرغی که دور تا دور خانه ریدل می دوید نگاه کرد.
-مرغه...مرغ مشنگی...آوردم پراشو بکنم برای خودم بال درست کنم.

-ای بابا...این که خودش داره می دوئه...اگه پراش فایده ای براش داشتن الان اصولا باید در فاصله مشخصی از سطح زمین به سر می برد.

آرسینوس مرغ دوم را که ظاهرا در راه خفه شده بود از جیب شلوارش خارج کرد.
-خب...برای همینم دو تا آوردم. تازه این چاقه. من جثه کوچیک و سبکی دارم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: یکشنبه 31 مرداد 1395 00:41
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور اولین کسی بود که راه حلی برای خودش پیدا کرده بود. در کمتر از یک دقیقه پس از اعلام مشکل هکتور پاتیل تاشوی جیبی اش را در اورده بود، زیرش را روشن کرده بود و داشت از روی دستوری در دفترچه یادداشت میخواند.
- دو لیتر آب رو با نیم کیلو آرد مخلوط میکنیم. وقتی خمیر یک دستی به دست اومد مقداری روغن با شکر... نه این که دستور پخت معجون درمان قند بالاست.

هکتور صفحه دفترچه یادداشتش را ورق میزد و جلو میرفت و انواع معجون ها را نام می برد.
- معجون افزایش جاذبه زمین... نه این مفید نیست. معجون افزایش سیاهی، معجون تنظیم میزان ویبره، معجون ساخت ردبول، خودشه.

هکتور مشتاقانه و با چشمانی پر از علاقه خاصی که از جنس علاقه های خاص رودولف نبود به دستور پخت معجون زل زد. بلاخره متوجه شد دقایق زیادی است زیر پاتیلش را روشن کرده و پاتیل بی نوا تقریبا داشت ذوب میشد و اگر بال داشت مطمئنا پرواز میکرد و از دست هکتور میگریخت. اما در حال حاضر پاتیل مذکور بال نداشت بنابراین هکتور یک سطل آب را درون پاتیل خالی کرد و صدای جلز و ولز آن را بلند کرد.
- حالا فقط باید مواد این معجون رو بریزم تا بتونم بال در بیارم.

دقایقی بعد- دم پاتیل هکتور

هکتور در حالی که معجونش را با یک دسته بیل هم میزد دور پاتیل بالا و پایین میپرید و میچرخید.
- این پاتیه؟ کی میگه کجه؟ لینی چرا، با ما لجه؟

هکتور چنان غرق در آواز خواندن بود که متوجه لینی که بال بال زنان بالای سرش رسیده بود نشد.
- چون داری اشتباه میزنی هک. ✋

هکتور بی توجه به حرف لینی به کارش ادامه میداد.
- چیو؟
- هَم. اشتباه هَم میزنی.
- بیا با سر تو هَم بزنمش.

لینی که جانش را در خطر می دید بال بال زنان از هکتور و پاتیلش دور شد و به سمت جایی رفت که ظاهرا رز مشغول خواندن کتابی با عنوان "چگونه به یک رز بالدار جادویی تبدیل شویم؟" بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!