خلاصه
ملت ریونکلاوی دور هم جمع شدن و به ترتیب قرعه میندازن و اسم هرکی در اومد باید یه کار بدی که تا حالا کرده رو اعتراف کنه.~~~~~~~~~~~
لینی بسیار حشرهی مسئولیتپذیری بود، بخصوص اگه پای ریونکلاو و ریونی جماعت وسط میبود. بنابراین وسط کلوم لیسا و دیگر اعضا میپره که همچنان درگیر خنگ زیادی زدن لیسا بودن.
- صبر کنین! من میخوام بازم اعتراف کنم.

ملت ریونکلاوی با تعجب به عینکی که لینی بر چشم زده بود و با غرور نگاشون میکرد میندازن. چطور ممکن بود کسی برای اعتراف به کار بدش اینقد مشتاق باشه؟ و ملت از همونجا میفهمن که ریشههای مرگخواری از همون بچگی در لینی رشد کرده و جوونه زده بود!
- خب؟ منتظریم خیر سرمون. تعریف کن دیگه.

لینی که سخت مشغول تفکر بود با شنیدن این حرف به خودش میاد.
- چیزه... آخه یکم تعدادش زیاده. نمیدونم کدومو بگم.

لوک که موقعیت رو بسیار هیجانانگیز میدید مجددا پاپکورنشو در میاره و با اشتیاق به لینی زل میزنه.
- خب خب. زودباش. یکیشو بگو.

و لینی بعد از کلنجار زیادی که با ذهنش میره بالاخره به جواب میرسه.
- من بودم که پیشنهاد دادم لیسا رو قاب کنیم بزنیم به دیوار.

چهرهی مشتاق ریونیها به ناگاه به چهرههایی پوکرفیس، در هم و بعضا اخمو تبدیل میشه.
- اینو که خودمونم از اول میدونستیم!

- اوه لینی همین که این کارو در زمرهی کارهای بدت قرار میدی باعث میشه ببخشمت.

- یه چیزی بگو که هیشکی نمیدونه.

لینی با حرکت دستش ملتو به آرامش دعوت میکنه و وقتی سکوت برقرار میشه میگه:
- دیر گفتین دیگه. نوبتم رد شد.