جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

64 کاربر(ها) آنلاین هستند (64 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
61 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] شبی از شب‌های ریونکلاو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: شبی از شبهای ریونکلاو
ارسال شده در: یکشنبه 22 اسفند 1395 22:08
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از سال ها نوبت به آماندا رسید. شروع به فکر کردن دنبال بدترین کاری که کرده بود کرد ولی هرچقدر که فکر میکرد بیشتر به این نتیجه میرسید که اون یک بچه مثبت ریونکاوی است!
یک ساعت بعد

- زود باش دیگه ما اینجا فسیل شدیم!

بالاخره بعد از مدت ها به نتیجه رسید گرچه کار خاصی نبود و گفت:
- باشه بابا، این من بودم که دفتر فلیچ آتیش زدم!

ناگهان ملت ریونی به این شکل در آمدند:

- خب کار بدتر از این پیدا نکردم.

قیافه ی ملت ریونی به شکل پوکر فیس در آمد.
سکوت
سکوت
سکو...

- بسه بابا چقدر سکوت؟ یه دیالوگی چیزی بگی بد نیستا!

آماندا که از سکوت ایجاد شده خسته شده بود و از طرفی میخواست چشم معترض بدبخت در بیاره گفت:
- خب من گفتم نوبت نفر بعدیه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شبی از شبهای ریونکلاو
ارسال شده در: یکشنبه 22 اسفند 1395 19:34
نمایش جزئیات
آفلاین
نوبت به الیزابت رسیده بود
همه دوست داشت که ماجرای اونو بشنون،هرچی نباشه کسی تاحالا از اون چیزی ندیده بود.
-نــــم خب...من فقطــ سه بار یه جایی رفتم

دلفی گفت:الیز نچرخونمون دیگه کامل مثل انسانـ..

خیلی سریع پریدم وسط حرفش وباسرعت رعد گفتم:من فقط سه بار رفتم توی جنگل ممنوعه وهیچ کاری نکردم!
بعد اینکه حرفم تموم شد با پررویی به همه نگاه کردم

-چـــیه؟ بابا منم بودم داشتید از کارهای درخشانتون می گفتینا.یه جوری نگاه نکنید انگار مثبت هستید.
نمی دونم چی شد یهویی اعتماد به سقفم زد بالا وگفتم:اصلا کار خوبی کردم بازم می کنم

همه با تعجب نگاه کردن وآماندا سکوت رو شکست:فکر کنم مرگخوار خوبی بشی

-مرسی مرسی.
و اینگونه نوبت به نفر بعدی رسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زنده باد لردولدمورت

σŋℓყЯムvεŋ
پاسخ به: شبی از شبهای ریونکلاو
ارسال شده در: شنبه 21 اسفند 1395 19:11
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه
ملت ریونکلاوی دور هم جمع شدن و به ترتیب قرعه می‌ندازن و اسم هرکی در اومد باید یه کار بدی که تا حالا کرده رو اعتراف کنه.

~~~~~~~~~~~

لینی بسیار حشره‌ی مسئولیت‌پذیری بود، بخصوص اگه پای ریونکلاو و ریونی جماعت وسط می‌بود. بنابراین وسط کلوم لیسا و دیگر اعضا می‌پره که همچنان درگیر خنگ زیادی زدن لیسا بودن.
- صبر کنین! من می‌خوام بازم اعتراف کنم.

ملت ریونکلاوی با تعجب به عینکی که لینی بر چشم زده بود و با غرور نگاشون می‌کرد می‌ندازن. چطور ممکن بود کسی برای اعتراف به کار بدش اینقد مشتاق باشه؟ و ملت از همون‌جا می‌فهمن که ریشه‌های مرگخواری از همون بچگی در لینی رشد کرده و جوونه زده بود!

- خب؟ منتظریم خیر سرمون. تعریف کن دیگه.

لینی که سخت مشغول تفکر بود با شنیدن این حرف به خودش میاد.
- چیزه... آخه یکم تعدادش زیاده. نمی‌دونم کدومو بگم.

لوک که موقعیت رو بسیار هیجان‌انگیز می‌دید مجددا پاپ‌کورنشو در میاره و با اشتیاق به لینی زل می‌زنه.
- خب خب. زودباش. یکیشو بگو.

و لینی بعد از کلنجار زیادی که با ذهنش می‌ره بالاخره به جواب می‌رسه.
- من بودم که پیشنهاد دادم لیسا رو قاب کنیم بزنیم به دیوار.

چهره‌ی مشتاق ریونی‌ها به ناگاه به چهره‌هایی پوکرفیس، در هم و بعضا اخمو تبدیل می‌شه.

- اینو که خودمونم از اول می‌دونستیم!
- اوه لینی همین که این کارو در زمره‌ی کارهای بدت قرار می‌دی باعث می‌شه ببخشمت.
- یه چیزی بگو که هیشکی نمی‌دونه.

لینی با حرکت دستش ملتو به آرامش دعوت می‌کنه و وقتی سکوت برقرار می‌شه می‌گه:
- دیر گفتین دیگه. نوبتم رد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شبی از شبهای ریونکلاو
ارسال شده در: شنبه 21 اسفند 1395 18:52
نمایش جزئیات
آفلاین
« ر ز ر و »

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شبی از شبهای ریونکلاو
ارسال شده در: پنجشنبه 2 دی 1395 21:11
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی دوباره از جا پرید.

همه با تعجب به اون نگاه کردن لینی هم به اونا نگاه کرد.
بعد از چند ثانیه با صدای بلندی گفت:
حالا نوبت منه حالا نوبت منه

همچنان بروبچ ریونی با تعجب بهش نگاه میکردن

خب خب میخوام اعتراف کنم که یه بار خودمو زدم به دل درد تا سر کلاس اسنیپ نرم

یه دفعه بروبچ ریونی اینطور شدن:

خب خب حالا نوبت یه نفر دیگست

به نظرم لیسا اعتراف کنه
چون تا جایی که میدونم خنگ های زیادی زده

لیسا:من؟من خنگ زیادی زدم؟

نه من خنگ زیادی زدم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1395/10/2 21:22:54
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: شبی از شبهای ریونکلاو
ارسال شده در: شنبه 6 آذر 1395 14:45
نمایش جزئیات
آفلاین
دلفی که دلش می خواست مو هاشو دونه دونه بکنه سکوت کرد.آخه تو زندگی دلفی راز های زیادی وجود داشت کههههههه بعضی از آنها...:vay: :vay:

دلفی می خواست یه دروغ حسابی جور کنه و بگه که ناگهان لونا پرید وسط او در حالی که یک شیشه ی تقریبا خالی با مایه ای بنفش را در دست داشت وارد اتاق شد:

_سلام دوستان می بینم که در حال اعتراف به مخوف ترین جرم های تاریخ هستید.از اون جایی که دلم می خواست همه حقیقت را بکن یه شیشه ی بزرگ معجون ذهن خوان خوردم.اه ه ه...لییییییینی تو واقعاااااااااا!!لینی به او اشاره کرد ساکت شود چون برایش اتفاق بدی خواهد افتاد.

دلفی سعی کرد تصاویر تمام آن قانون شکنی ها و کار هایش را فراموش کند و اگر نه لونا همه ی آن هارا می خواند!!!حالا دیگر راه فراری نداشت پس کوچک ترین قانون شکنی اش به ذهنش آمد که شاید از همه کوچک تر بود :hyp: :hyp:

-خب اگه نوبت منه این من بودم که اون عقرب های سمی سیاه کم یاب را زیر تشک تخت های خواب گاه پسر ها گذاااشتم.


من رسما منتظر روز خاکسپاری ام هستم امید وارم که واکنش زیاد بدی نداشته باشید!

پ.ن:مخصوصا پسر های عزیز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلفی در 1395/9/6 14:56:03
پاسخ به: شبی از شبهای ریونکلاو
ارسال شده در: پنجشنبه 4 آذر 1395 21:32
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی با چنان سرعتی از جاش می‌پره که صندلی با صدای تقی بر روی زمین میفته. لینی در حالی که برای نجات از مخمصه به دیهیم روونا متوصل شده بود، سعی می‌کنه از در تهدید وارد بشه و از زیر کار در بره.
- من ناظر این تالارم. اگه اذیتم کنین تک تکتونو از گروه معلق می‌کنم.
ملت ریونی:
- نترسیدین؟ حتی یه ذره؟
ملت ریونی:
- من منو دارم. می‌زنم تک تکتونو بلاک می‌کنم.
ملت ریونی:
- من که می‌دونم احساس ترس در وجودتون رخنه کرده. الکی دارین ظاهرسازی می‌کنین نه؟

لوک که پاپ‌کورن به دست پا رو پا انداخته بود و انگار که قراره فیلم سینمایی تماشا کنه با اشتیاق به جلو زل زده بود، نسبت به وضعیت معترض می‌شه.
- لینی بشین سرجات دیگه. دلفی می‌خواد اعتراف کنه جلوی دیدمو گرفتی.
- آه درسته، من نفر دوم بودم.

لینی که فهمیده بود ضایع شده و در واقع هنوز نوبتش نشده، بی سر و صدا به سرعت صندلیو سرجاش برمی‌گردونه و به آرومی روش می‌شینه. تو مدتی که دلفی در حال اعتراف بود فرصت داشت تا راهی برای فرار پیدا کنه. بنابراین مغزش به سرعت مشغول جستجو برای پیدا کردن راه حلی می‌شه.

- زودباش دلفی.
- ما منتظریم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شبی از شبهای ریونکلاو
ارسال شده در: پنجشنبه 4 آذر 1395 21:27
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی با چنان سرعتی از جاش می‌پره که صندلی با صدای تقی بر روی زمین میفته. لینی در حالی که برای نجات از مخمصه به دیهیم روونا متوصل شده بود، سعی می‌کنه از در تهدید وارد بشه.
- من ناظر این تالارم. اگه اذیتم کنین تک تکتونو از گروه معلق می‌کنم.
ملت ریونی:
- نترسیدین؟ حتی یه ذره؟
ملت ریونی:
- من منو دارم. می‌زنم تک تکتونو بلاک می‌کنم.
ملت ریونی:
- من که می‌دونم احساس ترس در وجودتون رخنه کرده. الکی دارین ظاهرسازی می‌کنین نه؟

لوک که پاپ‌کورن به دست پا رو پا انداخته بود و انگار که قراره فیلم سینمایی تماشا کنه با اشتیاق به جلو زل زده بود، نسبت به وضعیت معترض می‌شه.
- لینی بشین سرجات دیگه. دلفی می‌خواد اعتراف کنه جلوی دیدمو گرفتی.
- آه درسته، من نفر دوم بودم.

لینی که فهمیده بود ضایع شده، بی سر و صدا به سرعت صندلیو سرجاش برمی‌گردونه و به آرومی روش می‌شینه. تو مدتی که دلفی در حال اعتراف بود فرصت داشت تا راهی برای فرار پیدا کنه. بنابراین مغزش به سرعت مشغول جستجو برای پیدا کردن راه حلی می‌شه.

- زودباش دلفی.
- ما منتظریم.

دلفی این حجم از اشتیاق برای شنیدن اعتراف از جانب ریونی‌هارو باور نمی‌کرد. اما به هر حال باور کردن یا نکردن اون تغییری در اصل ماجرا بوجود نمیاورد. اون وسط جمعیت ایستاده بود و همه منتظر شنیدن اعترافش بودن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
حقیقت تلخ است!
ارسال شده در: چهارشنبه 3 آذر 1395 13:18
نمایش جزئیات
آفلاین

سوژه ی جدید

ریونکلاوی ها رو صندلی هایشان کنار شومینه نشسته بودند و درس می خواندند که یکی از بچه ها در حالی که فریاد می زد از جا بلند شد و گفت:دیگه نمی تونم تحمل کنم باید به چیزی اعتراف کنم و اگر نه منفجر می شم این من بودم که روی مجسمه ی رونا ریونکلاو یادگاری نوشتم!!!بچه ها فریاد زدن چی!تو باید به خاطر این کار سخت مجازات بشوی اما لینی جلوی آن هارا گرفت:او آن قدر شجاع بوده که به کارش اعتراف کند همه ی ما می دانیم که خود ما هم اشتباهات و قانون شکنی های زیادی کردیم که کسی از آن ها خبر ندارد. پیشنهاد می کنم که امشب همه به کار هایی که کردیم اعتراف کنیم. همه صندلی هایشان را به صورت دایر وار دور هم چیدند واسم همه را در گلدان انداختند اسم دو نفر را در آمد که باید اعتراف می کردند.آن اسم ها این ها بودند :
نفر اول:دلفی
نفردوم:لینی
توجه :شما اول می توانید در مورد اعترافات این دو نفر بنویسید و بعد هم در مورد خودتان اعتراف کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شبی از شبهای ریونکلاو
ارسال شده در: چهارشنبه 3 آذر 1395 13:16
نمایش جزئیات
آفلاین
پست آخر

یکی از سال پایینی ها با چوب جادو اش چند ضربه به شانه ی لینی زد و گفت:یعنی مرده؟؟؟؟
یکی دیگه جواب داد نه نمرده مگه ندیدی که ادی گفت فقط سکته کرده!!!
یکی دیگه پرید وسط و جواب داد:پدر من یه دکتر موگلی است من می تونم بهتون بگم که لینی چش شده!دختر وسط دایره آمد نگاهی به لینی انداخت و گفت:مرده ....مرده
همه ی بچه ها جیغ می زدن و موهاشونو می کندن اما صدا خنده ی چند تا پسر تازه وارد همه را در جا میخ کوب کرد پسر ها اینقدر خندیدن که اشک از گوشه ی چشماشون سر ازیر شد. آن ها بلند قهقه می زدن و یکی از اون ها دست از خنده بر داشت:
_اون صندوقچه کار ما بود و اون کتاب شعر هم همین طور!!!
بچه ها یک صدا فریا زدن:می کشیمتون....شما هم لینی را کشتین و هم به رونا ریونکلاو توهین کردید......چه طور تونستید؟؟؟؟
_پسر ها دست از خنده برداشتند کی گفته که ما ریونکلاوی هستیم؟؟؟
ما ها عضو گروه اسلاترین هستیم!!!
همه چشماشون از تعجب گرد شد یکی از بچه ها فریاد زد دروووغگو ها در اتاق ما فقط برای آدم های باهوش باز می شه نه یه سری کدن مثل شما!!!!پسر ها باز هم خندیدند
_چند روز پیش یه احمق از بین خودتون در برج ریونکلاو را باز گذاشته بود ما هم گفتیم بیایم تو هم یه سلامی بکنیم هم خدمت ریونکلاوی ها برسیم!!!دلفی از بین جمعیت فریاد زد:دوستان چوب دستی ها بیرون آماده ی ریز ریز کردن این اسلاترینی ها با شید!همه چوب دستی هاشونو در آوردند. اما پسر های اسلاترینی که فکر این جاشو هم کرده بودن یه بمب دود زا پرت کردن وسط سالن و فرار کردن. ناگهان لینی مثل برق از جاش بلند شد و گفت:ای اسلایترینی های حال به هم زن خودم خدمتتان می رسم و بعد چوب دستی اش را بیرون کشید و به طرف در سالن دوید او با ورد هایی که می خواند دود را کنار زد و پسر ها را کت بسته ته سالن گرفت و طناب پیچ کرد و فریاد کشید:شما سه تا تا آخر سال باید به آقای فلینچ برای تمیز کردن مدرسه کمک کنید! پسر ها اعتراض کردند :اما مدرسه خیلی بزرگه!
_به من مربوط نیست شما این کار را می کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!