هکتور که سقوط کرده بود، یک نگاه به پاتیلش انداخت. یک نگاه هم به ارتفاع زمینی که کنده بود. سپس تلاش کرد تا اوضاع را با منطقِ معجون سازیِ هکتور وارانهاش حل کند.
- من حتماً الان توی یکی از برجهای قلعه هستم و احتمالاً دارم همینطوری به صورت وارونه میرم بالا. واسه همینه که هنوز نرسیدم به جلسه. البته گرما هم در این امر موثره و باید سریعاً به معجون سرد شوندگیم برسم.

هکتور که نتیجهگیری خفنی کرده بود و خیلی هم از این نتیجه گیری راضی بود، دوباره به بالای سرش و سپس به زمین خاکی-سنگی زیر پایش و پاتیلش نگاه کرد.
در مغزش بلافاصله طوفانی به راه افتاد و دود از سرش خارج شد. ایدهها و نقشههایش برای بالا رفتن بسیار زیاد شده بودند. آنقدر زیاد که خودش هم نمیدانست کدام را باید اجرا کند!
مغز هکتور آنچنان با سرعت به کار افتاده بود که اتمهای تشکیل دهندهاش دچار انفجار شدند و هکتور توانست اولین انفجار اتمی مغزی را تشکیل دهد. حتی از بینیاش نیز دودی به شکل قارچ بیرون آمد و بسیار حالت Like a Boss وارانهای به او بخشید. سپس هکتور با ویبرهای که هر لحظه شدیدتر میشد، فریادی زد که حتی موجب شد هسته زمین هم گوشش را بگیرد تا کر نشود.
- همینه! خودشه! یافتم! چون هر عملی یه عکس العملی داره، پس من هرچقدر روی زمین بپرم و به زمین قدرت معجون سازیمو وارد کنم، زمین که نمیتونه اینهمه قدرت معجون سازی خفنم رو تحمل کنه، همشو بهم برمیگردونه و به همین ترتیب میتونم برم بالا!

البته، شاید هکتور یک نکته را فراموش کرده بود. آنهم اینکه زمین اعصاب این حرکتها را ندارد. پس در نتیجه همین فراموشکاری، هکتور با ویبرهای شصت ریشتری، شروع کرد به پریدن روی زمین. شاید که زمین انرژی منتقل شده را به او برگرداند و به سمت بالا پرتابش کند!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج





حوصلمونم سر نمیره تا شروع جلسه...





