جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

22 کاربر(ها) آنلاین هستند (17 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
21 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

انبار وزارت سحر و جادو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 20 فروردین 1396 18:43
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 20 فروردین 1396 14:17
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا دست به دست هم میدن. لینی با جدیت میره که جزئی از زنجیره بشه. صدای هکتور از دور دست ها به گوش میرسه که داد میزنه:
-آخه حشره...دست تو رو بکشن که هر دو دستت کنده میشه زنجیره به فنا میره.قبل از اینکه نخود هر آشی بشی یه نگا به هیکلت بنداز.

لینی برخلاف رودولف خرد و خمیر نمیشه. ریونکلاویه و روش زیاده. مصمم تر وسط زنجیره وایمیسه.
کراب دلفی رو به سر زنجیره هدایت میکنه.

دلفی:چرا من؟
کراب:تو همینجوریتم خیالاتیه. اگه بطور اتفاقی بری تو دایره هم چیزی عوض نمیشه.

زنجیره تشکیل می شه. دلفی به عنوان سر زنجیره دستشو دراز میکنه توی دایره. دست دلفی که خیلی بی جنبه هست فوری شروع میکنه به خیالاتی شدن.
-ایول...چه النگوهایی. دستبند های طلا. انگشترهای جواهر نشان. به به.

دلفی دستشو دعوا میکنه و گوشه ی ردای سه مرگخوار توی دایره رو میگیره.
-خب....بکششششششششششش!

یک...دو...سه...

مرگخوارا به طور همزمان میکشن و همراه سه مرگخوار از اتاق پرت میشن بیرون.

آرسینوس، شاکی از این که از ارباب کراوات زده جداش کردن زیر لب غرمیزنه.
-خب...آفرین. کارتون عالی بود. کاخ آرزوهای یک جوون رو ویران کردین. میتونیم ادامه بدیم.

مرگخوارا به طرف اتاق دوم میرن.

آرسینوس که هنوز عصبانیه و از طرفی نسبت به وزارتخونه احساس مالکیت میکنه درو باز میکنه.
مرگخوارا با احتیاط وارد اتاق میشن.
اتاق تقریبا خالیه. تنها چیزی که دیده میشه میز بزرگیه که وسطش قرار داره و بشقابی که روی میزه.
جستجوی این اتاق زیاد طول نمیکشه.

-خب. اینجا که نیست. بریم!

-عمرا! به جون شما نمیشه.

این صدای دره که پشت سر مرگخوارا بسته شده. مرگخوارا تعجب نمیکنن. اونا به درای سخنگو عادت دارن. ولی این یکی کمی جدی به نظر میرسه.
-بعد از ده سال این اولین باره که مهمون دارم. بدون پذیرایی نمیذارم پاتونو از اینجا بذارین بیرون. بفرمایین. خواهش میکنم. چنگال توی بشقابه. محتویات بشقاب رو باید تا ته بخورین! مهم نیست یکی بخوره یا همه. ولی باید تموم شه.

در حالی که بشقاب داشت توضیح میداد که دیسک کمر داره و با دقت از چنگال استفاده کنن که توش فرو نره، مرگخوارا به میز نزدیک شدن که محتویات بشقاب رو ببینن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بانز در 1396/1/20 14:38:49
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 20 فروردین 1396 11:43
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف با ترس از اینکه بلاتریکس صدایش را بشنود، در حالی که با یک چشم بلاتریکس را زیر نظر گرفته بود، مرگخواران را دور هم جمع کرد. مرگخواران هم که انتظار یک ایده بسیار خفن و کارساز را از رودولف داشتند، مشتاقانه دور او جمع شدند. رودولف که حس خفن بودن پیدا کرده بود، لبخندی دندان نما زد تا شاید دل لینی و سایر ساحرگان جمع را ببرد، اما به جایش ساحره‌ها با دیدن تکه‌های شام شب قبل در میان دندان‌های وی، بسی پوکرفیس شدند.

- جذابیتم انقدر رفته بالا که ملت دندونامو می‌بینن پوکرفیس میشن.
- ایدتو میگی یا ببریم بندازیمت پشت در پیش هکتور؟
- آها... ایده... ایده این بود که الان که بلاتریکس سرش شلوغه اونجا... آستوریارو مخالفم البته... ولی چون پای بلاتریکس وسطه، از خیرش میگذرم... من میگم بیاید اینارو همینجا بذاریم... خودمون بریم دنبال گوی و گاومیش... اصلاً هم به رو نیاریم که اینا جا موندن.

مرگخواران اندکی به فکر فرو رفتند. سپس یک لحظه به یاد چهره لردسیاه، در صورت بازگشتشان بدون آستوریا و بلاتریکس افتادند، در نتیجه به سرعت سرهایشان به نشانه مخالفت با رودولف تکان خورد. رودولف که تحمل این همه مخالفت نداشت، از نظر احساسی به شدت شکست خورد و حتی اعتصاب غذا کرد و کل عضلاتش را سوزاند تا شاید مرگخواران موافقت کنند. اما مرگخواران با اهمیت ندادن، لایک بزرگی بر پیشانی وی کوباندند.

- بیاید اصلاً خودم خارجشون میکنم.
- نه نمی‌خواد... میری اونجا دچار خیال میشی بعد باید سه نفرو بکشیم بیرون.
- وزیر سابقم. بلدم چیکار کنم. نقابم ضد خیاله.

مرگخواران اندکی تفکر کردند و آرسینوس هم از فرصت استفاده کرد و رفت داخل دایره. در حالی که می‌کوشید با حفظ فاصله آسلامی، بلاتریکس و آستوریا را بیرون بکشد، ناگهان نگاهش به نقطه نامعلومی معطوف شد.
- عه... ارباب شما چرا کراوات زدید؟ یعنی بالاخره من تونستم کراوات رو در بین جادوگران برجسته رواج بدم؟!

- تسترالمون شیش قلو زایید... بیاید یه زنجیر مرگخواری تشکیل بدیم از همون عقب، شاید تونستیم بکشیمشون بیرون.
- چرا اینو زودتر نگفتی لینی؟
- هیس... سوت بزن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 20 فروردین 1396 01:34
نمایش جزئیات
آفلاین
لينى از سوراخ در، و بقيه از چهار چوب در، وارد اولين اتاق شدند.
اتاق خالى كوچكى، كه تمام ديوارهايش سفيد بود و فقط يك دايره زرد رنگ بزرگ وسط زمين، به چشم ميخورد.
-خب...اينجا جايي كه دنبالشيم نيس. بياين بريم اتاق بعدي.
-هوى، رودولف...بيا بريم.

رودولف، دقيقا وسط اتاق ايستاده بود و با خوشحالى، دست هايش را در هوا تكان ميداد.
-شما برين، من نميام، اين خوشگل هارو ول كنم، كجا بيام؟
-وا! چرا همچي ميكنه اين تسترال ؟!

بلاتريكس با عصبانيت به سمت رودولف رفت، ولى به محض اينكه پايش را داخل دايره زرد رنگ گذاشت، ايستاد، با ترس موهايش را مرتب و تعظيمى كرد.
-ارباب. شما چرا اومدين ؟

ملت با تعجب به اطرافشان نگاه كردند.
-چي ميگي بلاتريكس؟ ارباب كجا بود؟ بردار اين تسترال رو بريم.

ولى بلاتريكس هيچ توجهى به آنها نداشت. زير لب با خودش حرف ميزد و گاهى هم به موهايش دستى ميكشيد.

-اين يكى هم از دست رفت! بلا، بياين بريم ديگه.

ولى هيچكدام اهميتى ندادند.
آستوريا با عصبانيت به سمتشان رفت.

-نه...آستور نرو!

ولى لينى كمى دير به موضوع پي برده بود. آستوريا وارد دايره شده بود.

به محض وارد شدن، لرد سياه را مقابلش ديد و با هول، تعظيم كرد.
-سرورم!

از پشت سرش، صداى مرگخواران را ميشنيد اما فعلا، هيچ چيز، مهمتر از لرد سياه كه به سمتش مي آمد نبود.

مثل اينكه آستوريا و بلاتريكس، روياي مشتركى را در "دايره ى خيال" ميديدند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 20 فروردین 1396 00:40
نمایش جزئیات
آفلاین
-البته که وقت گرفتیم. ما جادوگرای جنتلمنی هستیم. مثلا همین الان من دارم عرق شرم می ریزم که وقت میز جذابی مثل شما رو گرفتم.

رودولف به موقع خودش را رسانده بود. لپ های میز کمی گل انداخت. یکی از پایه هایش را بلند کرد و روی خودش را مرتب کرد.
-بله. البته که وقت گرفتین. پس بگم رخت آویزهای راهنما بیان؟

رودولف به میز نزدیک شد. یک دستش را روی آن گذاشت. پایه ای که روی میز بود کم کم به دست رودولف نزدیک شد. رودولف وحشت کرده بود، ولی لبخندش را حفظ کرد.
-خب ببین...مشکل اینجاست که یکی از همراهای ما رختآویزوفوبیا داره!

میز تعجب کرد.
-چی داره؟ هر چی باشه من می تونم براتون نگهش دارم تا برگردین.

-نه نه...یعنی ترس غیر طبیعی از هر نوع رخت آویزی داره. رخت آویز ببینه جیغ های ممتد می کشه! برای همین ما مایلیم بدون راهنما بریم! الان می شه بگی پشت این درا چی هست؟

میز به در های متعدد تالار خیره شد. طوری که انگار می خواست پشت آن ها را ببیند.
-راستش...نمی دونم. من همیشه همین جا بودم. ولی شنیدم خیلی چیزای عجیب و غریبی هست. خطرناک...ترسناک...عجیب! من نمی خوام اتفاقی برای شما بیفته.

صدای فریاد بلند از سمت در به گوش رسید.
-ای لعنت به هر چهار تا پایت...باز دو دقیقه منو گذاشتن دم در، این لامپو عوض کنن، داری بهم خیانت می کنی؟

صدای صندلی فرسوده و زوار در رفته ای بود که جلوی در، در جایگاه نگهبانی که حضور نداشت قرار گرفته بود.

مرگخواران دعوای میز و صندلی را غنیمت شمرده، و با ترس و لرز به طرف اولین اتاق رفتند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 20 فروردین 1396 00:13
نمایش جزئیات
آفلاین
- تالار اسرار؟ کی اسم اینجا رو انتخاب کرده؟ چرا اسمشو نذاشتن تالار های درهای بدون جنسیت!

سرهای همه مرگخواران که به طور پیش فرض، از تنظیمات کارخانه، نادیده گرفتن غرهای رودولف را انتخاب کرده بودند، ناخودآگاه به سمت جادوگر اخم آلود قمه به دست چرخیدند.

- بدون جنسیت؟

رودولف به لینی اخمی کرد.
- نه واقعا به اون معنی! مساله فقط اینه که من نمی تونم جنسیتشونو تشخیص بدم.

گویندالین اول نگاهی به درها و بعد نگاهی به رودولف انداخت.
- این به خاطر این نیست که هنوز حرف نزدن؟
- نه دیدی که! من تو اون اتاقک "محفل درش پیدا" می تونستم جنسیتشونو تشخیص بدم.

بلاتریکس با اخم موهای درهمش را از جلوی دهانش فوت کرد.
- ولی جلوی اون در انباری زشت، تا با اون صدای جیغش، صدات نکرد نفهمیدی که مونثه!

رودولف به دری که کوبه های متقارن داشت، نگاهی انداخت و گفت:
- حالا چه فرقی می کنه ما بفهمیم اینا مردن یا با کمالاتن؟
- چون اون وقت می تونن بهمون بگن چی پشت دره اینجوری از هم جدا نمی شیم.

کراب که در انعکاس سنگ مرمر سیاه، چهره خودش را تماشا می کرد گفت:
- اگه نگفتن چی؟

لینی با غرور گفت:
- اگه سوال نکنی که نمی فهمی. اینو روونا گفته!

رودولف بی توجه به کلمات قصار روونا ریونکلاو، به سمت میز وسط تالار رفته و تصمیم گرفت سوال و جواب را از آنجا شروع کند. و بلا که وضع را چنین دید، دنبالش رفت تا مبادا به دری، دیواری، زنگوله ای، ابراز علاقه کرده و با آن "این عه ریلیشن شیپ" بشود.
- ام... میگم که! سلام میز جان!
- دوشیزه روشن میزِ چوب نژاد هستم. برای بازدید از تالار وقت گرفته بودید؟

ابروهای بلا، بالا رفت.
- وقت؟
- بله دیگه! وقت برای تور تفریحی آموزشی سازمان اسرار. ما شیش تا رخت آویز دوره دیده داریم که گروه ها رو در مدت تور راهنمایی می کنن و تاریخچه تالارها رو بهشون توضیح میدن. آخه بعضی از تالار ها دوست ندارن با کسی حرف بزنن. وقت گرفته بودین شما؟

میز منشی، جمله آخر را با کلافگی دلبرانه ای گفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی

*****

نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: شنبه 19 فروردین 1396 23:15
نمایش جزئیات
آفلاین
در حالی که مرگخوارا با چهره‌هایی گرفته سرگرم مشاهده‌ی شبه‌خانه‌ی شماره‌ی دوازده گریمولد شده بودن، به ناگاه توجه همگان به رودولف جلب می‌شه.
- هی رودولف. تو چرا گوشاتو گرفتی؟

رودولف گوشاش رو گرفته بود، اما نه اونقد محکم که این حرفو نشنوه.
- نمی‌خوام حضور شیء مونثی رو تشخیص بدم.

رودولف قبل از اینکه از وجود اشیای مونث در اون اتاق مطلع بشه و در انتخاب سخت میون "هم‌صحبت شدن با اشیای مونث فارغ از محفلی بودن" یا "عدم صحبت با اشیای محفلی حتی از نوع مونث" قرار بگیره، به سمت در هجوم می‌بره.
- به چیزی دست نزنین. تا ویزلی‌ای و محفلی نشدین بیاین بریم از اینجا.

رودولف منتظر جواب مرگخوارا نمی‌مونه و بی‌درنگ درو باز می‌کنه و پشتش ناپدید می‌شه. البته خودش هم متوجه نبود که این‌بار در دیگه‌ای رو برای خروج انتخاب کرده! بقیه مرگخوارا هم که کمتر از رودولف خواهان خارج شدن از هرجایی که رنگ و بویی از محفل داشت نبودن، برای آخرین بار نگاه انزجارآمیزی به اطراف می‌ندازن و راه خروج رو در پیش می‌گیرن.

- آخ جون. پس هکتور کو؟ از پشت در موندن خسته شده؟
- شاید از این اتاق شانس نیاورده باشیم، ولی حداقل همین که هکتور این اطراف مشاهده نمی‌شه خودش شانس بزرگیه که بهمون رو آورده!
- ولی مقر محفل این وسط چی کار می‌کرد؟

آرسینوس که به تازگی مجددا احیا شده و به عالم زندگان برگشته بود، فرصت طلایی برای نشون دادن وزیر سابق بودنش رو از دست نمی‌ده.
- یادمه دوران وزارت من حرف این بود که وزرای قبلی تو یکی از اتاقای تالار اسرار محفلو شبیه سازی کردن که بفهمن اینا چرا اینقدر فقیر و بدبختن! چطوری می‌شه تقویتشون کرد. ولی ویزلیا هی زاد و ولد کردن و...
- چی؟ نه نه وایسا... تو الان چی گفتی؟
- ولی ویزلیا هی زاد و ولد کردن و اونقد زیاد شدن که پروژه شکست خـ...
- گفتی یکی از اتاقای تالار اسرار.

درست در همون لحظه‌س که چشم مرگخوارا به روی حقیقت اطرافشون باز می‌شه. اونا درست وسط تالاری ایستاده بودن که تا چشم کار می‌کرد دور تا دورش پر شده بود از در!
- تالار اسرار!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: شنبه 19 فروردین 1396 23:09
نمایش جزئیات
آفلاین
در حالی که مرگخوارا با چهره‌هایی گرفته سرگرم مشاهده‌ی شبه‌خانه‌ی شماره‌ی 12 گریمولد شده بودن، به ناگاه توجه همگان به رودولف جلب می‌شه.
- هی رودولف. تو چرا گوشاتو گرفتی؟

رودولف گوشاش رو گرفته بود، اما نه اونقد محکم که این حرفو نشنوه.
- نمی‌خوام حضور شیء مونثی رو تشخیص بدم.

رودولف قبل از اینکه از وجود اشیای مونث در اون اتاق مطلع بشه و در انتخاب سخت میون "هم‌صحبت شدن با اشیای مونث فارغ از محفلی بودن" یا "عدم صحبت با اشیای محفلی حتی از نوع مونث" قرار بگیره، به سمت در هجوم می‌بره.
- به چیزی دست نزنین. تا ویزلی‌ای و محفلی نشدین بیاین بریم از اینجا.

رودولف منتظر جواب مرگخوارا نمی‌مونه و بی‌درنگ درو باز می‌کنه و پشتش ناپدید می‌شه. البته خودش هم متوجه نبود که این‌بار در دیگه‌ای رو برای خروج انتخاب کرده! بقیه مرگخوارا هم که کمتر از رودولف خواهان خارج شدن از هرجایی که رنگ و بویی از محفل داشت نبودن، برای آخرین بار نگاه انزجارآمیزی به اطراف می‌ندازن و راه خروج رو در پیش می‌گیرن.

- آخ جون. پس هکتور کو؟ از پشت در موندن خسته شده؟
- شاید از این اتاق شانس نیاورده باشیم، ولی حداقل همین که هکتور این اطراف مشاهده نمی‌شه خودش شانس بزرگیه که بهمون رو آورده!
- ولی مقر محفل این وسط چی کار می‌کرد؟

آرسینوس که به تازگی مجددا احیا شده و به عالم زندگان برگشته بود، فرصت طلایی برای نشون دادن وزیر سابق بودنش رو از دست نمی‌ده.
- یادمه دوران وزارت من حرف این بود که وزرای قبلی تو یکی از اتاقای تالار اسرار محفلو شبیه سازی کردن که بفهمن اینا چرا اینقدر فقیر و بدبختن! چطوری می‌شه تقویتشون کرد. ولی ویزلیا هی زاد و ولد کردن و...
- چی؟ نه نه وایسا... تو الان چی گفتی؟
- ولی ویزلیا هی زاد و ولد کردن و اونقد زیاد شدن که پروژه شکست خـ...
- گفتی یکی از اتاقای تالار اسرار.

درست در همون لحظه‌س که چشم مرگخوارا به روی حقیقت اطرافشون باز می‌شه. اونا درست وسط تالاری ایستاده بودن که تا چشم کار می‌کرد دور تا دورش پر شده بود از در!
- تالار اسرار!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: شنبه 19 فروردین 1396 22:25
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: شنبه 19 فروردین 1396 21:44
نمایش جزئیات
آفلاین
در، نگاهی به هکتوری انداخت که دوان دوان با میله اش به او نزدیک می‌شد. میله هکتور، تاب خوران در هوا می‌پیچید و در اثر برخورد با محتویات داخل اتاق، خسارات جانی و مالی زیادی بر جای می‌گذاشت. پس از آن، نگاهش را برگرداند به گروهی که ملتمسانه جلویش ایستاده و منتظر گشوده شدنش بودند.

-
-
-
-
-
- وینکی جن خووب؟
-

سرانجام، در گشوده شد و سیل مرگخواران به سختی از میانش گذشتند تا به دنیای آن سوی در بروند.
دنیای آن سوی در، سرزمینی رنگ و رو رفته و تنگ بود. شبیه خانه ای بزرگ بود که سالها گردگیری نشده باشد. تکه های پیاز و موی قرمز در سراسر محیط خانه خودنمایی کرده و بوی ضعیف آش را برجسته می‌کرد.
یکی از تکه های پیاز، خودش را به مرگخواران نزدیک کرد و پس از بررسی دقیق آنها، بنا را گذاشت به داد و بیداد کردن.
-مرگخوارا! مرگخوارا! مرگخوارای غیر ویزلی اومدن که خونه رو غارت کنن. نمی‌خواااااام. عه... نکن آقا. نکن! نخور منو. نــــــــــــــه!

آرسینوس بدون توجه به ناله و زاری های پیاز، آن را از ماسک عبور داد، در دهان گذاشت و بلعید. بعد هم آروغ بلندی سر داد و شکمش را مالید.
-وزیر سابق بودن، آدم رو خسته می‌کنه.

اما آرسینوس نمی‌دانست که هیچوقت نباید تکه پیازی را که در یک خانه عجیب در آنسوی یک در پیدا کرده را ببلعد. ندانستن و غفلت آرسینوس، باعث شد که پیاز در معده اش به واکنش بپردازد و خودش را در اسیدها بغلتاند. بعد هم عینک بزند و در جزایر لانگرهانسِ آرسینوس به آفتاب گرفتن مشغول شود. پیاز پس از اینکه خوب خودش را برنزه و خوشگل کرد، تبدیل به پیاز داغ شد و دل و روده آرسینوس را سوزاند. اندام های داخلی آرسینوس هم که از بی ادبی های پیاز خسته شده بودند، دست به خودکشی زدند و ترکیدند. طی ثانیه های بعدی، بدن آرسینوس توسط انفجارهای پی درپی از هم می‌گسیخت!

-عه... این مُرد؟ چرا زودتر بهش پیاز نداده بودیم؟ =))))))))))
-اونو ول کن. فکر کنم اینجا خونه محفلیاس. نمی‌خوام دشمن منو اینطوری ببینه. برم تجدید آرایش کنم.

تکه های آرسینوس با شنیدن آخرین خبر کراب درمورد موقعیتشان و اینکه به خانه شماره 12 گریمولد آمده بودند، دوباره به هم چسبیدند و تشکیل یک آرسینوس تازه نفس دادند. به هر حال آرسینوس نباید در خانه دشمن توسط یک پیاز تکه تکه می‌شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1396/1/19 22:09:38
ویرایش شده توسط وینکی در 1396/1/19 22:12:09

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL