جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (15 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[chat]] شخصیت خودتون رو معرفی کنید

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: شنبه 14 مرداد 1396 22:41
نمایش جزئیات
آفلاین
- یوماهـــا... یو ماســــا...
- میخوای خودتو معرفی کنی یا نه؟
- یوماهــا...
- دو دقیقه اون هدفونو از روی گوشت بردار.
- دارم آهنگ گوش میکنما، کاری دارین؟
- مگه نیومدی اینجا برای معرفی شخصیتت؟
- آها خب؟
- معرفی کن دیگه!
- باشه خب چرا اون شکلی نگاه میکنی؟

لایتینا فاست هستم. توی یه خانواده ماگل به دنیا اومدم. از همون بچگی یه برادر بزرگتر داشتم که رو دست مامان بابام بلند شد و تربیتم افتاد دست خودش و این دختر دلربا، ناز و مهربون... اهم... دختر شر، شیطون و از دیوارِ راست بالا برو ای که میبینین از اثرات اوشونه.

بعدم از بس لباسای برادرمو برداشتم و سوییشرت هاشو کش رفتم، اونم یه روز از لجش اومد موهای قهوه‌ای مو کوتاه کرد تا مثلا تلافی کنه؛ منتها من خوشم اومد و دیگه نذاشتم موهام بلند شه. چشامم سیاهه. تا اینجاش که به نظرم خیلی آدم عادی و معمولی‌ای از نظر قیافه به حساب میام. اما چیزی که منو از بقیه ساحره ها و ملت جادوگر متمایز میکنه یه هدفون بزرگ و آبی رنگه که همیشه رو گوشمه و لازم به ذکره که اگه یه وقت باهام کار داشتین حتما باید باهام برخورد فیزیکی کنید. واین که معمولا یا با آهنگ همراهی میکنم () یا دارم در، دیوار و حتی هوا رو نگاه میکنم().

بعدا که تو اوج خرابکاری به بار آوردن بودم یه نامه از هاگوارتز اومد، منتها میدونید، مک‌ گونگال درست حسابی تو نامه ننوشته بود تو مدرسه قراره چی آموزش بدن؛ همین شد که والدین گرامی فکر کردن مدرسه نظامیه برای تربیت کردن من. اونام خیلی خوشحال و با فکر این که من بالاخره ادم میشم منو فرستادن هاگوارتز. خلاصه که پای من که رسید هاگوارتز بعدم یه کلاه بزرگ کردن سرم اونم داد زد: ریونکلاو! البته هنوزم نمیفهمم با کدوم معیار و منطقی منو بین اون همه باهوش و کتاب به دست فرستاد.

یه مدت گذشت و من هر خرابکاری‌ای که میتونستم بکنم انجام دادم. حتی وقتی ترم چهارم بودم میخواستم خودمو به زور وارد مسابقات جام آتش بکنم، ولی به جاش یه ریش سفید نصیبم شد. خلاصه که یه روز از خواب بلند شدم دیدم باید برم سر جلسه امتحانات سمج، منم که کلا سر کلاسا حواسم جمع نبود، همین شد که هیچ کدوم از درسامو قبول نشدم. بقیه میگن خنگم ولی نیستم، فقط سر کلاسا به حرف استادا گوش نمیکردم.

با این که توی هاگوارتز هیچی یاد نگرفتم و کلا نمیدونم چوبدستی رو از کدوم ور میگیرن، اما دو تا دوست پیدا کردم که هنوز که هنوزه ولشون نکردم و تا آخرش هم بیخ ریش‌شون هستم... سوزان و دای!

به هرحال چرخه دنیا جوریه که باید یه جوری کار خودتو راه بندازی، منم دیدم با جادو که نمیتونم کار خودمو راه بندازم پس به وسایل کاربردی ماگل ها رو آوردم.
راستش از بچگی خیلی به آزار رسوندن علاقه داشتم و این علایقم تا همین الانم ادامه داشته و باعث شده که از عذاب دادن آدما و حتی کشتنشون لذت ببرم. البته همه این کارا رو هم با وسایل ماگلیم انجام میدم، درسته که ممکنه روش کارشون رو ندونم، مثلا بخوام با سیم هندزفریم آدما رو اعدام کنم و یا با تفنگ آب‌پاش بکشمشون اما تا حالا که به مشکل جدی‌ای بر نخوردم و حتی میخوام تو جبهه سیاه هم فعالیت کنم.

- انقد خنگی که با تفنگ آب‌پاش آدم میکشی؟
- من خنگ نیستم، فقط نمیدونم که چه شکلی ازش استفاده کنم.
- تموم شد معرفی‌ت؟
- آره. با اجازه... یوماهـــا.


***

میدونم شبیه همه چی شد جز فرم معرفی شخصیت. راستی یه فاست اون وسط داشتیم یه اسم بهش اضافه کردم. یه چیز دیگه هم بگم؟ شناسه قبلی مو میبندین؟

همین.


بعد از بررسی بلیت، رسیدگی می‌شه.


موخره: تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1396/5/14 23:32:36
ویرایش شده توسط لایتینا.فاست در 1396/5/15 0:03:50
ویرایش شده توسط لایتینا.فاست در 1396/5/15 1:43:54
ویرایش شده توسط لایتینا.فاست در 1396/5/15 21:36:08
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1396/5/16 15:55:31
The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: شنبه 14 مرداد 1396 19:44
نمایش جزئیات
آفلاین
نام:آلفرد بلک
جنسیت:مذکر
سن:51
سپر مدافع:گوزن شاخدار
نوع چوبدستی:از جنس چوب درخت داربُد و با ریسه قلب اژدها
شغل:کاراگاه وزارت سحر و جادو
معرفی شخصیت:

من آلفرد بلک،در سال 1946 در خانواده ای اصیل به دنیا آمدم.زمانی که به هاگوارتز میرفتم،توسط کلاه گروهبندی با برادرم (اورین بلک)در گروه اسلیترین افتادم.پدرم فینیاس نایجلوس بلک مدیر هاگوارتز بود.
بروتوس مالفوی از دوستان درجه یک من و برادرم بود.من با بروتوس همیشه با چارلوس پاتر جنجال داشتیم،چون او معتقد بود که نمره های خوب من با پارتی بازی های پدرم انجام میشود و در واقع همین طور بود!
در زمان من زرنگ ترین دانش آموز هاگوارتز فردی به نام تام ریدل بود،زندگی بسیار دردناکی داشت و خیلی خواستار آرزوی بهترین جادوگر جهان بود. آن موقع تردیدی برای به واقعیت رسیدن آرزویش نداشتم،ولی تمام جادوگران و مشنگ ها به مرور زمان به طور واقعی شناخته میشوند ،داستان از آنجایی شروع شد که من و برادرم یک راه مخفی به بخش ممنوعه کتابخانه هاگوارتز (که از بروتوس یادگرفته بودیم)را به تام نشان دادم،از آن به بعد او بسیار عجیب تر از قبل شد و آقای اسلاگهورن(استاد معجون سازی) به او مشکوک شده بود.
بعد از این قضایا در سال پنجم مدیر عوض شد و یکی از استاد ها به ناام آلبوس پرسیوال وولفریک برایان دامبلدور مدیر جدید شد.در زمان مدیریت او هاگوارتز بهتر از قبل شد ولی من نگران نمره هایم بودم.
سال ها بعد با دروئلا روزیه آشنا شدم و به او علاقه مند شدم.
سپس دخترم به نام بلاتریکس به دنیا آمد و برادرم هم پسری به نام سیریوس.
سیریوس خیلی شیطون بود و این باعث شد تا مادر دیوانه اش اسم اورا بسوزاند و عامل این شیطونی ها فردی بود به نام جیمز پاتر پسر دشمن مدرسه من چارلوس پاتر،همیشه میدونستم این پاتر ها دردسر سازند!
واین بود داستان زندگی 51 ساله من.


تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1396/5/14 21:36:16
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: شنبه 14 مرداد 1396 17:20
نمایش جزئیات
آفلاین
نام کامل جیمز سیریوس پاتر
نژاد دورگه
خانواده
پدر: هری پاتر مادر: جینی ویزلی
برادر: آلبوس سوروس خواهر: لی لی لونا
معرفی شخصیت:
پسر بزرگ هری پاتر و جینی ویزلی - موهای قرمز - چشمان آبی - شیطنت های بی اندازه - علاقه به آلبوس آزاری - رنگ قرمز

اینهاست که شخصیت جیمز پاتر را شکل میدهند.

پاترونوس گربه
چوبدستی چوب درخت راس و مغز پر ققنوس
سن در حال حاضر 16


علاقمند به زدن عینک دودی و اذیت کردن آلبوس پاتر و دوست عزیز تدی لوپین.


این شخصیت گرفته شده و به کسی واگذار نمی‌شه. بنابراین لطفا یه شخصیت دیگه انتخاب و معرفی کنین. کمی هم بیشتر راجع به شخصیت انتخابیتون توضیح بدین.
تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1396/5/14 21:33:49
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: شنبه 14 مرداد 1396 11:58
نمایش جزئیات
آفلاین
نام: آملیا فیتلوورت

لقب: آسترو - فیتیله - بی حوصله - ضدحال

گروه: هافلپاف

جنسیت: ساحره

نژاد: دورگه

خانواده: پدر و برادر بزرگتر گریفندوری و مادر هافلپافی و یک خواهر و برادر دوقلو که به مدرسه نمیروند.

عضویت در: محفل ققنوس

چوبدستی: چوب درخت یاس کبود، مغز موی تک شاخ، 12.5 اینچ

پاترونوس: دب اکبر:| اسب ماده دیگه!

ویژگی های ظاهری:
موهای قهوه ای بلند با رگه های سفید-خاکستری، چشمان قهوه ای تیره، صورت نسبتا باریک

ویژگی های اخلاقی:
کمی تندخو، بی حوصله، علاقمند به کمک کردن، عاشق کتاب، ابراز احساسات بلد نیست، درسخوان، عاشق مشنگ ها

اطلاعات بیشتر:
دختری که مدتهاست به خاطر عقاید ضد مشنگی خونواده پدرش و ضد جادوگری خانواده مادرش، با پدر و مادر و سیبلینگهاش ازشون دور شده. معجون خودش و برادر بزرگش با هم تو یه پاتیل نمیره!

عاشق مشنگ هاست و به دلایلی مثل مخالفت کل خونواده ش با شغل مورد علاقش، ستاره شناسی، کمی گوشه گیر شده.

از دوستای رز زلر، جینی ویزلی و داریوس بارو هستش

اکثر وقتا بی حوصله ست و همش از زیر کار در میره اما اگه کاری بهش بسپرن باید بی نقص انجامش بده وگرنه آملیا نیستش!



جایگزین شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1396/5/14 12:59:33
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: جمعه 13 مرداد 1396 21:37
نمایش جزئیات
آفلاین
نام:داریوس بارو
شهرت:شاهزاده قدرت
گروه:اسلیترین
نژاد:اصیل زاده
سپر مدافع:گربه
ویژگی های فردی:
پسری با موهای خرمایی تیره,چشمانی قهوه ای و تیره,قد بلند و خونسرد.مفتخر به حضور در اسلیترین

توضیحات:
در خانواده ای اصیل و اشرافی دنیای جادوگری به دنیا اومدم.خانواده من سالها پیش ساکن ایران شده بودند و به همین خاطر اسم من رو داریوس گذاشتند که انگلیسی داریوش هست.نزدیک به سن 11 سالگی که رسیدم خانواده ام تصمیم گرفتن تا من رو به مدرسه جادوگری ایلورمورنی بفرستند و من هم مخالفتی نداشتم تا اینکه خواب شخصی را دیدم که شبیه سالازار اسلیترین بود و در خوابش من را "فرزندم"خطاب میکرد دیدم.مطالعات خودم رو در مورد هاگوارتز بالا بردم و به اسلیترین علاقمند شدم.من قبلا شناختم از هاگوارتز توسط اخباری بود که در مورد هری پاتر و لرد سیاه چاپ میشد و اطلاعاتی از تاریخچه مدرسه قبل از دیدن خواب سالازار اسلیترین نداشتم.
بالاخره یازده سالم شد و وارد هاگواتز شدم و کلاه گروهبندی بخاطر علاقمندی من به اسلیترین من رو وارد اسلیترین کرد.در اسلیترین پسر جنجالی هری,آلبوس سوروس و پسر مهربون دراکو مالفوی اسگورپیوس هم هستن و من از دیدنشون و دوستی باهاشون خوشحالم.یکی از دخترای مدرسه هم که خیلی باهاش دوستم آملیا هست که البته بخاطر علاقه ای که به مشنگا داره توسط دوستام سرزنش میشم.ولی من به هدف خودم و علاقمندی های خودم توجه دارم و شک ندارم موفق میشم.
بخاطر قدرت طلبی و مغرور بودنم به شاهزاده قدرت معروفم.بعضی ها با تمسخر و بعضی ها جدی من رو با این اسم صدا میزنند


تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1396/5/14 11:19:51
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: چهارشنبه 11 مرداد 1396 18:54
نمایش جزئیات
آفلاین
نام:سيريوس بلك
نژاد:اصيل زاده
ويژگي هاي ظاهري:
خوش قيافه، رنگ موي قهوه اي ،چشمان خاكستري،خوشش قد و بالا و....

توضيحات:


من سيريوس بلك پسر بزرگ خانواده اشرافي اي بودم كه شديدا به خون اصيلشان افتخار مي كردند و مخالف سر سخت ماگل ها بودند.
زماني كه وارد هاگوارتز شدم با توجه به طرز تفكر متفاوتم نسبت به ساير اعضاي خانواده، به جاي اسليترين به گريفيندورپيوستم و در آنجا دوستان خوبي به نام(جيمز پپاتر-ريموس لوپين و پيتر پتي گرو )پيدا كردم.
تقريبا ١٦سالم بود كه ارتباطم رو براي هميشه با خانواده ي خودشيفته ي خودم قطع كردم و به همين سبب نامم از شجره نامه ي خانوادگي بلك، حذف شد. البته حذف كه چه عرض كنم ، در واقع سوزانده شد.

سالهاي هاگ سالهاي عجيبي بود. ريموس گرگينه بود و ما سه نفر در شبهاي تبديلش او را همراهي مي كرديم و جانونما مي شديم كه البته هيچكس جز ما و تعداد اندكي مثل دامبلدور كس ديگري اين رو نمي دانست.

بعد از هاگوارتز كه اوج سالهاي خوشي زندگيمان بود، به محفل ققنوس راه يافتيم و آنجا بود كه روزعاي سخت اغاز ش
جيمز بلا ليا ليلي ازدواج كرد و صاحب فرزندي شدند كه پدرخواندگي او بر عهده ي من بود.

ليلي و جيمز مدتي بعد از تولد هري كشته شدند و از آنجايي كه من را به اتهام خيانت و قتل به آزكابان فرستاده بودند، هري را به خاله اش سپردند.

١٢سال تمام گذشت و من هرلحظه بيشتر طاقتم طاق مي شد. سرانجام دست به فرار زدم و به هري و محفلي ها ثابت كردم كه بي گناهم. هرچند كه بخاطر نبود مدركي محكمه پسند مجبور بودم دوباره مخفي بشم كه البته اين مخفي بودن از هر آزكاباني بدتر بود.

شباهت بي اندازه ي هري به جيمز باعث مي شد كه كم كم جاي خالي جيمز برايم پر شود. اما كشته شدنم توسط بلاتريكس لسترنج همه چيز را تغيير داد.

درسته كه بلاتريكس لسترنج جسمم را كشت اما روحم همواره خود را در قلب هري اسير كرد.



تایید شد.
شناسه قبلی هم بسته شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط sirish.96 در 1396/5/11 21:11:51
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1396/5/12 0:25:50
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: چهارشنبه 11 مرداد 1396 00:46
نمایش جزئیات
آفلاین
نام:سيريوس بلك
گروه:گريفيندور
سن:١٧
ويژگي هاي ظاهري:
رنگ موي قهوه اي و چشمان خاكستري و ...
زاد:اصيل زاده

توضيحات:
بهرغم اينكه تمام اعضاي خانواده
ام ر گروه اسليترين به سر مي بردند اما من از همان ابتدا متفاوت بوده و پا به گريفيندور گذاشتم. بعد ها نيز زماني كه تمام اعضاي خانواده ام در زير سايه ي لرد سياه بودن را قبول كردند اما من بر خلاف ميل خانواده ام به محفل پيوستم و اين ماجرا ها سبب شد كه از خانواده رانده شده و حتي مادرم نيز تصوير من را در شجره نامه ي خانوادگيمان بسوزاند.
در اين دورلن بود كه من به خانواده ي پاتر پناه اوردم. خانواده اي كه به رغم اينكه من جزوي از انها نبودم اما من راهيچگاه از خدود جدا نكرده بودند.
سالها بعد جيمز پاتر يكي از دو دوست صميمي من مسئوليت پسرش را بر به من سپرت. من او همچون دوست مي دانسام و جيمز را اشكارا در او مشاهده مي كردم....


معرفی شخصیت خیلی کوتاه تر از اونیه که تایید شه... لطف کن و معرفی بنویس... مرسی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1396/5/11 1:35:48
ویرایش شده توسط sirish.96 در 1396/5/11 6:54:10
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 مرداد 1396 01:52
نمایش جزئیات
آفلاین
نام:امیرحسین
نام خانوادگی:رجبی
شهرت:شاهزاده قدرت
گروه:اسلیترین
سپر مدافع:گربه
من برای احیای قدرت اسلیترین و نشان دادن نقش مهم اسلیترین به این میدان آمدم.کی گفته که یا باید عضو محفل ققنوس بود یا مرگخوار؟
تاریخ جدیدی رقم میزنیم



برای ورود به ایفای نقش باید مراحل زیر را طی کنید:

1. خواندن قوانین ورود به ایفای نقش.
2. شرکت در تاپیک کارگاه نمایشنامه نویسی. (مرتبط با یکی از تصاویر کارگاه)
3. مطالعه‌ی بیوگرافی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و مراجعه به تاپیک گروهبندی.
4. انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت های گرفته نشده و معرفی در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1396/5/10 2:09:59


رویای خودت رو به واقعیت تبدیل کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: دوشنبه 9 مرداد 1396 03:13
نمایش جزئیات
آفلاین
برای بار نمیدونم چندم لطفا جایگزین کن (یا کنید، دقیق نمیدونم)

اسم: آماندا
فامیلی: (مگه داریم اسم فامیل بازی میکنیم؟ داداش بیخیال شو )
سن: 13
اگه بگی خیلی کوچیکم، خیلی شیک و مجلسی میکشمت!
تاریخ تولد: 24 اسفند (14 مارس )
گروه: ریونکلاو
اعضای خانواده: فامیلیم هم نگفتم چه برسه به این!
ویژگی های ظاهری: قد نسبتا بلند - موهای بلند خرمایی - چشم های قهوه ای تیره - پوست سفید (البته بیشتر اوقات برای تغییر قیافه به شکل چیزی که توی آواتارم مشاهده میکنید دیده میشم )
ویژگی های اخلاقی: شوخ - کنجکاو - حسود - احساساتی - تو دروغ گفتن هم مهارت ندارم
جبهه: مرگخوار
زندگینامه و توضیحات:
از زمانی که یادم میاد دلم میخواست که توسط لرد سیاه کشته بشم (افتخار بزرگ تر از این؟) وقتی یازده سالم بود به هاگوارتز رفتم و همون موقع کلاه گروهبندی منو گذاشت توی ریونکلاو (که البته با این عقل ناقصی که دارم برام سواله که چرا؟ ) البته اولش به این خاطر ناراحت بودم ولی بعدا تازه به خودم افتخار هم کردم! همیشه عاشق کوییدیچ بودم. بعد از اینکه هاگوارتز تموم کردم و به مرگخوار ها پیوستم و از اون موقع همونطور که تو هاگوارتز سعی میردم یه ریونی خوب باشم الانم سعی میکنم یه مرگخوار خوب باشم. به دلایلی که مهم نیست، بیشتر از این اطلاعات نمیدم.

انجام شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1396/5/9 10:29:38
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: یکشنبه 8 مرداد 1396 19:39
نمایش جزئیات
آفلاین
اسمم جیمز پاتره.
بچه محل ها هم جیمز صدام می کنن و این یعنی که تلاشم واسه این که بهم بگن شاخدار ناکام موند.

در سن یازده سالگی با هزار و یک امید که چیزی بشم به هاگوارتز فرستاده شدم و در یک پکیج به همراه سیریوس و ریموس و پیتر، در گریفیندور جای گرفتم.

بچه خوبی بودم، درسمم خوب بود، هاگوارتز رو تموم و کردم و زن گرفتم و اینا که...
جنگ شد!

آره، جونم براتون بگه که ولدی رفت و ... ولدی که می گم منظورم ولدمورت هستش. آدم خوب و موّجهی. فقط اگه اومد خونتون بگید نیستید! چراغ ها رو هم خاموش کنید که خیال کنه رفتید بیرون. آخه می دونید چیه... مسلما می دونید چیه.

در کل همین شد که ما رو رخت رزم تنمون کردن و فرستادن بریم خاک وطن رو از چنگال ها بکشیم بیرون که خودم افتادم تو چنگال و ... قِسِر در رفتم!

از اونجا البته نمی دونم چی شد که به دوره شیرین و پر شیطنت نوجوونی دیپورت شده و تا همین لحظه هم دائما در حال ریپلی کردن همین بخش از زندگی هستم. راستی بذارید یک مقداری بیشتر هم از خودم بگم. قدم متوسطه اما بلند تر از سسم. سس کیه؟ کلاغ پر سیاه و پرچرب هاگ... زد حال متحرک! سیوروس اسنیپ. که البته عددی نیست و اصلا اهمیتی نداره که بخواد توی معرفی من باشه. بـــــلـــــه.

داشتم براتون تعریف می کردم که، چه طوری قیافه ما. خب... پسرم رو که می شناسید. چشماش رو فندقی کنید، می شم من!
اگرم تا حالا چشتون به جمالش نیافتاده که مسلما از روی کم سعادتی بود، یه تابی به اون مردمک های چشماتون بدید و یک مقداری بالاتر سمت راست خودم رو ببینید.

حرف های زیادی برای گفتن هست، از چیزهایی که دوستشون دارم گرفته، مثل این که عادت دارم وقتی هنوز فرنی ام رو قورت ندادم، بالاش آب کدو حلوایی بخورم و میکس میکس بدمش پایین، یا این که کیف می کنم از این که ببرم. از آدم هایی که دلم می خواد دور و برم باشن و دور و برشون باشم. پانمدی و مهتابی و دم دراز، اممم... یه نفرم هست که آدم بدی نیستش خب، یعنی یه جورایی هم می شه گفتش که خوبه. ایوانز، اسمش رو شنیدید؟ و همینطور یک نفر دیگه،
آرسی!
آرسی ماسکی! این یکی اسمش رو خودم اختراع کردم و خودم وقتی که دلم براش تنگ شد، توی دلم باهاش صداش کردم. موجود عجیبی که همه می دونن، پشت اون ماسک حلبی اش... صورتی پر از جوش داره! اهم... اهم. شوخی بودش به وصله جوراب مرلین! اصن کی تا حالا اونور ماسکش رو دیده که من دومیش باشم؟ خودتون! خودتون دیدید؟
و یوعن!
روباه دم دراز نارنجی مبتلا به رماتیسم مغری و معتاد به زرشک که بالاخره یه روز وقتی داشت داخل جوب، شنا می کرد، یه کوسه می خوردش ولی زرنگی می کنه و خودش رو جای بچه کوسه جا می زنه و از زیست نخونده بودن بی نوا سوء استفاده می کنه و تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی می کنه. بماند که کوسه ها تا آخر عمرش نمی فهمه که طفل معصومش چه مرض بی درمونی داره که نارنجی به دنیا اومده.
و ویولت!
این یکی حال می کنه، حالم رو بگیره. بماند که نقداش همه خفنن و اینا و کلی چیز ازشون یاد می گیرم، ولی همیشه لبخند از ته ته ته دلش رو موقع پیدا کردن عیب و ایراد حس می کنم. چه می دونم، شاید یه روز وقتی که لب پنجره نشسته بود هلش دادم پایین و بعد سوت زنان صحنه رو ترک کردم و شایدم وقتی بالای درخت بود، الکی به هوای افتادن میوه درخت رو تکون دادم که بیفتتش! منتهی اگه قبلش اژدها مژدها ها بلا ملایی سرش نیوورده باشن و باز هم اگه... اصن اینا رو ولش! آه های من بعد نقدایی که ازش می خونم از اون موهای دم اسبی خواهند گرفتش!
و یکی که خیلی خیلی مهمتره و... چه می دونم، شاید دوباره بودنم به خاطر اون باشه...
عموم!
عمو کوینی که... هیمشه عمومه.
اونی که طعم ترش زرشک رو به من نشون داد و من رو سوار بر امواج دیوانگی و جنون به امین آباد برد، تا رقصی کنم فراتر از اندیشه گوته و نیچه و سقراط و والاتر از توانایی های باباکرم. او به من رماتیسم مغزی را آموخت که در آن بال گشودم و بر پهنه افق دامبلی دیدم. چون به او رسیدم، برایم ریشی تکان داد و من را خواند. نزدیکش رفتم. ابرویی بالا انداخت. ابرویی بالاانداختم، بوق زد، فحشش دادم و رفتم توی افق تر، جایی که ناظر فجایع بسیار بودم، من در آن جا اسنیپی دیدم،
که روغن ها را دوست نداشت.
من چراغی دیدم،
که به دنبال خیابان می رفت.
تسترالی که سر و پای نداشت.
و همه بی خردان کرم صداش می کردن.
من کبابی دیدم که ببعی می خوردش.
و هزاران شکلک!
همه چکش به دست!
واااااای چه قدری خوبند.
چه قدر دوستشان داشتم من.
توی انشای خودم خواهم گفت،
که همر بر سر روی همه کس باید کوفت!
کوفت را باید خورد.
با کمی فلفل و نعنا و نمک خوشمزه است!
من خودم خوردم از آن ده ها بار!
بار اما وللش.
خودمان را عشق است.
من و سیر،
ریم و پیت.
پیت اما نامرد، بفروخیت مرا بر ولدی.
پسرم خوبش کرد!
تا که او باشد و لویم ندهد.
خسته از تایپیدن.
این من و من اینم.
چشم خود بر دستی، ناظری یا هرکس،
که کند تاییدم.



انجام شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز پاترold در 1396/5/8 19:53:02
ویرایش شده توسط جیمز پاترold در 1396/5/8 19:57:43
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1396/5/8 21:51:29
دوباره اومدم، اگه این بار هم نباشی...
دوباره می رم.