ببخشید این پالی بود!
ما ا شما درخواست داریم اگ می شه اینو نقد فرمایید آراگوگ بزرگ!
جادو در راه است…
لطفاً یک لحظه صبر کنید
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین


بازم يه سوال ديگه...احساس ميكنم كلا پست جدى رو بهتر از طنز مينويسم. اينجوريه؟
البته ميدونم كه هيچ توصيف خفنى نداره. يعنى تا حالا هم سعى نكردم يه چيز خيلى ادبى و خفن بنويسم. ولى حالا همينجوريش چى؟
بعد يه سوالم دارم كه به اين مربوط نميشه. سوژه ى ناخوناى آستوريا، بي مزه نشده؟
باز هم جنگ!
با شوق ديوانه وار، دور محوطه ى حفاظت شده ميگشتم. از طلسم محافظتى پيچيده اى استفاده كرده بودند... اما خيلى ساده ميتوانستيم از پسش بر بياييم.
هيجان زده بودم. نميتوانستم بشينم. ميخواستم هر چه زودتر وارد بشويم...يك فرصت بود... يك فرصت براى پس گرفتن اعتبارم... كه ثابت كنم همان مرگخوار چند سال پيش هستم.
رودولف از ميان ساحرگانى كه دورش جمع كرده بود، به سرعت عبور كرد و نزد اربابمان رفت.
-ارباب؟
-ردا، رودولف... ردا!
رودولف تعظيم كرد. نارضايتى از چهره اش ميباريد. اما اعتراض نكرد و رداى مرگخوارى اش را پوشيد.
آرسينوس پشت به سايرين، مشغول تعويض نقابش، با نقاب مرگخوارى بود.
هكتور و لينى، در نزديكى رز ايستاده بودند. ميتوانستم برق ملاقه ى هكتور را ببينم.
يك رداى معلق در هوا...اين يعنى حتى بانز هم ردايش را به تن كرده بود.
به جمعيت سياه پوش رو به رويم خيره شدم.
گويندالين، آماندا، كراب، وينكى، داى، آريانا، پالى، بلاتريكس را ميتوانستم تشخيص دهم.
جمعيت مرگخواران...
آماده بوديم. در چهره ى هيچكس حتى يك نقطه ى ترديد ديده نميشد.
چشمانم كم كم به تاريكى عادت كرد.
ديدم...
هم قطار هايم كنارم بودند...
نميدانم كداميشان بيهوش است و كدام يك...مرده.
تا دقايقى ديگر معلوم ميشد...
باز هم روى تنفسم تمركز كردم. بايد اكسيژن ذخيره ميكرديم.
مهم نبود كه ما را دسته جمعى، زنده زنده خاك كرده بودند... تنها چيزى كه اهميت داشت، زنده ماندن بود.
بايد زنده ميمانديم.
لرد سياه برميگردند...
بايد زنده بمانيم... حتى اگر زنده به گور شده باشيم هم...لرد سياه پيدايمان ميكنند.
هيچ چيز اين را عوض نميكند... لرد سياه برميگردند، پيدايمان ميكنند و انتقام ميگيريم.
زنده ميمانيم...براى تنها اميد مشتركمان.
زنده ميمانيم...!
باز هم روى تنفسم تمركز كردم. بايد اكسيژن ذخيره ميكرديم.
مهم نبود كه ما را دسته جمعى، زنده زنده خاك كرده بودند... تنها چيزى كه اهميت داشت، زنده ماندن بود.


هیچ وقت فکر نمیکردم انقدر دلم برای اینجا تنگ بشه!![]()
دستشویی خانه ریدل
تمام مرگخوار ها خودشون به زور توی دستشویی خانه ریدل جا کرده بودند و نصفشون با دستشون دماغشون گرفته بودن.
- چون اینجا تنها جاییه که مطمئنم بخاطر بوی گندش، اون عنکبوته نمیاد.
در همین لحظه در دستشویی باز شد و لینی درحالی که با مهارت تمام گریم شده بود تا مظلوم و بیچاره به نظر برسه وارد شد:
-![]()
آستوریا ناخن هایش را در شکم مرگخوار بیچاره فرو کرد و مقدار زیادی از اجزای داخلی آن را بیرون آورد؛ سپس بدن بی جان مرگخوار را روی زمین انداخت.

آستوريا لبخندى زد و اسكورپيوس رو از خودش جدا كرد.
-آره...خواستگارى...ولى نه خواستگارى رز! همون چند سال پيش كه با رز نامزد كردى، واسه هفت جد خاندانمون بسه! خواستگارى يكى ديگه داريم ميريم!
-كى؟!
-شب ميبينى!
اسکورپیوس به سمت اتاقش رفت تا لباسش را اماده کند برای خواستگاری و بعد به حموم بره در همین لحظات که داشت لباسش رو اماده میکرد با خودش میگفت:
او با خوشحالی لباسی رو که برای خواستگاری میخواست بپوشه رو روی تختش گذاشت ک به سمت حموم رفت و در حموم با صدای زیبایش،شعر میخوند!
شعری که اسکورپیوس در حموم میخوند:
حمومی آی حمومی وای که من چقده خوشحالم!
او از حموم امد بیرون،رفت تا موهاش رو خشک کند ،مثل این ارایشگر های ماهر به موهاش مدل داد بعد رفت تا لباسش رو که روی تخت بود رو بپوشه،او اول شلوار سیاهش بعد پیرهن سفیدش،بعد هم کت سیاهش رو پوشید در اخر سر یک کروات سیاه هم بست تا خوش تیپ تر به نظر بیاید!
دراکو که یه شاخ شدات دم دراورده بود و گفت:
دراکو هم دقیقا مثل اسکورپیوس شده بود
جسیکا به سمت در میرود تا ان رو باز کند و وقتی دررو باز کرد....



سلاااام. مرلین شاهده چه قدر میخواستم این پستم که دویل با انجلیناست نقد بشه. مرسی آراگوگ عزیز.
هوا طوفانی بود اما تیم کوییدیچ گریفیندور به بازی در هر شرایطی عادت داشت.
پروتی لبه ی جاروی جدیدش را محکمتر گرفت و به درگیری الیور وود با یکی از اعضای تیم ریونکلاو خیره شد.الیور بازیکن فوق العاده ای بود و گل زدن به دروازه ای که او ازش محافظت میکرد کار هر کسی نبود.
آنجلینا با سرعت زیادی به پروتی نزدیک شد ولی چند ثانیه قبل از اینکه برخوردی بینشون رخ بده کنارش ایستاد و گفت:
_پروتی من، من احساس میکنم نمی تونم جارومو کنترل کنم؛خیلی میلرزه.
جمله ی آنجلینا ناتمام ماند چون باد باعث پرت شدن او از روی جاروی جدیدش شد.جیغ پروتی باعث جلب توجه بقیه شد اما در مقابل چشمان بهت زده ی دیگران باد باعث حرکات دیوانه وار جاروی پروتی شد.
چند دقیقه ی بعد دیگر اثری از دختر جوان و جارویش نبود.
ورزشگاه در همهمه فرو رفت.ناپدید شدن دو تن از دختران گریفیندور آن هم جلوی چشم اکثریت جمعیت هاگوارتز نفس ها را در سینه ها حبس کرده بود.
دامبلدور سریع اطلاعیه ای برای وزارت خانه فرستاد؛ این قضیه از دیدگاه همه مشکوک بود.
آرام کردن جو مدرسه به معاونت مدرسه، مینروا مک گونگال، سپرده شد.
اما چه بلایی به سر پروتی که یکی از دختران گم شده بود آمد؟
پروتی در کشوری از منطقه ی خاورمینه بود.کشوری که در مورد قدمت آن و جادوگرهای قدرتمندش شنیده بود اما دانسته هایش فقط به شنیده هایش متکی بود.
به واسطه ی مطالعات زیادش بیشتر وردهای پزشکی را بلد بود اما او حالا در خارج از هاگوارتز بود و در هر شرایطی استفاده از جادو برایش ممنوع بود.
پروتی با چشم های متعجب به صورت پسرک خیره شد.چند سالی از او بزرگتر به نظر می آمد؛ ابروهایش مدلی زنانه داشت و گوشه ی پیشانیش هم رد بخیه مشخص بود.لباس های عجیبش بیشتر جلب توجه میکرد؛ شلواری که پروتی را متعجب کرده بود و حاضر بود قسم بخورد تا چند دقیقه ی دیگر از پایش می افتد؛ هرچند این اتفاق نیفتاد.
_خانوم.دختر خانوم با شمام.خانوم محترم وایستا....
پروتی بی توجه به زنی که او را صدا میکرد حرکت میکرد؛ همهمه ی خیابان به او ربطی نداشت اگر هم داشت او چیزی از زبان این مردم سر در نمی آورد.
_با توام دختر جون چرا حرف نمیزنی؟این چه وضعه لباس پوشیدنه؟کشور قانون نداره که روسری سر نکردی؟بیا بریم ببینم.
زن سیاه پوش دست پروتی را کشید اما او حرکتی نکرد؛ او مطمین بود آن پسر که کمی دورتر مانند بقیه ی مردم به دختر جوان بی حجاب و زن سیاه پوش نگاه میکرد؛ جادوگر است.
_چرا حرکت نمیکنی؟
پروتی سعی کرد دست خود را با ملایمت از دست زن بیرون بکشد اما بدتر شد؛ زن دو نفر دیگر که مانند خودش لباس پوشیده بودند را با جیغی فراخواند و حالا پروتی مانده بود و سه زن سیاهپوشی که او را میخواستند به جایی ببرند.پروتی نمی توانست حتی از جادوی درونی اش استفاده کند؛ از دید خود هیچ خطایی مرتکب نشده بود و حالا او را همانند مجرم ها گرفته بودند؛ اگر جادویی از او سر میزد حتی وزارت هم کاری نمی توانست برایش بکند؛ برای همین دست از تقلا برداشت و همراه زن ها رفت.
او را سوار یک ماشین مشنگی کردند؛ قبلا مثل این وسیله ها را دیده بود اما تجربه ی استفاده از آن ها را نداشت.درون ماشین روی صندلی ای نشست؛ دختر های زیاد نشسته بودند که همه بلااستثنا با تعجب به پروتی نگاه میکردند.دختری هم سن و سال خودش نزدیکش شد و با تعجب گفت:
_ تو چرا هیچی سرت نکردی؟چیزی کشیدی؟
همه را به اتاقی بردند و در را روی آنها قفل کردند؛ پروتی با خود فکر کرد که اینجا حتما یک زندان است و او حالا یک زندانی مشنگی است.
پروتی از جایش بلند شد؛ به سمت در رفت اما قبل از خروج زنی که همراه پسر آمده بود پارچه ای مربع شکل به او داد. پروتی پارچه را گرفت اما نمیدانست باید آن را چکار کند؛ زن چهره ای دوستانه داشت و به نظر رسید اولین فردیست که فهمیده است پروتی از آداب و رسوم آنها سر در نمی آورد برای همین روسری را از دست او گرفت و به شکل مثلث در آورد آن را روی موهای بی نظیر پروتی گذاشت و زیر گلویش گره زد.
پروتی احساس خفه شدن داشت ولی ترجیح داد دستی به پارچه نزند.
لبخند زدن در آن شرایط به هیچ وجه درست نبود چون مرد با چشم هایی از حدقه در آمده به دختری نگاه میکرد که با ردای مخصوص تیم کوییدیچ گریفیندور و روسری ای با گل های درشت روبه رویش ایستاده بود.از همه عجیب تر جارویی بود که با جاروهای رفتگرها فرق چندانی نداشت ولی دخترک همانند ارثیه ی خانوادگی اش آن را چسبیده بود.
_بفرمایید بنشینید خانوم.
پروتی با اشاره ی دست مرد متوجه شد باید بنشیند
رفتارش شاید احمقانه بود ولی در اصل پروتی از این داستان خوشش آمده بود او زندان مشنگ ها را تجربه کرده بود چیزی که هیچ کدام از دوستانش از آن اطلاعی نداشتند.
_ در مورد اون نیرویی که تو و آنجلینا رو به جاهای مختلف کشوند کارآگاه های وزارت خونه دارن تحقیق میکنن


