هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدرسه هاگوارتز

لیگ کوییدیچ


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۵۰:۴۸ دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۱

گریفیندور، مرگخواران

اركوارت راكارو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۴ سه شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۳:۵۰:۱۴ دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۱
از سی سی جی!
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 122
آفلاین
ارکو استاد بزرگ دوئل

vs



فلامل سان




- آخ انگشتم! وای انگشتم... قرارمون این نبود فلامل سان... من بردم.
- گفتم ک اتفاقی بود. از من پیرمرد چه انتظاری داری؟


فلش بک بیست و چهار ساعت قبل- تالار گریفیندور


- این ارکو کم کم داره رو مخ می شه.
جیسون این را در حالی گفت که پاهایش را جلوی شومینه گرم و نرم تالار گریف، دراز کرده بود.

- چطور؟
سوال اینیگو بود درحالی که داشت هشتمین قهوه امروزش، را می نوشید.

- یعنی می گین نمی دونید؟

بقیه اعضا با نگاه های خیره به جیسون زل زدند.
جیسون آه بلندی کشید، رو به بقیه کرد.
- از وقتی که استاد آموزش دوئل شده، با هر کی گیر میاره دوئل می کنه.

پیوز در حالی که دستش را روی بخیه هایش می کشید، با بی حوصلگی گفت:
- چیز عجیبی نیستش که، اون همیشه از این کارا می کنه؛ اون روز رو یادت نیست که با زمان برگردان دایناسور آورد؟

"اما" پول هایی که کسی نمی دانست و مطمئنا نمی خواست بداند، از کجا آورده است را با طمانینه می شمرد.
- یا اونروزی که یه یارو رو آورده بود ادعا داشت برادر دوقلوشه... یارو مو قرمز بود!
- یا اونروزی که گفت می خواد یه تسترال رو، اهلی کنه!
- یا اونروزی که گفت قوی ترین جادوگره؛ ساحره رو چه به این حرفا؟!

همه به کسی که این سخن را گفته بود خیره شدند.

- تو کی هستی اصلا؟
- سال اولیم. اومدم برم دشوری!

پیوز عصبانی شده بود.
- چخه بچه !برو اتاقت از وقت خوابت خیلی گذشته!

جیسون در حالی که شوت شدن سال اولی بی نوا را توسط پیوز تماشا می کرد، گفت:
- همه اینا درسته؛ اون همیشه کارای عجیب زیادی انجام می ده، اما اینبار به جز عجیب، خطرناک هم هست...
- به نظرم اون دایناسوره، خطرناک تر به نظر می اومد...

جیسون چشم غره ای به گوینده این حرف که کسی جز پیتر نبود، رفت.
- داشم می گفتم، این کار خیلی خطرناک تره، ممکنه به خاطرش دچار نقص عضور شه. ما دوستاشیم باید یه کاری کنیم که منصرف شه.
- آخه چجوری باید منصرفش کنیم؟

جیسون کمی فکر کرد و گفت:
- یه فکر خوب دارم!


*******



- بهش خبر دادی؟

اینیگو، خمیازه ای کشید.
- آره گفت الان میاد.

جیسون فریاد زد.
- همگی سر جاهاتون!

پس از مدتی، سروکله ارکو پیدا شد؛ در حالی که یک دستش درون موهایش بود و با دست دیگرش چاقوی مورد علاقه اش را می چرخاند.
- گوگو گفت یه کار مهم دارین، خودمو سریع برسونم به تالار...
با دیدن دوستانش که همگی یکجا ایستاد بودند و بنری در دست داشتند، مکثی کرد و سپس ادامه داد:
- یادتون بود؟
با پرشی بسیار بلند، خودش را به جیسون رساند و او را در آغوش فشرد.
- می دونستم یادته جیسون کُن؛ بالاخره اینهمه سال رفاقت باید به یه جایی برسه دیگه!
سپس خود را در آغوش اینیگو انداخت.
اینگو که سعی داشت به طبیعی ترین حد ممکن، لبخند بزند، آرام درون گوش جیسون نجوا کرد.
- منظورش چیه؟

جیسون شانه هایش را بالا انداخت.

- اهم... اهم.
صدای صاف کردن گلوی روح استرجس بود، که پس از آخرین باری که به شکل روح به جمعشان برگشته بود، برای اولین بار دوباره ظاهر می شد.

- امم... چیزه ارکو... می گم بیا درمورد تولدت یه وقت دیگه صحبت کنیم، یه موضوع مهم رو باید بهت بگیم.
جیسون این را درحالی که ارکو را خود را به او چسبانده بود، از خودش جدا می کرد، گفت.
ارکو کله اش را خاراند.
- چه موضوعی مهم تر از این می تونه باشه که حتی استرجس سان، هم از اون دنیا پاشده اومده؟

پیتر با دستپاچگی گفت:
- مگه روی بنر رو نخوندی؟

ارکو لبخند عریضی زد.
- خب راستش من مدت زیادی نیست که اومدم انگلستان، بنابراین هنوز زیاد ازش سر درنمیارم.

همه با تاسف سری تکان دادند.

- ببین ارکو به نظر ما تو داری زیاد از حد...
- غذا می خورم؟ آره باهات موافقم...
- نه!
- حتما از اینکه با مسواکاتون، مسواک می کنم، خسته شدین؟
- نه ای... چی؟
اگه اینم نباشه حتما با اون دایناسوره که تو کمد اتاقمون قایم کرده ام مشکل دارین!
- مگه اونو نگهش داشتی؟

پیوز که طاقتش به تنگ آمده بود، سر ارکو فریاد بلندی کشید.
- نه ما واست یه جلسه توجهی گذاشتیم، دوئل های بی وقفه ت رو تموم کنی؟

سکوتی تمامی تالار را گرفت.

- چی؟ دوئل هام؟

استرجس پس گردنی ای به پیوز زد.
- آخه جنازه! خبر بد رو اونجوری می دن؟ بچه سکته کرد.
- مگه دوئل هام چه مشکلی دارن؟ خیلی بدم؟

جیسون آهی کشید.
- دوئل هات مشکلی ندارن ارکو؛ این ماییم که نگرانیم... جدا از این که یک خطرناکه همش دوئل کنی، از این نگرانیم که نکنه تو...
- معتاد به دوئل شده باشی!
با زدن این حرف، پیوز دومین پس گردنی را از استرجس خورد.

- نگران نشین مینا سان! من دیگه زیاد دوئل نخواه...
- اصلا دوئل نکن حداقل برای مدتی.

ارکو لبخندی به رفیق گرمابه و گلستانش زد.
- باشه جیسون کن، قول می دم.
سپس با صدای آرم زمزمه کرد.
- البته بعد از این که آخرین دوئلم رو با یه نفر، بردم!


در زمین دوئل پرنده پر نمی زد. تنها ارکو که لباسی مانند گاوچرانان آمریکایی بر تن داشت و نیکلاس فلامل که گویی از ظاهر ارکو تعجب کرده بود، در زمین بی آب و علف دوئل، رو به روی هم قرار داشتند.

- این چه سر و وضعیه برا خودت درست کردی؟

ارکو درحالی که دستی به کلاهش می کشید گفت:
- می خواستم به تم فضا بیاد.

نیکلاس سرش را تکان داد.

- خب آماده دوئل شیم؟
- دست نگه دارید!

نگاه نیکلاس و ارکو به سمت گوینده چرخید.
اما چیزی جز خاری که نقش پیام بازرگانی را داشت، راه خود را می رفت و به کسی کاری هم نداشت، در کانون دید آن ها، دیده نمی شد.
بالاخره پس از مدتی جمعیتی که نفس نفس زنان از تپه مقابل آن ها بالا می آمدند، نمایان شدند.
ارکو دستش را به صورت دیدبان جلوی چشمش گذاشت.
- عه وا بچه های گریفن!

"بچه های گریف" کمی مکث کرده تا نفسی تازه کنند و سپس به راه خود که راه درازی به نظر می رسید ادامه دادند.

- تسلیم شو پیرمرد.
- نوموخوام!
- قرار مون این نبود، تو که پولت رو گرفتی؛ چرا ولکن ماجرا نیستی؟
- پیرمردم تسترال نیستم که! فهمیدم پول هاتون الکیه.

سکوتی جماعت گریفی را فرا گرفت.
ناگهان صدای ضعیفی گفت.
- بهتون گفتم گالیونای تقلبی "اما" فقط رو مشنگا کار سازه. الان اگه ارکو رو بکشه چی؟
- لوبیای برتی بات هم نمی تونی بخوره!

ارکو که از ماجرا بی خبر بود فریاد زد.
- چه خبر شده؟
- بیا بریم هاگوارتز تو راه واست تعریف می کنم.
این را جیسون درحالی که عرق روی پیشانی اش را پاک می کرد، گفت.
- بازم قراره این همه راه رو پیاده بریم؟

نیکلاس در حالی که چوب دستی اش را به سمت ارکو گرفته بود، فریاد بلند تری زد.
- این الف بچه هیچ جا قرار نیست بره! تا وقتی که برتری من ثابت نش نمی ذارم بره! یه الف بچه رو استاد دوئل کردن، این به غرور منی که اینهمه سال از مرلین عمر گرفتم بر می خوره!
- ما نمی ذاریم صدمه ای به ارکو مون بزنی پیرمرد!
سپس گریفی ها به سمت نیکلاس برای گرفتن چوبدستی اش هجوم بردند؛ اما خیلی دیر شده بود، طلسمی سمت ارکو نشانه رفته بود.

پایان فلش بک زمان- حال

- چی داری میگی بچه جون ما اصلا دوئل نکردیم، تازه اگه به بردن باشه من می برم.

ارکو درحالی که اشکش درآمد بود، گفت:
- درسته ولی مطمئنم اگه دوئل می کردیم من می بردم. این نامردیه!

نیکلاس با طلبکاری رو به ارکو کرد.
- تقصیر دوستاته! یه دفعه به من هجوم آوردن منم هول شدم، یه طلسم از دستم در رفت.
جیسون، سعی در وصل کردن انگشت قطع شده ارکو داشت.
- به ما چه خودت ناشی بازی درآوردی، اینکاره نیستی اصلا چرا چوبدستی دستت می گیری؟

اینیگو، وسط شن های داغ صحرا چرت می زد.
- جیسون راست می گه، به جا چوبدستی باید عصای پیریت رو دستت بگیری!

ارکو به انگشتی که در دست، جیسون قرار داشت خیره شد.
- آخه چرا همشه باید انگشت باشه؟ عضو دیگه ای پیدا نمی کنی؟

راوی درحالی که گاد طور از زیر ابر ها بیرون آمده بود، خطاب به ارکو گفت:
- چه کنم سوژه دیگه ای ب جز انگشت و چاقو نمی یابم؛ به همین انگشت بسنده کن!

جیسون با ناامیدی به انگشت ارکو خیره شد.
- کاریش نمی تونم بکنم؛ حداقل نه اینجا زیر آفتاب داغ. باید بریم هاگوارتز، به هاگزمید آپارات می کنیم.
- پس چرا از اولش این کارو نکردیم؟

اما با حالتی که می خواست خفن به نظر برسد گفت:
-چون می خواستیم ورودمون دراماتیک به نظر بیاد.

جیسون ارکو را بلند کرد. ارکو با نگاه " این داستان ادامه دارد" و "انتقام انگشتم رو ازت می گیرم" به نیکلاس خیره شد؛ سپس همراه با جیسون و دوستانش از دید خارج شد.
نیکاس در حالی که شانه اش را بالا می انداخت، به سمت افق به راه افتاد و قسم خورد هرگز با "الف بچه ها" دوئل نکند!




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۱:۱۱:۱۶ دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۱

هافلپاف

نیکلاس فلامل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۳ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۰:۳۱:۲۵
از تارتاروس
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
پیام: 182
آفلاین
سوژه دوئل نیکلاس فلامل و ارکوات راکارو: ناقص!
...

-ای بابا. بازم حوصله ی دوئل کردن ندارم. اصلا چرا درخواست دوئل دادم؟! چرا به جای یک هفته، سه هفته درخواست نکردم. برم خواهش کنم یه روز دیگه وقت بدن؟ پففف. برم بگم نمیتونم شرکت کنم و شرمنده ام؟! اصلا حال و حوصله اش رو ندارم.

نیکلاس صبح ِ آخرین روز مهلت دوئلش با آرکوارت این چیزهارو جلوی آینه به خودش میگفت.

-آها. میرم و پست کلاس اموزش دوئلم رو کپی میکنم برای مسابقه ی دوئلم. خیلی باحال میشه؛ تازه خیلی هم به سوژه اش میاد. چون واقعا حالشو ندارم از اول بنویسم.

نیکلاس برای خروج از دستشویی و حرکت به سمت آشپزخانه نیاز به انگیزه داشت. انگیزه ای که وجود نداشت. پس یکی دو ساعتی توی دستشویی ماند و زندگی اش را یک بررسی کرد و به خودش به خاطر انتخاب های بد گذشته، بد و بیراه گفت و انگیزه اش را از چیزی که بود کمتر کرد. در آخر به خاطر گشنگی شدید راهی آشپزخانه شد. به سمت یخچال رفت و در را باز کرد.

-اه. همه چیز داریم.

نگاهی به وسایل داخل یخچال کرد. نان تست که لای پلاستیک پیچیده شده بود. میوه هایی که تر و تازه بودند اما هنوز شسته نشده بودند. کره و پنیر که داخل ظرف هایشان در طبقه ی بالایی جا خوش کرده بودند.

-اه. حالا کی حال داره اینارو بیاره بیرون و آماده کنه برای خوردن؟

نیکلاس در یخچال را بست و در حالی که شکمش قار و قور میکرد روی مبل داخل پذیرایی ولو شد و گوشی اش را بیرون کشید. اندکی به بازی کردن مشغول شد اما وقتی گرسنگی حسابی امانش را برید، مجبور شد برای تهیه ی غذا کاری کند.

-الو... تهیه غذای فشفشه خوراک؟ ویزلی کباب دارین با پلو؟... میدونم درستش چلوست. حالا همون... .
نه ماست نمیخوام... نه نوشابه نمیخوام... نه سالاد نمیخوام... نه نون اضافه نمیخوام...نه گوجه نمیخوام... نه سبزی نمیخوام...نه قاشق چنگال اضافه نمیخوام...ای بابا خانوم چه قدر زِ... هیچی. میشه لطفا بفرستین؟... آدرس؟ من خونه ی روبه رویی مغازه تون هستم. از پنجره بیرون رو نگاه کنید. ساختمون سفیده..طبقه ی دوم.. منو دیدین؟ دالی!...چی؟ نه خانوم مسخره چیه؟ خواستم آدرس رو بدونید...میفرستین بالاخره یا نه؟ باشه...چند دقیقه دیگه؟...خیلی خب... ممنون خداحافظ.


نیکلاس گوشی را به طرفی کرد و پوفی کرد و دوباره روی زمین ولو شد. باید روی دوئلش با ارکوارت تمرکز میکرد اما واقعا حسش را نداشت. تلویزون را روشن کرد و گلچین دویست و پنجاه فیلم برتر تاریخ را پلی کرد.

-تو پدر من کشتی.
-نه، من پدر تو هستم.
-کیو کیو.
-بوم بوم.

دینگ دینگ

وسط فیلم بود که غذا آمد، نیکلاس همینطور که غذا میخورد فیلم هم نگاه میکرد. ساعت تقریبا هفت بعد از ظهر بود که نیکلاس اولین وعده ی غذایش را کامل خورد. احتمالا فکر میکنید چجوری شده هفت بعد از ظهر؟ اصلا واقعی و ریلستیک نیست و بهتره نمره کم کنید. اما اگر صبر کنید براتون توضیح میدم. ببینید اگر نیکلاس ساعت ده صبح از خواب بلند شده و دو ساعت توی دستشویی بوده ساعت شده دوازده. بعد از کمی بازی و حواسپرتی حدود ساعت دو بعد ازظهر به رستوران زنگ زده و سفارش غذا داده و هر کدوم از فیلم ها هم حدود دو ساعت و نیم بوده و غذا حدود ساعت سه و نیم اومده و نیکلاس با دیدن دو تا فیلم که مدت هر کدوم دو ساعت و نیم بوده تا ساعت هفت و نیم بعد از ظهر خودش و زندگی اش و داوران را معطل کرده در همین لحظات که اینهارو مینویسم یاد یک جمله ی سنگین از مادرخانمم افتادم که تا میدید یه بچه ای زیاد خوابیده میگفت بخواب که بختت خوابیده. به من هم زیاد گفت و فکر کنم اصلا تقصیر اونه که من زیاد حال و حوصله ی کاری رو ندارم. البته شیوه های غلط تربیت والدینم هم مقصر هستن و اما از ناظم بچگی هام نگم براتون که این شخص یک تنه آینده ی دو سه ملیون کودک رو خراب کرده، جوری که به عنوان جدیدترین آفند های نیروی زمینی ج.آ (آفَند مترادف حمله و مخالف پدآفند) قراره به کشور های دشمن صادر بشه تا بتونه نقش موثری در فلج کردن سیستم آموزشی اونها داشته باشه.

خلاصه...ساعت هشت بعد از ظهر نیکلاس تازه با شکم سیر و بدن پرانرژی روی مبل چمبک (مترادف چمباتمه) زده بود و به خودش لعنت میفرستاد که چرا اینقدر تنبل و بی مسئولیت و له و لورده است؟
نیکلاس به دوئل فکر میکرد اما اینقدر اعصابش از قضیه دوئل و اینکه چطور میتواند ماسمالی کند خرد بود که حسابی امانش بریده بود و ذهنش هم در صدد کمک به او پیشنهاد هایی میداد تا از این افکار فرار کند!

-حس نمیکنی هوس یه آهنگ کردی؟ اونم با صدای بلند و توی هنزفری؟ که دیگه هیچی نشنوی. دوست نداری بریم بیرون یه دونه از اون سیگار کوبایی ها بکشیم؟ مطمئنم بعد از سیگار تمرکزت بیشتر میشه و بهترین دوئل رو مینویسی.
-اه ولم کن مغز بی لیاقت. حیف اون همه شامپو که به خوردت میدم.
-اما شامپو غذای کامل موئه، نه غذای من.
-عه؟ پس تو غذات چیه؟
-من آب دوست دارم.
-اوپس... شرمنده.
-بعله!

نیکلاس اصلا آب نمینوشید شاید روزی یک استکان آب یا شاید هم کمتر. فکر اینکه دلیل همه ی بدختی هایش خودش است که آب نمینوشیده، حالش را بدتر کرد و بیشتر در مبل فرو رفت. ساعت حدود نه شده بود.

نیکلاس تصمیمش را گرفت. اون توانسته بود با تقلب دو تا مدرک دانشگاهی بگیرد و زندگی اش را پیش ببرد کلاه گذاشتن سر دو داور که اصلا چیز خاصی نبود. البته عذاب وجدان داشت و دلش برای داوران میسوخت. داوران وظیفه ای نداشتند اما از روی دلسوزی اینکار را میکردند. اما نیکلاس تصمیمش را گرفته بود.
فقط یک ساعت وقت مانده بود. نیکلاس فیوز برق را قطع کرد و از خانه بیرون زد تا سرش را با سروصدای بیرون پر کند و دوئل را فراموش کند.

وقتی به خانه برگشت ساعت از دوازده گذشته بود. در دلش آشوب شده بود. خودش نمیدانست اما مطمئن باشید که کودک درونش داشت اشک می ریخت. بدون اینکه برق را وصل کند خودش را روی تخت انداخت و سعی کرد بخوابد.

فردا صبح

نیکلاس بلند شد و خودش را پا در هوا، میان زمین و آسمان یافت.
-هی...اینجا چه خبره؟

نیکلاس طناب پیچ شده بود و نمیتوانست دست یا پاهایش را تکان دهد. سر طناب به قلابی از سقف آویزان شده بود. داخل اتاقی سفید که قطرات قرمز رنگی روی دیواره های آن پاشیده شده بود.

-خب خب خب. نیکلاس فلامل... تو... توی دوئل شرکت نکردی!

قیافه ی ترسناک آرکوارت یک دفعه جلوی نیکلاس ظاهر شد. او لپ های نیکلاس را گرفت و کشید و لبخند ترسناکی زد. نیکلاس برق چاقو را در دستان او میدید. همینطور چون برعکس بود میتوانست داخل بینی آرکورات را هم ببیند.

-اوق... چیزه. آرکوارت ببین. من واقعا میخواستم بیام و توی دوئل شرکت کنم و شکستت بدم اما برق هامون رفت و در خونه هم برقیه برای همین گیر کردم داخل و نتونستم بیام به محل دوئل.
-تو گفتی و من باور کردم..
-باور کن خب.
-نمیشه. تو یه حقه بازی...و از نوع بی مسئولیتش... پس میخوام راحتت کنم نیکلاس. بهتره تا وقتی که نمیتونی روی حرفت بایستی، نتونی حرفی بزنی...خوبه نه؟
-چی؟نـــه. چیکار داری میکنی؟ اونو از من دور کن لعنتی.

آرکوارت چاقو را به سمت صورت نیکلاس نزدیک و نزدیک تر کرد.

...

خون از صورت نیکلاس روی بقیه بدنش و زمین میچکید چشمانش بسته بود و بیهوش شده بود. آرکوارت به سمت در خروجی رفت و شی نرم و لزج و خونی را در دستش بالا و پایین می انداخت آخرین نگاه را به نیکلاس انداخت.
-تو باختی نیکلاس!



تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۲:۱۴:۴۲ یکشنبه ۸ اسفند ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۱۳:۰۲
از زیر زمین
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
کاربران عضو
پیام: 420
آفلاین
بسم مرلین


کتیشون
vs

جیاناشون



کتی، در حالی که نامه ی تازه به دستش رسیده را مانند جام مقدس بالای سرش گرفته بود، از خوشحالی، اشک شوق میریخت.
- ارباب بهم یه ماموریت مختص خودم دادن! افتخاری از این بالا تر؟ باید برم براشون جام آرزو رو بیارم.

اشک هایش روی کاغذ ریختند و جوهرش را پخش کردند.

- بدبخت! مگه آدرس تو اون کاغذ نبود؟ حالا با چی میخوای آدرسو پیدا کنی؟

کتی، به خودش آمد و کاغذ را بالا گرفت. دهانش را باز کرد و با نهایت زوری که حنجره اش داشت، جیغ زد.
- بدبخت شدم.

چندی بعد، پشمالو و صاحبش، دور کاغذ نشسته بودند و فوتش میکردند تا خشک شود.

- راستی کتی...
- هان؟
- میخواستم اینو بدونی که هر کی دنبال جام آرزو رفته، دیگه برنگشته... احیانا تو چند روز گذشته کاری نکردی که باعث عصبانیت لرد سیاه بشه؟

کتی، صورتش را در هم کشید و برای قاقارو، ادا درآورد.
- نخیرم! جز چند روز پیش که به طور اتفاقی جعبه تخم مرغا رو روی سر ارباب شکستم، هیچ کاری دیگه نکردم. تازشم، ارباب منو اونقدر دوست دارن که محاله بخوان منو جایی بفرستن که نتونم ازش برگردم.

قاقارو، بسیار متاسف شد. چطور کسی به ساده لوحی کتی وجود داشت؟ چرا او که حیوان بود بیشتر میفهمید تا صاحبش؟

- حالا پاشو دیگه، قاقارو. باید راه بیفتیم.

سپس، به زور، قاقارو را روی سرش گذاشت و لباس آستین کوتاهی پوشید. دهن کوچکی بر لبه ی کلاه پشمی روی سرش به وجود آمد و شروع کرد به سخن گفتن.
- خیلی بد سلیقه ای. کی کلاه پشمی با آستین کوتاه و شلوارک میپوشه؟

دخترک ریز نقش، دمپایی های انگشتی اش را پوشید و از خانه بیرون رفت.
- هوا خیلی خوبه.

دستانش را باز کرد و شروع کرد با خنده بپر بپر کردن. نقشه را جلوی صورتش گرفته بود و سعی میکرد راهش را پیدا کند.
کلاه، باز زبان باز کرد.
- افسانه ها میگن اونجا یه هیولا از جام محافظت میکنه. تازه، رسیدن به اونجا، بیشتر از دو هفته طول میکشه. بهتر بود یه لباس بهتری میپوشیدی و آذوقه هم میاوردی.

کتی ، نقشه ی اشک مالی شده را به قاقارو نشان داد.
- ولی نقشه میگه که جام، داخل اون کانال فاضلاب بغل لباس فروشیه.
- من که میگم دوباره آدرس رو از اربابت بگیر.
- نه! نمیخوام اربابا فکر کنن بی لیاقتم.

دهان کلاه بسته شد و ساحره ی کوچک، با نهایت زورش، توانست در کانال فاضلاب را کمی آنطرف تر ببرد. از نردبان کانال پایین پرید و کف آنجا فرود آمد. لحظه ای، نفس عمیقی کشید و لحظه ی دیگر در حال عق زدن بود.
- چه بوی گندی. خفه شدم.

کلاه، از روی سرش پایین پرید و پس از حجیم شدن، کتی را به دنبال خودش کشید.
- طبق نقشه ای که قطعا غلطه و ما الان داریم، جام، باید یه جایی تو این گنجه رو به رومون باشه.

سپس، در گنجه را باز کرد و با جام آرزو ی درخشان و اکلیلی، رو به رو شد. پشمالوی بدبخت، قدرت تکلم و ایستادنش را از دست داد و نزدیک بود درون گنداب پشت سرش بیفتد. نقشه را درون پنجه هایش فشرد و سعی کرد استدلال نقشه را بفهمد.
اشک کتی، درست در نقطه ای ریخته بود و مسیر آن را عوض کرده بود. با دقت بیشتر در نقشه فهمید که اگر اشک کتی روی نقشه نریخته بود، میبایست چندین و چند روز درون جنگل جستجو کرده تا کانال فاصلاب را پیدا کنند.
- کتی تو نابغه... داری چه غلطی میکنی؟

کتی، کنجکاوانه، به در چوبی ته کانال ضربه زد و در چوبی، بسیار زیبا و تمیز، سقوط کرد و آن سمت کانال را نمایان کرد. پشت کانال، جنگل تاریک و شومی نمایان شد که مو را بر بدن کتی و قاقارو سیخ کرد. درون تاریکی جنگل، سری تکان خورد و چشمان قرمزش را به پشمالو و صاحبش نشان داد.
- فرار کن کتی!

قاقارو، به سمت در خروجی حرکت کرد، اما کتی...
- داری چیکار میکنی؟

کتی، از ترس روی زمین خشکش زده بود و هیولای چشم قرمز، در شرف گاز زدنش بود. قاقارو، از سر ناچاری، جام را بالای سرش گرفت.
- آرزو میکنم این هیولا ناپدید بشه.

هیولا، دود شد و به هوا رفت.

- همش تقصیر توعه. آرزویی که میتونستیم باهاش کلی کار بکنیم، به باد دادی. چرا عین چوب خشکت زد؟

کتی، به خودش آمد و به قاقارو نگاه کرد. اشک درون چشمانش جمع شد و پشمالو را در بغلش فشرد.
- ممنون قاقارو.

سپس، او را به گوشه ای پرت کرد و جام را در بغلش فشرد.
- شاید آرزوش تموم شده باشه. ولی جامش هنوز هست و خیلیم براق و خوشگله. میرم به ارباب کادوش کنم.

قاقاروی پرس شده، پنجه اش را به نشان موافقت بالا آورد.


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۳:۲۵:۱۹ شنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۰

گریفیندور، محفل ققنوس

جیانا ماری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۰ جمعه ۸ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۱۵:۰۴:۳۶
از ایران_اراک
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 146
آفلاین
بسم اللله الرحمن الرحیم

جیانا ماری
Vs

کتی بل

از طرف گروهتون(سفید و سیاه) به شما ماموریت داده شده که یک چراغ جادوی عتیقه رو پیدا کنین.
بعد از پیدا کردنش متوجه می شین که اون چراغ جادو فقط می تونه یک آرزو رو برآورده کنه. شما باید تصمیم بگیرین که چراغ رو به گروهتون تحویل بدین یا خودتون ازش استفاده کنین.

تمرکزتون می تونه روی هر کدوم از مراحل( پیدا کردن جام آرزو، تصمیم گرفتن، آرزو کردن یا بعدش) باشه.
اشتباه هم می تونین بکنین. هر جور اشتباهی.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
جیانا نمی تونست از فکر ماموریتش بیرون بیاد خیلی دلش میخواست آرزویی که در دلش مخفی کرده بود رو به زبون نیاره و آرزو نکنه که کاش میتونست اون چراغ رو برای خودش برداره ولی میدونست برای محفل ....اون آرزو میتونه منتظر بمونه...

-خیلی خب چطوری پیداش کنم ؟ این نقشه هم که هیچی نداره به معنای واقعی.
از جیب ردایش نقشه دیگری بیرون آورد نقشه غارتگر!
-خب ببینم اینجا....نه .... آها همین جا ...آلبوس خوب میدونه چه کادویی برای تولدم بهم بده.
ناگهان گوش های جیانا تیز شد شنوایی اش از بقیه حس هاش قوی تربود.
-به به ببین کی اینجاس کتی بل....بعد از قرمز کردن مو های کل مدرسه تا حالا ندیده بودمت.دلم برات تنگ شده بود رز هم همین طور.

جیانا شنل نامرعی کننده را روی سرش کشید و کتی را که می خواست حرفی بزند تا جواب او را بدهد تنها گذاشت. حس کاراگاهی اش می گفت او هم به دنبال چیزی است که جیانا می خواست.
-این پیچ رو رد می کنیم و بعد.....داته بایو.....پیداش کردم.
-قار قارو دردم گرفت نکن
-صدامونو شنید
-بهتره تسلیم بشی کتی وگرنه با طلسمم کاری می کنم که پشیمون بشی الان وقت دوئل نیست.
-چرا هست.....منو مجبور کردن سه ماه از زندگیمو صرف ساخت یه معجون کنم تا مو های همه رو درست کنم حتی با این که تو پادزهرش رو داشتی بهم ندادی.
-دادم ولی تو همشو ریختی تو دهنت موهای من هنوز قرمز و لخته به خاطر تو!
-کروشیو!
-ونگاردیم له ویوسا
-قارقارو اون چراغو بگیر.
-کتی من میترسم.
-چرا؟من دارم اینجا کتلت میشم بجنب تستسترالش بزنن مگه پاترونوسش سگه؟
-مگه خودت نمیبینیش؟
-طعنه زدم اصلا میدونی طعنه چیه؟
-من نمیرم .

جیانا به سمت چراغ شیرجه میرود و آن را لمس می کند غول چراغ با عضلات شش تکه و موهای کوتاه و مرتبش در حالی که بسیار مودبانه ایستاده ظاهر می شود.
-به نام خدا چیزه مرلین ارباب شما میتونین یک آرزو هر چی باشه جز عاشق کردن دو نفر و آرزو کردن آرزو های بیشتر بکنین من در خدمتم.
-چه غول عجیب غریبی قار قارو نمیخوای که از دستش بدیم؟ ارباب خیلی ناراحت میشه لطفا بهت یه عالمه تن ماهی میدم حتی ماهی کیلیکا که دوست داری.
-ساکت شو کتی میخوام تمکز کنم کاش وجود نداشتی!

ناگهان کتی غیب شد! غول حرف جیانا را آرزو برداشت کرده و ناپدید شده بود.
-نهههههههههههههههههههههههههههههه این آرزوی من نبود.....برگرد.....خواهش می کنم......
-کتییییییییییییییییی!کجایییییییییییییییییی؟

جیانا هرگز نمیخواست کتی را نابود کند گرچه کتی مرگخوار بود ولی دوست جیانا بود .
-کت...ی....من.....درستش می کنم و زمان برگردان را از جیبش بیرون آورد.
-چی کار می کنی؟
-اشتباهمو جبران می کنم.

زمان در مقابل چشم های جیانا به عقب بر می گردد جیانابه سمت هم طلسم پرتاب می کنند و دوباره قار قارو با ترس و لرز از کتی می خواهد نرود جیانا با شنل نامرعی کننده می ایستد.به سمت خودش طلسم تسخی و سلطه یا همان نفوذ را اجرا می کند وبه جای این که بگوید کاش کتی وجود نداشت آرزو می کند تمام مرگخوار ها محفلی شوند.
-چیییییییییییییییییییی؟ نه قار قارو جلوش رو بگیر!
-من الان تن ماهی می خوام.
-دیگه اصلا نیاز نیست عجله کنی.

جیانا پیروزمندانه با کتی که حالا محفلی است از پله های زیرزمین مخفی بالا می آیند او چراغ را به محفل تحویل نداد ولی آرزوی تمام محفلی ها را بر آورده کرد هر چند دیگر نمی توانست پدر و مادرش را برگداند .

-ببخشید مامان .... بابا......قول میدم یه روزی......

و اشک هایش را با آستینش پاک کرد باید زودتر پیش آلبوس بر می گشت و به او می گفت چی شده.


الوهومورا

بیهوشی حالتی است بین خواب و بیداری نه کاملا گیجی نه کاملا هشیاری

قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۱:۳۵:۳۸ شنبه ۴ دی ۱۴۰۰

هافلپاف

نیکلاس فلامل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۳ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۰:۳۱:۲۵
از تارتاروس
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
پیام: 182
آفلاین
-

-نیکلاس امشب تو نگهبانی بده کسی رو نداریم جایگزین تام کنیم.
-مشکلی نیست.

کمی بعد از رفتن همه و خالی شدن وزارت خانه، نیکلاس ارام ارام به سمت گنجینه ی زمان برگردان ها رفت.

-خب بذار ببینم کی تو لیست نفرته این دفعه... .

نیکلاس دفترچه ی کوچکی از جیب پالتویش بیرون کشید و شروع به ورق زدن کرد. بعد از صد صفحه ی اول که فقط اسم یوان و ریگولوس به چشم میخورد اسم دیگری هم به چشمش خورد.

-اها همین خوبه.

کمی بدنش را کش و قوس داد. نمیخواست تاریخ هارا اشتباه کند بعد از کمی تمرکز نفسش را به بیرون هل داد و پیچ زمانبرگردان را چرخاند.

زمان عقب و عقب تر میرفت وزارت خانه کم کم نو و جدید تر میشد. نیکلاس همینطور که در زمان به عقب برمیگشت مکانش را هم تغییر داد. در میان هیاهو و صدای جیغ و فریاد و خوشحالی و گریه نسل های گذشته که از پیش چشمش میگذشتند تا سر خیابان امد و رو به رو در خانه ای ایستاد.


-خانه ی زاموژسلی.

پایین تابلویی که اسم خانه درج شده بود یک روبان قرمز پاپیون شده بود. نیکلاس تقریبا کریسمس را فراموش کرده بود. اما نمیتوانست راهی را که امده بود را بدون تصاحب چیزی که میخواست برگردد. خودش را به داخل خانه دعوت کرد و از پله ها بالا رفت. شب بود و چند سگ زوزه میکشیدند. از داخل اتاق خواب صدایی امد.

-وای عزیزم. انگار یکی اومده تو خونه.
-نگران نباش من میرم ببینم چیه.

صدای مردانه ای که صدای زن را جواب داد همینطور به در نزدیک تر میشد. در را رد کرد و با دیدن نیکلاس، چشمانش و لوله ی تفنگی که نیکلاس انگشتش را روی ماشه گذاشته بود خشک شد. صدای امدن پای زن هم از داخل اتاق امد.


-عزیزم چی شده؟ هـ.... .

زن و مرد، از ترس هم را در اغوش گرفتند. زن باردار بود و با دست شکمش را نگه داشته بود. هر دو میلرزیدند و به نیکلاس نگاه میکردند.

-من متاسفم.

نیکلاس بار دیگه نگاهی به شکم جلو امده ی زن کرد و میدانست که به زودی ان کودک کاسه کوزه هایش را به هم میریزد.

-خداحافظ عاصدیق.

تصویر کوچک شده






تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۴:۴۰:۲۹ شنبه ۴ دی ۱۴۰۰

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو

لاديسلاو زاموژسلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۳:۰۰
از خانه
گروه:
کاربران عضو
ناظر انجمن
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
پیام: 464
آفلاین
بسمه تعالی




شهر لندن غرق در حال و هوای کریسمس و سال نو بود؛ تزئینات سبز و سرخ از سر و روی ساختمان ها آویزان بود و ماشین های سواری با درخت کاجی که از صندوق عقبشان بیرون زده برای عبور از انبوه جمعیت دستشان را روی بوق چسبانده بودند و گاه گدار هم با شنیدن صدای دستی که به پیشانی خورده سرشان را می چرخاندند تا مردانی را ببینند که یادشان آمده بود که چیزی را فراموش کردند و در این بین به کلوچه‌هایی بابانوئل دست برد می زدند و با وجود بخاری های خراب، دلشان به امید بوقلمون شکم پری که انتظارشان را می‌کشید گرم بود.

اما این تنها یک روی شب کریسمس است و برای دیدن روی دیگرش باید از یک کیوسک قرمز رنگ تلفن عمومی از رده خارج شده در همان حوالی پایین رفت، تا جایی که از یک سنگ توالت سیاه رنگ سردر آورید و پس از بیرون آمدن از آن خود را در عمارت بزرگی از سنگ های مرمرسیاه بیابید که پرنده های کاغذی به آرامی در آن پرواز می کنند.
در غیاب غالب کارمندان وزارت سحر و جادو که ترجیح می دادند آن شب را در کنار خانواده‌هایشان باشند، ساختمان وزارتخانه بزرگتر از پیش به نظر می رسید و کوچکترین صدایی به گوش می رسید... یا شاید می توانست برسد. اگر صدای غیژ غیژ قلم پر وزیر فضا را پر نکرده بود.

الکساندرا پتروویچ ایوانوا؛ وزیر خدوم سحر و جادو از تعطیلاتش زده و در اتاقش مانده بود تا گرهی از کار ملت باز کند. البته اگر وارد اتاقش می شدید وی را نمی دیدید، چرا که در پس انبوهی از کاغذهای پوستی پنهان شده و در همان لحظه نیز، روی یکی از آن کاغذها خم شده و با شور حرارت قلم پرش را بر روی آن حرکت می داد. سرانجام زمانی که خودش را عقب کشیده و با آستین پیشانی عرق کرده‌اش را پاک کرد، کاغذ پوستی را بالا آورد و مقابل خودش قرار داد هنوز یک گوشه زبانش همچنان به واسطه تمرکز بیرون زده و در مقابل، پایین کاغذ پوستی خط‌خطی شلوغی شبیه به شکلک خنده به چشم می خورد که جوهرش به آرامی پایین می آمد و از صفحه می چکید.
- خب! اینم امضاء کردم!

سپس کاغذ پوستی را لوله کرده و کنار دستش گذاشت و به بدنش کش و قوسی داد تا خستگی‌اش در برورد.

قوررررررر.

وزیر جوان با خودش فکر کرد که چه قدر خوب می شد اگر بابانوئل آن شب برایش یک وعده غذای متفاوت به عنوان هدیه می‌آورد. ولی به خاطرش آمد که بابانوئل فقط آرزوهای بچه های خوب را برآورده می کرد، و اصلا مگر می شد هم عضوی از جبهه تاریکی بود و هم بچه‌ای خوب؟

- ببخشید جناب... وزیر... می شه من... دیگه برم؟ اینم کلید...

مامور بخش زمان برگردان‌های وزارت که مرد فربه‌ای بوده و به خاطر بالا رفتن از دو سه پله به نفس نفس افتاده و بریده بریده حرف می‌زد، با دیدن چشمان براقی که از میان کاغذهای پوستی به او نگاه می کردند، جمله‌اش را نا تمام گذاشت. احساس عجیبی داشت، عجیب و ناخوشایند. برخلاف وزیر ایوانوا که حالا تقریبا مطمئن بود که اعضای جبهه تاریکی هم می توانند خوب باشند، یا دست کم بابانوئل اینطور فکر می کند.


×××


- همین جاست؟
- آره... فکر کنم.
- خب پس بریم.
- عااااااااا!

تام جاگسن به سمت در هجوم برد و با لگدی محکم آن را گشود. سپس در طول راهروی باریک غلطی زده و خود را در موقعیت مقابل راه پله قرار داد.
حداقل کمی تا قسمتی از خودش را.
- ایوا می تونی اینا رو برام بیاری؟

زندان بان سابق زندان آزکابان به پای آویزان مانده از دستگیره در ورودی، یک طحال که گوشه‌ای افتاده و روده‌ای که روی زمین کشیده شده و در زیر ردایش ناپدید می شد اشاره کرد. وزیر هم که بسیار دل رحم بود امحا و احشاء تام را برداشته و به دستش سپرد - به جز آن طحال که یواشکی در جیبش چپاند - و در کنارش در مقابل راه پله فرسوده موضع گرفت؛ موکت های ور آمده و فضای بید زده آن راه پله باریک مزین به تارهای عنکبوت و دری ساده و چوبی با اثری از چنگال هایی که در زمانی نه چندان دور به رویش کشیده شده بودند در انتهای آن بود و زوزه سوز زمستانی که از درزهای بیشمار ساختمان نفوذ کرده و به ناله می ماند. الکساندرا نفس عمیقی کشید تا شهامتش را جمع کند و آنگاه پایش را روی اولین پله گذاشت. همزمان با ناله پله، وزن سنگینی را به روی شانه‌هایش احساس کرد.

- می شه تا اون بالا کولم کنی؟

تام جاگسن کارمندی پررو و سنگین بود.
کله وزیر صد و هشتاد درجه چرخیده و رو در روی تام قرار گرفت.

- تام.

تام به آرامی دست هایش را از روی شانه وزیر برداشت و چند لحظه به چشمان وزیر چشم دوخت.
- از همین پایین هواتو دارم.

الکساندرا حالا با خیالی آسوده تر پله ها را زیر پا گذاشت تا به مقابل دری برسد که امیدوار بود راه حل مشکلش را پشت آن بیابد.

تق تق ت...

پیش از ضربه سوم در به آرامی کنار رفت و فضای درون اتاق را نمایان کرد؛ پنجره ای کثیف که هوای ابری آن روز را تیره تر جلوه می داد و پرده هایی چنان مندرس و نازک و چرک که به اشباح می ماندند. تنها وسیله‌ای که در آن فضا به چشم می خورد صندوقچه‌ی چوبی نسبتا بزرگی بود و کلیدی سیاه رنگ و مرموزی درون قفلش داشت که شاخک های بیرون زده از آن گاهی آرام و گاهی به تندی تکان می خوردند. وزیر باتوجه به آن اتاق نسبتا خالی بعید می دانست که بتواند چیزی-کسی را که به دنبالش آمده بود را آن جا پیدا کند، اما حس کنجکاویش مانع از آن بود که راهش را بکشد و برگردد، پس به سمت صندوقچه رفته و کلید را درون دستش گرفت و بی‌توجه به لرزش خفیفی که داشت آن را چرخاند و صندوق را گشود.

- درود.

درون صندوقچه مردی دو زانویش را بغل کرده و چپانیده شده بود.

- تو چرا اون تویی؟
- زیرا که خود خویشتن خویشمان بسیار گران بهای می باشیم.
- یعنی خودت رفتی نشستی اون تو؟
- بلی. و دنگی که دینگ خطابش می نماییم را نیز راه مدادی دادیم، چرا که چونانمان گران بهای نمی باشد.

مرد این را گفته به قسمت درونی سوراخ قفل اشاره کرد و وزیر تازه متوجه حشره ای که نصفش از قفل بیرون زده و با خشم و عصبانیت دستانش را به سمت وی تکان می داد و ویز ویز می کرد شد.

- و کنون نیز بر جنابتان الفاظ رکیک روای می دارد، چرا که از تلمس ما تحتش توسط جنابتان ناخرسند است.
- واقعا؟

دنگ لبخندی عریض به وزیر زده و با حرکت سر تایید کرد.
دنگ حشره اسگلی بود.

- بی خیالش... آقای لادیسلاو زاموژسلی، یه پیشنهاد برات دارم که نمی تونی رد کنی. لادیسلاو زاموژسلی هستی دیگه؟

لادیسلاو پاتریشوا خانزفا کاردلکپت جورامونت پتیران عاصدیغ زاموژسلی خودش بود.

×××


- .. خب، این دره آشپزخونه‌س، اگه گشنه‌ت شد هر چیزی دلت خواست وردار، اونجا هم بچه های لباس شخصی هستن و اونم در دفترته.

وزیر با گام هایی سریع در طول سالنی عظیم حرکت کرده و به درها و سکشن های مختلف سازمان اسرار اشاره می کرد و مختصر و مفید توضیحاتی در خصوص آن‌ها ارائه می داد و هر از چند گاهی هم نگاهی به گوی های عظیمی که بر فراز آنجا معلق بوده و تصاویری از قسمت های مختلف دنیای جادویی را نمایش می دادند، می کرد تا سرانجام به دری تیره رنگ رسید که در پسش چندصد زمان برگردان وجود داشت و یکی از آن ها در دست وزیر بود.

- خب ببین لادیسلاو، باید حواست به اینا باشه که یک وقت کسی یک دونشون رو کش نره، اوکی؟

الکساندرا با پایان جمله اش زمان برگردان را به دست آقای زاموژسلی داد تا به راحتی درون جیبش به دنبال کلید بگردد.
- پیداش کردم.

وزیر با خرسندی در را گشود.

- درودان فراوانیان بر خود خویشتن خویشتان بادیان.

پیرمردی چروکیده و فرسوده، بدون دندان و مرتعش در حالی که کلاه بلندی به سر داشت، وسط اتاق روی یک عقرب عظیم الجثه نشسته بود. وزیر بدون آنکه برگردد از روی شانه نگاهی به پشت سرش انداخت.
- شت.

خبری از آقای لادیسلاو زاموژسلی نبود.
یا دست کم از نسخه جوانترش.

×××


- اممم... همه شما باهامید؟
-بلی!

تد ریموس لوپین به تعداد بسیار زیادی آقای زاموژسلی در سنین مختلف نگاه می کرد که تقریبا تمامی نیمکت های کلاس درس ریاضیات جادویی را اشغال نموده و بچه ها را مجبور کرده بودند روی زمین بنشینند.

- خیلی خب... اشکالی نداره. نظرتون چیه که تکالیفتون رو بررسی کنیم؟
- ویزیزو!

تعداد زیادی دنگ، متفاوت در اندازه، به نمایندگی از صاحبانشان ویزویز تایید نموده و شور و شوق نشان دادند.
زاموژسلی‌ها نمی‌خواستند با ابراز شوق خودشان را هول نشان دهند.

- خوبه. اممم... اوون! بیا اینجا ببینم چه کردی پسر.

پسرکی تپل، با شنلی دمنتور مانند خودش را از میان جمعیت بیرون کشیده و به میز پروفسور رساند.

- اوون..اوون.. من می بینم پشت این آواتار دمنتوری چه پتانسیل طنزی خوابیده! لگد به گربه ی فیلچ و پرتاب کردنش و دویدن فیلچ دنبال گربه ش؟ خوب بود.
- ما نیز می دانیم.

با فریاد یکدست زاموژسلیون، لوپین و اوون کالدرون سرشان را بلند کردند.

- چی شده بچه‌ها؟
- ما می دانیم که ایشان به زودی تغییر هویت داده و گرگ رود مشقت بار می گردد.
- خود خویشتنان خویش اطفال نمی باشیم.
- و بسیار دوئل و غرغر نموده و ز هردویشان ممنوع می گردد.
- و یک شناسه می سازد که اسمش یادمان نیست و بر جزایر بالاک روان می‌گردد.
- عریان! و ردای خویش بدریده، عریان می گردد.
- ما گمان می کنیم دلیل شکوفاییش نیز همان باشد.
- خود خویشتنان‌آ! بیایید ردایش بدریده مسیر شکوفایی وی هموار نماییم!

آقایان زاموژسلی فریاد کشیده و به اوون کالدرون جوان حمله ور شده و ردایش را دریده و لخت و عور سر سیاه زمستان در حیاط مدرسه، در شبی سرد و زمستانی رهایش کردند تا شکوفا گردد.
زاموژسلیون مصلحت وی را می خواستند.

×××


- داوشای گلم، بی‌خیال می شید یا نه؟

ویولت بودلر انسانی صبور و مهربان بود، ولی حتی برای او هم دشوار بود تا پیش از مهم ترین مسابقه کوییدیچ فصل با تعداد زیادی انگشت که در لب و لوچه و پک و پهلویش فرو رفته بودند کنار بیاید. خصوصا اگر در مقابلش جیمز سیریوس پاتری با ماسک یوآن آبرکرومبی نشسته و نیشش را تا بنا گوش بازکرده بود.

- خود خویشتن خویششان می باشد، خود خویشتنتان می باشید؟
- ارواح خاک ننه بابام خودمم.
- اینجانبانمان همچونان اطمینان حاصل منمودیم.

لادیسلاوی کهن سال، مرتعش و سرد و گرم روزگار چشیده انگشتش را بیشتر در لپ ویولت فرو برد و صورتش را نزدیک‌تر برد تا بتواند با دقت اصل بودن وی را بررسی کند.

- گمان می نماییم نسخه شرق دوری جنابشان باشد.
- وات، بی‌خیال باو، خودمم!
- حاجی راست می‌گه، چینیه.
- جیمز.
- جیمز ابن هری ابن جیمز؟

انگشت ها از ویولت فاصله گرفته و چشم های مشتاق ده ها لادیسلاو به سمت جیمز سیریوس پاتر چرخید.

- شت... نیگا کنید، عمو لارتن اومده. :bedo:

با برگشتن نگاه ها به سمت در ورودی رختکن تیم کیو.سی. ارزشی جایی که نماینده لیگ ایستاده بود، بازیکنان مجازی و حقیقی به سمت زمین مسابقه فرار کردند. جایی که پیش از آن ها، بازیکنان تیم خرس های تنبل مشغول گرم کردن خودشان بودند.

-هه! نیگا عین شی ترسیدن.
- مورفین‌آ.
- ژونم.

پیش از آن که مورفین گانت متوجه چیزی شود، سیل جمعیت به سوی وی روان شده و چنان که شرط عقل بود مشغول بررسی اصالت و واقعیت وی شدند.

×××


- آقایون محترم، کار دیگه‌ای از دست من براتون بر می‌آد؟
- خیر، اینجابانمان بسیار مذقوق و مشعوف می‌باشیم کیسه‌مردآ.
- خیلی خب، تعارف نکنید یه وقت.

لودو بگمن با لبخندی که نمی‌توانست پنهانش کند از در خوابگاهی مملوء از لادیسلاو زاموژسلی بیرون آمد، به دیوار تکیه داد و روزنامه‌ای که در دستش داشت را مقابل صورتش گرفت و به تصویر مچاله شده مردی با لباس های ورزشی نگاه کرد تا برای چندمین بار با دیدن تصویر و خواندن تیتر مملوء از لذت شود.

«جیمی جامپی که منجر به مرگ وزیر سابق سحر و جادو شد»


در طرف دیگر آن در، آقای زاموژسلی احساس می‌کرد که شادی و لذت سرتاسر وجودش را فراگرفته است. تجربه مجدد ترم 93 هاگوارتز آرزویی بود که بعید می‌دانست تحقق پیدا کند. تجربه‌ای که می خواست چهل بار دیگر آن را تکرار کند.
مرد جوان به همراه سی و نه همراه دیگرش با لبخندی از سر خوشی به خواب رفتند.


ویرایش شده توسط لاديسلاو زاموژسلی در تاریخ ۱۴۰۰/۱۰/۴ ۲۲:۳۰:۴۴


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۱:۳۶:۱۹ دوشنبه ۲۲ آذر ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۱۳:۰۲
از زیر زمین
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
کاربران عضو
پیام: 420
آفلاین
بابت کم و کاستی ها از دوستان عزیزم عذر خواهی میکنم. عجله ای شد. واقعا فکر نمیکردم اینقدر کار بریزه سرم. پس باز هم عذر میخوام!

کتی و پلاکسشون
vs
جارمی و دایزیشون


کتی، مانند بابون ها میدوید و در راه، قاقارو را نیز زیر پایش پرس کرد.
- تفلن... منظورم تلفنه! کوشش؟

قاقارو، در حالی که داشت حجمش را بازیابی میکرد، بالش راه راهش را زیر بغلش زد و برای کتی، زبان درآورد.
- تو یخچاله.
- ممنو... یخچال؟
- خودت دیروز گفتی میخوام بستنی تلفن بخورم. ریختیش تو رنده کن بعد گذاشتیش تو فریزر.

کتی، در حالی که با سردرگمی به قاقارو نگاه میکرد، دنبال راه حلی بود.
- عه! راست میگی. نصفه شب رفتم مزش کنم. مزه جلبک میداد. میگم...

داخل کمدش پرید و لباس هایی به تن کرد.
- بریم از نامه عربده کش استفاده کنیم. موضوع ضروریه.

چند دقیقه بعد، کتی با کلاه پشمی اش، در صف خریدن تمبر بود.
- اون... اون تمبر گلرو میخواستم.

چند دقیقه بعد، کتی در حالی که با لیس هایش سعی داشت تمبر را به نامه عربده کشش بچسباند، وسط خیابان ایستاده بود و با حداقل سرعت، به آنطرف خیابان میرفت.

- کتی، زیرت گرفتن به من ربطی نداره ها!
- تموم شد! موفق شدم. چسبید.

قاقارو، با چندش به تمبر خیسی نگاه میکرد که کج و کوله به پشت نامه ی کتی چسبیده بود.

- تو اینجا بمون تا من برم پستش کنم.

دخترک قد کوتاه، خودش را میان صف افراد به هم چلانده شده جا کرد و از داخل قفسه جغد ها، تنها جغدی را که مانده بود، برداشت.
- با اینکه یه جغد زپرتی به نظر میرسی، لطفا اینو با نهایت سرعت، به پلاکس بلک برسون.

کتی، آدرس را در گوش جغد فریاد کشید و نامه را به پایش بست، سپس او را راهی کرد.

در آن طرف، پلاکس:

پلاکس، در حالی که داشت از دست قلموی ریش ریش شده اش حرص میخورد و اثر هنری اش را ترمیم میکرد، با صحنه ی زیبای ورود جغد و خوردنش به اثری هنری جدید و هنوز خیسش، مواجه شد. از جایش بلند شد با نهایت سرعت، گردن جغد بدبخت را میان دستانش گرفت و به سرعت از تابلوی نازنینش دور کرد.
- به نفعته نامه ای که برام آوردی، از طرف اون کتی جغله نباشه.

جغد، با نهایت سرعت نامه را از پایش باز کرد و جلوی پلاکس انداخت. سپس با گاز گرفتن دستش، از پنجره فرار کرد.
- جغد بی تربیت!

و پلاکس، قبل از اینکه آمادگی اش را داشته باشد، نامه عربده کش، با استفاده از نهایت حنجره کتی، شروع کرد به فیاد زدن.
- پل! امروز نیا خونه ی من! به هیچ وجه. چون اگه بیای، سرت ممکنه از تنت جدا بشه. دیشب تو خوابم، یه پری اومد و اینو بهم گفت. مواظب باش... لطفا!

نامه را قبل از اینکه داخل سطل زباله بیندازد، به هزار قطعه مساوی تقسیم کرد و با تف و لعنت، داخل سطل زباله انداخت.
در آن طرف، کتی در حالی که اشک میریخت، با سیاه کردن سر کلم سفیدی، پلاکسی درست کرده بود و آن را در بغلش میفشرد.
- آه، ای پلاکس!
- کتی!

دخترک قد کوتاه، سرش را برگرداند و با قاقارویی مواجه شد که خرگوش بی نوایی را به دهن بی دندانش گرفته بود و به کتی، نگاه میکرد.
- تِخِش کن! قاقارو، تِخِش کن!

لحظه ای، خرگوش از دهان قاقارو فرار کرد و کنار کلم کتی، روی میز پرید.

- این چه کاری بود؟ بی تربیت. برو پیش فک و فامیلت تا...
- ام... اون کلم سفیده چی بود؟

بعض کتی، بازگشت و روی زمین نشست.
- عروسک پلاکسم بود که از دلتنگیم کم میکرد.
- تو قبلا یه هفته پلاکسو نمیدیدی هیچیت نمیشد. چرا الان آبغوره گرفتی؟
- هیچی. دیشب تو خوابم یه پریه اومد گفت به پلاکس بگو امروز نیاد خونت. ممکنه سرش از تنش جدا بشه.

قاقارو، به زور جلوی خنده اش را گرفت. اما با تلنگری، دهانش از هم باز شد و از شدت خنده، کف زمین غلت زد. کتی بی نوا، اخمانش را در هم کرد و به قاقارو خیره شد.
- چته؟
- فک... فکر کنم پریه سوی چشماش ضعیف شده.
- چرا؟
- چون کلم سفیدو با پلاکس اشتباه گرفته.

کتی، از روی زمین بلند شد به خرگوشی نگاه کرد که سر پلاکس عروسکی اش را جویده بود و آنطور که معلوم بود، از آن بسیار لذت برده بود. صحنه موجود، دقیقا شبیه همان صحنه ای بود که پری در خوابش، تعریف کرده بود. دندان هایی در حال جویدن کله ی پلاکس.
خرگوش را از گردن گرفت و جلوی قاقارو انداخت.
- مال تو.

سپس، ردایش را پوشید تا به خانه ی پلاکس تشنه به خون او برود.


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۸:۰۲ یکشنبه ۱۶ آبان ۱۴۰۰

گریفیندور، محفل ققنوس

جیانا ماری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۰ جمعه ۸ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۱۵:۰۴:۳۶
از ایران_اراک
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 146
آفلاین
جیاناشون VS جسیکاشون


-نهههههههههههههههههههههههههههههههه!
صدای جیانا تقریبا یک کیلومتر به هوارفت! کتی سعی داشت اونو متقاعد کنه که همه چیز درست میشه اما میدونست دیگه اوضاع از این قاراش میش تر نمیشه.

فلش بک

جسیکا در حالی که به طرز مسخره ای لباس پوشیده بود تا شناسایی نشه آروم به سمت برج رفت.اون یه کلاه آفتابی گذاشته بود و شنل اسلیترین رو که نمیدونیم تو مبارزه آخر با اسکورپیوس به دست آورده یا نه رو پوشیده بود.
-جیا...منظورم اینه که...هلنا اومدی؟
-لازم نیست دیگه امنه اسم رمز رو بگی.
-آوردمش .. فقط ... فقط مراقبش باش... اگه کسی بفهمه که تو داریش...
-مواظبم... ممنون دیگه میتونی بری برات پس فردا میارمش.
-باشه.

در فکر جیانا:
-خب دیگه با این توپ طلایی که توش محلول سری قرمز کردن مو مخفی شده میتونم برای چند هفته به داخل تشکیلات سری جادو گران سیاه و طوسی نفوذ کنم. آخه کی همچین اسمی رو روی خودش میگذاره؟به هر حال بگذار ببینم از کجا باز می شد؟

ناگهان توپ قل می خوره روی زمین و چند متر آن ور تر روی زمین نزدیگ قارقارو وایمیسه!

- این چیه؟بوی خوبی که داره... فکر کنم اگه این رو برای کتی ببرم دیگه از دستم ناراحت نباشه که موش خوردم.
-نه وایسا گربه ی ... وایسا! میگم وایسااااااااااااااااا.

اما دیگه دیر شده بود و توپ رفته بود. جیانا به سرعت هر چه تمام تر به سمت خوابگاه ها میدوئه ولی میبینه قارقارو داره به سمت آشپز خونه جادویی میره.

-خیلی خوب این..جاست... کتی ، کتی جونم بیا اینم هدیه آشتیمون.
-این چیه؟
-یه توپه.
-اینو که خودم دارم میبینم میگم چرا این توپو آوردی برام... مگه چه چیز خاصی داره؟ این جبران اون موشی رو که خوردی رو نمیکنه!
-چرا کتی جونم؟

توجه کتی به دکمه ی روی توپ میخوره.
-این... دوباره توش چی ریخته؟ معجون فراموشی؟
-نه بابا تو زمین چمن پیداش کردم.
-چیییییییییییییی؟
-عصبانی نشو.

اما کتی گوشش بدهکار نیست و از عصبانیت توپ رو به سمت سس مخصوصی که روی تمام غذا های اون روز ریخته می شد شوت می کنه و همزمان دکمه هم فشار داده میشه! بیشتر معجون توی سس خالی میشه ولی قارقارو برش میداره و نمیگذاره تمام معجون هدر بره!
-این... این توش چی بود؟
-نمیدونم کتی ولی هر چی بود هنوز یکم ازش مونده.
-و ریخت توی سسی که همین الان بردن ریختنش تو غذا ها؟
-آره.

همون موقع جیانا میرسه ، در حالی که نفس نفس میزنه به توپ اشاره می کنه.
-هی اون مال منه... قار...قارو...
-نمیدم خودم پیداش کردم!

کتی توپ رو به جیانا میده ولی حرفی از اتفاقی که افتاد نمیزنه چون میدونه اگه جیانا عصبانی بشه با یه مشت کل هاگوارتز رو میلرزونه و قلعه رو کاملا پودر میکنه!
-بیا... مال خودت به درد من نمیخوره!
-اما کتی من اونو برای تو آوردم.
-بسه.
-باشه.

موقع خوردن غذا جیانا متوجه چیز عجیبی شد.
-کتی تو چرا غذا نمیخوری؟
-خب ... گرسنه نیستم رژیمم.
-عجیبه ولی تو که لاغری! راستی به نظر تو رز موهاشو رنگ کرده ؟
-چی؟
-خب نمیدونم ولی موهاش قرمز شده!
-مو های تو هم قرمز شده!
-چی؟
-فکر کنم بهتره بهش بگین کتی...
-نه قارقارو!
-چی رو؟
-خب...

پایان فلش بک

-میدونی چه کار کردی کتی؟
-من...
-مو های کل مدرسه قرمز شده و من نمیدونم باید جواب پروفسور ها و جسیکا رو چی بدم؟
-جسیکا؟
-مهم نیست حالا چه کار کنیم؟

جیانا با خودش:
حالا میتونم وارد اون انجمن بشم ولی کل مدرسه رو چه کار کنم؟


الوهومورا

بیهوشی حالتی است بین خواب و بیداری نه کاملا گیجی نه کاملا هشیاری

قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۰:۰۵ دوشنبه ۳ آبان ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۱۳:۰۲
از زیر زمین
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
کاربران عضو
پیام: 420
آفلاین
جذابشون
vs
درختشون


کتی، مانده بود که چرا موضوع دوئلش به جای بدشانسی، ماموریت خورده است. بدشانسی اگر بود، داور ها نمره ای اضافه نیز، به او میدادند. اما کتی، کاجی نبود که با این باد ها بلرزد... یا بیدی نبود؟ مهم نیست. مهم این بود، که کتی، نا امید نشد و صبح روز بعد، با امید سرشار، از جا بلند شد.
- صبح به خیر، قاقارو! امروز قراره ماموریت کوفیتیمو، به اتمام برسونم. برام آرزوی موفقیت کن. امیدوارم که سرم، در راه این ماموریت، قطع نشه.

قاقارو، خواب و بیدار، چیزی زیر پوزه گفت و به زیر پتو ها خزید، و کتی، تنها کلمه ای که از حرف هایش فهمید، کلمه ی فامیل هایم بود. گرچه، کتی اهمیتی نداد و با کله به سمت یخچال رفت، تا صبحانه ای بیابد.

- ام... مثلی که قراره با شکم خالی، ماموریتمو انجام بدم.

و با حرص، در یخچال را برهم کوفت و پیغامی که درون یخچال یابیده بود را، جرواجر کرد و درون سطل زبانه انداخت. درون نامه نوشته بود:
- سلام. دیشب اومدم دزدی. وسط کار گشنم شد، گفتم یخچالتم بزنم. با عرض پوزش. بدرود!

کتی، درون مبل فرو رفت و تلوزیون را، روشن کرد. آبنبات چوقی داخل دهانش گذاشت، و شروع کرد به جویدن.
- تلوزیون هیچی نداره. دزده هم سی دیامو دزدیده.

کتی، درون جعبه سی دی هایش، پیغام دیگری، با عنوان ببخشید، سی دیات جالب بود. گفتم بدزدمشون، اما تلوزیونت خیلی مدل پایین بود، مال خودت، نیز یافت. باز، داخل مبل، فرو رفت و خرت و خرت، جویدن آبنبات هایش را از سر گرفت، آبنبات، چیزی نبود که برای صبحانه مناسب باشد، مخصوصا وقتی بوی جورابی که داخلش بوده را بدهد. تلوزیون را روی کانال سالمندان تنظیم کرد و...

- کتی! کودوم گوری هستی؟ ماموریتتو انجام دادی؟ دوماهه عقبش انداختی!

کتی، با سر از روی مبل، پایین افتاد و با تمام سرعت، پیغام گیر تلفنش را قطع کرد.
- چهل بار زنگ زده. جوری تنظیم کرده بودم که نره رو پیغام گیر. کاش برا دادن حقوقمم اینقدر کنه بود.

به زور، از روی مبل بلند شد و به سمت کمدش رفت. بعد از پوشیدن لباس هایش، با تهدید و سرزنش، قاقارو را به عنوان کلاه روی سرش گذاشت و به سمت در رفت، و هنگامی که در راه باز کرد، با صد ها صد ها قاقارو رو به رو شد، که مانند کوه روی یکدیگر سوار شده بودند و داشتند میلرزیدند. قاقارو، بر خلاف کتی که با کنجکاوی داشت به کوه پشمالو ها سیخونک میزد، فرار کرد و پشت مبل پناه گرفت.
- کتی، فرار کن!

بالاخره، کوه پشمالو ها از لرزیدن افتاد و زیر پای کتی، شروع کرد به لرزیدن.
- زلزله...

کتی، با دقت داشت به کوه نگاه میکرد و به فریاد های قاقارو، که داشت هشدار میداد زلزله نیست، پشیزی، اهمیت نمیداد.
- مثل اینکه... داره میاد تو!

اما کتی، وقتی این موضوع را فهمید، که زیر وزن پشمالو ها، پِرِس شده بود.
- م... مم... اه! از روی من بلند شو پشمالوی نفرت انگیز!

کتی، پنج پشمالوی دیگر از بدنش کند و با لباس های تیکه و پاره شده اش، روی مبل، وا رفت.
- بهترین لباسم بود! قاقارو! مگه من تورو...

همان لحظه که این حرف از دهن کتی خارج شد، صد ها سر، به سمت او چرخید.
- ام... منظورم این بود که اگه قاقارو رو ببینم، بوسش میکنم.

سرها، دندان های دو متریشان را مخفی کرده، و صندلی پادشاهی پشمالو طوری، برای قاقارو ساختند.

- خب، خانم بل! اینا، فک و فامیلای منن و فک میکنن چون میتونم حرف بزنم، پادشاهشونم.

کتی، با تاسف، به پشمالو هایی خیره شد که داشتند با تحسین، قاقارو را برانداز میکردند.
- چه فک و فامیلای چندشی داری.
- خب، چندش عبارت دقیقی نیست. بهتره بگی، خنگ!
- حالا هر چی...

کتی، کیفش را که زیرش سوراخ شده بود، روی دوشش انداخت.
- من برم به ماموریتم برسم.
- کتی...

قاقارو، با عجله، روی شانه ی کتی پرید.
- مثلا میخوای چطوری اربابتو راضی کنی که بره به وزارت خونه؟
- خب...

واقعیت این بود که کتی، هیچ ایده ای نداشت.
- چمیدونم. شاید دروغ بگم. یا شایدم...
- و شاید اونقدر خنگی که نمیدونی بلاتریکس، شبیه یه دیوار دفاعی عمل میکنه.

کتی، شانه اش را بالا انداخت.
- ایده ای ندارم.

سپس، قاقارو، با شیطنت دستانش را به هم کوفت.
- بیا یه معامله. پشمالو ها، میرن اربابتو میدزدن و به وزارت میبرن. هیچ کسم، حریفشون نمیشه. اینو مطمئن باش. تازشم... اربابتم، نمیفمه تو اینکارو کردی.

کتی، آهی کشید.
- گرچه، ارباب میدونن هر جا پشمالویی هست، کتی هم هست. اما کار سازه. خوشم اومد. در عوض، من باید بهت چی بدم؟

قاقارو، عینکش را بالا داد.
- بزاری پشمالو ها یه مدتی اینجا بمونن، و کاری نکنی که بیفتن گوشه قفس!

کتی، خنده ای ساختگی سر داد.
- تحویل بدم؟ من؟ چرا باید...
- فک کردی اونقدر خنگم این کاغذرو تو دستت نبینم؟

کتی، کاغذی که دستش بود را، داخل جیبش چپاند. عنوان کاغذ این بود:
- اگر حیوان جادویی مزاحمتان شد، تنها به ما مراجعه کنید.
- هوف. حالا هر چی. قبوله.
- و کتی...

قاقارو، چراغ را خاموش کرد و هزاران چشم قرمز، شروع به درخشیدن کرد.
- میدونی اگه به عهدت عمل نکنی، سر نوشت بدی در انتظارته!

کتی، چراغ را روشن کرد، و با انبوه پشمالو هایی مواجه شد، که دو آلبالو روی چشمانشان، گرفته بودند.
- ام... پس برا همین بود که وقتی چراغارو خاموش کردی، چشاشون قرمز شد؟

قاقارو، پس کله ای، نثار کتی کرد.

پس از دو روز...

- مامور قاقارو، بهتون تبریک میگیم. شما برخلاف کتی بی عرضه، موفق به انجام ماموریت شدین. لرد سیاه، به همراه دوشیزه لسترنج، و لباس های تکه پاره شدشون، الان در دست ماعن!

قاقارو، پس از گذاشتن تلفن، به سمت کتی برگشت، که از خشم، سرش را به دیوار میکوفت. سپس، شانه اش را بالا انداخت.
- مگه خودت نگفتی اربابت نباید بفهمه که تو، تحویلش دادی؟ حالا اشکال نداره. فوقش اخراج شدی. اما من، کار گیرم اومد.

سازمان افراد به بیابان زده:

- چندین روز، از به بیابان زدن خانم بل، میگذرد. هنوز، خبری در مورد بازگشت ایشان، در دسترس نیست. تنها چیزی که هنگام مراجعه به خانه ی ایشان یافتیم، پشمالوی ایشان بود، که با طناب، به صندلی بسته شده بود. تا بدست آمدن خبری دیگر، بدرود!


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۵۳ جمعه ۳۰ مهر ۱۴۰۰

ریونکلاو، محفل ققنوس

آلنیس اورموند


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۲ دوشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۷:۵۲
از دست این آدما!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 137
آفلاین
من! vs یکی از ویزلیا!

سوژه: ماموریت اول



گردگیری و چیدن وسایلش توی اتاق جدیدش تازه تموم شده بود. بخاطر خستگی زیاد روی تختش ولو شد ولی همون لحظه، مالی با قیافه ای در هم توی چهارچوب در ظاهر شد.
- آلنیس اگه کارت تموم شده بیا آشپزخونه.

و بعد بدون هیچ حرفی رفت. آلنیس به دست هاش تکیه داد و چند لحظه ای توی همون حالت به رفتار مالی فکر کرد. نکنه کاری کرده بود که محفلیا از دستش ناراحت بودن و همین اولی کاری عذرش رو خواستن؟ یا شاید هم مالی فقط بخاطر شیطنتای فرد و جرج عصبی بود و ربطی به آلنیس نداشت...

حدس و گمان رو کنار گذاشت و از روی تخت بلند شد. از پله ها پایین رفت و وارد آشپزخونه شد. فکر می کرد محفل مثل همیشه شلوغ باشه ولی برخلاف تصورش، فقط سیریوس دور میز نشسته بود و به نقطه ای رو به روی خودش خیره شده بود.
سیریوس با دیدن آلنیس بهش اشاره کرد که روی صندلی رو به روش بشینه.
به نظر نمی اومد از دستش عصبانی یا ناراحت باشه؛ فقط داشت با جدیت به آلنیس نگاه می کرد.

- امم اتفاقی افتاده سیریوس؟ پروف نیستن؟
- نه پروفسور نیست. ولی گفت بهت بگم که یه کار مهم داریم برات.
- چی؟ ماموریت؟! ولی من هنوز یه هفته هم نیس که اومدم محفل! منظورم اینه که... همیشه به تازه واردا همون اول، کار مهم می دین؟
- خب نه همیشه. این مسئله یه دفعه پیش اومد و بخاطر اینکه بقیه سرشون با مسائل مهمتری گرمه فکر کردیم میتونیم به تو بسپریمش. در ضمن، این یه جور آزمون هم حساب میشه.

آلنیس باز به فکر فرو رفت. این چه آزمونی بود که تازه بعد از عضویت میخواستن ازش بگیرن؟ یعنی اگه رد میشد از محفل می انداختنش بیرون؟!
- حالا... این ماموریت چیه سیریوس؟

- ساعتی بعد –

آلنیس خیلی سریع از پشت میز بلند شد و سمت در خونه گریمولد رفت. قبل از اینکه از در خارج بشه بلند و با لحنی که معلوم بود دلخور شده گفت:
- با تمام احترامی که برای پروفسور قائلم، ولی لطفا بهشون بگو که من این کارو انجام نمیدم!

بعد در رو محکم پشت سرش بست و شروع به قدم زدن تو خیابون کرد.

- واقعا نمیفهمم، آخه پروفسور چجوری میتونه همچین چیزی گفته باشه! یعنی از دستش خسته شدن و فقط با گفتن اینکه "این کار به نفع خودشه" میخوان خودشون و منو گول بزنن؟ ولی... سیریوس گفت این یه آزمونه... شاید کار درست همین بوده که قبول نکنم! اره اونا میخواستن اینطوری منو امتحان کنن! احتمالا وقتی برگردم میگن که توی این آزمون قبول شدم!

آلنیس روی پاشنه پا چرخید و خواست از همون راهی که اومده بود برگرده که صدای آشنایی به گوشش خورد.
به اطرافش نگاه کرد و شخصی توی پارکی که اون طرف خیابون بود توجهش رو جلب کرد.

آلنیس از عرض خیابون رد شد و با دهن باز به پیرمردی که چهارزانو روی چمنای پارک نشسته بود و گربه سیاهی رو به زور توی بغلش گرفته بود نگاه کرد.

- مینروااا چقد دلم برات تنگ شده بود! پس بالاخره موهاتو رنگ کردی!
- آ... آموس...؟

آموس دیگوری با شنیدن صدایی از پشت سرش، به سمت آلنیس برگشت.
- با منی؟ آموس کیه من لوسیوسم!
- داری چیکار میکنی؟! با گربه بدبخت چیکار داری ولش کن!

گربه چنگی به آموس انداخت ولی آموس نادیده اش گرفت و در عوض گربه رو محکم تر بغل کرد.
- دختره ی بی تربیت بهت یاد ندادن با بزرگترت درست حرف بزنی؟ این گربه نیست و مینروائه! یکی از برترین استادای یه مدرسه جادویی!

آلنیس گربه رو از دستای آموس آزاد کرد. آموس خیلی سریع بلند شد و باعث شد کمرش صدای "قرچ" بدی بده.

- آموس منو نشناختی؟ آلنیسم!
- عه آلبوس! کم پیدا بودیا!
- کجام شبیه آلبوسه آخه. میگم آلنیسم! اِوِرموند!
- چه شوخ شدیا کلک! خب آل نیستی دیگه! اُوِرمود دیگه چیه؟ باز از جوونکای محفل اصطلاحای ماگلی یاد گرفتی؟

آلنیس تصمیم گرفت بیشتر از این با آموس بحث نکنه چون بی فایده بود.
- آره اصلا من خود آلبوسم. دارم برمیگردم محفل، تو هم میـ...

آلنیس با آوردن اسم محفل یاد کاری که بهش محول شده بود افتاد. اون تصمیمش رو درباره ماموریت گرفته بود، ولی با دیدن آموس و وضع خرابش دوباره افکار مختلف به مغزش هجوم آوردن و دچار تردید شد. پس فکر کرد بهتره توی راه تصمیم نهاییشو بگیره.

وقتی به آموس گفت که میخواد به سمت خونه گریمولد بره؛ آموس هم عصاشو برداشت و باهاش همراه شد.
هنوز چند قدمی نرفته بودن که آموس شروع کرد به رفتن توی کوچه پس کوچه ها.
- اوا... عه! این خونه من و عیالم بود! سدریکو همینجا بزرگ کردیم! یه حوض کوچولو هم وسط حیاط داشتیم!
- آموس! به خودت بیا! هنوز یه تیله برات باقی... اوه نه اون دیالوگ یکی دیگه بود...

آموس با صدای آلنیس جا خورد.
- آلبوس! تو خونه منو چجوری پیدا کردی!

آلنیس دید اوضاع آموس واقعا بده.
تصمیمشو گرفت. قطعا رد کردن ماموریتی که بهش داده بودن، تصمیم درستی برای سربلندی از این آزمون نبود.
- انتخاب راحتتر میتونه انتخاب درست نباشه! این امتحان قطعا باید یکم چالشی باشه؛ پس پروفسور نمیاد رد کردن ماموریت که خیلی کار راحتیه و تو همون دقیقه اول انجامش میدم رو به عنوان گزینه درست قرار بده...

وقتی تحلیل هاش تموم شد و فکر کرد به نتیجه درست رسیده، سعی کرد پیرمرد رو از جایی که خونه قدیمیش می نامید دور کنه و به سمت خیابون اصلی ببره.
هر از گاهی، آموس دوباره سمت کوچه ها می رفت و تا وقتی که به محفل برسن، ادعا کرد که بیست و سه تا از خونه های توی مسیرشون، خونه اون و همسرش بودن و سدریک رو اون جا بزرگ کردن!

آلنیس به جای اینکه به سمت خونه شماره دوازده گریمولد بره، مستقیم به مسیرش ادامه داد.
آموس که به طرز عجیب و غیر منتظره ای حواسش سر جاش اومده بود یه لحظه وایساد.
- مگه نگفتی میخوای بری محفل؟ محفلو که رد کردیم! تو هم آلزایمر گرفتی آلبوس؟
- چرا نه آخه چرا دقیقـــــا باید همین یه جمله ام رو یادت مونده باشه؟ اصلا چجوری یادت مونده!
- چیو یادم مونده؟

آلنیس حرفی نزد. هر حرفی که بینشون رد و بدل میشد باعث میشد آلنیس باز به درست بودن تصمیمش شک کنه. ولی دیگه تا اینجا اومده بود و باید تا آخرش می رفت.

چندتا خیابون رو که رد کردن، به ساختمون سه طبقه ای با نمای سفید رسیدن که بالای درش، تابلوی بزرگ «خانه سالمندان» به چشم میخورد.

- ای ناقلا! کسی چشمتو گرفته آلبوس؟ اتفاقا خوب شد منم آوردی... سدریکو که فرستادم دانشگاه تنها شدم. شاید منم یکیو دیدم از تنهایی دراومدم مرلین رو چه دیدی!

آلنیس وارد ساختمون شد و آموس هم پشت سرش. آلنیس به سمت دفتر خانه سالمندان رفت و از آموس خواست که همونجا منتظر باشه.
آلنیس کمی با مسئول اونجا صحبت کرد و بعد شروع به پر کردن فرمی کرد که بهش داده شد. دقایقی بعد، همراه با مسئول خانه سالمندان از دفتر خارج شد و به سمت آموس رفتن.

- پدرجان چند لحظه منتظر بمونید الان پرستارا میان به اتاقتون راهنماییتون میکنن.

آموس با تعجب سر تا پای مرد کت و شلواری که همراه آلنیس از دفتر بیرون اومده بود رو برانداز کرد.
- آلبوس این چی میگه؟ اتاق چیه؟

آلنیس سرش رو پایین انداخت و چیزی نگفت. پرستاری به سمت اونها اومد و سعی کرد آموس رو همراه خودش ببره؛ ولی آموس عصاش رو توی هوا تکون می داد و مقاومت می کرد.
- اینا میخوان منو اینجا حبس کنن! من هنوز جوونم! کلی آرزو دارم! آلبوس تو یه چیزی بهشون بگو!

آلنیس در حالی که سعی می کرد گریه نکنه گفت:
- باور کن اونا گفتن به نفع خودته...!

بعد از خانه سالمندان خارج شد و به سمت محل استقرار محفل ققنوس حرکت کرد تا انجام ماموریتش رو گزارش بده...


- فلش بک –

مالی با اخم به سیریوس نگاه کرد و با لحن تندی گفت:
- چندبار پروفسور بهت گفته نباید تازه واردا رو سر کار بذاری؟! بچه که نیستی آخه!

سیریوس دست هاش رو به هم گره کرد.
- سرکار چیه، فقط یه شوخی کوچولوئه که یخش وا بشه!
- شوخی؟ واقعا اسمش رو میذاری شوخی؟!

مالی نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
- حالا چی میخوای بهش بگی؟
- میگم دامبلدور گفته آموسو باید بذاریم خانه سالمندان چون وضعش خرابه و روز به روز داره آلزایمرش بدتر میشه. اونجا لااقل ازش بهتر مراقبت میکنن. بنظرت با اینا قانع میشه دیگه؟
- چرا با خود آموس در میون نمیذاری؟
- هر چی هم بهش بگم دو ثانیه بعد یادش میره فایده ای نداره. میشه بری و به تازه وارده بگی بیاد تو آشپزخونه؟

مالی با اخم از پشت میز بلند شد و به سمت راه پله رفت ولی یهو وایساد. انگار که مطمئن نبود این شوخی سیریوس مشکلی ایجاد میکنه یا نه.
- ولی مسئولیت هر اتفاقی که بیفته رو باید قبول کنی چون خیلی ناعادلانه س که یه تازه وارد از همه جا بی خبر بخاطر شوخی تو توی دردسر بیفته! هر خرابکاری ای هم بکنه خودت تنهایی باید درستش کنی!

سیریوس سری به معنای تایید تکون داد و مالی با قیافه ای درهم، که نشون میداد هنوز کامل به انجام این کار راضی نیس، از پله ها بالا رفت.

- پایان فلش بک -



ویرایش شده توسط آلنیس اورموند در تاریخ ۱۴۰۰/۷/۳۰ ۰:۵۷:۲۰
ویرایش شده توسط آلنیس اورموند در تاریخ ۱۴۰۰/۷/۳۰ ۰:۵۸:۳۵
ویرایش شده توسط آلنیس اورموند در تاریخ ۱۴۰۰/۷/۳۰ ۰:۵۹:۳۱

So You Can See I'm Trying
You Won't See Me Crying
I'll Just Keep On Smiling
I'm Good :D







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.