شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
-کراب...یه سوالی دارم! -اگه وقت داشتم جوابتو میدادم. ولی ندارم. پس سکوت کن. -طی یک سال آینده قصد داری حرکت کنی یا نه.
دو سه ساعتی میشد که وینسنت جلوی آینه بود...و این به این معنی بود که تازه نصف آرایشش تمام شده بود. ولی هکتور این را نمیفهمید. -من ده تا سوژه دوئل دادم. سوژه پونزده دوئل آینده رو هم دادم. کیفمو گذاشتم رو شونه آریانا که کسی جامو نگیره. تو اتاق لینی حشره کش زدم و درو بستم. کار دیگه ای نمونده که انجام بدم.
کراب رژ زرشکی رنگی را باز کرد و کنار صورتش گرفت. -لعنتی! خیلی قشنگه ولی منو رنگ پریده نشون میده. تو چطوری سوژه ده دوئل آینده رو دادی؟
هکتور با خوشحالی به دفتر دوئل اشاره کرد. -پونزده دوئل! سوژه ها رو گذاشتم و گفتم هر کی اومد یکی برداره و مزاحم ما هم نشن. گفتم خودتون بی سرو صدا دوئل کنین.
وینسنت در حالی که با خودش فکر میکرد"لرد پوست هر دومونو میکنه" رژ سرخ رنگش را زد. -خب...من حاضرم. تو نمیخوای آماده بشی؟ با همین روپوش زشت و کثیف میای؟
هکتور شروع به زدن ویبره های غمگین کرد، که البته هیچ فرقی با ویبره های شادش نداشتند. او به لکه های روی روپوشش افتخار میکرد. هر یک از آنها یادآور معجونی قدرتمند و موثر بودند. هکتور هرگز حاضر به شستن روپوش نبود. -لباسم عالیه. ارباب هر دفعه منو میبینن دوباره و دوباره بهم افتخار میکنن. بریم؟
کراب قفل بزرگی به در دفتر و باشگاه دوئل زد و هر دو به مقصد قصر مالفوی ها آپارات کردند. سوال های زیادی برای پرسیدن از بزرگترین جادوگر سیاه دنیا وجود داشت.
- خب حله، اینم از آخرین قسمتش. فکر نکنم کار دیگه ای مونده باشه. ببینش یه وقت بد نباشه ارباب با همون صمیمیتی که اینجا دارن، یه بلایی سرمون بیارن!
لوسیوس که هنوز جای خاطرات گذشته ی سرپیچی از اربابش درد می کرد، با ترس این را به همسرش گفت. نارسیسا سری به نشانه تایید نشان داد و گفت: - یازده ساعته داری هی اینور و اونورش می کنی. دیگه درسته. بیخیالش. دیگه بیا بریم تو، یخ زدم.
لوسیوس با شک و تردید به بَنِری که درست کرده بود نگاه کرد. با اینکه تمام کارهایش را با جادو انجام داده بود و نقصی نداشت، اما می دانست همیشه یک جای کار می لنگد!
چند ساعت بعد:
اسنیپ و آرسینوس و هکتور، گروه سه معجون ساز خفن رو تشکیل داده بودند و زیر لب زمزمه کنان به سمت قصر مالفوی ها حرکت می کردند. اربابشان آن ها را به آنجا فراخوانده بود، گویی اتفاق مهمی قرار بود در آنجا رخ بدهد. - ما گل های خندانیم، مرگخواران اربابیم، دنیای جادوگری را، ارث پدر می دانیم، ما باید دانا باشیم، پلید و بدذات باشیم، از بهر حفظ ارباب... - اونجا رو! - آآآآ چه باحال، ارباب چه خفن افتاده عکسشون.
آرسینوس چشمانش را باریکتر کرد و روی بَنِر را خواند: - انجمن علمی مرگخواران مقیم مرکز برگزار می کند. گپ و گفت صمیمی با قوی ترین جادوگر اعصار، لرد سیاه. حضور تمام مرگخواران در این جلسه ضروری است. به شرکت کنندگان در این جلسه پس از کسب نمره قبولی در آزمون، گواهی درک محضر پر قدرت لرد سیاه اعطا خواهد شد.
اسنیپ دستش را به سمت موهایش کشید و با چربی قسمت جلویی، قسمت پشتی را نیز حالت داد و گفت: - حتما ارباب می خوان به درد و دل های ما گوش بدن و بدونن وضعیت معیشت ما چطوره!
کمی آنطرف تر - خانه ریدل ها:
لرد ولدمورت ردای سیاه همیشگی اش را پوشیده بود و در دستش متنی را که قرار بود در ابتدای جلسه اش با مرگخواران بخواند، نگه داشته بود و هر از چند گاهی نیم نگاهی به آن می انداخت. - نجینی، آماده ی حرکت کردی هستی؟
نجینی، صدای هیس هیسی به نشانه ی تایید کرد و دور گردن لرد چنبره زد.
- بریم نجینی، بریم ببینیم مرگخوارانمون چه درد و دل هایی با ما دارند! به نفعشونه که زیاد گرم و صمیمی نشن!
جسیکا با خوشحالی از جا بلند شد و شروع به گریم صورتش کرد. اسکورپیوس که احساس کرد، باید نقشی در این نقشه فوق العاده و وحشتناک داشته باشد، دوان دوان به آشپزخانه رفت و قوطی سس گوجه فرنگی را برداشت و در حالی که با لبخند جمله "می خواییم ساندویچ بخوریم" را رو به خانواده های متعجبشان فریاد می زد، به اتاق بازگشت.
-خب...بیا جلو!
جسیکا با تعجب به سس نگاه کرد. -هی...می خوای چیکار کنی؟
-می پاشمش تو صورتت...برای ترسناک شدن خون لازمه. بدون خون که نمی شه.
جسیکا مردد بود. چهار ساعت تمام برای آرایش ملایم(!) صورتش وقت نگذاشته بود که حالا یک مالفوی بیاید و صورتش را کچاپ مالی کند! ولی از طرفی...گوجه فرنگی برای پوست بسیار مفید بود. برای همین مشتاقانه سرش را به نشانه "قبول می کنم، قبول می کنم. زود همه سسو خالی کن رو صورتم" تکان داد.
اسکورپیوس هم کارش را شروع کرد.
نیم ساعت بعد، خانواده ها بالاخره یادشان افتاد که این یک جلسه خواستگاری است و دور همی ای نیست که بچه ها برای بازی به اتاق رفته باشند! در نتیجه از جا بلند شده و به سمت اتاق جسیکا رهسپار شدند.
مادر جسیکا به آرامی در زد. -جسی...دخترم؟
وقتی جوابی نگرفت، پدر وارد عمل شد و با عجله در را باز کرد...که با صحنه ای بسیار بسیار خشن و وحشتناک مواجه شد. جسیکا با صورت سس آلود و دندان های خون آشامی که همین دیروز از فروشگاه شوخی خریده بودند، به طرف اسکورپیوس خم شده بود و داشت او را تهدید می کرد! اسکورپیوس بی دفاع و وحشت زده به نظر می رسید.
پدر و مادر ها، چند ثانیه به این صحنه خیره شدند...و خیلی زود به این نتیجه رسیدند که بچه هایشان هنوز به بلوغ عقلی و روانی لازم برای ازدواج نرسیده اند! در نتیجه دستبچه ها را گرفته و برای همیشه از هم جدایشان کردند. هر دو را به اتاق هایشان فرستادند که به کارهای بدی که انجام داده بودند فکر کنند و البته که فکر کردن به رز برای اسکورپیوس اکیدا ممنوع شده بود!
انان فکرشان رو،روی هم گذاشتن تا به نتیجه ای برای فرار از ازدواج برسن. ساعت ها فکر کردن و بازم فکر کردن و دوباره نیز فکر کردن ولی هیچ فکری به سرشان نزد. -تو چیزی به فکرت رسید؟ -من مگه قراره پنیری به کلم برسه؟ -فکر کنم از بس فکر کردی مخت هنگ کرده. بعد از چند دقیقه ای جسیکا با ذوق و شوق داد زد: -من یه فکری به سرم زد. -چیه؟ -این که من به کمک ماسکام و کرمام صورتم رو جوری درست کنم که ترسناک شه، بعد تظاهر کنم که انگار دارم به تو اسیب میزنم. -اره عالیه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/6/20 14:59:58 ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/6/21 14:13:37
جسیکا، اسکورپیوس را کشان کشان به اتاقش برد و بدون مقدمه شروع کرد به حرف زدن: - ببین، متاسفم که دلتو میشکنم ولی مجبورم رک و روراست بهت بگم که من ازت خوشم نمیاد و نمیتونم باهات ازدواج کنم.
جسیکا انتظار داشت اسکورپیوس حداقل کمی ناراحت شود ولی برعکس، اسکورپیوس به قدری محکم جسیکا را بقل کرد که نفس جسیکا بند آمد! - ممنونم جسیکا، ممنونم این بهترین جمله ایه که ازت شنیدم. رز، عشقم کجایی که من دارم میام؟ -
پس از اینکه اسکورپیوس، جسیکا را رها کرد، جسیکا پرسید: - اگه منو دوست نداری برای چی اومدی خاستگاریم؟ - اجبار! من عاشق هرکی میشم مامان و بابام مخالفت میکنن و آخرشم خواستن فقط من با یکی ازدواج کنم که راحت شن! - پدر منم از ترس اینکه من بترشم و بمونم رو دستش میخواست که با تو ازدواج کنم!
هردوی آن ها متوجه شده بودند که ماجرا بیشتر شبیه فیلم هندی است! پس از چند دقیقا سکوت جسیکا گفت: - با این حساب نباید بذاریم که اونا مارو مجبور کنن ازدواج کنیم! - بهتره زودتر منصرفشون کنیم چون رز من منتظرمه. -
همچنان که اونا داشتن از عمارت خارج میشدن، دراکو فریاد زد: -وایسین من میگم و میخوام که حتما جسیکا عروس خونواده ی ما شه. -چیزی گفتی؟عروسمون یه مشنگ دوسته. -خو باشه، اسکور ما هم مشنگ دوسته. -ولی ما تازه از دست پالی و رز راحت شدیم. -قصد ماهم همین بود نه حالا که به اینجا اومدیم باید کارمون رو به تهش برسونیم. -ولی من پالی رو دوست داشتم وای گفتین رز، رز من کجایی تو؟ -دراکو این حرفا چی بود تو زدی ما تازه از دست این ماجراها خلاص شده بودیم که تو گند زدی دوباره به همه چیز نکنه دلت واسه ناخونام تنگ شده. -همین که گفتم.
پدر دراکو بهش گفته بود که هرجور شده باید جسیکا عروسش شود به عمین دلیل او داره ایندقر پا فشاری میکنه چون او نمیتونه رو حرف پدرشه حرفی بزنه. اونا دوباره به سمت مبلا اومدن و متوجه ی چهره ی متعجب اقای ترینگ شدن. سکوت همه جارو احاطه کرده بود که ناگهان جسیکا با گفتن این حرف سکوت رو شکست: -وای اسکوری نمیدونستم تو هم از وسایل مشنگی خوشت میاد بیا بریم باهم دیگه تو اتاق من پلی استیشن بازی کنیم. -اسکوری!چی!
جسیکا هم دست اسکورپیوس رو کشید و به سرعت به سمت اتاق رفتن در صورتس که همه داشتن با تعجب به همدیگه نگاه میکردن و دوباره سکوت همه جای عمارت رو احاطه کرد.
در همین حین صدای عجیبی از جیب ردای خوش دوخت اسکورپیوس آمد. اسکورپیوس دست در جیبش کرد و گوشی موبایلی با مارک ا*ل بیرون در آورد.
- اسکورپیوس؟ چشمم روشن حالا از وسایل مشنگی استفاده می کنی؟ - وای! باورم نمی شه این آی*ون سون پلاسه؟ - چشمم روشن! دختر شما هم که از وسایل مشنگی خوشش میاد!
اسکورپیوس بی توجه به سر و صدای مادرش که جسیکا را با ناخن هایش تحدید می کرد، تلفن اش را جواب داد. - چی؟ پالی؟ مرد؟ نه! امکان نداره!
اسکورپیوس تلفنش را قطع کرد و به مادرش که داشت خیار های روی چشمم جسیکا برمی داشت تا چشمانش را درآورد، نگاه کرد. - ما باید بریم. - کجا به سلامتی داشت به جاهای خوبی می رسید. - باید بریم دیگه. پالی مرده. - پالی دیگه کیه؟ کسی به نام پالی نمی شناسم!
اسکورپیوس تعجب کرد. - پالی دیگه همون که دوستش داشتم! - یادت اومد؟ می دونستم کار نمی کنه! حالا چش شده؟ - نمی دونم. - بدم نشد. همون بهتر که مرد.
اشک در چشمان اسکورپیوس جمع شد و بغض گلویش را گرفت. - مامان! چطوری دلت میاد اینجوری بگی! پالی مرد. می فهمی؟ - خب زیادم بد نشد. تازه من از خونواده مشنگ دوست اصلا خوشم نیومد.
اسکورپیوس و آستوریا به طرف در خانه ترینگ ها رفتند.
- کجا موندی دراکو؟ بیا دیگه!
دراکو درحالی که شانه اش را بالا می انداخت به پسر گریان و همسرش پیوست.
-چیزی گفتی عزیزم؟ -اصن چرا نمیفهمید من نمیخوام با این دختره...چی بود اسمش اها جسیکا ازدواج کنم. -چیزی شده؟ -نه اقای ترینگ پسر ما یکم شوخ طبعه به همین دلیل از این حرفا میزنه، تو چی گفتی اسکورپیوس اگه دلت نمیخواد این ناخونا بره تو حلقومت پس دیگه حرف نزن و ابرمون رو نبر."او ایم جمله رو خیلی اروم به اسکوپیوس گفت به طوری که کسی دیگه نشنوه."
اسکورپیوس که ترسیده بود دیگه چیزی نگفت، چند دیقه بعد جسیکا برای همه شربت اورده بود و رفت به همه یه دونه شربت داد، تو هر شربت یه پرتقال گنده گذاشته بود . -جسیکا دخترم عجب شربت های خوشمزه و بامزه ای درست کردی. -واقعا؟! -اره خیلی عالین. -اینا اینا که شربت نیستن اینا معجون های هکتورن که داده بود من به زور به خورد شماها بدم. -چی؟! -شوخی کردم.
استوریا که دیگه نزدیک بود ناخوناش رو تو حلقومه جسیکا فروکنه ولی خودشون کنترل کرد که ناگهان اسکورپیوس داد زد: -من بازم میخوام. -باشه الآن بازم میارم.
معلوم بود که اسکورپیوس به خاطر این شربتا از جسیکا خوشش اومده بود ولی هنوز راضی به ازدواج با او نبود.
آستوریا متوجه رضایت نسبی پسرش میشه و تصمیم میگیره که این رضایت رو کمی تشدید کنه. -ببین پسرم...خوشگله...موهاشو ببین. عجب رنگی داره!
چهره ی اسکورپیوس کمی میره تو هم. -مامان...کل ایل و تبار ما موهاشون همین رنگیه! من...بابا...بابابزرگ...جد و آبادمون. من از این رنگ خوشم نمیاد. تازه آستیناش چرا گشادن؟
آستوریا آرزو میکنه که ای کاش به همون رضایت نسبی راضی میشد. -گشاد نیست پسرم. این نشون دهنده ی تناسب اندامشه. و این که زیاد به ظواهر اهمیت نمیده. دختر ساده ایه. سادگی همیشه خوبه. حالیت شد یا حالیت کنم؟
اسکورپیوس اعتراضی نمیکنه و با بغض سر جاش میشینه.
مدت کوتاهی در سکوت سپری میشه. تو این فاصله آستوریا به دراکو اشاره میکنه که بحث اصلی رو شروع کنه. ولی دراکو غرق در تماشای مجسمه ی برنجی خانوادگی ترینگ شده بود و اصلا اشاره ها رو نمیدید.درست تو همین لحظه فکر دیگه ای به ذهن آستوریا میرسه. -ببین پسرم...اینا خیلی پولدارن. از فامیلیشونم مشخصه. ترینگ! این تو رو یاد چیزی نمیندازه؟
-نخیر! -صدای سکه ای که روی زمین میفته. من مطمئنم این نام خانوادگی ربطی به ثروت افسانه ای ترینگ ها داره. به مادرت اعتماد کن. این بابای مشنگتم که اصلا این طرفو نگاه نمیکنه. مجبورم خودم وارد عمل بشم. ببخشید!
آستوریا ببخشید رو با صدای بلند میگه و توجه همه رو به خودش جلب میکنه. -همونطور که میدونین امشب این جا هستیم تا درباره پسرمون اسکورپیوس و تمایل شدیدی که برای تشکیل زندگی با دختر زیبای شما جسیکا داره صحبت کنیم.
-زیادم شدید نیست. -خب...داشتم میگفتم...دخترتون واقعا زیبا و شایسته اس. بی نظیره. -رنگ موهاش مزخرفه. -و ما امیدواریم امشب با جواب مثبت از این جا بریم. -منفی هم قبوله.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
اسكورپيوس عاشق پالى چپمن شده، ولى آستوريا مخالفه. بالاخره مجبور ميشه كه دست از فكر كردن به پالى برداره. ولى از ياد عشق سابقش، رز ويزلى ميوفته! آستوريا و دراكو، براى منصرف كردنش، اونو به خواستگارى جسيكا ميبرن. ....................................
قبل از اينكه آستوريا بتواند عكس العملى نشان دهد، اسكورپيوس به داخل پريد.
-رُ...اِه! جسيكا!...رز كو؟!
جسيكا با دهان باز، به اسكورپيوس خيره شده بود.
-اَى شيطوووون... بيا بيرون ببينم!
و با حركت آكروباتيكى، پشت در پريد. ولى خب... رز پشت در هم نبود. لحظه اى بعد كه اسكورپيوس زانو زده و زير مبل هارا ميگشت، پدر جسيكا پيدايش شد. -اوا...چرا دم دريد هنوز؟ بفرماييد تو...به به! خوش اومدين! صفا...پسرم؟ چيزى گم كردي؟!
آستوريا، قبل از اينكه آبرو ريزى بزرگترى راه بيوفتد، دراكو را به سمت داخل خانه، هل داد. سپس به سرعت، به سمت اسكورپيوس رفت. و او را از روي زمين بلند كرد.
-نه! اسكورپيوس يه كم شوخه!
سپس به دراكو چشم غره اى رفت. دراكو نيز به سرعت، به سمت پدر جسيكا رفت و مشغول سلام و احوال پرسى شد. آستوريا ناخن هايش را روى پهلوى اسكورپيوس گذاشت و صدايش را تا حد امكان پايين آورد. -آبرو ريزى كنى، اينارو فرو ميكنم تو پهلوت و كبد و كليه ات رو ميكشم بيرون. فهميدى؟ -يعنى...يعنى واقعا نيومديم خواستگارى رز؟...نه؟!...باشه عيب نداره، پالى هم قبوله ها...اونم نه؟!
با اين كه باورش براى او سخت بود، ولى گويا بالاخره مجبور به قبول اين حقيقت شد كه آنها براى خواستگارى جسيكا ترينگ آمده بودند.