-اگه وقت داشتم جوابتو میدادم. ولی ندارم. پس سکوت کن.
-طی یک سال آینده قصد داری حرکت کنی یا نه.
دو سه ساعتی میشد که وینسنت جلوی آینه بود...و این به این معنی بود که تازه نصف آرایشش تمام شده بود. ولی هکتور این را نمیفهمید.
-من ده تا سوژه دوئل دادم. سوژه پونزده دوئل آینده رو هم دادم. کیفمو گذاشتم رو شونه آریانا که کسی جامو نگیره. تو اتاق لینی حشره کش زدم و درو بستم. کار دیگه ای نمونده که انجام بدم.
کراب رژ زرشکی رنگی را باز کرد و کنار صورتش گرفت.
-لعنتی! خیلی قشنگه ولی منو رنگ پریده نشون میده. تو چطوری سوژه ده دوئل آینده رو دادی؟
هکتور با خوشحالی به دفتر دوئل اشاره کرد.
-پونزده دوئل! سوژه ها رو گذاشتم و گفتم هر کی اومد یکی برداره و مزاحم ما هم نشن. گفتم خودتون بی سرو صدا دوئل کنین.
وینسنت در حالی که با خودش فکر میکرد"لرد پوست هر دومونو میکنه" رژ سرخ رنگش را زد.
-خب...من حاضرم. تو نمیخوای آماده بشی؟ با همین روپوش زشت و کثیف میای؟
هکتور شروع به زدن ویبره های غمگین کرد، که البته هیچ فرقی با ویبره های شادش نداشتند. او به لکه های روی روپوشش افتخار میکرد. هر یک از آنها یادآور معجونی قدرتمند و موثر بودند. هکتور هرگز حاضر به شستن روپوش نبود.
-لباسم عالیه. ارباب هر دفعه منو میبینن دوباره و دوباره بهم افتخار میکنن. بریم؟
کراب قفل بزرگی به در دفتر و باشگاه دوئل زد و هر دو به مقصد قصر مالفوی ها آپارات کردند. سوال های زیادی برای پرسیدن از بزرگترین جادوگر سیاه دنیا وجود داشت.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج








