هالی پاف
سقوط
نویسنده و کارگردان: پاتریشیا وینتربورن
سکانس۱. شب. داخلی. اتاق
نمای اتاقی کوچک با یک در و یک پنجره، نیمه تاریک و تقریبا خالی از وسایل. پرده ی پنجره ی کوچک داخل اتاق کشیده شده است. تختی در گوشه ی اتاق قرار دارد و دختری روی آن دراز کشیده و به سقف خیره شده است.
جنازهای پشت به دختر در گوشهی دیگر اتاق به صورت روی زمین افتاده است و با حرکت دوربین به سمتش، ناله ای آرام و کوتاه میکند. زن صورتش را به سمت جنازه میچرخاند. لحظه ای به آن خیره میشود و سپس دوباره رو به سقف نگاه میکند. لحظه ای در آن حالت مانده و سپس برمیخیزد. قدمی به سمت جنازه برمیدارد. ناگهان مکث میکند.
- چند روزه که همونجا افتاده. اگه بوی گند تعفنش نبود، اهمیتی نمیدادم. این صداهایی که تازگیا ازش میاد هم بدجوری رو اعصابه. چرا یادم نیست از کی اینجا افتاده؟ یعنی امروز چندمین روز از چندمین ماهِ چندمین ساله؟
برمیگردد ، روی تخت مینشیند و به جنازه زل میزند .
***
سکانس۲. روز. خارجی. ورودی ساختمانی متروک
شش ماه قبل
کادر دوربین از بالا روی محوطه ای باز، ثابت است . سمت چپ و راست دیواری بلند کشیده شده و در سمت شمال و جنوب، پشت بام دو ساختمان دیده میشود. دوربین به آرامی حرکت کرده و پایین می آید و سپس با فاصله، پشت سر دختری شنل پوش که مقابل ساختمانی چندین طبقه و متروک ایستاده است، ثابت میماند، به گونهای که علاوه بر اندام دختر، ساختمان هم کاملا در کادر دوربین قرار گرفته است.
از شیشههای شکستهی ساختمان و دیوارهایی که با گیاهان خودرو پوشیده شده، میشود فهمید که سالیان سال کسی آنجا زندگی نکرده است.
دختر پس از لحظاتی که به در ورودی ساختمان زل زده است، کلاه شنل را به آرامی روی سرش میگذارد به طوری که موهای بلند و سیاهش کاملا پوشیده میشود. چوبدستیاش را بیرون کشیده و وارد ساختمان میشود. [ما در این سکانس صورت دختر را نمیبینیم.]
***
سکانس۳.شب.داخلی.اتاق. ادامه ی سکانس۱.
دختر همچنان روی تخت نشسته و با چهره ای مضطرب به جسد خیره شده است. دوربین روی چشمان سیاه دختر زوم میشود. ناگهان انگار که چیز عجیبی دیده است، مردک چشمانش گشاد میشود.
***
سکانس۴. شب. داخلی. عمارت اربابی
افراد نقابدار و بی نقاب در اتاق نشیمن دور میز نشسته اند. زنی که موهای پرپشت و سیاهی دارد، درحال سخنرانی است.
_لازمه که این کار سریع تر انجام بشه. اگه میخواین افتخارِ داشتن علامت شوم نصیبتون بشه، باید شایستگی خودتون رو ثابت کنید.
[مردی از بین آن افراد بلند میشود تا سوالی بپرسد.]
_باید چند نفر از اون ها رو بکشیم؟
_هرچی بیشتر، بهتر!
دختر ساکت نشسته و در فکر فرو رفته است. پسر جوانی که کنارش نشسته است دم گوش دختر میگوید:
_چه ضیافتی بشه![نیشخند میزند] من که دیگه صبر ندارم تا اون گندزاده ها رو به درک بفرستم.
[دختر همچنان در فکر فرو رفته است و حرف های پسر را نمیشنود. پس از چند لحظه، تمام افراد بلند شده و از در خارج میشوند.]
***
سکانس۵. شب. خارجی. کوچه
نمایی از انتهای کوچه ای بن بست.
پس از چند ثانیه، صدای فریادی به گوش میرسد و به دنبال آن یک مرد و یک زن جوان با چهره هایی وحشت زده وارد کوچه شده و پشت سطل آشغال بزرگی مخفی میشوند. چند لحظه بعد دو مرد و یک دختر(که در سکانس های قبل حضور دارد) وارد کوچه میشوند. به آرامی پیش می آیند و نزدیک سطل آشغال متوقف میشوند. یکی از مردها دختر را صدا میزند.
_پاتریشیا! [به سطل اشاره میکند.] میخوای افتخارش رو داشته باشی؟
پاتریشیا سری به نشانهی تایید تکان داده و به آرامی به سطل نزدیک میشود. مردی که پشت سطل مخفی شده ناگهان بیرون میپرد و چوبدستی را به طرف دختر نشانه رفته و فریاد میزند:
_استیوپفای!
پاتریشیا سریع تر عمل میکند و قبل از آنکه مرد ورد را کامل ادا کند فریاد میزند:
_آواداکاداورا!
طلسم سبز رنگ شلیک شده از چوبدستی پاتریشیا به چشم مرد اصابت کرده و موج طلسم او را کمی به عقب پرت میکند. زن که پشت سطل مخفی شده، ضجهای سر داده، از پشت سطل بیرون می آید و بدون هیچ چوبدستی و سلاحی به سمت پاتریشیا حمله میکند.
هردو مرد پوزخندی میزنند. پاتریشیا طلسم مرگ را با خونسردی زیر لب زمزمه میکند و زن نیز به سرنوشت مرد دچار میشود. پاتریشیا از کنار دو مرد که درحال تحسینش هستند میگذرد و از کوچه بیرون میرود. مردها نیز به دنبالش میروند.
دوربین به آرامی حرکت میکند و بالای سر زن و مرد مرده لحظه ای ثابت میماند و سپس تصویر سیاه میشود.
***
سکانس۶.روز.داخلی.ساختمان متروک. ادامه ی سکانس2
دو ماه بعد
داخل ساختمان متروکه، کثیف و پر از آشغال و وسایل کهنه است. پاتریشیا با چوبدستی اش آشغال های سر راهش را به کناری میراند و به آرامی و خونسرد پیش میرود. از پلههای شکسته بالا میرود و وارد اولین واحد میشود، کسی آنجا نیست.
خارج میشود و وارد واحد بعدی میشود. پس از کمی جست و جو، به سمت در خروجی میرود که ناگهان صدای گریه ی کودکی به گوش میرسد .پاتریشیا چوبدستی را بالا میگیرد و به سمت اتاقی که صدا از آنجا آمده نزدیک و نزدیکتر میشود.
ناگهان زنی با چهره ای وحشت زده بیرون می آید. چوبدستی اش را به سمت پاتریشیا میگیرد ولی قبل از آنکه بتواند طلسمی روانه کند پاتریشیا او را خلع سلاح میکند.
_زود بگو بقیه کجان تا به جای شکنجه، سریع تر خلاصت کنم.
[زن سکوت میکند و با نفرت به پاتریشیا مینگرد. ناگهان صدای گریه ی کودکی از داخل کمد به گوش میرسد. زن و پاتریشیا لحظهای به هم خیره میشوند و سپس زن به سمت کمد میدود ولی قبل از آنکه به کمد برسد پاتریشیا فریاد میزند:
_کروشیو
زن روی زمین می افتد و از درد به خود میپیچد. پاتریشیا به سمت کمد رفته و در را باز میکند. کودکی خردسال گوشهی کمد نشسته است و گریه میکند. پاتریشیا طلسم شکنجه گر را متوقف کرده و بچه را بغل میگیرد. زن که همچنان از درد روی زمین به خود میپیچد به سختی خود را به سمت پاتریشیا میکشد و ضجه میزند:
_نه، التماست میکنم. با بچهم کاری نداشته باش. رحم کن!
پاتریشیا بدون توجه به التماسهای زن، طلسم مرگ را با خونسردی ادا میکند و اتاق از درخشش نور سبز رنگ روشن میشود. پاتریشیا همراه با بچه از اتاق خارج شده و تصویر سیاه میشود.
***
سکانس۷.شب.داخلی.اتاق. ادامه ی سکانس1
دوربین جنازه را که به صورت روی زمین افتاده است، نشان میدهد.جنازه تکان میخورد، به آرامی برمیخیزد و سرش را به سمت دوربین میچرخاند. صورتش صاف است و هیچ اجزایی ندارد.
دوربین به سمت پاتریشیا میچرخد که با وحشت سرجایش میخکوب شده است. جنازه به آرامی به سمت پاتریشیا قدم برمیدارد. با هر قدم، جزئی از صورتش آشکار میشود. تا اینکه به چهرهی یک مرد درمی آید.
پاتریشیا همچنان سکوت کرده است و با وحشت به مرد مینگرد.
[مرد پوزخند میزند.]
_امیدوار بودم چیزی بیشتر از یه قیافهی وحشت زده نصیبم بشه.
_ولی تو، م م م..
_ مرده بودم؟ چرا؟ چون تکون نمیخوردم؟ چرا فکر میکنی کسی که تکون نمیخوره، مرده؟ یعنی فکر میکنی خودت چون تکون میخوری، زنده ای؟
[پاتریشیا با حالتی عصبی میخندد و با خودش حرف میزند]
-اینهمه وقت که اینجا زندونی شدم دیوونه م کرده. آره، دیوونه شدم. دارم تو توهماتم با یه جنازه حرف میزنم.
_تو که نباید از یه جنازه بترسی. تو جنازه های زیادی دیدی. خیلی هاشون کار خودت بوده. یکیش خود من.
_تو کی هستی؟
_نگو که منو یادت نیست. لعنتی تو طلسم مرگ رو مستقیم شلیک کردی تو تخم چشمم.
نفس پاتریشیا از ترس بند می آید.
_پس یادت اومد. این یکی چی؟
چهرهی مرد تغییر میکند و تبدیل به چهرهی زنی میشود.
_منم باید یادت بندازم کیام؟ چقدر حافظه ت ضعیف شده. [پوزخندی میزند] همونی ام که بچه شو دزدیدی.
چهره تغییر میکند و به چهرهی کودک درمیآید و گریه سر میدهد. دوباره تغییر میکند و هربار به شکل شخصی در میآید.
پاتریشیا روی زمین زانو میزند، چشمانش را میبندد و گوشهایش را میگیرد و فریاد میزند.
_بسه!بس کن! خواهش میکنم، تمومش کن.
چهره همچنان تغییر میکند و هربار به شکل یکی از افرادی که به دست پاتریشیا کشته شدهاند در میآید و حرفی را که لحظه ای قبل از مرگ فریاد زده است تکرار میکند.
پاتریشیا تحملش را از دست میدهد.اشک هایش سرازیر میشود و فریاد میزند:
_خلاصم کن. منو بکش، منو بکش!
ناگهان دوباره چهرهی مرد اول ظاهر میشود و شروع به خنده ای ترسناک و بی وقفه میکند. پاتریشیا ناگهان برمیخیزد و به سمت جنازه خیز برمیدارد. در همین حین، در باز میشود و سه مرد داخل اتاق می آیند. یکی از آنها فریاد میزند:
_همونه. همون مرگخوار لعنتیه.[چوبدستی اش را به سمت پاتریشیا نشانه میرود.] آواداکاداورا.
نوری سبزرنگ اتاق را فرا میگیرد و پاتریشیا روی زمین می افتد. جنازه ناپدید شده است و چشمان باز پاتریشیا به جایی که قبلا جنازه ایستاده بود، خیره شده است. تصویر سیاه میشود و تیتراژ پایانی به نمایش درمی آید.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج








تام! تو نماینده ی وزارتخونه ای! تمام امید ما به توئه!
(گفتن با لحن شاهرخ خان بخونید
اینم شد فیلم؟













بودجه وزارت فوق العاده محدوده. با همین مصالح و منابع دم دست سر و تهش رو هم میاری عمو ببینه!


