جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
9 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
3
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- شهر لندن
- [[single]] هالیویزارد
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/05/05
تولد نقش: 1398/05/18
آخرین ورود: دوشنبه 21 بهمن 1398 00:08
از: توی یکی از جزایر ذهنم
پستها:
22

هالی پاف
سقوط
نویسنده و کارگردان: پاتریشیا وینتربورن
سکانس۱. شب. داخلی. اتاق
نمای اتاقی کوچک با یک در و یک پنجره، نیمه تاریک و تقریبا خالی از وسایل. پرده ی پنجره ی کوچک داخل اتاق کشیده شده است. تختی در گوشه ی اتاق قرار دارد و دختری روی آن دراز کشیده و به سقف خیره شده است.
جنازهای پشت به دختر در گوشهی دیگر اتاق به صورت روی زمین افتاده است و با حرکت دوربین به سمتش، ناله ای آرام و کوتاه میکند. زن صورتش را به سمت جنازه میچرخاند. لحظه ای به آن خیره میشود و سپس دوباره رو به سقف نگاه میکند. لحظه ای در آن حالت مانده و سپس برمیخیزد. قدمی به سمت جنازه برمیدارد. ناگهان مکث میکند.
- چند روزه که همونجا افتاده. اگه بوی گند تعفنش نبود، اهمیتی نمیدادم. این صداهایی که تازگیا ازش میاد هم بدجوری رو اعصابه. چرا یادم نیست از کی اینجا افتاده؟ یعنی امروز چندمین روز از چندمین ماهِ چندمین ساله؟
برمیگردد ، روی تخت مینشیند و به جنازه زل میزند .
***
سکانس۲. روز. خارجی. ورودی ساختمانی متروک
شش ماه قبل
کادر دوربین از بالا روی محوطه ای باز، ثابت است . سمت چپ و راست دیواری بلند کشیده شده و در سمت شمال و جنوب، پشت بام دو ساختمان دیده میشود. دوربین به آرامی حرکت کرده و پایین می آید و سپس با فاصله، پشت سر دختری شنل پوش که مقابل ساختمانی چندین طبقه و متروک ایستاده است، ثابت میماند، به گونهای که علاوه بر اندام دختر، ساختمان هم کاملا در کادر دوربین قرار گرفته است.
از شیشههای شکستهی ساختمان و دیوارهایی که با گیاهان خودرو پوشیده شده، میشود فهمید که سالیان سال کسی آنجا زندگی نکرده است.
دختر پس از لحظاتی که به در ورودی ساختمان زل زده است، کلاه شنل را به آرامی روی سرش میگذارد به طوری که موهای بلند و سیاهش کاملا پوشیده میشود. چوبدستیاش را بیرون کشیده و وارد ساختمان میشود. [ما در این سکانس صورت دختر را نمیبینیم.]
***
سکانس۳.شب.داخلی.اتاق. ادامه ی سکانس۱.
دختر همچنان روی تخت نشسته و با چهره ای مضطرب به جسد خیره شده است. دوربین روی چشمان سیاه دختر زوم میشود. ناگهان انگار که چیز عجیبی دیده است، مردک چشمانش گشاد میشود.
***
سکانس۴. شب. داخلی. عمارت اربابی
افراد نقابدار و بی نقاب در اتاق نشیمن دور میز نشسته اند. زنی که موهای پرپشت و سیاهی دارد، درحال سخنرانی است.
_لازمه که این کار سریع تر انجام بشه. اگه میخواین افتخارِ داشتن علامت شوم نصیبتون بشه، باید شایستگی خودتون رو ثابت کنید.
[مردی از بین آن افراد بلند میشود تا سوالی بپرسد.]
_باید چند نفر از اون ها رو بکشیم؟
_هرچی بیشتر، بهتر!
دختر ساکت نشسته و در فکر فرو رفته است. پسر جوانی که کنارش نشسته است دم گوش دختر میگوید:
_چه ضیافتی بشه![نیشخند میزند] من که دیگه صبر ندارم تا اون گندزاده ها رو به درک بفرستم.
[دختر همچنان در فکر فرو رفته است و حرف های پسر را نمیشنود. پس از چند لحظه، تمام افراد بلند شده و از در خارج میشوند.]
***
سکانس۵. شب. خارجی. کوچه
نمایی از انتهای کوچه ای بن بست.
پس از چند ثانیه، صدای فریادی به گوش میرسد و به دنبال آن یک مرد و یک زن جوان با چهره هایی وحشت زده وارد کوچه شده و پشت سطل آشغال بزرگی مخفی میشوند. چند لحظه بعد دو مرد و یک دختر(که در سکانس های قبل حضور دارد) وارد کوچه میشوند. به آرامی پیش می آیند و نزدیک سطل آشغال متوقف میشوند. یکی از مردها دختر را صدا میزند.
_پاتریشیا! [به سطل اشاره میکند.] میخوای افتخارش رو داشته باشی؟
پاتریشیا سری به نشانهی تایید تکان داده و به آرامی به سطل نزدیک میشود. مردی که پشت سطل مخفی شده ناگهان بیرون میپرد و چوبدستی را به طرف دختر نشانه رفته و فریاد میزند:
_استیوپفای!
پاتریشیا سریع تر عمل میکند و قبل از آنکه مرد ورد را کامل ادا کند فریاد میزند:
_آواداکاداورا!
طلسم سبز رنگ شلیک شده از چوبدستی پاتریشیا به چشم مرد اصابت کرده و موج طلسم او را کمی به عقب پرت میکند. زن که پشت سطل مخفی شده، ضجهای سر داده، از پشت سطل بیرون می آید و بدون هیچ چوبدستی و سلاحی به سمت پاتریشیا حمله میکند.
هردو مرد پوزخندی میزنند. پاتریشیا طلسم مرگ را با خونسردی زیر لب زمزمه میکند و زن نیز به سرنوشت مرد دچار میشود. پاتریشیا از کنار دو مرد که درحال تحسینش هستند میگذرد و از کوچه بیرون میرود. مردها نیز به دنبالش میروند.
دوربین به آرامی حرکت میکند و بالای سر زن و مرد مرده لحظه ای ثابت میماند و سپس تصویر سیاه میشود.
***
سکانس۶.روز.داخلی.ساختمان متروک. ادامه ی سکانس2
دو ماه بعد
داخل ساختمان متروکه، کثیف و پر از آشغال و وسایل کهنه است. پاتریشیا با چوبدستی اش آشغال های سر راهش را به کناری میراند و به آرامی و خونسرد پیش میرود. از پلههای شکسته بالا میرود و وارد اولین واحد میشود، کسی آنجا نیست.
خارج میشود و وارد واحد بعدی میشود. پس از کمی جست و جو، به سمت در خروجی میرود که ناگهان صدای گریه ی کودکی به گوش میرسد .پاتریشیا چوبدستی را بالا میگیرد و به سمت اتاقی که صدا از آنجا آمده نزدیک و نزدیکتر میشود.
ناگهان زنی با چهره ای وحشت زده بیرون می آید. چوبدستی اش را به سمت پاتریشیا میگیرد ولی قبل از آنکه بتواند طلسمی روانه کند پاتریشیا او را خلع سلاح میکند.
_زود بگو بقیه کجان تا به جای شکنجه، سریع تر خلاصت کنم.
[زن سکوت میکند و با نفرت به پاتریشیا مینگرد. ناگهان صدای گریه ی کودکی از داخل کمد به گوش میرسد. زن و پاتریشیا لحظهای به هم خیره میشوند و سپس زن به سمت کمد میدود ولی قبل از آنکه به کمد برسد پاتریشیا فریاد میزند:
_کروشیو
زن روی زمین می افتد و از درد به خود میپیچد. پاتریشیا به سمت کمد رفته و در را باز میکند. کودکی خردسال گوشهی کمد نشسته است و گریه میکند. پاتریشیا طلسم شکنجه گر را متوقف کرده و بچه را بغل میگیرد. زن که همچنان از درد روی زمین به خود میپیچد به سختی خود را به سمت پاتریشیا میکشد و ضجه میزند:
_نه، التماست میکنم. با بچهم کاری نداشته باش. رحم کن!
پاتریشیا بدون توجه به التماسهای زن، طلسم مرگ را با خونسردی ادا میکند و اتاق از درخشش نور سبز رنگ روشن میشود. پاتریشیا همراه با بچه از اتاق خارج شده و تصویر سیاه میشود.
***
سکانس۷.شب.داخلی.اتاق. ادامه ی سکانس1
دوربین جنازه را که به صورت روی زمین افتاده است، نشان میدهد.جنازه تکان میخورد، به آرامی برمیخیزد و سرش را به سمت دوربین میچرخاند. صورتش صاف است و هیچ اجزایی ندارد.
دوربین به سمت پاتریشیا میچرخد که با وحشت سرجایش میخکوب شده است. جنازه به آرامی به سمت پاتریشیا قدم برمیدارد. با هر قدم، جزئی از صورتش آشکار میشود. تا اینکه به چهرهی یک مرد درمی آید.
پاتریشیا همچنان سکوت کرده است و با وحشت به مرد مینگرد.
[مرد پوزخند میزند.]
_امیدوار بودم چیزی بیشتر از یه قیافهی وحشت زده نصیبم بشه.
_ولی تو، م م م..
_ مرده بودم؟ چرا؟ چون تکون نمیخوردم؟ چرا فکر میکنی کسی که تکون نمیخوره، مرده؟ یعنی فکر میکنی خودت چون تکون میخوری، زنده ای؟
[پاتریشیا با حالتی عصبی میخندد و با خودش حرف میزند]
-اینهمه وقت که اینجا زندونی شدم دیوونه م کرده. آره، دیوونه شدم. دارم تو توهماتم با یه جنازه حرف میزنم.
_تو که نباید از یه جنازه بترسی. تو جنازه های زیادی دیدی. خیلی هاشون کار خودت بوده. یکیش خود من.
_تو کی هستی؟
_نگو که منو یادت نیست. لعنتی تو طلسم مرگ رو مستقیم شلیک کردی تو تخم چشمم.
نفس پاتریشیا از ترس بند می آید.
_پس یادت اومد. این یکی چی؟
چهرهی مرد تغییر میکند و تبدیل به چهرهی زنی میشود.
_منم باید یادت بندازم کیام؟ چقدر حافظه ت ضعیف شده. [پوزخندی میزند] همونی ام که بچه شو دزدیدی.
چهره تغییر میکند و به چهرهی کودک درمیآید و گریه سر میدهد. دوباره تغییر میکند و هربار به شکل شخصی در میآید.
پاتریشیا روی زمین زانو میزند، چشمانش را میبندد و گوشهایش را میگیرد و فریاد میزند.
_بسه!بس کن! خواهش میکنم، تمومش کن.
چهره همچنان تغییر میکند و هربار به شکل یکی از افرادی که به دست پاتریشیا کشته شدهاند در میآید و حرفی را که لحظه ای قبل از مرگ فریاد زده است تکرار میکند.
پاتریشیا تحملش را از دست میدهد.اشک هایش سرازیر میشود و فریاد میزند:
_خلاصم کن. منو بکش، منو بکش!
ناگهان دوباره چهرهی مرد اول ظاهر میشود و شروع به خنده ای ترسناک و بی وقفه میکند. پاتریشیا ناگهان برمیخیزد و به سمت جنازه خیز برمیدارد. در همین حین، در باز میشود و سه مرد داخل اتاق می آیند. یکی از آنها فریاد میزند:
_همونه. همون مرگخوار لعنتیه.[چوبدستی اش را به سمت پاتریشیا نشانه میرود.] آواداکاداورا.
نوری سبزرنگ اتاق را فرا میگیرد و پاتریشیا روی زمین می افتد. جنازه ناپدید شده است و چشمان باز پاتریشیا به جایی که قبلا جنازه ایستاده بود، خیره شده است. تصویر سیاه میشود و تیتراژ پایانی به نمایش درمی آید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پاتریشیا وینتربورن در 1398/6/29 22:39:26
زندگی همین است...
روشنایی خفیفی که در تاریکی شب فراموش میشود...

روشنایی خفیفی که در تاریکی شب فراموش میشود...

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/01/06
تولد نقش: 1398/01/07
آخرین ورود: امروز ساعت 12:56
از: تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
پستها:
644

هالی
پاف
- های گایز!
- مرض و های گایز!
- درد و های گایز!

- کرم خاکی و های گایز!
کرم خاکی به صورت اتفاقی از اونجا رد شد.
- دِ منو چیکار دارین خدا نشناسا؟

ولی کرم خاکی بود و کسی صداشو نشنید!
- چتونه بابا؟ خواستم بگم حالا که کریس استعفا داده من وزیر شدم.

- خو بشو! چیش به ما؟
- باهوشا مث اینکه شما کابینه اید ها!

- کابینه؟ نظارت؟ نقد؟ معاونت؟

- البته تو فقط گرافیستی.

تام همیشه ضایع میشد!
-

- خب حالا بغض نکن، داشتم میگفتم؛ میخوام واسه اینکه حواس ملت از استعفای کریس پرت شه یه فیلم بسازم!
کنت، موزه دارِ با تجربه ای بود، اما کارگردانی؟ فک نکنم!
- ببین خیلی کار خوبی میکنی، ولی ما هیچ کدوممون سابقه ی کار...
و با تهدید دسته ی تی و 2 کیلو کف زبون به دهن گرفت!
- الان بهترین فرصت برای تجربهست.
تام! تو نماینده ی وزارتخونه ای! تمام امید ما به توئه!تام نماینده بودن رو دوست داشت، تام همیشه دوست داشت تو انتخابات شرکت کنه، تام کارگردانی رو هم دوست داشت، حتی بازیگری رو هم!
- عرررررررررر! من کارگردان میشم؟! عررررررررررر!

و ویبره زنان به راهش ادامه داد...
فلش فوروارد، اکران فیلم؛ سالن هالی ویزارد!
تقریبا تمام شهرلندن توی هالی ویزارد جمع شده و منتظر پخش فیلم برنده ی "جسکار" و "چوبدستیِ طلایی" و "تسترال قهوه ای" بودن، البته هیچکس نمیدونست تنها جایزه ی رسمی ای که فیلم گرفته بود همون مقام آخری بود...
فیلم شروع شد و آهنگی در پس زمینه شروع به نواخته شدن کرد...
کودتا جویان: کودتا تا بی نهایت!
کارگردان، تهیه کننده، بازیگر نقش اسپایدی ویزارد، تدوینگر، تایتلیست و گاها با حفظ سمت فیلم بردار: تام جاگسن!
گابریل دلاکور در نقش کاپیتان وزیرِول!
کنت الاف در نقش کاپیتان بریتانیا!
فنریر گری بک در نقش بیگ بک!
سو لی در نقش کلاهوف!
کریس چمبرز در نقش سورپرایز!
لعنت بر پدر و مادر کسی که از شخصیت های این فیلم کپی کند!

صحنه تاریک شد و ناگهان کودتا جویان در کنار هم سر سفره ی قیمه ی نذری پدیدار شدند.
- به به! عجب دمبه هایی توشه.
بیگ بک هنوز هم اخلاق هایی از فنریر رو در خودش داشت!
- بکش اون دستو! باس بریم سراغ فانوسِ بی فانوس!
گابریل خیلی توی نقشش فرو رفته بود.
- کودتاجویان! آماده شید برای کودتا!
صحنه بازهم تاریک شد و ثانیه ای بعد بیابانی خشک، عاری از هرگونه ناهمواری، با 5 جنگجو رو نشون میداد.
- ای فانوس بی فانوس! ای استعفا دهنده ی نامرد! آماده ی مرگ شو.
(گفتن با لحن شاهرخ خان بخونید
)- من! فانوس بزرگ، برای هدف عظیمم مجبورم تا شما بی اهمیت ها رو فدا کنم. همه این انگشتر خوشگلارو هم جمع کردم. حوصله هم ندارم بگم میخوام چکار کنم خودتون برین مارول ببینین. :L
- کات! برادر من این چجور بازیه آخه؟ آخه برین مارول ببینین یعنی چی؟
آخه کی تورو بازیگر کرده؟
صدا، دوربین، ادامه میدیم!فانوس، دستش رو بالا برد، اما کاپیتان بریتانیا در همون لحظه سپرش رو پرت کرد، سپر به دستکش برخورد و دستکش به سمت کودتاجویان اومد.
- آه دوستان من! من مجبورم تا این کار رو انجام دهم! همیشه دوستتان خواهم داشت. (بازم بگم با لحن شاهرخ خان یا یاد گرفتین؟
)کاپیتان وزیرِول این رو گفت و بشکن زد... عمل نکرد! دوباره بشکن زد... عمل نکرد! و حتی دوباره هم!
بیرون از فیلم، سالن هالی ویزارد!
هواداران معترض به سمت کارگردان فریاد میزدند!
- این چه وضعه فیلم سازیه آخه؟!
اینم شد فیلم؟- ببخشید دیگه، بودجه کم بود ویژوال افکت کار نکردیم.

هواداران فریاد زنان تام رو با خودشون بلند کرده و به سمت پرتگاه بردند.
کمی آنورتر گابریل دلاکور و کنت الاف در کنار هم ایستاده بودند و ریز میخندیدند، نقشه شان جواب داده بود! هم از شر تام خلاص شده و هم فکر استعفای وزیر را از سر مردم انداخته بودند!
بیرون از فیلمی که فیلم درونش جریان داشت!
تیتراژ پایانی رو پرده رفت...
هواداران گلهایشان را به سمت کارگردان تام جاگسن پرت میکردند و برای فیلم بینظیر او فریاد میکشیدند! تام توانسته بود توطئه ی معاون وزارتخانه را به تصویر کشیده و او را رسوا کند!
برگرفته از فیلمِ پنگوئن ها هم پرواز میکنند!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
آروم آقا! دست و پام ریخت! 

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/04/06
تولد نقش: 1396/06/29
آخرین ورود: جمعه 24 آذر 1402 00:00
از: یتیم خانه های شهر
پستها:
206


آغاز رسمی اولین دوره مسابقات هالیپاف با حضور 11 شرکت کننده!
از همین لحظه تا روز جمعه 29 شهریور ساعت 23:59:59 شرکت کنندگان فرصت دارند تا آثار خود را در همین مکان ارسال نمایند.
اسامی شرکت کنندگان:
ارنی پرنگ
رودولف لسترنج
رکسان ویزلی
سدریک دیگوری
آگلانتاین پافت
سرکادوگان
مروپ گانت
تام جاگسن
پنه لوپه کلیرواتر
پاتریشیا وینتربورن
هوریس اسلاگهورن
اسامی داور ها:
کنت الاف
روبیوس هاگرید
سو لی
* طی مشورتی که با داوران صورت گرفت قرار بر این شد که نمرات از 100 داده شوند.
* تاکید مجدد بر اینکه حتماً شرکت کنندگان قالب پست های سینمایی را رعایت کنند. جهت آشنایی میتوان چند پست از همین تاپیک را مطالعه کرد. موفق باشید!

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کنت الاف در 1398/6/24 18:40:20
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/06/18
تولد نقش: 1396/06/18
آخرین ورود: یکشنبه 8 تیر 1404 02:40
از: هررررررررررچی که منفوره، خوشم میاد!
پستها:
95

- فرزندان! مأموریت داریم!
- این وقتِ شغالخون؟
- باو الآن هوا تاریکه. سوز میاد. بیرون گرگ داره.
- پروفسور، خواهش میکنم امشب رو مأموریت نریم. امشب بالاخره بعد از سالها پیام صوتی زحل بهم میرسه. زحل سیارهی ایدهآلهامه. باید به حرفاش گوش بدم. باید باهاش حرف بزنم. باید مواظبش باشم. نمیتونم از دست بدمش. چند سال پیش توی مثلث عشقیِ من و مشتری و مریخ شکست خوردم و چند سال ترشیدگیِ سفت و سختی رو تجربه کردم. ولی الآن... آخ! ... این دمپایی رو کی پرت کرد؟
- فرزندان! مأموریت داریم!
- اوپس...
- شماها از آناتومی آدمای جانپیچدار چیزی نمیدونین. همچین آدمایی معمولاً شبها و مخصوصاً شبهای زمستون بین ساعات ۱۱ تا ۲ اتصال بین جانپیچهاشون دچار قطع و وصلی میشه و حرارت بدنشون با شتابی حیرتانگیز، بالا و پایین میاد و توی این بازهی زمانی، حالی به حالی میشن. این آدما توی این شرایط بهسختی میتونن احساساتشونو کنترل کنن و به خودشون مسلط بشن. در این شرایط، هرچی بهشون بگی، میگن چشم! این دلیلیه که باعث میشه همین الآن برم خونهی تام و به راحتیِ هرچه تمامتر امواج عشق رو با تام رد و بدل کنم!
- خب، رسیدیم.
محفلیها جلوی خونهی ریدل وایسادن و دامبلدور هم زنگ خونه رو زد.
از داخل خونه، صدای نعرهی بوفالو به عنوان زنگ به گوش رسید. بعد از چند ثانیه، نجینی گوشی رو برداشت.
- فسسس! کیه؟
- بابات اینجاس؟
- فسسس! آره!
- لطفاً صداش کن.
- فسسس! چیکارش داری؟
- همون کار همیشگیم. عشق ورزیدن!
- فسسسسسسووووووو! دروغ میگی! میخوای پاپامو بزنی! فکرشو میکردم که بیای اینجا. پس برات نقشه کشیدم. بذار نقشهمو برات تعریف کنم. ببین، اگه دقت کنی، خونهمون هشت طبقهس. پاپا توی طبقهی هشتمه و برا اینکه بهش برسی، باید از هفت طبقه بری بالا. ولی صبر کن! مگه فک کردی الکیه؟ هر طبقه مانع داره! یکی از یکی مرگبارتر و وحشناکتر! بذار یکی یکی برات تعریف کنم، مطمئنم از سلیقه و طراحیم خوشت میاد. ببین، طبقهی اول سانت به سانت تله و ساطور و کاردِ متحرکِ غولپیکر داره. طبقهی دوم سانت به سانت مینگذاری و دینامیتگذاری شده. طبقهی سوم پُر از تمساح و کوسهس. طبقهی چهارم، قفسِ یه طایفهی پُر جمعیتِ شیره. کفِ طبقهی پنجم هم متشکل از چندین استخر اَسیده. کف و دیوار و سقفِ طبقهی شیشم از مواد مذاب تشکیل شده. طبقهی هفتم هم هیچی نداره، ولی اگه واردش بشین، درجا میمیرین. بدون هیچ دلیلی! و بنابراین حتی اگه از اون شیش طبقه با خوششانسی رد بشین، طبقهی هفتم بطور تضمینی نابودتون میکنه و شماها رو برا رسیدن به پاپا ناکام میذاره. خب، بگو ببینم، خوشت اومد؟ سلیقهم چطوره؟
بووووووووووووم!
با انفجار بُمبی که بین توضیحات نجینی، دامبلدور روی دیوار نصب کرده بود، هر هشت طبقهی خونهی ریدل متلاشی شد و از بین رفت.
محفلیها یکصدا پرسیدن:
- پروف، این چه کاری بود آخه؟
- یهکم منطقی فکر کنین فرزندان. با کد تقلب و جون بینهایت هم نمیتونیم اون همه مانعِ عجیب و غریب رو پُشت سر بذاریم. تام از بین رفت، اشکالی نداره. هنوزم آدمای جانپیچدار زیادی در سراسر جهان پیدا میشن که بدون هیچ مشکل و دردسر و مانعی میشه در ساعات بین ۱۱ تا ۲ بهشون رسید و باهاشون امواج عشق رو رد و بدل کرد. خب ... اینجا دیگه کاری برامون نمونده. بریم!
و محفلیها رفتن!
- این وقتِ شغالخون؟
- باو الآن هوا تاریکه. سوز میاد. بیرون گرگ داره.
- پروفسور، خواهش میکنم امشب رو مأموریت نریم. امشب بالاخره بعد از سالها پیام صوتی زحل بهم میرسه. زحل سیارهی ایدهآلهامه. باید به حرفاش گوش بدم. باید باهاش حرف بزنم. باید مواظبش باشم. نمیتونم از دست بدمش. چند سال پیش توی مثلث عشقیِ من و مشتری و مریخ شکست خوردم و چند سال ترشیدگیِ سفت و سختی رو تجربه کردم. ولی الآن... آخ! ... این دمپایی رو کی پرت کرد؟

- فرزندان! مأموریت داریم!
- اوپس...

داوید لوئیز در نقش بلاتریکس لسترنج
دَنی ترِخو در نقشرودولف خودش! 
هیچ در نقش بانز
حاج زنبور عسل در نقش لینی وارنر
حضرت نوح در نقش آلبوس دامبلدور
مجید شوارتزینگر در نقش آرنولد پفک پیگمی
گالیله در نقش آملیا فیتلوورت
دَنی ترِخو در نقش

هیچ در نقش بانز
حاج زنبور عسل در نقش لینی وارنر
حضرت نوح در نقش آلبوس دامبلدور
مجید شوارتزینگر در نقش آرنولد پفک پیگمی
گالیله در نقش آملیا فیتلوورت
- شماها از آناتومی آدمای جانپیچدار چیزی نمیدونین. همچین آدمایی معمولاً شبها و مخصوصاً شبهای زمستون بین ساعات ۱۱ تا ۲ اتصال بین جانپیچهاشون دچار قطع و وصلی میشه و حرارت بدنشون با شتابی حیرتانگیز، بالا و پایین میاد و توی این بازهی زمانی، حالی به حالی میشن. این آدما توی این شرایط بهسختی میتونن احساساتشونو کنترل کنن و به خودشون مسلط بشن. در این شرایط، هرچی بهشون بگی، میگن چشم! این دلیلیه که باعث میشه همین الآن برم خونهی تام و به راحتیِ هرچه تمامتر امواج عشق رو با تام رد و بدل کنم!

با حضور:
جمشید هاشمپور و سیروس گرجستانیِ ورژنِ متهم گریختی
دو نفری در نقش لرد ولدمورت
در:
"مأموریت ممکن"
جمشید هاشمپور و سیروس گرجستانیِ ورژنِ متهم گریختی

دو نفری در نقش لرد ولدمورت
در:
"مأموریت ممکن"
- خب، رسیدیم.
محفلیها جلوی خونهی ریدل وایسادن و دامبلدور هم زنگ خونه رو زد.
از داخل خونه، صدای نعرهی بوفالو به عنوان زنگ به گوش رسید. بعد از چند ثانیه، نجینی گوشی رو برداشت.
- فسسس! کیه؟
- بابات اینجاس؟
- فسسس! آره!
- لطفاً صداش کن.
- فسسس! چیکارش داری؟
- همون کار همیشگیم. عشق ورزیدن!
- فسسسسسسووووووو! دروغ میگی! میخوای پاپامو بزنی! فکرشو میکردم که بیای اینجا. پس برات نقشه کشیدم. بذار نقشهمو برات تعریف کنم. ببین، اگه دقت کنی، خونهمون هشت طبقهس. پاپا توی طبقهی هشتمه و برا اینکه بهش برسی، باید از هفت طبقه بری بالا. ولی صبر کن! مگه فک کردی الکیه؟ هر طبقه مانع داره! یکی از یکی مرگبارتر و وحشناکتر! بذار یکی یکی برات تعریف کنم، مطمئنم از سلیقه و طراحیم خوشت میاد. ببین، طبقهی اول سانت به سانت تله و ساطور و کاردِ متحرکِ غولپیکر داره. طبقهی دوم سانت به سانت مینگذاری و دینامیتگذاری شده. طبقهی سوم پُر از تمساح و کوسهس. طبقهی چهارم، قفسِ یه طایفهی پُر جمعیتِ شیره. کفِ طبقهی پنجم هم متشکل از چندین استخر اَسیده. کف و دیوار و سقفِ طبقهی شیشم از مواد مذاب تشکیل شده. طبقهی هفتم هم هیچی نداره، ولی اگه واردش بشین، درجا میمیرین. بدون هیچ دلیلی! و بنابراین حتی اگه از اون شیش طبقه با خوششانسی رد بشین، طبقهی هفتم بطور تضمینی نابودتون میکنه و شماها رو برا رسیدن به پاپا ناکام میذاره. خب، بگو ببینم، خوشت اومد؟ سلیقهم چطوره؟

بووووووووووووم!
با انفجار بُمبی که بین توضیحات نجینی، دامبلدور روی دیوار نصب کرده بود، هر هشت طبقهی خونهی ریدل متلاشی شد و از بین رفت.
محفلیها یکصدا پرسیدن:
- پروف، این چه کاری بود آخه؟

- یهکم منطقی فکر کنین فرزندان. با کد تقلب و جون بینهایت هم نمیتونیم اون همه مانعِ عجیب و غریب رو پُشت سر بذاریم. تام از بین رفت، اشکالی نداره. هنوزم آدمای جانپیچدار زیادی در سراسر جهان پیدا میشن که بدون هیچ مشکل و دردسر و مانعی میشه در ساعات بین ۱۱ تا ۲ بهشون رسید و باهاشون امواج عشق رو رد و بدل کرد. خب ... اینجا دیگه کاری برامون نمونده. بریم!
و محفلیها رفتن!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!
جزئیات کاربر

در همان لحظه که آنجلینا درگیر رفع و رجوع مشکلات خواهرهای نانتیش بود، دلفی در نقش نامادری وارد کادر شد.
- مگه بهت نگفته بودم که این مسئله ریاضی تا شب باید حل بشه؟
آنجلینا در حال گره زدن بند کفش گلرزلر سرش را با حالتی گیج تکان داد.
- کدوم مسئله مادر؟
دلفی با کج خلقی طوماری را از داخل جیب خارج کرد وتکانی به آن داد. طومار تا جلوی پای انجلینا قل خورد.
- صد بار بهت گفتم من مادرت نیستم. بیا این مسئله رو بگیر حلش کن. بعدم باید بری خرید هیچی برای شام نداریم. پس دست بجنبون.
نامادری این را گفت و بی توجه به صورت غمزده انجلینا کادر را ترک کرد. آخرین صحنه با فرو رفتن آب نبات چوبی گلرزلر در چشم و چال آنجلینا به اتمام رسید.
لحظه ای صحنه سیاه شد و ثانیه ای بعد تصویر مردی ظاهر شد که درحال دویدن بود. مرد به دوربین رسید. لبخندی به عرض صورت زد که تا 32 امین دندانش را به نمایش گذاشت.
-من فلج به دنیا اومدم. همیشه به زندگیم امیدوار بودم تا اینکه سرطان گرفتم و شش ماه بعد هم فهمیدم ایدز دارم. کاملا غمگین و افسرده شده بودم. همسرم دیگه دوستم نداشت و از محل کارم اخراج شده بودم.میخواستم خودکشی کنم که دوستم بهم کفش پوست اژدهای تن تاک رو پیشنهاد کرد.
دیگه از ایدز و سرطان خبری نیس. جدیدا هم توی مسابقات دوی ماراتن مقام اول رو کسب کردم.
وقتی از تن تاک استفاده می کنم زندگیم از این رو به اون رو شده. اخلاق همسرم خیلی خوب شده و دیگه نمیخواد ترکم کنه. جادوهام همیشه کار میکنن، سوراخ لایه اوزون کوچیکتر شده، معحونام درست عمل میکنن و پوستم هم شاداب تر شده....پیشنهادم به شما هم اینه حتما یه بار امتحان کنید.
تن تاک دوست بزرگ و کوچک!
تصویر عوض شد. دوربین حالا داشت فضای تاریک و شلوغ کافه ای را نشان میداد که آنجلینای غمگین با چشمای گود رفته در دورترین نقطه بر سر میزی تنها نشسته بود.
آنجلینا که عمیقا خسته به نظر میرسید پک محکمی به سیگار برگش زد، تا حدی که کل کافه در دود حاصل از آن فرو رفت. ملت حاضر هم با تصور اینکه کافه آتش گرفته، نعره زنان و بر سر زنان برای فرار از هم پیشی گرفتند و همدیگر را زیر دست و پا له کردن و چند عدد فحش مثبت 18 هم آن وسط رد و بدل شد. تا اینکه عاقبت حوصله صاحب کافه سر رفت و یک سطل آب روی سر و روی حضار خالی کرد و به غائله خاتمه داد.
آنجلینا هم که مثل بقیه سرتا پایش خیس شده بود با همان ژست، متفکرانه سیگار برگش را بالا برد. بدون توجه به اینکه سیگار خاموش شده، پک دیگری به آن زد و همزمان فنجان قهوه اش را به لب برد. این همه بدبختی و مصیبت برای یک دختر قابل تحمل نبود. بعد از حل آن همه مسئله های سخت و پیچیده، نامادریش به او گفته بود که راه حل هایش اشتباه است و او هیچ چیز نیست جز همان کلفت بی مقدار و هیچ چیز هم نمی شود و این مایه تاسف است.
کلی مواد اولیه معجون سازی آماده کرده بود. سرزنش شده بود که چرا جمله هایش ویرگول و فاصله مناسب ندارند و می بایست از اول همه جملات را طبق دستورالعمل داده شده مینوشت. تعداد بی شماری ترجمه به او داده شده بود تا انجام بدهد وگرنه از شام خبری نبود. حتی دابی هم از مشاهده این وضعیت برایش اشک ریخته بود و کوزت گریبان چاک داده و سر به بیابان گذاشته بود. ولی چاره ای نداشت. آنجلینا مجبور بود!
همان لحظه شخص مجهول الحالی درحالیکه یقه ردایش را تا روی چشم هایش بالا کشیده بود و اصلا هم مشخص نبود که آرسینوس است، داخل کافه شد. یک پوستر را با آب دهان به دیوار چسباند و با همان سرعت خارج شد.
ملت بیکار همیشه در صحنه، طبق معمول برای سرک کشیدن هجوم آوردند. یکدیگر را هل دادند و بعضا سر هم را زیرآب کردند. چند نفری هم در این میان مفقود الاثر شدند که تا این لحظه اثری از آثارشان به دست نیامده است!
آنجلینا که برخلاف همه با متانت از جا برخاسته بود، روی پاشنه پا بلند شد تا پوستر را بخواند. در این بین یکی دوبار هم به شکلی کاملا غیرعمدی انگشتانش وارد چشم و چال ملت شد و بی هوا برای یک نفر پشت پا گرفت.
نقل قول:
آنجلینا به فکر فرو رفت و در همین حین ابر افکاری بالای سرش تشکیل شد.
- یه دقیقه آروم بگیر بچه تا بتونم این ربان رو به اون موهای وزوزیت ببندم.
آنجلینای کوچک درحالیکه با هر نوای موسیقی تابی به بدنش میداد با شور و شوق گفت:
- نمیتونم مامان آخه قر تو کمرم فراوونه!
آنجلینا تکانی به سرش داد و ابر افکار پرتکنده شد. از بچگی عاشق رقص و آواز بود. آنقدر که حتی موهایش را هم به شکل اسطوره اش نیکی میناژ می بافت و هر شب با عکس کتی پری در آغوشش به خواب میرفت. برقی در چشمان انجلینا درخشید. باید شانسش را امتحان میکرد. شاید میتوانست از این مصیبت خلاص شود.
فلش فوروارد- خانه نامادری
دوربین روشن شد. تصویر، سرسرای بزرگ یک خانه مجلل و اربابی را نشان میداد. جاییکه آنجلینای گریان با لباس های کهنه و مندرس پایین پله های عمارت نشسته بود و درحالیکه قطره های دشت اشک از چشمانش پایین می آمد با یک دست معجونی را هم میزد و با دست دیگر سعی داشت به طومار دیگری از سوالات نامادریش پاسخ دهد.
درست زمانی که فکر میکرد همه کارهایش انجام شده و میتواند شب را مثل بقیه به مهمانی برود با کوهی از وظایف نداشته رو به رو شد. ناگهان همه اسباب و لوازم مهمانی دو خواهرش ناپدید شده بودند و هر دو او را متهم به برداشتنشان کرده بودند. در نتیجه به پیشنهاد نامادری هر دو به اتاق انجلینا هجوم بردند و هرچیزی را که نیاز داشتند برای مهمانی برداشتند. قبل از رفتن هم کوهی از وظایف را به دوش آنجلینا محول کرده بودند. گویی اگر همان شب انجام نمیشدند دنیا به آخر میرسید.
حالا آنجلینا میان تالار خانه نشسته بود. درحالیکه اشک میریخت سعی میکرد انبود وظایفش را به انجام برساند.
دوربین روی صورت پف کرده و خیس از عرق آنجلینا زوم کرد که با چشمان خیس سعی میکرد دستور العمل معجونی که به او سپرده شده بود را بخواند.
- مقداری برگ ریشه گیاه هفت گیاه رو با پودر سم اسب دو شاخ مخلوط میکنیم. خب حالا من اینارو از کجا بیارم این وقت شب؟
چطوره اول این ترجمه رو انجام بدم؟
آنجلینا سرش را بلند کرد و به ساعت چشم دوخت. با این وضعیت حتی فکر اینکه بتواند به مهمانی فکر کند را هم باید از سرش بیرون میکرد. درحالیکه سعی میکرد به مهمانی فکر نکند با چشمانی اشکبار نگاهش را به صورت مسئله چند مجهولی نامادریش دوخت.
همان لحظه که آنجلینا در آن واحد سرگرم سر و کله زدن با وظایف و لعنت فرستادن به بخت و اقبال نامرادش بود، از گوشه صحنه پیرمرد ریش بلندی وارد شد. لباس کوتاه و تنگ با دامن سفید چین چین پوشیده بود. پاهای دراز و لاغرش را مثل بالرین ها روی زمین میکشید. دو بال کوچک مصنوعی از پشتش بیرون زده بود و با سیم مفتولی بالای سرش یک حلقه درست کرده بودند. پیرمرد با عشوه خودش را به آنجلینا رساند و بالای سرش ایستاد.
- چرا ناراحتی عشقم؟
آنجلینا سرش را بلند کرد و با ناباوری به این اسطوره ملاحت و لطافت خیره شد. درحالیکه سعی میکرد چشم هایش به چراغ های چشمک زنی که از سر و روی پیرمرد اویزان بود نیافتد گفت:
- عه تویی دامبلدور؟این چه ریخت و قیافه ایه واسه خودت ساختی؟
دامبلدور با ناراحتی سرش را به طرفین تکان داد.
- ضایع نکن دیگه! مثلا من پری مهربونم.
آنجلینا:
پری مهربون:
داستان سیندرلا:
آنجلینا تکانی به سرش داد بلکه از خواب بیدار شود. ولی خیر! چنین چیزی ممکن نبود.
- خب ضایعی دیگه! قرار بود من بیام پای درخت اشک بریزم و بعد خوابم ببره بعدش تو بیای مرتیکه!
دامبلدور دست در جیب دامن تنگش کرد تا نمایشنامه را بیرون بیاورد.
- نخیر اینجا اشاره ای نشده به چنین چیزی. ظاهرا چون بودجه نداشتن این صحنه رو حذف کردن. حالام زودتر دیالوگو بگو باید برم صحنه بغلی جای هرکول بازی کنم.
آنجلینا که از تصور دامبلدور به جای هرکول چشمهایش اندازه دابی شده بود سعی کرد دیالوگش را به خاطر بیاورد.
- منم دلم میخواست تو مهمونی بودم. کیک و شیرینی میخوردم و برای ملت پشت پا میگرفتم و به افتادنشون میخندیدم. ولی نمیتونم برم چون لباسا و کفشامو ناخواهری هام پوشیدن و کلی کار انداختن گردنم. آه نفرین به این زندگی! اصلا پیشی بیا منو بخور!
پری مهربون چون دیرش شده بود، بیخیال گفتن دیالوگش شد. دست کرد و چوبدستیش را از جیبش درآورد. فیلمبردار به دلیل دوز بالای ناموسی بودن صحنه، سر دوربین را چرخاند چون در هر حال به دلیل امکانات کم نمیتوانست صحنه را مات و شطرنجی کند.
برای چند لحظه، دوربین تصویر تهیه کننده و فیلم نامه نویس را گرفت که مشغول زدن و کشیدن ریش و گیس هم بودند و بقیه عوامل پشت صحنه هم تخمه به دست دورشان جمع شده بودند. فیلم بردار که دید همان صحنه قبلی ابرومندانه تر است دوباره سر دوربین را به چرخاند. جاییکه انجلینا با ظاهری باشکوه و لباس های چین چین ایستاده بود و چشمانش برق میزد. پری مهربان که با همان عشوه در حال خروج از کادر بود گفت:
- یادت باشه اینا جنسشون چینیه با اب سرد باید بشوریشون. با پودر هم نشوریشون ها!
- مگه بهت نگفته بودم که این مسئله ریاضی تا شب باید حل بشه؟
آنجلینا در حال گره زدن بند کفش گلرزلر سرش را با حالتی گیج تکان داد.
- کدوم مسئله مادر؟
دلفی با کج خلقی طوماری را از داخل جیب خارج کرد وتکانی به آن داد. طومار تا جلوی پای انجلینا قل خورد.
- صد بار بهت گفتم من مادرت نیستم. بیا این مسئله رو بگیر حلش کن. بعدم باید بری خرید هیچی برای شام نداریم. پس دست بجنبون.

نامادری این را گفت و بی توجه به صورت غمزده انجلینا کادر را ترک کرد. آخرین صحنه با فرو رفتن آب نبات چوبی گلرزلر در چشم و چال آنجلینا به اتمام رسید.
لحظه ای صحنه سیاه شد و ثانیه ای بعد تصویر مردی ظاهر شد که درحال دویدن بود. مرد به دوربین رسید. لبخندی به عرض صورت زد که تا 32 امین دندانش را به نمایش گذاشت.
-من فلج به دنیا اومدم. همیشه به زندگیم امیدوار بودم تا اینکه سرطان گرفتم و شش ماه بعد هم فهمیدم ایدز دارم. کاملا غمگین و افسرده شده بودم. همسرم دیگه دوستم نداشت و از محل کارم اخراج شده بودم.میخواستم خودکشی کنم که دوستم بهم کفش پوست اژدهای تن تاک رو پیشنهاد کرد.
دیگه از ایدز و سرطان خبری نیس. جدیدا هم توی مسابقات دوی ماراتن مقام اول رو کسب کردم.
وقتی از تن تاک استفاده می کنم زندگیم از این رو به اون رو شده. اخلاق همسرم خیلی خوب شده و دیگه نمیخواد ترکم کنه. جادوهام همیشه کار میکنن، سوراخ لایه اوزون کوچیکتر شده، معحونام درست عمل میکنن و پوستم هم شاداب تر شده....پیشنهادم به شما هم اینه حتما یه بار امتحان کنید.
تن تاک دوست بزرگ و کوچک!
تصویر عوض شد. دوربین حالا داشت فضای تاریک و شلوغ کافه ای را نشان میداد که آنجلینای غمگین با چشمای گود رفته در دورترین نقطه بر سر میزی تنها نشسته بود.
آنجلینا که عمیقا خسته به نظر میرسید پک محکمی به سیگار برگش زد، تا حدی که کل کافه در دود حاصل از آن فرو رفت. ملت حاضر هم با تصور اینکه کافه آتش گرفته، نعره زنان و بر سر زنان برای فرار از هم پیشی گرفتند و همدیگر را زیر دست و پا له کردن و چند عدد فحش مثبت 18 هم آن وسط رد و بدل شد. تا اینکه عاقبت حوصله صاحب کافه سر رفت و یک سطل آب روی سر و روی حضار خالی کرد و به غائله خاتمه داد.
آنجلینا هم که مثل بقیه سرتا پایش خیس شده بود با همان ژست، متفکرانه سیگار برگش را بالا برد. بدون توجه به اینکه سیگار خاموش شده، پک دیگری به آن زد و همزمان فنجان قهوه اش را به لب برد. این همه بدبختی و مصیبت برای یک دختر قابل تحمل نبود. بعد از حل آن همه مسئله های سخت و پیچیده، نامادریش به او گفته بود که راه حل هایش اشتباه است و او هیچ چیز نیست جز همان کلفت بی مقدار و هیچ چیز هم نمی شود و این مایه تاسف است.
کلی مواد اولیه معجون سازی آماده کرده بود. سرزنش شده بود که چرا جمله هایش ویرگول و فاصله مناسب ندارند و می بایست از اول همه جملات را طبق دستورالعمل داده شده مینوشت. تعداد بی شماری ترجمه به او داده شده بود تا انجام بدهد وگرنه از شام خبری نبود. حتی دابی هم از مشاهده این وضعیت برایش اشک ریخته بود و کوزت گریبان چاک داده و سر به بیابان گذاشته بود. ولی چاره ای نداشت. آنجلینا مجبور بود!
همان لحظه شخص مجهول الحالی درحالیکه یقه ردایش را تا روی چشم هایش بالا کشیده بود و اصلا هم مشخص نبود که آرسینوس است، داخل کافه شد. یک پوستر را با آب دهان به دیوار چسباند و با همان سرعت خارج شد.
ملت بیکار همیشه در صحنه، طبق معمول برای سرک کشیدن هجوم آوردند. یکدیگر را هل دادند و بعضا سر هم را زیرآب کردند. چند نفری هم در این میان مفقود الاثر شدند که تا این لحظه اثری از آثارشان به دست نیامده است!
آنجلینا که برخلاف همه با متانت از جا برخاسته بود، روی پاشنه پا بلند شد تا پوستر را بخواند. در این بین یکی دوبار هم به شکلی کاملا غیرعمدی انگشتانش وارد چشم و چال ملت شد و بی هوا برای یک نفر پشت پا گرفت.
نقل قول:
بدین وسیله وزارت از علاقه مندان برای شرکت در مهمانی رقص بزرگ وزارت خانه دعوت به عمل می آورد. شرکت کنندگان با ارائه بهترین رقص میتوانند شانس خود را برای انتخاب بشدن به مقام کلاهدار وزارت امتحان کنند. با رقص خود ما را غافلگیر کنید!
آنجلینا به فکر فرو رفت و در همین حین ابر افکاری بالای سرش تشکیل شد.
- یه دقیقه آروم بگیر بچه تا بتونم این ربان رو به اون موهای وزوزیت ببندم.
آنجلینای کوچک درحالیکه با هر نوای موسیقی تابی به بدنش میداد با شور و شوق گفت:
- نمیتونم مامان آخه قر تو کمرم فراوونه!
آنجلینا تکانی به سرش داد و ابر افکار پرتکنده شد. از بچگی عاشق رقص و آواز بود. آنقدر که حتی موهایش را هم به شکل اسطوره اش نیکی میناژ می بافت و هر شب با عکس کتی پری در آغوشش به خواب میرفت. برقی در چشمان انجلینا درخشید. باید شانسش را امتحان میکرد. شاید میتوانست از این مصیبت خلاص شود.
فلش فوروارد- خانه نامادری
دوربین روشن شد. تصویر، سرسرای بزرگ یک خانه مجلل و اربابی را نشان میداد. جاییکه آنجلینای گریان با لباس های کهنه و مندرس پایین پله های عمارت نشسته بود و درحالیکه قطره های دشت اشک از چشمانش پایین می آمد با یک دست معجونی را هم میزد و با دست دیگر سعی داشت به طومار دیگری از سوالات نامادریش پاسخ دهد.
درست زمانی که فکر میکرد همه کارهایش انجام شده و میتواند شب را مثل بقیه به مهمانی برود با کوهی از وظایف نداشته رو به رو شد. ناگهان همه اسباب و لوازم مهمانی دو خواهرش ناپدید شده بودند و هر دو او را متهم به برداشتنشان کرده بودند. در نتیجه به پیشنهاد نامادری هر دو به اتاق انجلینا هجوم بردند و هرچیزی را که نیاز داشتند برای مهمانی برداشتند. قبل از رفتن هم کوهی از وظایف را به دوش آنجلینا محول کرده بودند. گویی اگر همان شب انجام نمیشدند دنیا به آخر میرسید.
حالا آنجلینا میان تالار خانه نشسته بود. درحالیکه اشک میریخت سعی میکرد انبود وظایفش را به انجام برساند.
دوربین روی صورت پف کرده و خیس از عرق آنجلینا زوم کرد که با چشمان خیس سعی میکرد دستور العمل معجونی که به او سپرده شده بود را بخواند.
- مقداری برگ ریشه گیاه هفت گیاه رو با پودر سم اسب دو شاخ مخلوط میکنیم. خب حالا من اینارو از کجا بیارم این وقت شب؟
چطوره اول این ترجمه رو انجام بدم؟
آنجلینا سرش را بلند کرد و به ساعت چشم دوخت. با این وضعیت حتی فکر اینکه بتواند به مهمانی فکر کند را هم باید از سرش بیرون میکرد. درحالیکه سعی میکرد به مهمانی فکر نکند با چشمانی اشکبار نگاهش را به صورت مسئله چند مجهولی نامادریش دوخت.
همان لحظه که آنجلینا در آن واحد سرگرم سر و کله زدن با وظایف و لعنت فرستادن به بخت و اقبال نامرادش بود، از گوشه صحنه پیرمرد ریش بلندی وارد شد. لباس کوتاه و تنگ با دامن سفید چین چین پوشیده بود. پاهای دراز و لاغرش را مثل بالرین ها روی زمین میکشید. دو بال کوچک مصنوعی از پشتش بیرون زده بود و با سیم مفتولی بالای سرش یک حلقه درست کرده بودند. پیرمرد با عشوه خودش را به آنجلینا رساند و بالای سرش ایستاد.
- چرا ناراحتی عشقم؟
آنجلینا سرش را بلند کرد و با ناباوری به این اسطوره ملاحت و لطافت خیره شد. درحالیکه سعی میکرد چشم هایش به چراغ های چشمک زنی که از سر و روی پیرمرد اویزان بود نیافتد گفت:
- عه تویی دامبلدور؟این چه ریخت و قیافه ایه واسه خودت ساختی؟
دامبلدور با ناراحتی سرش را به طرفین تکان داد.
- ضایع نکن دیگه! مثلا من پری مهربونم.
آنجلینا:
پری مهربون:
داستان سیندرلا:
آنجلینا تکانی به سرش داد بلکه از خواب بیدار شود. ولی خیر! چنین چیزی ممکن نبود.
- خب ضایعی دیگه! قرار بود من بیام پای درخت اشک بریزم و بعد خوابم ببره بعدش تو بیای مرتیکه!

دامبلدور دست در جیب دامن تنگش کرد تا نمایشنامه را بیرون بیاورد.
- نخیر اینجا اشاره ای نشده به چنین چیزی. ظاهرا چون بودجه نداشتن این صحنه رو حذف کردن. حالام زودتر دیالوگو بگو باید برم صحنه بغلی جای هرکول بازی کنم.

آنجلینا که از تصور دامبلدور به جای هرکول چشمهایش اندازه دابی شده بود سعی کرد دیالوگش را به خاطر بیاورد.
- منم دلم میخواست تو مهمونی بودم. کیک و شیرینی میخوردم و برای ملت پشت پا میگرفتم و به افتادنشون میخندیدم. ولی نمیتونم برم چون لباسا و کفشامو ناخواهری هام پوشیدن و کلی کار انداختن گردنم. آه نفرین به این زندگی! اصلا پیشی بیا منو بخور!
پری مهربون چون دیرش شده بود، بیخیال گفتن دیالوگش شد. دست کرد و چوبدستیش را از جیبش درآورد. فیلمبردار به دلیل دوز بالای ناموسی بودن صحنه، سر دوربین را چرخاند چون در هر حال به دلیل امکانات کم نمیتوانست صحنه را مات و شطرنجی کند.
برای چند لحظه، دوربین تصویر تهیه کننده و فیلم نامه نویس را گرفت که مشغول زدن و کشیدن ریش و گیس هم بودند و بقیه عوامل پشت صحنه هم تخمه به دست دورشان جمع شده بودند. فیلم بردار که دید همان صحنه قبلی ابرومندانه تر است دوباره سر دوربین را به چرخاند. جاییکه انجلینا با ظاهری باشکوه و لباس های چین چین ایستاده بود و چشمانش برق میزد. پری مهربان که با همان عشوه در حال خروج از کادر بود گفت:
- یادت باشه اینا جنسشون چینیه با اب سرد باید بشوریشون. با پودر هم نشوریشون ها!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1396/7/21 23:05:34
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/06/18
تولد نقش: 1396/06/18
آخرین ورود: یکشنبه 8 تیر 1404 02:40
از: هررررررررررچی که منفوره، خوشم میاد!
پستها:
95


بله!
این اولین صحنهایه که به پرده میره.
یه صحنهی ساده، خالی، بدون جزئیات و کاملاً سفید!
بعد، یهو سر و کلّهی یه قلم مو پیدا میشه و شروع میکنه به کشیدن جزئیات و در عرض چند ثانیه، صحنهی کاملاً سفید، تبدیل میشه به این:

وینکی بیتوجه به موسیقی پسزمینهی در حال پخش، به محیط دور و برش نگاهی میندازه و کمی اونطرفتر، گلّهای از گیبنها رو میبینه. به سمت مسلسلش دست میبره، امّا پیداش نمیکنه.
گیبنها هرهر میخندن و هرکدوم یه مسلسل در میارن و به سمت جن خونگی، نشونه میگیرن.
- تو خیلی پَستی وینکی! این مسلسل مال تو نیس! تو حق نداشتی بدون ذکر منبع، از ما بدزدیش و اسم خودتو روش حک کنی! از همون اولش مال ما بود! ما! گیبنــــز!

وینکی، رگبارِ مسلسلهای گیبنز رو جاخالی میده و خودشو میکوبونه به یکی از جعبههای بالای سرش. بلافاصله یه مورفینَک از جعبه بیرون میاد و وینکی قورتش میده.
- مسلسل وینکی توی دست گیبنز بود. گیبنز ناموس وینکی رو گروگان گرفته بود. الآن این آخرین حرف گیبنز بود؟ گیبنز کور خوند! وینکی هیچوقت تسلیم نشد! وینکی با اینکه مسلسل نداشت، ولی جان بینهایت داشت. پول بینهایت داشت. اسلحهی بینهایت هم داشت. وینکی جن گاد آو وار! وینکی جن آی ویل مِیک یو سافررررر! وینکی جن PPSSPP! وینکی جن روتنشدهای که گیبنز رو روت کرررررد!

بعد، با استفاده از قدرتِ جهشیِ مورفینَک، میپره روی گیبنز و اونا رو له میکنه. گیبنز که همیشه فقط حرفشون میشه و توی عمل بوق میزنن، اینجا هم عینهو مربا له میشن و وینکی مسلسلش رو پس میگیره و میره مرحلهی بعد.
ناگهان چندتا زامبی بهش حمله میکنن و میخورنش و صحنهی خونینِ گیمآور ظاهر میشه. وینکی دوباره زنده میشه. ولی اعصاب معصاب نداره. به هیچ وجه تحمل شکست رو نداره.
- این حرکت خیلی زشتی بود! قلم مو نباید اینجوری یهویی وینکی رو به چالش کشید! وینکی جن غیر مچلوش! وینکی دیگه حال و حوصلهی بازی رو نداشت! وینکی چیز دیگهای خواست! وینکی جن متنوع!

پاککُن، صحنه رو پاک میکنه و قلم مو، صحنهی جدیدی میکشه.
ناگهان دنیای دور و بر وینکی دگرگون میشه. صداها عجیب و غریب میشن. اشخاص و اشیاء اطرافش، رنگ و شکل و شمایل ناجوری میگیرن.
این وسط، لرد با چتر فرود میاد و در حالی که شورتی از جنس پوست کانگورو تنشه، سطل رنگ به خودش میپاشه و همر میکوبونه.
قیافهی قهقههزنِ باری ادوارد رایان روی آسمون حک میشه.
اونطرف، هکتور داره به صدها نفر یاد میده که چجوری با دستهای بسته، سوسیس بذارن لای انگشتاشون و کف پاشون رو لیس بزنن.
"همستر توی دهن"ها از زیر زمین بیرون میان و پراکنده میشن.
لینی و رز ویزلی دارن خودشونو به در و دیوار میکوبونن و معترضن از اینکه چرا ترینیداد و توباگو نمیتونه مثل تفتشت به جام جهانی ۲۰۱۸ برسه!
- دیگه بس بود!

با این فریادِ وینکی، پاککُن صحنه رو پاک میکنه و بعدش، قلم مو یه صحنهی دیگه میکشه.
وینکی نگاهی به دور و برش میندازه. توی یه فروشگاه لرد فروشیه و جلوش چندین قفسهی پُر از لردِ اسباببازی وجود داره. جلو میره و یکیشون رو برمیداره و نَخِش رو میکشه. لردِ اسباببازی میچرخه و میگه:
- ما همیشه مایل بودیم که همر بزنیم. اسموک همر، اِوری نخکش!
تازه، پاتاپون و ترانسفورمایس و شلشاک هم دوست داریم! 
وینکی، تسترالکیف از اینکه فهمیده سلایقش با لرد مشترکه، کل قفسهی لردها رو خالی میکنه توی گونیای که پوشیده و همونطور که ابعادش اندازهی دهتا بُشکه شده، خودشو میرسونه به پیشخوان.
امّا کسی اونجا نیست!
دور و برش رو دید میزنه و متوجه میشه که کلاً کسی توی فروشگاه نیست!
نه فروشندهای. نه مشتریای.
همهجا رو دنبال در خروجی میگرده امّا همهی درها فقط ورودی هستن و خروجی نیستن.
راه خروجی در کار نیست!
- هوهاهاهاهاها!

با این قهقهه، لردها از داخلِ گونیِ وینکی خارج میشن و روی همدیگه جمع میشن و خودشونو محکم میکوبونن به دکمهی قرمز گندهای که روی دیواره.
آژیر به صدا در میاد و فضای فروشگاه به نور قرمز آغشته میشه. وینکی که نمیدونه چی به چیه، فوراً پا به فرار میذاره امّا زیر پاش خالی میشه و سقوط نمیکنه!
فروشگاه جاذبه نداره، دافعه داره.
در نتیجه، وینکی به سمت بالا ارتفاع میگیره و انگار که نامرئی باشه، از سقف فروشگاه رد میشه، بالا میره، بالا، بالا، بالاتر، از اَبرها رد میشه، از کرهی زمین رد میشه، از مریخ رد میشه و میرسه به مشتری.
مشتری ده گالیون میذاره تو جیب وینکی و میگه:
- یه نوشابهی زردِ پپسی لطفاً.
وینکی سری تکون میده و یه نوشابهی مشکیِ زمزم به مشتری تحویل میده. مشتری هم نوشابه رو لاجرعه مینوشه، دماغش پُر از گاز میشه و با یه عطسه، کل منظومهی شمسی رو نابود میکنه!
امّا وینکی ککش هم نمیگزه.
چون شخصیت اصلیه و باید زنده بمونه تا صحنههای آخر فیلم رو در آغوش نیمهی گُمشدهش بگذرونه و همونطور که کلّههاشون دو سانتیمتر بیشتر فاصله نداره، دهنشون شبیه دهن مکندهی مگس بشه تا بتونن نظر هفت میلیارد فیلمدان رو جلب کنن و باعث بشن توی نقدهای مختلف، منتقدینِ همهچیز دون، صحنهی پایانی رو به عنوان نیاز روزمرهی بشر بدونن.
امّا کارگردان، نویسنده و آهنگسازِ فیلمِ Winky: The Movie از اوناش نیست!
وینکی همونطور که توی فضا شناوره، ناگهان متوجه یه دکمهی خیلی کوچولو میشه. دکمه رو میگیره و بهش نگاه میکنه. نمیدونه با فشار دادنش چه اتفاقی میفته، امّا به هر حال شونههاشو بالا میندازه و تصمیم میگیره که دکمه رو فشار بده.
و فشار میده.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/03/07
تولد نقش: 1396/03/09
آخرین ورود: پنجشنبه 10 اسفند 1396 23:40
از: یو ویش!
پستها:
127

پارت اول
صحنهی اول، تصویر کم کم شفاف میشه و آنجلینا، نشسته روی یک نیمکت چوبی نمایان میشه. چهرهی آنجلینا گیج و مبهمه. انگار نمیدونه کجاست و چه بلایی به سرش اومده. دستهاش رو بالا میاره...

صفحه سیاه میشه و تیتراژ میاد بالا:
آنجلینای یه لنگه کفش!
نویسنده : آیلین پرینس
کارگردان: آنجلینا جانسون
تصویر بردار: آرتور ویزلی
تیتراژ به بالا رفتن ادامه میده و دوباره تصویر آنجلینای مبهوت مونده به روی صفحه نمایش نقش می بنده. آنجلینا دست هاش رو بالا و بالاتر میاره و رو به روی صورتش میگیره. میشه دید که دستهاش به مایع تیرهای آغشته شده. زاویه دوربین عوض میشه و حالا میشه کف دست های آنجلینا رو در حالی که بهشون خیره شده دید! دستهاش غرق خونن!

فلاش بک
آنجلینا توی قهوهخونهی پاتیل درزدار نشسته. از اونجایی که استعمال قلیون که در قهوه خونهها ممنوع شده، در نتیجه عجالتاً یه سیگار برگ کوبایی گوشهی لبش روشن کرده و با یه فنجون اسپرسو جلوش، ژست روشن فکرهای چپی رو گرفته، تا بعداً که بره خونه قلیونش رو بکشه و چایی نباتش رو بخوره. زیر لب زمزمه میکنه:
- یعنی این ناشناس کی میتونه باشه که من رو اینجا دعوت کرده وبعد کاشته؟
در قهوهخونه چهارطاق باز میشه و موجود قد کوتاهی با شنل بلند، در حالی که بیشتر صورتش زیر کلاه بزرگی مدفون شده وارد میشه. موجود به سمت پیشخوان میره و درخواست دو لیوان از ارزونترین نوشیدنی کرهای رو میکنه. مادام رزمرتا اول میاد بره تو قیافه واسه طرف، که یهو موجود که پشتش به آنجلیناست، کلاهش رو میزنه بالا. مادام رزمرتا هم درجا خوف میکنه و میره دوتا لیوان بیاره. آنجلینا که با کنجکاوی تمام به صحنه زل زده بود، تعجب میکنه و میگه:
- بسم المرلین! یعنی این دیگه کیه؟
در همین لحظه به صورت ناگهانی و در "سیم ثانیه"، موجود غیب میشه و دود و بخار از کفشهاش که روی زمین موندن بلند میشه. آنجلینا که دستش اومده غریبه کیه و الان چه اتفاقی افتاده، با خنده میگه:
- خیله خوب بابا، بسم الرد رجیم! ظاهر شو اینجا جن بود داده!
وینکی رو صندلی مقابل آنجلینا ظاهر میشه.
- سلام آنجلینا. چطوری رهروی همیشگی خودم؟
- خودت هم میدونی این وصلهها به من نمیچسبه وینکی، من زیر هیچ پرچمی جا نمیگیرم.
- از بس آنجلینا جن گندهایه!
برات ماموریت ویژه دارم به هر حال.- چی هست حالا؟
- میخوام فیلم بسازی.
آنجلینا پکی عمیق به سیگار برگش زد که مثلاً داره عمیق فکر میکنه. در نتیجهاش به سرفه شدید افتاد و دود از توی گوشهاش هم خارج شد. وینکی شروع کرد زدن به پشتش.
- بلد نیستی نکش خوب، به جاش کیک پاتیلی بخور! خلاصه که میفرمودم، تو این زمینه با آرتور ویزلی و آیلین پرینس هم هماهنگ شدم کمکت کنن.
آنجلینا کارگردانی رو دوست داشت. از کار کردن با آرتور و آیلین هم خوشش میومد. جن کم کم داشت میرفت زیر جلدش.
- پس بودجهاش رو تو میدی من هالیوود رزرو کنم، آقامون کریستین بیل رو استخدام کنم، جشنواره اکران کنم، بدم هانس زیمر آهنگ بسازه؟

- متاسفانه آنجلینا، آناناس!
بودجه وزارت فوق العاده محدوده. با همین مصالح و منابع دم دست سر و تهش رو هم میاری عمو ببینه! 
- منظورت دقیقاً از "منابع و مصالح دم دست" چیه؟

صفحه سیاه میشود و بقیه تیتراژ بالا میآید:
بازیگران بدون ترتیب الفبا:
آنجلینا جانسون – آنجلینا
آرتور ویزلی – پرنس
هکتور دگورث گرنجر – هکتورزیا
رز زلر – گرزلر
دلفی ریدل – نامادری آنجلینا
آلبوس دامبلدور – پری مهربون
آرسینف جگروفسکی – معاون علافِ لنگه کفش به دستِ پرنس
آرنولد پفک نمکی – لوسیفر
و آیلین پرینس در نقش اسپارتاکوس!
فیلمی

فلش یک مقدار فوروارد تر
خانهی آبا و اجدادی بلک رو میشه دید که با تلاشهای بی شائبهی تهیه کننده و کارگردان، کمی تا حدودی شبیه یک عمارت قدیمی افسانهای به نظر میاد. آنجلینا با خواهرهای دوقلوی ناتنیش وارد میشه.
- آنجلینا!! کو کفشم؟

- همونجا تو پاته گرزلر!
- آآآآنجلینااا! معجونهام کو؟

- دادیم سگ خورد هکتورزیا! دادیم سگ خورد!

- سگه کوش؟

دوربین یکدفعه صد و هشتاد درجه میچرخه و صورت خود تصویر بردار رو میگیره که چشمهاش رو بسته، چاک دهنش رو تا انتهای ممکن باز کرده، طوری که با یک مقدار توجه لوزالمعده و سایرامحا و احشاش نمیان میشن، و داره از اندرونِ تحتش فریاد میزنه. دوربین میلغزه پایینتر و سگی وحشی در حال گاز گرفتن قسمت انتهایی امحا و احشای تصویر بردار نمایان میشه. تهییه کننده که در بک گراند، در حالت جلوس به روی صندلی دیده میشه، داد میزنه:
- یکی این جونور رو جمعش کنه! روانی شده!
دوربین دوباره میچرخه و آنجلینای کارگردان رو میبینیم که تلاش داره فوکوس دوربین رو روی خودش برگردونه. در همین لحظه صدای نویسنده شنیده میشه:
- آوراکدورا!
و زوزههای سگ و نعرههای تصویر بردار قطع میشه. فیلم دوباره متمرکز میشه رو مصائب آنجلینا.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
کتی بل عشق منه، مال منه، سهم منه!

?You want to know what Zeus said to Narcisuss
"You better watch yourself"

قدم قدم تا روشنایی،
از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!
از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!
?You want to know what Zeus said to Narcisuss
"You better watch yourself"
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/03/29
تولد نقش: 1396/04/10
آخرین ورود: سهشنبه 9 مرداد 1397 14:52
از: کنار گوشیم
پستها:
43

جنگجویان آتش
سکانس دوم:
<پلان هفدهم>
دوربین نمایی از روبروی یک قلعه ی مخروبه را نشان می دهد که نیمی از آن را تاریکی پوشانده است و نیمی از آن نوری کم دارد و مخروبه تر نشان داده می شود.
ناگهان از گوشه ی سمت چپ دوربین سه اژدها زخمی و خسته بال زنان به طرف قلعه نزدیک می شوند و .
همان موقع سواری بر روی جاروی خود پدیدار می شود که سعی دارد مخفیانه و دور از نگاه تیز جانوران حاضر در آنجا خود را به طرف کم نور قلعه برساند.
سه اژدها پایین تر می روند و بر روی محوطه ناهموار و تاریک قلعه می نشینند.دوربین از پشت سر اژدها ها تصویر می گیرد.
همان موقع جوانی با مو های قرمز متمایل به حنایی و چشمانی قهوه ای از قسمت های تاریک قلعه بیرون آمده و به طرف سه اژدها می رود.
<پلان هجدهم>
دوربین ایندفعه نمای داخلی قلعه را نشان میدهد. بیشتر از همه خزه های سبز روی دیوار به چشم می آید و شاید کمتر از همه سگ مرده ای که آنجاست.
نیوت اسکمندر، جانور شناس معروف سه اژدها را به بند می کشد و با خود به یکی از راهروهای قلعه مخروب می برد.
تصویر محو می شود و دوربین اینبار ادوارد را نشان می دهد که وارد راهروهای قلعه می شود.
دوربین پابه پای ادوارد پیش می رود. تا اینکه به همان جایی می رسد که چند دقیقه پیش نیوت و اژدهاهایش آنجا بودند.
ادوارد چوبدستی اش را بالا می آورد و وردی را زیر لب زمزمه می کند. همان موقع چوبدستی اش از دستانش جدا می شود و روبرویش قرار می گیرد.
<پلان نوزدهم>
دوربین از بالای سر نیوت اسکمندر می گذرد و روبرویش قرار می گیرد. او همچنان در حال راه رفتن است. وقتی به انتهایی ترین و تاریک ترین و مخوف ترین راهرو می رسد، همراه سه اژدها به تک اتاقی که آنجاست می روند. (همان موقع دوربین عقب تر می رود تا رفتن آنها را واضح تر نشان بدهد و وقتی آنها وارد اتاق شدند پشت سرشان وارد می شود.)
آن اتاق بزرگترین اتاق قلعه بود که تقریبا یک سوم قلعه را در بر می گرفت. در آن اتاق هزاران اژدها وجود داشتند. نیوت به طرف اژدهایی که از همه کوچکتر بنظر می رسید رفت و شروع به نوازش آن جانور کرد.
<پلان بیستم>
دوربین پابه پای ادوارد و چوبدستی اش و در کنار او در حال حرکت است. چوبدستی کارگاه او را راهنمایی می کند که به طرف جایی برود که آن سه اژدها رفته اند.
ادوارد در پیچ و خم راهرو ها با کمک چوبدستی اش گم نشده بود و راه را درست آمده بود. هنوز در راهرو روبروی راهروی مخوف بود که مردی آشنا را دید که از اتاقی خارج می شود و در خلاف حرکت او درحال حرکت است , ادوارد سریع خود را در سایه ها مخفی می کند و از دیدرس مرد خارج می شود. دوربین از روبروی نیوت تصویر می گیرد تا او از پیچ راهرو ناپدید شود.
ادوارد با عجله به طرف آن اتاقی که نیوت از آن خارج شد می رود.
<پلان بیست و یکم>
دوربین صورت متعجب ادوارد را به قاب می کشد که با بهت به لشکر عظیم اژدهایان چشم دوخته است.
دوربین عقب می رود تا بتواند لرزیدن بدن ادوارد را نشان بدهد.
همان موقع صدای پایی توجه ادوارد را به خود جلب می کند. ادوارد زود خود را پشت چند اژدهای بلند قامت پنهان می کند.
اینبار دوربین در اتاق را نشانه می گیرد و وقتی نیوت با چند تکه گوشت وارد می شود، او را زیر نظر می گیرد.
<پلان بیست و دوم>
نیوت اسکمندر دستی روی اژدهای قرمزی که در نزدیکی اش بود کشید و گوشتی را برایش پرت کرد.
اژدها گوشت را در هوا گرفت و خورد. همان موقع ادوارد از پشت اژدهایان بیرون آمد و آرام آرام به طرف نیوت قدم برداشت.
چوبدستی اش را از پشت روی گردن نیوت گذاشت.
دوربین جلو می رود و صورت ترسیده نیوت نمایان می شود.
- تو...تو کی...هستی... چطو...ر تونستی اینجا رو پ...پیدا کنی؟
در همان حال سعی داشت دست خود را به چوبدستی اش برساند. ولی ادوارد با حرکتی سریع چوبدستی نیوت را با دست دیگرش از غلافش بیرون می کشد. و بعداز اسکمندر می پرسد:
_ تو اینجا چیکار می کنی اسکمندر؟ این همه اژدها برای چیه؟
_ من هیچی به تو نمیگم.
ادوارد بعد از این حرف اسکمندر او را بیهوش می کند و در جایی مناسب پنهان می کند.کاراگاه بعد از مخفی کردن جانورشناس معروف عرق روی پیشانی اش را پاک می کند و با احتیاط از اتاق خارج می شود. دوربین نیز در مدت خروج کاراگاه از روبرو وی را دنبال می کند.
<پلان بیست و سوم>
ادوارد همانطور که راه می رود، زیر لب زمزمه می کند:
_ باید بیشتر حواسم رو جمع کنم ، ممکنه آدم های بیشتری اینجا باشن.
ناگهان حالت صورتش تغییر پیدا می کند و بهت زده می شود ولی زود خود را پشت دیوار پنهان می کند.
دوربین می چرخد تا به بیننده آنچه را که ادوارد دیده است، نشان بدهد.
وقتی دوربین از حرکت باز می ایستد، محوطه بزرگی پر از اسکلت آدم و گوشت های فاسد و خون که با خزه ها و چمن های وحشی که در آنجا روییده است و مخلوط شده است، دیده می شود و در وسط این ها یک شخص که شنلی سیاه رنگ دور خود پیچیده ، پشت به ادوارد ایستاده است.
ادوارد از جلوی دوربین رد می شود و با احتیاط بطرف آن شخص سیاه پوش می رود. تا به دو متری آن شخص می رسد، آن شخص در حالیکه شنلش روی هوا تاب می خورد به طرف ادوارد برمی گردد. آنوقت چهره ی نفرت انگیزش نمایان می شود.
ادوارد:
_ تو کی هستی؟
_ من؟ من لرد استفان هستم کاراگاه ادوارد.
دوربین نزدیک تر می رود و می چرخد, طوری که فقط آن دو و فضای خالی بنشان دیده می شود.
_ اکسپلیارموس.
لرد که از حرکت کاراگاه جوان جا خورده بود با طلسم برخورد کرد و به عقب پرت شد و به دیوار خونین قلعه برخورد کرد. ولی زود از جایش بلند می شود و طلسمی به سمت ادوارد می فرستد، ادوارد هم طلسمی به سمت او می فرستد و دوئلی پر هیجان را شرپع میکنند.
در بین دوئل لرد استفان می گوید:
_فکر کردی تو می تونی من رو شکست بدی؟ کورخوندی ، هیچ کس نمیتونه من رو شکست بده.
و به فرستادن طلسم ادامه می دهد. ادوارد نیز مقاومت می کند. بعد چند طلسم صورت ادوارد درهم می رود. و در آخر با یکی از طلسم های لرد پرت می شود.
«پلان بیست و چهارم»
دوربین پانزده سوار را نشان می دهد که با دقت و سرعت بر روی جارویشان پیش می روند. دروبین نزدیک تر می رود و از روبرو صورت نگران هرمیون و رون را نشان می دهد که با هم حرف می زنند.
- اون ردیاب های مشنگی رو که بهش وصل کردی خیلی به کارمون اومد هرمیون.
- اوهوم به کارمون اومد. ولی یکم اضطراب دارم رون. یه حس خیلی بدی دارم به جایی که ادوارد توش هست. بهتره به حالت آماده باش بمونیم.
رون با تکان دادن سر خود حرف هرمیون را تایید می کند.
دوربین دوباره از بالا پانزده نفری را که برای کمک به ادوارد آمده بودند را نشان می دهد، گروه چوبدستی های خود را آماده گرفته و به صورت سه گروه پنج نفری پخش می شوند.
رون، هرمیون، نویل لانگ باتم، لونا لاوگود و چارلی ویزلی با هم مستقیم به سمت قلعه و دو گروه دیگر از چپ و راست به طرف قلعه می روند.
<پلان بیست و پنجم>
دوربین از بالای قلعه سه گروه جستجوگر را نشان می دهد که کم کم به سه طرف قلعه نزدیک تر می شوند.
فیلمبردار روی گروه وسطی زوم می کند و دوربین را پایین تر می آورد و از پشت گروه دنبالشان می کند.
هرمیون پنجره اتاقی را به هم گروهیانش نشان می دهد و آنها پشت سر هم به سمت آن می روند و وارد اتاقی تاریک و نسبتا بزرگ می شوند.
_لوموس.
هوای تاریک اتاق با نور چوبدستی های آنها روشن می شود. هرمیون و رون به سمت چپ اتاق می روند و لونا و نویل و چارلی به سمت راست.
هرمیون نور چوبدستی اش را جلوی خود می گیرد و به جست و جو می پردازد.
ناگهان دستی را جلوی پایش می بیند و جیغ خفه ای می کشد وقتی چوبدستی او و رون صورت نیوت اسکمندر را مشخص می کند، چهره کل گروه که با جیغ هرموین جمع شده بودندسرشار از تعجب می شود.
< پلان بیست و ششم>
دوربین از روبرو گروه را دنبال می کند که به صورت پنهانی در راهرو ها پیش می روند. گروه کمک کم کم به جایی که ادوارد و لرد درگیرند نزدیک می شود.دوربین از بالا و پشت سر گروه تصویر می گیرد. تمام گروه ناگهان می ایستند , در روبرویشان محل درگیری ادوارد و لرد قرار دارد.
دوربین فقط از لرد تصویر می گیرد که به سمت بدن ادوارد حرکت می کند. وقتی به یک متری بدن ادوارد می رسد طلسمی به سمت او پرتاب می کند ولی طلسم سبز وی با طلسمی آبی رنگ برخورد می کند و هردو ناپدید می شوند. همان موقع لرد استفان به سمت گروه کمک برمی گردد.
< پلان بیست و هفتم>
دوربین زاویه دار از کنار رون که با لرد دوئل می کند تصویر می گیرد. دوربین می چرخد و دورتر می رود و از کنار تصویر می گیرد طوری که همه افراد دیده شوند. در بین دوئل رون و لرد استفان هرمیون به چوبدستی اش جرکتی می دهد و سمورآبی نقره ای رنگی از چوبدستی اش بیرون میاید و در دیوار فرو می رود.
< پلان بیست و هشتم>
دوربین از زاویه قبلی اش تصویر می گیرد. حالا تمام پانزده نفر در حال مبارزه با لرد استفان بودند, در یک لحظه صدای آپارات های پی در پی در سالنمی پیچد.بیست سیاه پوش در کنار و پشت سر لرد ظاهر می شوند. دوربین همزمان با صدای آپارات اول شروع به چرخیدن می کند. در آن وسط کسی متوجه نبود یک نفر از گروه کاراگاهان کم شده است.
<پلان بیست و نهم >
دوربین هرمیون را نشان می دهد که پشت سر صحنه در گیری خورد را در کنار بدن ادوارد ظاهر می کند. هرمیون روی بدن ادوارد خم می شود و چندین طلسن رویش اجرا می کند. بعد از چند ثانیه ادوراد نفس عمیقی می کشد و بلند می شود. سپس هر دو با هم از پشت سر به گروه لرد استفان نزدیک می شوند و شروع به پرتاب طلسم می کنند.
دوربین به عقب می رود و از بالا صحنه درگیری را به نمایش می گذارد. از گروه کاراگاهان تنها شش نفر مانده اند و از گروه لرد نیز هشت نفر و این به خاطر غافل گیری گروه لرد استفان بود . ولی حلا که گروه سیاه پوش متوجه دو کاراگاه در پشت سرشان شده بودن حداکثر دفاع را می کردند.
<پلان سی ام>
دوربین از کنار از صحنه دوئل ادوارد, رون و لرد استفان تصویر می گیرد. انواع طلسم های رنگارنگ بینشان رد و بدل می شود, چند ثانیه بعد رون یک طلسم سبز معروف را به سمت لرد استفان می فرستد, لرد طلسم را برگشت می دهد ولی همان موقع طلسمی به رنگ خون درست به سینه اش برخورد کرد .
<پلان سی و یکم>
دوربین از بالا صحنه مبارزه به طور زاویه دار تصویر می گیرد.با افتادن جسم لرد استفان مبارزه افراد دو گروه متوقف می شوند. ولی تنها بدن لرد نبود که به پایین می افتد بدن بی جان ادوارد نیز همزمان به پایین می افتد. بعد از این اتفاق گروه سیاه پوش یک به یک فرار را بر قرار ترجیح دادند و آپارات کردند. بعد از این صحنه کم کم سیاه می شود.
نویسندگان, کارگردانان,طراحان صحنه, موسیقی, جلوه های ویژه و غیره و غیره: ادوارد و مینروا مک گوناگال.
با تشکر از : ادوارد و مینروا مک گوناگال.
سکانس دوم:
<پلان هفدهم>
دوربین نمایی از روبروی یک قلعه ی مخروبه را نشان می دهد که نیمی از آن را تاریکی پوشانده است و نیمی از آن نوری کم دارد و مخروبه تر نشان داده می شود.
ناگهان از گوشه ی سمت چپ دوربین سه اژدها زخمی و خسته بال زنان به طرف قلعه نزدیک می شوند و .
همان موقع سواری بر روی جاروی خود پدیدار می شود که سعی دارد مخفیانه و دور از نگاه تیز جانوران حاضر در آنجا خود را به طرف کم نور قلعه برساند.
سه اژدها پایین تر می روند و بر روی محوطه ناهموار و تاریک قلعه می نشینند.دوربین از پشت سر اژدها ها تصویر می گیرد.
همان موقع جوانی با مو های قرمز متمایل به حنایی و چشمانی قهوه ای از قسمت های تاریک قلعه بیرون آمده و به طرف سه اژدها می رود.
<پلان هجدهم>
دوربین ایندفعه نمای داخلی قلعه را نشان میدهد. بیشتر از همه خزه های سبز روی دیوار به چشم می آید و شاید کمتر از همه سگ مرده ای که آنجاست.
نیوت اسکمندر، جانور شناس معروف سه اژدها را به بند می کشد و با خود به یکی از راهروهای قلعه مخروب می برد.
تصویر محو می شود و دوربین اینبار ادوارد را نشان می دهد که وارد راهروهای قلعه می شود.
دوربین پابه پای ادوارد پیش می رود. تا اینکه به همان جایی می رسد که چند دقیقه پیش نیوت و اژدهاهایش آنجا بودند.
ادوارد چوبدستی اش را بالا می آورد و وردی را زیر لب زمزمه می کند. همان موقع چوبدستی اش از دستانش جدا می شود و روبرویش قرار می گیرد.
<پلان نوزدهم>
دوربین از بالای سر نیوت اسکمندر می گذرد و روبرویش قرار می گیرد. او همچنان در حال راه رفتن است. وقتی به انتهایی ترین و تاریک ترین و مخوف ترین راهرو می رسد، همراه سه اژدها به تک اتاقی که آنجاست می روند. (همان موقع دوربین عقب تر می رود تا رفتن آنها را واضح تر نشان بدهد و وقتی آنها وارد اتاق شدند پشت سرشان وارد می شود.)
آن اتاق بزرگترین اتاق قلعه بود که تقریبا یک سوم قلعه را در بر می گرفت. در آن اتاق هزاران اژدها وجود داشتند. نیوت به طرف اژدهایی که از همه کوچکتر بنظر می رسید رفت و شروع به نوازش آن جانور کرد.
<پلان بیستم>
دوربین پابه پای ادوارد و چوبدستی اش و در کنار او در حال حرکت است. چوبدستی کارگاه او را راهنمایی می کند که به طرف جایی برود که آن سه اژدها رفته اند.
ادوارد در پیچ و خم راهرو ها با کمک چوبدستی اش گم نشده بود و راه را درست آمده بود. هنوز در راهرو روبروی راهروی مخوف بود که مردی آشنا را دید که از اتاقی خارج می شود و در خلاف حرکت او درحال حرکت است , ادوارد سریع خود را در سایه ها مخفی می کند و از دیدرس مرد خارج می شود. دوربین از روبروی نیوت تصویر می گیرد تا او از پیچ راهرو ناپدید شود.
ادوارد با عجله به طرف آن اتاقی که نیوت از آن خارج شد می رود.
<پلان بیست و یکم>
دوربین صورت متعجب ادوارد را به قاب می کشد که با بهت به لشکر عظیم اژدهایان چشم دوخته است.
دوربین عقب می رود تا بتواند لرزیدن بدن ادوارد را نشان بدهد.
همان موقع صدای پایی توجه ادوارد را به خود جلب می کند. ادوارد زود خود را پشت چند اژدهای بلند قامت پنهان می کند.
اینبار دوربین در اتاق را نشانه می گیرد و وقتی نیوت با چند تکه گوشت وارد می شود، او را زیر نظر می گیرد.
<پلان بیست و دوم>
نیوت اسکمندر دستی روی اژدهای قرمزی که در نزدیکی اش بود کشید و گوشتی را برایش پرت کرد.
اژدها گوشت را در هوا گرفت و خورد. همان موقع ادوارد از پشت اژدهایان بیرون آمد و آرام آرام به طرف نیوت قدم برداشت.
چوبدستی اش را از پشت روی گردن نیوت گذاشت.
دوربین جلو می رود و صورت ترسیده نیوت نمایان می شود.
- تو...تو کی...هستی... چطو...ر تونستی اینجا رو پ...پیدا کنی؟
در همان حال سعی داشت دست خود را به چوبدستی اش برساند. ولی ادوارد با حرکتی سریع چوبدستی نیوت را با دست دیگرش از غلافش بیرون می کشد. و بعداز اسکمندر می پرسد:
_ تو اینجا چیکار می کنی اسکمندر؟ این همه اژدها برای چیه؟
_ من هیچی به تو نمیگم.
ادوارد بعد از این حرف اسکمندر او را بیهوش می کند و در جایی مناسب پنهان می کند.کاراگاه بعد از مخفی کردن جانورشناس معروف عرق روی پیشانی اش را پاک می کند و با احتیاط از اتاق خارج می شود. دوربین نیز در مدت خروج کاراگاه از روبرو وی را دنبال می کند.
<پلان بیست و سوم>
ادوارد همانطور که راه می رود، زیر لب زمزمه می کند:
_ باید بیشتر حواسم رو جمع کنم ، ممکنه آدم های بیشتری اینجا باشن.
ناگهان حالت صورتش تغییر پیدا می کند و بهت زده می شود ولی زود خود را پشت دیوار پنهان می کند.
دوربین می چرخد تا به بیننده آنچه را که ادوارد دیده است، نشان بدهد.
وقتی دوربین از حرکت باز می ایستد، محوطه بزرگی پر از اسکلت آدم و گوشت های فاسد و خون که با خزه ها و چمن های وحشی که در آنجا روییده است و مخلوط شده است، دیده می شود و در وسط این ها یک شخص که شنلی سیاه رنگ دور خود پیچیده ، پشت به ادوارد ایستاده است.
ادوارد از جلوی دوربین رد می شود و با احتیاط بطرف آن شخص سیاه پوش می رود. تا به دو متری آن شخص می رسد، آن شخص در حالیکه شنلش روی هوا تاب می خورد به طرف ادوارد برمی گردد. آنوقت چهره ی نفرت انگیزش نمایان می شود.
ادوارد:
_ تو کی هستی؟
_ من؟ من لرد استفان هستم کاراگاه ادوارد.
دوربین نزدیک تر می رود و می چرخد, طوری که فقط آن دو و فضای خالی بنشان دیده می شود.
_ اکسپلیارموس.
لرد که از حرکت کاراگاه جوان جا خورده بود با طلسم برخورد کرد و به عقب پرت شد و به دیوار خونین قلعه برخورد کرد. ولی زود از جایش بلند می شود و طلسمی به سمت ادوارد می فرستد، ادوارد هم طلسمی به سمت او می فرستد و دوئلی پر هیجان را شرپع میکنند.
در بین دوئل لرد استفان می گوید:
_فکر کردی تو می تونی من رو شکست بدی؟ کورخوندی ، هیچ کس نمیتونه من رو شکست بده.
و به فرستادن طلسم ادامه می دهد. ادوارد نیز مقاومت می کند. بعد چند طلسم صورت ادوارد درهم می رود. و در آخر با یکی از طلسم های لرد پرت می شود.
«پلان بیست و چهارم»
دوربین پانزده سوار را نشان می دهد که با دقت و سرعت بر روی جارویشان پیش می روند. دروبین نزدیک تر می رود و از روبرو صورت نگران هرمیون و رون را نشان می دهد که با هم حرف می زنند.
- اون ردیاب های مشنگی رو که بهش وصل کردی خیلی به کارمون اومد هرمیون.
- اوهوم به کارمون اومد. ولی یکم اضطراب دارم رون. یه حس خیلی بدی دارم به جایی که ادوارد توش هست. بهتره به حالت آماده باش بمونیم.
رون با تکان دادن سر خود حرف هرمیون را تایید می کند.
دوربین دوباره از بالا پانزده نفری را که برای کمک به ادوارد آمده بودند را نشان می دهد، گروه چوبدستی های خود را آماده گرفته و به صورت سه گروه پنج نفری پخش می شوند.
رون، هرمیون، نویل لانگ باتم، لونا لاوگود و چارلی ویزلی با هم مستقیم به سمت قلعه و دو گروه دیگر از چپ و راست به طرف قلعه می روند.
<پلان بیست و پنجم>
دوربین از بالای قلعه سه گروه جستجوگر را نشان می دهد که کم کم به سه طرف قلعه نزدیک تر می شوند.
فیلمبردار روی گروه وسطی زوم می کند و دوربین را پایین تر می آورد و از پشت گروه دنبالشان می کند.
هرمیون پنجره اتاقی را به هم گروهیانش نشان می دهد و آنها پشت سر هم به سمت آن می روند و وارد اتاقی تاریک و نسبتا بزرگ می شوند.
_لوموس.
هوای تاریک اتاق با نور چوبدستی های آنها روشن می شود. هرمیون و رون به سمت چپ اتاق می روند و لونا و نویل و چارلی به سمت راست.
هرمیون نور چوبدستی اش را جلوی خود می گیرد و به جست و جو می پردازد.
ناگهان دستی را جلوی پایش می بیند و جیغ خفه ای می کشد وقتی چوبدستی او و رون صورت نیوت اسکمندر را مشخص می کند، چهره کل گروه که با جیغ هرموین جمع شده بودندسرشار از تعجب می شود.
< پلان بیست و ششم>
دوربین از روبرو گروه را دنبال می کند که به صورت پنهانی در راهرو ها پیش می روند. گروه کمک کم کم به جایی که ادوارد و لرد درگیرند نزدیک می شود.دوربین از بالا و پشت سر گروه تصویر می گیرد. تمام گروه ناگهان می ایستند , در روبرویشان محل درگیری ادوارد و لرد قرار دارد.
دوربین فقط از لرد تصویر می گیرد که به سمت بدن ادوارد حرکت می کند. وقتی به یک متری بدن ادوارد می رسد طلسمی به سمت او پرتاب می کند ولی طلسم سبز وی با طلسمی آبی رنگ برخورد می کند و هردو ناپدید می شوند. همان موقع لرد استفان به سمت گروه کمک برمی گردد.
< پلان بیست و هفتم>
دوربین زاویه دار از کنار رون که با لرد دوئل می کند تصویر می گیرد. دوربین می چرخد و دورتر می رود و از کنار تصویر می گیرد طوری که همه افراد دیده شوند. در بین دوئل رون و لرد استفان هرمیون به چوبدستی اش جرکتی می دهد و سمورآبی نقره ای رنگی از چوبدستی اش بیرون میاید و در دیوار فرو می رود.
< پلان بیست و هشتم>
دوربین از زاویه قبلی اش تصویر می گیرد. حالا تمام پانزده نفر در حال مبارزه با لرد استفان بودند, در یک لحظه صدای آپارات های پی در پی در سالنمی پیچد.بیست سیاه پوش در کنار و پشت سر لرد ظاهر می شوند. دوربین همزمان با صدای آپارات اول شروع به چرخیدن می کند. در آن وسط کسی متوجه نبود یک نفر از گروه کاراگاهان کم شده است.
<پلان بیست و نهم >
دوربین هرمیون را نشان می دهد که پشت سر صحنه در گیری خورد را در کنار بدن ادوارد ظاهر می کند. هرمیون روی بدن ادوارد خم می شود و چندین طلسن رویش اجرا می کند. بعد از چند ثانیه ادوراد نفس عمیقی می کشد و بلند می شود. سپس هر دو با هم از پشت سر به گروه لرد استفان نزدیک می شوند و شروع به پرتاب طلسم می کنند.
دوربین به عقب می رود و از بالا صحنه درگیری را به نمایش می گذارد. از گروه کاراگاهان تنها شش نفر مانده اند و از گروه لرد نیز هشت نفر و این به خاطر غافل گیری گروه لرد استفان بود . ولی حلا که گروه سیاه پوش متوجه دو کاراگاه در پشت سرشان شده بودن حداکثر دفاع را می کردند.
<پلان سی ام>
دوربین از کنار از صحنه دوئل ادوارد, رون و لرد استفان تصویر می گیرد. انواع طلسم های رنگارنگ بینشان رد و بدل می شود, چند ثانیه بعد رون یک طلسم سبز معروف را به سمت لرد استفان می فرستد, لرد طلسم را برگشت می دهد ولی همان موقع طلسمی به رنگ خون درست به سینه اش برخورد کرد .
<پلان سی و یکم>
دوربین از بالا صحنه مبارزه به طور زاویه دار تصویر می گیرد.با افتادن جسم لرد استفان مبارزه افراد دو گروه متوقف می شوند. ولی تنها بدن لرد نبود که به پایین می افتد بدن بی جان ادوارد نیز همزمان به پایین می افتد. بعد از این اتفاق گروه سیاه پوش یک به یک فرار را بر قرار ترجیح دادند و آپارات کردند. بعد از این صحنه کم کم سیاه می شود.
نویسندگان, کارگردانان,طراحان صحنه, موسیقی, جلوه های ویژه و غیره و غیره: ادوارد و مینروا مک گوناگال.
با تشکر از : ادوارد و مینروا مک گوناگال.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

#اتحاد_گریف
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

#اتحاد_گریف
جزئیات کاربر

حمله هاگوارتز
نویسنده و کارگردان و فیلم بردار و تدارکات و موسیقی و جلوه های ویژه و انیمیشن و با تشکر و تهیه کننده : هرمیون گرنجر
صحنه اول :
سرمای هوای اطراف هاگوارتز صورتش رو اذیت میکرد ، نگاهی به مدرسه قدیمی که خودش هم یه زمانی اونجا تحصیل میکرد انداخت و نفس عمیقی کشید. باورش نمیشد که کار به اینجا رسیده که باید به هاگوارتز حمله کنه ، جایی که این همه دانش آموز در حال تحصیل بودن برای آینده ای بهتر. برای اینکه روزی شاید بتونن مرگخوار شن و جلوی خرابکاری های کاراگاهان وزارت رو بگیرند. اینها آینده دنیای جادوگری بودن ولی چاره ای دیگه نمیدید. شاید اگر هری پاتر یه ذره منطقی تر و یا مهربون تر بود تا شرایط ولدمورت رو درک کنه. کمی اشک از چشماش پایین اومد و دستمال کاغذی از جیبش در آورد و صورتش رو پاک کرد. دوباره نفسی کشید و سعی کرد خودش رو جمع و جور کنه تا جلوی مرگخوارا قدرتمند به نظر برسه. وقتی مطمئن شد که قیافه مصممی داری ، به طرف ارتش مرگخوارانش برگشت و چوب دستیش روی گردنش گذاشت تا صداش رو همه بشنون.
-ای ملت مرگخوار ، ای دوستان من ، ای عزیزانم. همگی غذا خوردین ؟ قیمه میدادن دم هاگزمید گرفتید همه ؟
مرگخواران سرشون رو به نشونه تایید نشون دادن. آرسینوس نیم نگاهی به پشت ماشینش که هزار تا قیمه و قرمه گرفته بود انداخت تا مطمئن بشه بقیه مرگخوارا نزدیدنش.
-ای دوستان من ، ما امروز به جنگ هری پاتر میریم. نمیخوایم به هاگوارتز آسیبی بزنیم، فقط هدفمون اینه که چند تا جان پیچی که تو هاگوارتز هست رو برداریم و بریم دنبال بهبود وضعیت جامعه جادوگری. هیچ قتلی نباید صورت بگیره ، ما جادوگران رو نمیکشیم.
مرگخوارا:
-دلم نمیاد دلتون رو بشکونم ، باشه قبول ماگل زاده ها رو بکشید.
مرگخوارا:
-ای وای باشه راضیم کردین ، جادوگرای دورگه هم میتونید بکشید ، ولی اسنیپ مال خودمه ، به اسنیپ دستی نزنید.
مرگخوارا:
-باشه جهنم دیگه اسنیپ هم بکشید. راضی شدین حالا ؟ همگی ساکت باشید تا نقشه این حمله رو بهتون کامل بگم.
ولدمورت برگشت و به طرف لبه پرتگاه رفت تا نگاه دقیق تری به هاگوارتز بندازه ، اونجا بود که سنگی زیر پاش سر میخوره و نزدیکه که با سر به ته دره پرت شه که کارگردان و نویسنده چون میخواستن حتما جسکار رو ببرن و تا اینجا داستان اصلا پیش نرفته بود ، نجاتش دادن.
ولدمورت برگشت و نگاهی به مرگخوارا انداخت تا مطمئن شه که کسی صحنه قبلی رو ندیده و وقتی دید که مرگخوارا همه بعد از خوردن قیمه ، تو صف جوجه کباب وایستادن مطمئن شد که آبروش نرفته. دوباره به جلوشون برگشت و وقتی صداش رو بالا برد ، همه سریع از صف ها بیرون اومدن و جلوش وایستادن.
-نقشه از این قراره ، شما پراکنده شید برید هرکاری دوست داشتید بکنید ، اصلا واسه ادامه این داستان مهم نیستید . فقط میخواستیم که درامای داستان رو بالا ببریم که آره مثلا ارتش داره حمله میکنه به هاگوارتز.
اگر بتونید به صورت رندوم چند تا از دوستای هری پاتر که اونقد مهم نیستن ولی خب اگر بمیرن خواننده ها ناراحت میشن رو بکشید و بعدم بین خودتون ... آره تو بلاتریکس ، یکی از قوی ترین جادوگرای زمانه ، برو توسط یه زن خونه دار که ساعت خونش رو نمیتونست تنظیم کنه کشته شو که دیگه داستان از این باحالتر نمیشه.
قبل از اینکه مرگخوارا و مخصوصا بلا بتونه اعتراضی کنه ، ولدمورت مثل خفاشی رداش رو جمع کرد و پرواز کنان مثل گلوله ای به سمت هاگوارتز رفت.
صحنه دوم:
هری پاتر و لرد ولدمورت همدیگه رو بغل کردن و هی از این پنجره به اون پنجره میپرن. ردای ولدمورت کم کم داری سیاهیش رو از دست میده و پاره و داغون تر از وضعیت همیشگیش میشه. هری پاتر تمام تلاششو کرد تا ترسی نشون نده و بعد چشم تو چشم ولدمورت خیره شد. جای زخمش از همیشه بیشتر درد میکرد و احساس میکرد که هر لحظه ممکنه مغزش آتیش بگیره. تحمل درد از یه طرف ، خیره شدن تو چشمای بی روح و سرد ولدمورت از طرف دیگه شرایط رو برای هری خیلی سخت کرده بود. تنها راه چاره این بود که با یه مکالمه تحقیر آمیز ، حواس خودش رو پرت کنه.
-ببینم حالا تو که مثلا بهترین جادوگر زمانه بعد از اینکه دامبل مرد ، خدای جادوی سیاهی ، رئیس مرگخوارایی ، خونه ریدلت هزار هکتاره. چرا نمیری یه دست لباس خوب بخری واسه خودت خب ؟
ولدمورت نگاهی به لباسش انداخت و سعی کرد جلوی اشکاش رو بگیره. همین چند ثانیه که حواسش پرت شد کافی بود که هر دوشون به طرف زمین پرتاب شن. به صورت خیلی اتفاقی دو جادوگر رو به روی همدیگه قرار گرفتن و چشماشون رو هم قفل شد.
-شما هنوز دارین دوئل میکنید ؟ نبرد هاگوارتز تموم شده خیلی وقته چه خبرتونه یکیتون بکشه اون یکی رو دیگه.
این آرسینوس بود در حالی که قاشق قاشق قیمه میریخت دهنش ، قدم زنان به ولدمورت و هری نزدیک میشد. هر دوشون به فکر فرو رفتن ، آیا کافی بود ؟ بالاخره وقتش رسیده که این نبرد تموم نشدنی رو تموم کنن ؟ نویسنده به این فکر میکرد که آیا این پست به اندازه کافی طولانی هست و یا هنوز جا داره یه ذره دیگه بنویسه.
هری به این فکر میکرد که کاش سدریک اینجا بود تا یه بار دیگه بتونه همون اولین ثانیه بمیره و هری بتونه قهرمانانه بدنش رو برگردونه پیش دوست دخترش که خیلی اتفاقی خودشم به اون دوست دختره علاقه داره.
ولدمورت به این فکر میکرد که آیا این تقصیر پتیگرو بوده که دماغ نداره یا اون جان پیچ خاص بدون دماغ درست شده بوده ؟
ولدمورت اولین طلسم رو به طرف هری میفرسته. هری هم سریع طلسم عوض کردن لباس رو اجرا میکنه. دو طلسم به هم برخورد میکنن و دو تا نور بنفش و سبز حاصل از طلسم ها باعث میشه کل هاگوارتز روشن شه.
-تو چرا میخوای منو بکشی ؟ من چیکار کردم آخه ؟ تو که 5 تا جان پیچ دیگه داری هنوز ، برو با همونا حال کن دیگه .
-من چرا میخوام تورو بکشم ؟ تو چرا میخوای نجینی رو بکشی؟ چرا با شمشیر هی تهدیدش میکنی ؟ اون مار بیچاره جز اینکه یه موجود دوست داشتنی باشه چه گناه دیگه ای کرده ؟
-به نظرت میرسه که اصلا نیازی نیست ما هیچکدوم از بین بریم و میتونیم در صلح و شادی زندگی کنیم کنار هم ؟
-راس میگی ، با شماره 3 طلسم ها رو قطع کنیم ؟ من نمیخوام لباس عوض کنیم ، حدس میزنم توام قصد نداشته باشی کشته بشی.
طلسم ها قطع شد. هری و لرد چوب جادوشون رو روی زمین انداختن و به هم نزدیک شدن. خستگی تو چهره هر دو نفر به وضوح دیده میشد. بقیه محفلی ها و مرگخواران هم کم کم وارد صحنه شدند. وقتی ولدمورت و هری دست دادن ، مرگخوارا و محفلی ها هم همدیگرو بغل کردن و با خوشحالی که جنگ بالاخره به پایان رسیده چوب جادو هاشون رو به بالا پرتاب کردن. هیچ جادوگری نبود که در اون لحظه شاهد این دوستی و رفاقت نباشه. همه جادوگران از تمام جهان ظاهر شدن و به طرف این حلقه خوشحالی اومدن. همه میدونستن که الان وقت مهمونی و شادی و خوشحالیه.
تمام جادوگران در حال رقصیدن و نوشیدن و خوردن بودن و انگار هیچ غم و غصه و کینه ای بینشون وجود نداشت. در این بین بود که ماگل ها که بالاخره تونسته بودن هاگوارتز رو به کمک تکنولوژی های پیشرفتشون پیدا کنن به قلعه هاگوارتز نزدیک شدن و با تانک و هواپیما هاگوارتز و تمام جادوگران رو با خاک یکسان کردن. دوران جادوگران کره زمین به پایان رسیده بود ، همه جادوگران در هاگوارتز کشته و به آتیش کشیده و بعد با اسید نابود شده تا هیچ اثری ازشون نمونه. ماگل ها بالاخره تونسته بودن که جادوگران رو از بین برده تا با خیال راحت و بدون ترس از جادو و جادوگری به زندگی خود ادامه بدن.
پایان
نویسنده و کارگردان و فیلم بردار و تدارکات و موسیقی و جلوه های ویژه و انیمیشن و با تشکر و تهیه کننده : هرمیون گرنجر
صحنه اول :
سرمای هوای اطراف هاگوارتز صورتش رو اذیت میکرد ، نگاهی به مدرسه قدیمی که خودش هم یه زمانی اونجا تحصیل میکرد انداخت و نفس عمیقی کشید. باورش نمیشد که کار به اینجا رسیده که باید به هاگوارتز حمله کنه ، جایی که این همه دانش آموز در حال تحصیل بودن برای آینده ای بهتر. برای اینکه روزی شاید بتونن مرگخوار شن و جلوی خرابکاری های کاراگاهان وزارت رو بگیرند. اینها آینده دنیای جادوگری بودن ولی چاره ای دیگه نمیدید. شاید اگر هری پاتر یه ذره منطقی تر و یا مهربون تر بود تا شرایط ولدمورت رو درک کنه. کمی اشک از چشماش پایین اومد و دستمال کاغذی از جیبش در آورد و صورتش رو پاک کرد. دوباره نفسی کشید و سعی کرد خودش رو جمع و جور کنه تا جلوی مرگخوارا قدرتمند به نظر برسه. وقتی مطمئن شد که قیافه مصممی داری ، به طرف ارتش مرگخوارانش برگشت و چوب دستیش روی گردنش گذاشت تا صداش رو همه بشنون.
-ای ملت مرگخوار ، ای دوستان من ، ای عزیزانم. همگی غذا خوردین ؟ قیمه میدادن دم هاگزمید گرفتید همه ؟
مرگخواران سرشون رو به نشونه تایید نشون دادن. آرسینوس نیم نگاهی به پشت ماشینش که هزار تا قیمه و قرمه گرفته بود انداخت تا مطمئن بشه بقیه مرگخوارا نزدیدنش.
-ای دوستان من ، ما امروز به جنگ هری پاتر میریم. نمیخوایم به هاگوارتز آسیبی بزنیم، فقط هدفمون اینه که چند تا جان پیچی که تو هاگوارتز هست رو برداریم و بریم دنبال بهبود وضعیت جامعه جادوگری. هیچ قتلی نباید صورت بگیره ، ما جادوگران رو نمیکشیم.
مرگخوارا:
-دلم نمیاد دلتون رو بشکونم ، باشه قبول ماگل زاده ها رو بکشید.
مرگخوارا:
-ای وای باشه راضیم کردین ، جادوگرای دورگه هم میتونید بکشید ، ولی اسنیپ مال خودمه ، به اسنیپ دستی نزنید.
مرگخوارا:
-باشه جهنم دیگه اسنیپ هم بکشید. راضی شدین حالا ؟ همگی ساکت باشید تا نقشه این حمله رو بهتون کامل بگم.
ولدمورت برگشت و به طرف لبه پرتگاه رفت تا نگاه دقیق تری به هاگوارتز بندازه ، اونجا بود که سنگی زیر پاش سر میخوره و نزدیکه که با سر به ته دره پرت شه که کارگردان و نویسنده چون میخواستن حتما جسکار رو ببرن و تا اینجا داستان اصلا پیش نرفته بود ، نجاتش دادن.
ولدمورت برگشت و نگاهی به مرگخوارا انداخت تا مطمئن شه که کسی صحنه قبلی رو ندیده و وقتی دید که مرگخوارا همه بعد از خوردن قیمه ، تو صف جوجه کباب وایستادن مطمئن شد که آبروش نرفته. دوباره به جلوشون برگشت و وقتی صداش رو بالا برد ، همه سریع از صف ها بیرون اومدن و جلوش وایستادن.
-نقشه از این قراره ، شما پراکنده شید برید هرکاری دوست داشتید بکنید ، اصلا واسه ادامه این داستان مهم نیستید . فقط میخواستیم که درامای داستان رو بالا ببریم که آره مثلا ارتش داره حمله میکنه به هاگوارتز.
اگر بتونید به صورت رندوم چند تا از دوستای هری پاتر که اونقد مهم نیستن ولی خب اگر بمیرن خواننده ها ناراحت میشن رو بکشید و بعدم بین خودتون ... آره تو بلاتریکس ، یکی از قوی ترین جادوگرای زمانه ، برو توسط یه زن خونه دار که ساعت خونش رو نمیتونست تنظیم کنه کشته شو که دیگه داستان از این باحالتر نمیشه.
قبل از اینکه مرگخوارا و مخصوصا بلا بتونه اعتراضی کنه ، ولدمورت مثل خفاشی رداش رو جمع کرد و پرواز کنان مثل گلوله ای به سمت هاگوارتز رفت.
صحنه دوم:
هری پاتر و لرد ولدمورت همدیگه رو بغل کردن و هی از این پنجره به اون پنجره میپرن. ردای ولدمورت کم کم داری سیاهیش رو از دست میده و پاره و داغون تر از وضعیت همیشگیش میشه. هری پاتر تمام تلاششو کرد تا ترسی نشون نده و بعد چشم تو چشم ولدمورت خیره شد. جای زخمش از همیشه بیشتر درد میکرد و احساس میکرد که هر لحظه ممکنه مغزش آتیش بگیره. تحمل درد از یه طرف ، خیره شدن تو چشمای بی روح و سرد ولدمورت از طرف دیگه شرایط رو برای هری خیلی سخت کرده بود. تنها راه چاره این بود که با یه مکالمه تحقیر آمیز ، حواس خودش رو پرت کنه.
-ببینم حالا تو که مثلا بهترین جادوگر زمانه بعد از اینکه دامبل مرد ، خدای جادوی سیاهی ، رئیس مرگخوارایی ، خونه ریدلت هزار هکتاره. چرا نمیری یه دست لباس خوب بخری واسه خودت خب ؟
ولدمورت نگاهی به لباسش انداخت و سعی کرد جلوی اشکاش رو بگیره. همین چند ثانیه که حواسش پرت شد کافی بود که هر دوشون به طرف زمین پرتاب شن. به صورت خیلی اتفاقی دو جادوگر رو به روی همدیگه قرار گرفتن و چشماشون رو هم قفل شد.
-شما هنوز دارین دوئل میکنید ؟ نبرد هاگوارتز تموم شده خیلی وقته چه خبرتونه یکیتون بکشه اون یکی رو دیگه.
این آرسینوس بود در حالی که قاشق قاشق قیمه میریخت دهنش ، قدم زنان به ولدمورت و هری نزدیک میشد. هر دوشون به فکر فرو رفتن ، آیا کافی بود ؟ بالاخره وقتش رسیده که این نبرد تموم نشدنی رو تموم کنن ؟ نویسنده به این فکر میکرد که آیا این پست به اندازه کافی طولانی هست و یا هنوز جا داره یه ذره دیگه بنویسه.
هری به این فکر میکرد که کاش سدریک اینجا بود تا یه بار دیگه بتونه همون اولین ثانیه بمیره و هری بتونه قهرمانانه بدنش رو برگردونه پیش دوست دخترش که خیلی اتفاقی خودشم به اون دوست دختره علاقه داره.
ولدمورت به این فکر میکرد که آیا این تقصیر پتیگرو بوده که دماغ نداره یا اون جان پیچ خاص بدون دماغ درست شده بوده ؟ ولدمورت اولین طلسم رو به طرف هری میفرسته. هری هم سریع طلسم عوض کردن لباس رو اجرا میکنه. دو طلسم به هم برخورد میکنن و دو تا نور بنفش و سبز حاصل از طلسم ها باعث میشه کل هاگوارتز روشن شه.
-تو چرا میخوای منو بکشی ؟ من چیکار کردم آخه ؟ تو که 5 تا جان پیچ دیگه داری هنوز ، برو با همونا حال کن دیگه .
-من چرا میخوام تورو بکشم ؟ تو چرا میخوای نجینی رو بکشی؟ چرا با شمشیر هی تهدیدش میکنی ؟ اون مار بیچاره جز اینکه یه موجود دوست داشتنی باشه چه گناه دیگه ای کرده ؟
-به نظرت میرسه که اصلا نیازی نیست ما هیچکدوم از بین بریم و میتونیم در صلح و شادی زندگی کنیم کنار هم ؟
-راس میگی ، با شماره 3 طلسم ها رو قطع کنیم ؟ من نمیخوام لباس عوض کنیم ، حدس میزنم توام قصد نداشته باشی کشته بشی.
طلسم ها قطع شد. هری و لرد چوب جادوشون رو روی زمین انداختن و به هم نزدیک شدن. خستگی تو چهره هر دو نفر به وضوح دیده میشد. بقیه محفلی ها و مرگخواران هم کم کم وارد صحنه شدند. وقتی ولدمورت و هری دست دادن ، مرگخوارا و محفلی ها هم همدیگرو بغل کردن و با خوشحالی که جنگ بالاخره به پایان رسیده چوب جادو هاشون رو به بالا پرتاب کردن. هیچ جادوگری نبود که در اون لحظه شاهد این دوستی و رفاقت نباشه. همه جادوگران از تمام جهان ظاهر شدن و به طرف این حلقه خوشحالی اومدن. همه میدونستن که الان وقت مهمونی و شادی و خوشحالیه.
تمام جادوگران در حال رقصیدن و نوشیدن و خوردن بودن و انگار هیچ غم و غصه و کینه ای بینشون وجود نداشت. در این بین بود که ماگل ها که بالاخره تونسته بودن هاگوارتز رو به کمک تکنولوژی های پیشرفتشون پیدا کنن به قلعه هاگوارتز نزدیک شدن و با تانک و هواپیما هاگوارتز و تمام جادوگران رو با خاک یکسان کردن. دوران جادوگران کره زمین به پایان رسیده بود ، همه جادوگران در هاگوارتز کشته و به آتیش کشیده و بعد با اسید نابود شده تا هیچ اثری ازشون نمونه. ماگل ها بالاخره تونسته بودن که جادوگران رو از بین برده تا با خیال راحت و بدون ترس از جادو و جادوگری به زندگی خود ادامه بدن.
پایان
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/06/25
تولد نقش: 1396/06/26
آخرین ورود: جمعه 28 آذر 1404 09:46
از: باغ خانه ریدل
پستها:
197

جنگ جویان آتش
<پلان یک>
"دوربین با یک نمای دور پنج ثانیه با سرعت از بین ابر های سیاه میگذرد."
بعد از سه ثانیه صدای جیغ و فریاد های ترسیده ی زیادی به گوش می رسد. دوثانه بعد یک دهکده آتش گرفته مشخص می شود.
"دوربین به وسط دهکده می رسد و میایستاد."
تصویر آدم هایی که فریاد میزنند از مرکز آتش سوزی دور میشوند را نشان می دهد. دوثانیه بعد صدای غرشی مخوف از سوی آسمان شنیده میشود.
<پلان دو>
"دوربینی دیگر کمی عقب تر از دوربین اول از روی زمین با یک نمای دور تصویر آسمان را میگیرد."
سایه پرنده ای بزرگ بر روی آسمان میافتد. سایه دوباره بر می گردد و اینبار پیکر یک اژداهای قرمز رنگ مشخص می شود. اژدها در حالی که بسوی زمین شیرجه میرود آتشی مهیب از دهانش خارج می کند و صدای فریاد ها بیشتر می شود. در بین جمعیت یک نفر که صدای بمی دارد فریاد میزند:
_ پناه بگیرید.
<پلان سوم>
" دوربین با یک نمای کامل از روبروی میز وزیر سحر و جادو رفوس اسکریمجور تصویر میگیرد."
اسکریمجور با آرامش پشت میزش نشسته است و پرونده های مختلف را مطالعه می کند. بعد از دو ثانیه صدای باز شدن در به طور ناگهانی از پشت دوربین شنیده میشود.
<پلان چهارم>
"دوربین از گوشه دفتر با یک نمای کامل جوری که درب اتاق به طور کامل و میزکار اسکریمجور سه چهارمش دیده شود تصویر میگیرد."
تصویر دوربین اول با صدای باز شدن درب اتاق قطع میشود و تصویر دوربین دوم جایگزین می شود. درب اتاق ناگهان تا آخر باز و پیکر مردی نمایان می شود. در صورت مرد اضطراب موج می زند. مرد بدون مقدمه شروع به حرف زدن می کند.
_ قربان اژدها ها دوباره حمله کردن.
اسکریمجور که با ورود داولیش بلند شده بود پرسید:
_ به کجا داولیش؟
داولیش:
_ هاگزمید قربان.
اسکریمجور:
_ نیروهای کمکی رو فرستادی؟
داولیش:
_ بله قربان آتش نشانی جادویی هم رفته.
اسکریمجور:
_ پس راه بیفت.
و اسکریمجور درحالی که چوبدستی اش را از غلافش بیرون می آورد به همراه داولیش از اتاق خارج می شود.
<پلان پنجم> _این پلان کمی دیر تر از پلان قبلی ظاهر می شود._
"دروبین با یک نمای آمریکایی مستقیم به جلو می رود."
از دور یک صفحه سفید مشاهده می شود. دو ثانیه بعد مشخص می شود که آن صفحه صفحه اول یک روزنامه است.
"دوربین می ایستد."
همزمان با ظاهر شدن تیتر روزنامه ها یک صدا آنها را می خواند.
بالای صفحه نوشته است: ( روزنامه پیام امروز)
در مکان تیتر آن نوشته است:
« حمله ای دیگر از طرف پرندگان غول پیکر»
پایین تیتر نوشته :
[ اژدها های سرگردان باری دیگر به انگستان حمله کرده اند ، اینبار به هاگزمید... ]
ناگهان روزنامه ای دیگر بر روی روزنامه ی قبلی ظاهر می شود.
تیتر آن بدین صورت است:
«آیا دست هایی پشت این ماجرا ها قرار دارد؟»
زیر تیتر نوشته است:
[ طی گفتگوی خبرنگار ما با یکی از مسئولین وزارتخانه ... ]
و روزنامه ای دیگر.
تیتر روزنامه سوم بدین شکل است:
« آیا جنگی دیگر در حال وقوع است؟»
متن زیر تیتر این جوری است:
[ یکی از مسئولین وزارتخانه گفته است: این اتفاقات...]
و بعد چندین روزنامه ی دیگر به سرعت بر روی روزنامه های پیشین قرار می گیرند. همچنین صدای گوینده تیتر ها قطع می شود. بعداز سه ثانیه تصویر سیاه می شود.
< پلان ششم>
"دوربین با یک نمای کامل یکی از راهرو های وزارتخانه را می گیرد. دوربین ثابت است."
دو مرد از انتهای راهرو به سمت دوربین می آیند ، هر دو بلند قامت اند و لباس های یکسانی پوشیده اند. کمی نزدیک تر می آیند. مرد سمت راست موهای مشکی مرتبی دارد ، مو های مرد سمت چپ نیز قرمز است. وسط راهرو به سمت راست می روند.
< پلان هفتم >
"این دوربین به صورت مستقیم مکانی که دو مرد می پیچند را می گیرد."
(توجه تصویر این دوربین قبل پیچیدن دو مرد پخش می شود.)
دربی چوبی به رنگ قهوه ای روبروی آنان است که بالای آن در یک پلاک طلایی نوشته است:
« دفتر کاراگاهان ویژه وزارتخانه »
< ادوارد ، رونالد ویزلی ، هرماینی گرنجر>
دو مرد جوان وارد اتاق شدند.
< پلان هشتم>
"دوربین از سمت راستِ بالای درب با یک نمای کامل جوری که تمام اتاق دیده شود تصویر می گیرد."
اول مرد مو مشکی و بعد مرد مو قرمز به طور کامل وارد اتاق می شوند و درب را پشت سر خود می بندند. درون دفتر سه میز وجود دارد ، دو میز در طول اتاق و یک میز در عرض و روبروی درب اتاق قرار دارد. پشت میز روبروی درب یک زن جوان نشسته است . موهایش قهوه ای و وز دار است . دومرد به نوبت به وی سلام می کنند.
ادوارد:
_ سلام هرمیون.
هرمیون:
_سلام ادوارد ، سلام رون.
رون:
_ سلام
رون و ادوارد به سمت میز های خود رفتند و بر پشت آنها نشستند ، میز رون نزدیک میز هرمیون بود و مال ادوارد نزدیک به در و کنار رون. تمام فضای خالی اتاق را با کتابخانه پوشانده بودند ، فقط یک جا بر روی دیوار روبروی میز رون و ادوارد خالی بود که روی آن یک نقشه از انگلستان نصب شده بود.
هرمیون:
_ جلسه هاتون چطور بود؟
رون:
_ افتضاح ، اسکریمجور خیلی عصبانی بود همش سر همه فریاد می کشید.
هرمیون:
_ حالا به نتیجه ای هم رسیدین؟
رون:
_ نه
هرمیون :
_ تو چی ادوارد؟
ادوارد:
_ خوب مال من یکم نتیجه بخش بود. بچه های ردیابی یه چیزایی پیدا کرده بود. اونا فهمیدن که اژدها ها هر بار که حمله می کنن از همون مسیر دوباره بر میگردن. منم یکم پرس و جو کردم از پنج تا حمله دو بار از یه سمت رفتن و برگشتن .
رون :
_ تو به این میگی یکم؟ حالا از کدوم سمت اومدن ؟
ادوارد:
_ از سمت ایرلند ولی هر دو بار وسط دریا ناپدید می شن . هنوز نتونستیم چیزی پیدا کنیم حتی یک رد کوچولو.
هرمیون:
_ خوب همینم خیلی زیاده . منم با جرج صحبت کردم اون گفت که یه راهی برای مقابله با اون ها پیدا میکنه.
ادوارد:
_ خوب من برم بهش یه سر بزنم فعلا.
رون:
_ فعلا
هرمیون:
_ خداحافظ
و ادوارد از پشت میزش بلند می شود از اتاق خارج می شود.
< پلان نهم >
"دوربین با یک نمای دور از روبروی مغازه ویزلی ها تصویر می گیرد."
ادوارد با صدای پاقی در بین جمعیت کوچه دیاگون ظاهر شد. به طرف مغازه جرج حرکت کرد ، چند متر مانده به مغازه سه نفر توجهش را جلب کردند. گروه سه نفره شنل های سیاه پوشیده و کلاه آنان را بر روی سرشان انداخته بودند ، صورت هیچ کدام مشخص نبود. آنها داشتند به قسمت های خلوت کوچه دیاگون می رفتند. ادوارد نیز خودش را نامرئی کرد و به دنبال آنان به راه افتاد.
< پلان دهم >
"دوربین با یک نمای کامل از روبروی یک کوچه بنبست تصویر می گیرد."
هیچ کس به جز گزوه سه نفره و ادوارد در آن جا دیده نمی شود. گروه سه نفره سر کوچه بن بست استادند ادوارد نیز کمی دورتر از آنها جوری که بتواند حرف های آنها را بشنود ایستاد.
_ حفاظ ها رو از کار انداختین؟
_ اره
_ منم همینطور
_ خوب باید به بچه ها خبر بدیم که اژدها ها رو بفرستن
< پلان یازدهم >
" دوربین با یک نمای آمریکایی از روبربروی میز رفوس اسکریمجور تصویر می گیرد."
اسکریمجور با آرامش پشت میزش نشسته است و پرونده های مختلف را مطالعه می کند. چند ثانیه بعد صدای درب می آید که با عجله باز می شود.
< پلان دوازدهم >
" دوربین شماره دو با یک نمای کامل از گوشه سمت چپ میز اسکریمجور جوری که نود درثد اتاق دیده شود همزمان با صدای باز شدن درب تصویر می گیرد "
درب اتاق به طور کامل باز می شود و رونالد ویزلی یکی از سه کاراگاه ویژه وزارتحانه واذد اتاق می شود.
اسکریمجور با اضظراب می پرسد:
ـ چی شده ویزلی؟
رون:
ـ قربان ادوارد پیغام اضطراری فرستاده و گفته می دونه جمله بعدی اژدها ها به کجاست.
اسکریمجور در حالی که بلند می شود می پرسد:
ـ به کجا؟
رون:
ـ دیاگون قربان.
اسکریمحور:
ـ لعنتی , سریع تر نیرو های ویژه رو خبر کن همینطور آتش نشانی جادویی رو بعدش خودت هم همراه گرمجر بیا دیاگون.
رون:
ـ چشم قربان.
و اسکریمجور به همراه رون از اتاق خارج می شوند.
< پلان سیزدهم >
" دوربین با یک نمای بسیار دور در حالی که آرام به دور منطقه می چرخد از کوچه دیاگون تصویر می گیرد "
پنج اژدها با رنگ ها و شکل های مختلف از بالای ساختمان های کوچه دیاگون آتش های خود را بر سر مردم در حال فرار می ریزند. یک گروه بیست نفره به همراه ادوارد انواع طلسم ها را به سمت پنج اژدها می فرستادند.
" دوربین نزدیک تر می رود و نمای خود را به یک نمای دور تغییر می دهد و جوری می ایستد که صحنه در گیری بعلاوه یک مقدار فضای خالی در تضویر دیده می شود "
چند ثانیه بعد یک گروه بیستو پنج نفره که لباس های خاکستری رنگ از جنس پوست اژدها پوشیده بودند به همراه اسکریمجور , رون و هرماینی در قسمت خالی تصویر ظاهر می شوند.
گروه بیست و پنج نفره متفرق شدند و مشفول خاموش کردن شعله های سر کش شدند. اسکریمجور , رون و هرمیون نیز مشغول فرستادن طلسم به سمت اژدها ها شدند.
تصویر سیاه می شود و بعد از دو ثانیه دوباره به نمایش گذاشته می شود.
< پلان چهاردهم >
" دوربین با یک نمای دور به دور صحنه نبرد می چرخد و بعد می ایستاد . در روبرویش ادوارد به همراه دو دوستش و وزیر در حال مبارزه است "
فقط سه اژدها در حال مبارزه هستند و آن سه نیز گویی فهمیده باشند که اوضاع چندان مناسب نیست فرار را بر قرار ترجیح دادند. زمانی که اژدها ها برگشتند همه ی اعضای وزارتخانه متوقف شدند.
< پلان پانزدهم >
" دوربین با یک نمای کامل از مکان قبلی اش تصویر می گیرد. "
ناگهان ادوارد حرکتی پیچیده با چوبدستی اش انجام می دهد و بعد یه جاروی پرنده روبرو اش ظاهر می شود. به سرعت سوار جارو می شود و به پرواز در می آید
< پلان شانزدهم >
"دوربین با یک نمای کامل از پشت سر و زاویه پایین جاروی ادوارد فیلم می گیرد."
همه جا را سکوت در بر گرفته است . ادوارد با سرعت به سمت بالا می رود و بعد از چند ثانیه ناپدید در آسمان محو می شود.
<پلان یک>
"دوربین با یک نمای دور پنج ثانیه با سرعت از بین ابر های سیاه میگذرد."
بعد از سه ثانیه صدای جیغ و فریاد های ترسیده ی زیادی به گوش می رسد. دوثانه بعد یک دهکده آتش گرفته مشخص می شود.
"دوربین به وسط دهکده می رسد و میایستاد."
تصویر آدم هایی که فریاد میزنند از مرکز آتش سوزی دور میشوند را نشان می دهد. دوثانیه بعد صدای غرشی مخوف از سوی آسمان شنیده میشود.
<پلان دو>
"دوربینی دیگر کمی عقب تر از دوربین اول از روی زمین با یک نمای دور تصویر آسمان را میگیرد."
سایه پرنده ای بزرگ بر روی آسمان میافتد. سایه دوباره بر می گردد و اینبار پیکر یک اژداهای قرمز رنگ مشخص می شود. اژدها در حالی که بسوی زمین شیرجه میرود آتشی مهیب از دهانش خارج می کند و صدای فریاد ها بیشتر می شود. در بین جمعیت یک نفر که صدای بمی دارد فریاد میزند:
_ پناه بگیرید.
<پلان سوم>
" دوربین با یک نمای کامل از روبروی میز وزیر سحر و جادو رفوس اسکریمجور تصویر میگیرد."
اسکریمجور با آرامش پشت میزش نشسته است و پرونده های مختلف را مطالعه می کند. بعد از دو ثانیه صدای باز شدن در به طور ناگهانی از پشت دوربین شنیده میشود.
<پلان چهارم>
"دوربین از گوشه دفتر با یک نمای کامل جوری که درب اتاق به طور کامل و میزکار اسکریمجور سه چهارمش دیده شود تصویر میگیرد."
تصویر دوربین اول با صدای باز شدن درب اتاق قطع میشود و تصویر دوربین دوم جایگزین می شود. درب اتاق ناگهان تا آخر باز و پیکر مردی نمایان می شود. در صورت مرد اضطراب موج می زند. مرد بدون مقدمه شروع به حرف زدن می کند.
_ قربان اژدها ها دوباره حمله کردن.
اسکریمجور که با ورود داولیش بلند شده بود پرسید:
_ به کجا داولیش؟
داولیش:
_ هاگزمید قربان.
اسکریمجور:
_ نیروهای کمکی رو فرستادی؟
داولیش:
_ بله قربان آتش نشانی جادویی هم رفته.
اسکریمجور:
_ پس راه بیفت.
و اسکریمجور درحالی که چوبدستی اش را از غلافش بیرون می آورد به همراه داولیش از اتاق خارج می شود.
<پلان پنجم> _این پلان کمی دیر تر از پلان قبلی ظاهر می شود._
"دروبین با یک نمای آمریکایی مستقیم به جلو می رود."
از دور یک صفحه سفید مشاهده می شود. دو ثانیه بعد مشخص می شود که آن صفحه صفحه اول یک روزنامه است.
"دوربین می ایستد."
همزمان با ظاهر شدن تیتر روزنامه ها یک صدا آنها را می خواند.
بالای صفحه نوشته است: ( روزنامه پیام امروز)
در مکان تیتر آن نوشته است:
« حمله ای دیگر از طرف پرندگان غول پیکر»
پایین تیتر نوشته :
[ اژدها های سرگردان باری دیگر به انگستان حمله کرده اند ، اینبار به هاگزمید... ]
ناگهان روزنامه ای دیگر بر روی روزنامه ی قبلی ظاهر می شود.
تیتر آن بدین صورت است:
«آیا دست هایی پشت این ماجرا ها قرار دارد؟»
زیر تیتر نوشته است:
[ طی گفتگوی خبرنگار ما با یکی از مسئولین وزارتخانه ... ]
و روزنامه ای دیگر.
تیتر روزنامه سوم بدین شکل است:
« آیا جنگی دیگر در حال وقوع است؟»
متن زیر تیتر این جوری است:
[ یکی از مسئولین وزارتخانه گفته است: این اتفاقات...]
و بعد چندین روزنامه ی دیگر به سرعت بر روی روزنامه های پیشین قرار می گیرند. همچنین صدای گوینده تیتر ها قطع می شود. بعداز سه ثانیه تصویر سیاه می شود.
< پلان ششم>
"دوربین با یک نمای کامل یکی از راهرو های وزارتخانه را می گیرد. دوربین ثابت است."
دو مرد از انتهای راهرو به سمت دوربین می آیند ، هر دو بلند قامت اند و لباس های یکسانی پوشیده اند. کمی نزدیک تر می آیند. مرد سمت راست موهای مشکی مرتبی دارد ، مو های مرد سمت چپ نیز قرمز است. وسط راهرو به سمت راست می روند.
< پلان هفتم >
"این دوربین به صورت مستقیم مکانی که دو مرد می پیچند را می گیرد."
(توجه تصویر این دوربین قبل پیچیدن دو مرد پخش می شود.)
دربی چوبی به رنگ قهوه ای روبروی آنان است که بالای آن در یک پلاک طلایی نوشته است:
« دفتر کاراگاهان ویژه وزارتخانه »
< ادوارد ، رونالد ویزلی ، هرماینی گرنجر>
دو مرد جوان وارد اتاق شدند.
< پلان هشتم>
"دوربین از سمت راستِ بالای درب با یک نمای کامل جوری که تمام اتاق دیده شود تصویر می گیرد."
اول مرد مو مشکی و بعد مرد مو قرمز به طور کامل وارد اتاق می شوند و درب را پشت سر خود می بندند. درون دفتر سه میز وجود دارد ، دو میز در طول اتاق و یک میز در عرض و روبروی درب اتاق قرار دارد. پشت میز روبروی درب یک زن جوان نشسته است . موهایش قهوه ای و وز دار است . دومرد به نوبت به وی سلام می کنند.
ادوارد:
_ سلام هرمیون.
هرمیون:
_سلام ادوارد ، سلام رون.
رون:
_ سلام
رون و ادوارد به سمت میز های خود رفتند و بر پشت آنها نشستند ، میز رون نزدیک میز هرمیون بود و مال ادوارد نزدیک به در و کنار رون. تمام فضای خالی اتاق را با کتابخانه پوشانده بودند ، فقط یک جا بر روی دیوار روبروی میز رون و ادوارد خالی بود که روی آن یک نقشه از انگلستان نصب شده بود.
هرمیون:
_ جلسه هاتون چطور بود؟
رون:
_ افتضاح ، اسکریمجور خیلی عصبانی بود همش سر همه فریاد می کشید.
هرمیون:
_ حالا به نتیجه ای هم رسیدین؟
رون:
_ نه
هرمیون :
_ تو چی ادوارد؟
ادوارد:
_ خوب مال من یکم نتیجه بخش بود. بچه های ردیابی یه چیزایی پیدا کرده بود. اونا فهمیدن که اژدها ها هر بار که حمله می کنن از همون مسیر دوباره بر میگردن. منم یکم پرس و جو کردم از پنج تا حمله دو بار از یه سمت رفتن و برگشتن .
رون :
_ تو به این میگی یکم؟ حالا از کدوم سمت اومدن ؟
ادوارد:
_ از سمت ایرلند ولی هر دو بار وسط دریا ناپدید می شن . هنوز نتونستیم چیزی پیدا کنیم حتی یک رد کوچولو.
هرمیون:
_ خوب همینم خیلی زیاده . منم با جرج صحبت کردم اون گفت که یه راهی برای مقابله با اون ها پیدا میکنه.
ادوارد:
_ خوب من برم بهش یه سر بزنم فعلا.
رون:
_ فعلا
هرمیون:
_ خداحافظ
و ادوارد از پشت میزش بلند می شود از اتاق خارج می شود.
< پلان نهم >
"دوربین با یک نمای دور از روبروی مغازه ویزلی ها تصویر می گیرد."
ادوارد با صدای پاقی در بین جمعیت کوچه دیاگون ظاهر شد. به طرف مغازه جرج حرکت کرد ، چند متر مانده به مغازه سه نفر توجهش را جلب کردند. گروه سه نفره شنل های سیاه پوشیده و کلاه آنان را بر روی سرشان انداخته بودند ، صورت هیچ کدام مشخص نبود. آنها داشتند به قسمت های خلوت کوچه دیاگون می رفتند. ادوارد نیز خودش را نامرئی کرد و به دنبال آنان به راه افتاد.
< پلان دهم >
"دوربین با یک نمای کامل از روبروی یک کوچه بنبست تصویر می گیرد."
هیچ کس به جز گزوه سه نفره و ادوارد در آن جا دیده نمی شود. گروه سه نفره سر کوچه بن بست استادند ادوارد نیز کمی دورتر از آنها جوری که بتواند حرف های آنها را بشنود ایستاد.
_ حفاظ ها رو از کار انداختین؟
_ اره
_ منم همینطور
_ خوب باید به بچه ها خبر بدیم که اژدها ها رو بفرستن
< پلان یازدهم >
" دوربین با یک نمای آمریکایی از روبربروی میز رفوس اسکریمجور تصویر می گیرد."
اسکریمجور با آرامش پشت میزش نشسته است و پرونده های مختلف را مطالعه می کند. چند ثانیه بعد صدای درب می آید که با عجله باز می شود.
< پلان دوازدهم >
" دوربین شماره دو با یک نمای کامل از گوشه سمت چپ میز اسکریمجور جوری که نود درثد اتاق دیده شود همزمان با صدای باز شدن درب تصویر می گیرد "
درب اتاق به طور کامل باز می شود و رونالد ویزلی یکی از سه کاراگاه ویژه وزارتحانه واذد اتاق می شود.
اسکریمجور با اضظراب می پرسد:
ـ چی شده ویزلی؟
رون:
ـ قربان ادوارد پیغام اضطراری فرستاده و گفته می دونه جمله بعدی اژدها ها به کجاست.
اسکریمجور در حالی که بلند می شود می پرسد:
ـ به کجا؟
رون:
ـ دیاگون قربان.
اسکریمحور:
ـ لعنتی , سریع تر نیرو های ویژه رو خبر کن همینطور آتش نشانی جادویی رو بعدش خودت هم همراه گرمجر بیا دیاگون.
رون:
ـ چشم قربان.
و اسکریمجور به همراه رون از اتاق خارج می شوند.
< پلان سیزدهم >
" دوربین با یک نمای بسیار دور در حالی که آرام به دور منطقه می چرخد از کوچه دیاگون تصویر می گیرد "
پنج اژدها با رنگ ها و شکل های مختلف از بالای ساختمان های کوچه دیاگون آتش های خود را بر سر مردم در حال فرار می ریزند. یک گروه بیست نفره به همراه ادوارد انواع طلسم ها را به سمت پنج اژدها می فرستادند.
" دوربین نزدیک تر می رود و نمای خود را به یک نمای دور تغییر می دهد و جوری می ایستد که صحنه در گیری بعلاوه یک مقدار فضای خالی در تضویر دیده می شود "
چند ثانیه بعد یک گروه بیستو پنج نفره که لباس های خاکستری رنگ از جنس پوست اژدها پوشیده بودند به همراه اسکریمجور , رون و هرماینی در قسمت خالی تصویر ظاهر می شوند.
گروه بیست و پنج نفره متفرق شدند و مشفول خاموش کردن شعله های سر کش شدند. اسکریمجور , رون و هرمیون نیز مشغول فرستادن طلسم به سمت اژدها ها شدند.
تصویر سیاه می شود و بعد از دو ثانیه دوباره به نمایش گذاشته می شود.
< پلان چهاردهم >
" دوربین با یک نمای دور به دور صحنه نبرد می چرخد و بعد می ایستاد . در روبرویش ادوارد به همراه دو دوستش و وزیر در حال مبارزه است "
فقط سه اژدها در حال مبارزه هستند و آن سه نیز گویی فهمیده باشند که اوضاع چندان مناسب نیست فرار را بر قرار ترجیح دادند. زمانی که اژدها ها برگشتند همه ی اعضای وزارتخانه متوقف شدند.
< پلان پانزدهم >
" دوربین با یک نمای کامل از مکان قبلی اش تصویر می گیرد. "
ناگهان ادوارد حرکتی پیچیده با چوبدستی اش انجام می دهد و بعد یه جاروی پرنده روبرو اش ظاهر می شود. به سرعت سوار جارو می شود و به پرواز در می آید
< پلان شانزدهم >
"دوربین با یک نمای کامل از پشت سر و زاویه پایین جاروی ادوارد فیلم می گیرد."
همه جا را سکوت در بر گرفته است . ادوارد با سرعت به سمت بالا می رود و بعد از چند ثانیه ناپدید در آسمان محو می شود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!


نهی از معروف و امر به منکر.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج