جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 مهر 1396 15:18
نمایش جزئیات
آفلاین
-آخی...این چیه ریخته اینجا؟
-آخی خودتی...ما احتیاجی به دلسوزی نداریم. نریختیمم...فقط کمی شکستیم. تعمیرمون کنی عین روز اولمون میشیم و پاداش بزرگی بهت میدیم. فقط دقت کن تکه هامون دقیقا کنار هم قرار بگیره. چپکی نشیم. ابهتمون کم میشه.
-بندازمش دور. کثیفم شده حتما.
-این بود حرفی که ما زدیم آخه بی خرد؟

لایتینا به طرف لرد خم شد و با دستمالی جمعش کرد.
-کمی خاکی شده...کمی هم سوسکی شده. ببرم بریزمش سطل آشغال.

لرد معترض شد!
-ما آشغالیم آخه؟ هر دو ساعت یه بار یکی تهدید به سطل آشغالمون میکنه. نامردای خائن ضعیف التشخیص!

لایتینا ناگهان متوقف شد. چشمانش برقی زد...
-ولی چرا بریزم دور؟ هنوزم میشه ازش استفاده کرد. حداقل برای بعضیا که قدرت خرید همینم ندارن. آرد خوبی به نظر میرسه. محفلم که گشنه...

لرد با خودش فکر کرد:آرد؟...پس بعد از شکستن باز هم تبدیل شده بود...و این بار خطر بزرگتری تهدیدش میکرد. کسی آرد را خام نمیخورد.

لایتینا دستمالش را بست و در جیب گذاشت.
-الان میبرمت...خمیرت میکنم. باهات نون میپزم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینسنت کراب در 1396/7/11 15:28:14
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 مهر 1396 12:03
نمایش جزئیات
آفلاین
در پشت سر ریتا رو به بسته شدن می‌ره، اما هنوز بسته نشده بود که بلافاصله با صدای گرومپی به دیوار برخورد می‌کنه. فردی که با اشتیاق خودش رو تا اونجا رسونده بود، با دیدن اتاق خالی از ذوق و شوق میفته.
- ای بابا... دیر... رسیدیم!

سپس نفس‌نفس‌زنان به سمت بطری آبی که روی میز قرار داشت می‌ره و محتوای اونو داخل لیوانی که تا چند ثانیه پیش قلم‌پر بود می‌ریزه.

- مارو بذار زمین. نکن. دیگه نمی‌نویسیم. شایعه‌پراکنای ملعون. یکی دو تا هم نیستن که!

لرد به سرعت از روی میز برداشته می‌شه و کله‌ی لرد با حفره‌ای که دهن نام داشت، چشم تو چشم می‌شه!
- نـــه! دهنی شدیم! لبشو به ما زد. ما رو تفی کرد!

بله، لرد در اشتباه بود. این یکی به نظر خبرنگار نمیومد و تنها فردی تشنه بود. بسیار هم تشنه! چرا که برای بار دوم و سوم هم از آب پر و خالی می‌شه و به لب‌های تشنه‌ش برخورد می‌کنه. اما اوج فاجعه اونجا بود که...

- پاتر؟ از میون این همه جادوگر و ساحره تو باید به این اتاق میومدی و تشنه می‌بودی؟ کله‌زخمی‌ای شدیم! یکی ما رو از دست این نجات بده!

بلافاصله لیوان از دست هری پاتر به دست نفر دومی که همراه او وارد اتاق شده بود داده می‌شه. آرزوی لرد برآورده شده بود! اما کمی کجکی... این‌بار کله‌ای مو قرمز به نوشیدن آب از طریق لرد-لیوان اقدام می‌کنه.

- نخواستیم، پشیمون شدیم. نجات ندین. اینقد مارو دست به دست نکنین... ولی... درسته که ما ویزلی و پاتری شدیم، ولی شما هم مایی شدین!

هری بعد از رفع تشنگی ضربه‌ای به کمر رون می‌زنه.
- بیا بریم. شاید اتاقو اشتباهی اومدیم و مصاحبه‌ی پروفسور یه اتاق دیگه بوده.

بر اثر ضربه‌ی وارده، آب به گلوی رون می‌دوه و مقداری از آب دهنش همراه سرفه‌هاش به سمت لیوان پاشیده می‌شه.
- درسته، بریـ... اوپس. این چرا شکست؟
- بی‌عرضه‌ی دست و پا چلفتی! شکستیم. مارو شکوندی! دست و پامون از بدنمون جدا شد، حتی شاید سرمون! اعضای بدنمونو بهمون برگردون.

لیوان با محاسبه‌ی اشتباه رون رو لبه‌ی میز قرار گرفته بود و با صدای پاقی افتاده بود و شکسته بود. البته که رون موجود خوش‌قلبی بود و می‌خواست با "ریپارو" لیوانو دوباره به حالت عادیش برگردونه.

- آفرین، درستمون کن. وای به حالت اگه وقتی به هیکل خودمون برگشتیم درست جوش نخورده باشیم!

- رون کجایی پس؟ بیا دیگه!

اما عجله‌ی هری باعث می‌شه رون چوبدستیشو پایین بیاره و لیوانو در همون حالت رها کنه و دوان دوان به دنبال دوستش از اتاق خارج شه.
قیافه‌ی لردِ متلاشی شده، اگه انسان بود، در اون لحظه بسیار دیدنی می‌بود... !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 مهر 1396 11:17
نمایش جزئیات
آفلاین
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 مهر 1396 00:32
نمایش جزئیات
آفلاین
ریتا که حالا راضی و خشنود به نظر میرسید آماده مصاحبه با کراب و گوشواره هایش بود. قلم پر را دست گرفت و به اتاق مصاحبه رفت، جایی که کراب روی صندلی مخصوص نشسته بود و پنج هزار سوسک که همه با پارتی بازی های ریتا توانسته بودند استخدام دفتر پیام امروز شوند دور تا دور صندلی را احاطه کرده بودند.
ریتا روی صندلی مقابل نشست و بعد ازمرتب گذاشتن برگه هایش شروع به مصاحبه کرد:
-از این که به اربابت خیانت کردی چه حسی داری؟
- من از هیچی خبَــ...

ریتا که پیش از اتمام حرف کراب به یکی از سوسک ها که نوه عمه اش حساب میشد اشاره کرده بود روی دهان کراب بایستد شروع به نوشتن کرد:
-وی در پاسخ به این سوال با گستاخی تمام گفت"من از هیچ چیزی و هیچ تلاشی برای برانداختن ارباب سابقم دریغ نمیکنم."

لرد سیاه خشمگین شد، خیلی خشمگین شد، شاید اگر صورت داشت صورتش قرمز شده بود یا احتمالا اگر چوبدستی داشت آوداکداورایی روانه ریتا میکرد.
-شایعه پراکن، دروغگو، خالق اخبار زرد! میکشیمت!

ریتا به نوه عمه اش اشاره کرد از روی دهان کراب کنار بیاید و سوال بعدی را پرسید:
-از همدست هات بگو! کیا توی عملی کردن این نقشه شوم و ناپدید کردن ارباب باهات همکاری کردن؟
-بابا من اصلا نمیــــ...

ریتا به نوه عمه اش استراحت داد و این بار عروس دایی اش را روی دهان کراب فرستاد و دوباره قلم پر را در دست گرفت به نوشتن ادامه داد:
-وی در پاسخ به سوال بعدی اظهار داشت:"من اصلا به شخصه دستی در انجام امور نداشتم و تمام مرگخواران به جز ریتا اسکیتر با من در این زمینه همکاری داشتند، من فقط رهبری امور را به عهده داشتم و دلفی و آستوریا گرینگرس به همراه لیسا تورپین لرد سیاه را دزدیدند و وی را ناپدید کرده اند."

لرد سیاه به هزاران روش نوین شکنجه برای ریتا فکر کرد، هزاران بار دست و پای سوسکی اش را کند و توی پاتیل جوشاند حتی به کندن دست و پای انسانی اش نیز فکر کرد... اما در واقعیت فقط توانست دوباره به او لعنت بفرستد:
-نفله ات میکنیم ملعونِ اخبار زرد پراکن!

ریتا از مصاحبه اش بسیار راضی بود. بعد از این که به دار و دسته و فک و فامیلش اشاره کرد کراب را از اتاق ببرند، به مصاحبه نگاهی مملو از رضایتی خطرناک کرد و بدون برداشتن قلم پر از روی میز بیرون رفت تا مصاحبه جدیدش را به مسئول چاپ پیام امروز تحویل بدهد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 10 مهر 1396 23:27
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتی ریتا از تیز کردن نوک قلم جدیدش فارغ میشه، نگاهی به شاهکارش میندازه و میگه:
-آها... الان خوب شد! ولی این قلم چرا اینقدر زشته؟ در شان من نیست همچین قلمی دست بگیرم. بذار یه ذره قشنگترش کنم.

و شروع میکنه به کندن انواع و اقسام حشره و گل و بلبل روی سطح قلم پر.
لرد که انواع و اقسام بلاها رو به خاطر واکسن مزخرف ریتا تا اینجا تحمل کرده بود و فقط مونده بود روش کنده کاری بشه، به این فکر می کرد که اگه ریتا رو خودش شکنجه کنه، از فرآیند مرگش بیشتر لذت میبره یا بسپرتش دست آستوریا.
-زشت خودتی دختره ی بی ریخت! فقط شانس بیاری اون چاقو رو خودت با دستای خودت فرو کنی تو قلب نداشتت، ریتا!

ولی ریتا از روونا عمر طولانی خواسته بود و به هیچ وجه قصد نداشت همچین کاری بکنه. بنابراین، آخرین نگاه رو به قَلُرد میندازه و راضی از شاهکاری که خلق کرده بود، شروع به نوشتن خبر جدیدش میکنه.
-ناپدید شدن لرد سیاه: وینسنت کراب قصد دارد خود را لرد جدید معرفی کند. مصاحبه ی اختصاصی ریتا اسکیتر با گوشواره های کراب.

مسلما لرد سیاه، بی خبر از خبری بود که ریتا داشت مخابره می کرد. اما بدون خبر داشتن از خبر هم، تقسیم شدن ریتا به تکه های نامساوی حتمی بود.

-ریتا! ریتا! ریتا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

Only Raven
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 10 مهر 1396 22:33
نمایش جزئیات
آفلاین
ریتا جامدادیش رو باز کرد و تراشی در آورد. به تراش نگاهی انداخت و سر قلم پر رو توش فرو و شروع به چرخوندنش کرد. در حالی که سر لرد به ته تراش برخورد میکرد و از صورتش کم کم تراشیده میشد فریاد زنان گفت:
-نچرخون ریتا ، مارو اینقد نچرخون. این عقلش از اون سگ و دامبلدور و هری پاتر کمتره. قلم پر رو تو تراش تیز نمیکنن که.

ولدمورت به محض اینکه این رو گفت ، ریتا دست کشید و پر رو به آرومی از تراش بیرون آورد و نزدیک چشمم کرد تا بتونه دقیقتر بررسیش کنه.
- الان حرف ما رو شنید. این همه داد و بیداد کردیم ، الان شنید بالاخره.

ریتا پر رو تکونی داد شروع به نوشتن کرد. باز هم خوب کار نمیکرد ، انگار که قلم نمیخواست چیزی بنویسه. ریتا متقاعد شده بود که قلم باهاش دشمنی پیدا کرده. پر رو چند بار محکم به میز کوبوند و از جاش بلند شد و به طرف کیفش رفت.
-سر عزیزمون گیج میره ، سر کچلمون ، آخخ. کجاییم ؟ این کیه ؟ اون چیه ؟

ریتا چاقویی از کیفش در آورد و به سر میزش برگشت. به آرومی روی صندلی نشست و قلم رو با دست چپش و چاقو رو با دست راستش گرفت. بعد از چند ثانیه ، جای قلم و چاقو رو عوض کرد و در طول ده دقیقه بعدش ، چندین بار همین حرکت رو تکرار کرد.
-من دست راست بودم یا چپ ؟
- آها بالاخره چرخش های سرمون تموم شد. من ولدمورتم ، این ریتائه ، اونم چاقوئه ... چااااااقو ؟ چاااااقو چرا دستشه ؟ چی شد ؟ وقتی سرمان گیج میرفت از داستان عقب موندیم.

ریتا همچنان قلم و چاقو رو از این دست به اون دست میکرد و هنوز نتونسته بود تصمیم بگیره با چه دستی بهتر میتونه از چاقو استفاده کنه. پیش خودش فکر کرد ، با دست راست مینویسه ولی با دست چپ کتاب ورق میزنه ، با دست راست از یخچال کیک بر میداره ولی با دست چپ با بقیه دست میده، با دست راست با موبایلش بازی میکنه ولی با دست چپ موس کامپیوتر رو جا به جا میکنه. از استرس شدید انتخاب دست درست برای استفاده از چاقو ، کم کم عرق میکنه و بدنش گرم میشه.
-چقد گرممون شد یه دفعه ، چقد دست ریتا خیسه. فهمیدیم، این استرس داره. چاقو هم که دستشه ، این فهمیده با ما چیکار کرده و به جای شکنجه های ما میخواد خودشو بکشه.

ریتا بالاخره تصمیم گرفت و چاقو رو با دست راستش گرفت و به طرف قلم پر برد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 10 مهر 1396 21:27
نمایش جزئیات
آفلاین
اما در این لحظه افکار لرد تنها به درد خودش می‌خورد تا واقعیت، چرا که همون موقع با پای نداشته‌ش داخل جوهری سیاه رنگ فرو می‌ره، این‌بار از نوع بی‌نمکش. به این معنی که تا سر خوردن روی کاغذپوستی و نوشتن اون‌چه که ریتا می‌خواست، فاصله‌ی چندانی نداشت.

لرد سعی در انکار حقیقتی که باش مواجه شده بود می‌کنه.
- سیاه شدیم. سیاه بودیم سیاهم موندیم. سیاه و با ابهت. مثل همیشه. چیزی از ارزش‌های ما کم نشده.

اما جوهری که از وجودش می‌چکید، باعث دگرگونی احساسات لرد می‌شه. حسی همچون زمانی که کودکی دیر به مرلینگاه مراجعه می‌کنه!
- حس خوبی نیست. ما نباید همچین می‌شدیم. اگه تلافی تک‌تک بلاهایی که سرمون اومدو سر خودت در نیاوردیم!

صدای قیژی که به محض کشیده شدن لرد بر روی کاغذ پوستی به هوا برمی‌خیزه، هرچند از دور و برای جادوگران بخصوص از نوع تسترال‌خونش گوش‌نواز بود، اما برای لرد همچون سوهان کشیدن بر روی پوست بدنش بود.

- اینقد ما رو محکم نکش. خوبه ما هم بیایم تو رو به دیوار بکشیم؟

بلافاصله ریتا دست از نوشتن برمی‌داره، بالاخره کسی پیدا شده بود که حرف‌های لرد رو بفهمه! لرد همون موقع به یاد میاره که ریتا همون دکتر ملعونی بود که اونو به این روز انداخته بود.
- چون حرف ما رو فهمیدی سعی می‌کنیم وقتی به بدن خوش قامتمون برگشتیم کمی تو مجازات برات تخفیف قائل شیم! حالا مارو بذار زمین.

اما برخلاف خیال لرد، دلیل توقف ریتا هرچیزی بود، قطعا فهمیدن سخنانش نبود! ریتا نگاهشو از تیتری که نوشته بود برمی‌داره و به انتهای قلم‌پر می‌دوزه.
- ای بابا چرا نوک این قلم پره تیز نیست؟ قبل از شروع مصاحبه باید تیزش کنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 10 مهر 1396 20:37
نمایش جزئیات
آفلاین
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 10 مهر 1396 19:55
نمایش جزئیات
آفلاین
-نباید می سوختیم! این اصلا درست نیست که جادوگری بزرگی همچون ما...آخ! این چه رفتاریه آخه؟ چرا می سابی؟ با مسواک آخه؟ اینو تو دهن شوهر مشنگت دیده بودیم!

لرد شسته شد و سابیده شد و سوخت...

-مامان...پرنده کثیف شده؟

خانم مشنگ متوجه حرف دخترش نشد.
-چی دخترم؟ پرنده که کثیف نمی شه. اگه کثیف بشه هم خودش تمیز می شه. نگران نباش.

-نیستم...پس چرا داری پرشو می شوری؟ خودش ازت خواسته؟ می شه وقتی خشک شد من وصلش کنم؟

علاوه بر خانم مشنگ، لرد هم نمی فهمید منظور این بچه چیست...تا این که چشم مادر، به دستش افتاد!
-این...این پر از کجا اومده؟ من داشتم ملاقه می شستم...ملاقم کو؟ حالا چیکار کنم؟ با چی بپزیم؟ با چی بخوریم؟ پر به چه درد من می خوره آخه؟

و با عصبانیت پر را از پنجره به بیرون پرتاب کرد.

لرد سیاه، که بسیار سبک شده بود، خودش را به دست نسیم ملایمی که می وزید سپرد و پرواز کنان از خانه دور شد.
-هر جا بریم بهتر از اون دیوونه خونه اس. یادمون باشه وقتی لرد شدیم، همه مشنگا رو تو جوهر نمک بخوابونیم.

رفت و رفت و رفت...

-اوه...یه قلم پر! چقدر خوشگله.

صدای آشنایی شنید...و قدم هایی که ذوق زده به طرفش می دویدند.
-عالیه. قلم پر خودمو جا گذاشته بودم.امروز خیلی خوش شانسی ریتا! الان می تونم برای مصاحبه، از این استفاده کنم. هر چی بخوام می نویسه.

لرد با خودش فکر کرد:
-عمرا اگه بنویسیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 10 مهر 1396 18:05
نمایش جزئیات
آفلاین
-نه! اون نه!...اگه دست به اون بزنى، بعد از اينكه به شكل اولمون برگشتيم...

باقى جملات لرد سياه، در داد و فرياد هاى حاصل از سابيده شدنشان گم شد.

-اسير شديما...آخه سگ حسابى، مگه بهت غذا نميديم كه ملاقه ميخورى؟...اون شوهر بدبختم اين همه كار ميكنه كه پول در بياره...اون همه هر ماه پول داريم پول غذات رو ميديم...بعد تو...اوف! اين چرا تميز نميشه؟!

و با حرص، ملاقه را به درون سينك ظرفشويى پرتاب كرد.

-ما رو؟ ما بزرگترين جادوگر قرن رو پرت ميكنى؟...نه! اول ميسابى و بعد پرت ميــ...
-نه! اينجورى نميشه.
-معلومه كه اينجورى نميشه...ما...
-بايد برم جوهر نمك بيارم!

لرد نميدانست كه جوهر نمك چيست. اصلا مگه از نمك هم ميشد جوهر گرفت؟
جواب سوال هاى درون ذهن لرد، دقايقى بعد كه زن مشنگ همراه با شيشه سياه رنگى بازگشت، داده شد!
زن، مايع درون ظرف را روى لرد-ملاقه ريخت.

-سوختــــــــــيم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در 1396/7/10 18:22:14