جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  203 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: یکشنبه 5 آذر 1396 21:29
نمایش جزئیات
آفلاین
املاین به طرف قلعه حرکت کرد. وسط راه وایستاد، به آهستگی برگشت و به دوستاش نگاهی انداخت که در جهت مخالف در حال حرکت بودن. اما تصمیم خودش رو گرفته بود و به احساس بدی که داشت اعتماد کرد. یکی هم باید از قلعه محافظت میکرد و املاین این مسوولیت رو قبول کرده بود. ولی ای کاش حداقل به دوستاش خبر میداد.
الان ولی دیگه دوستانش خیلی دور شده بودن و وقت خبررسانی نبود. برگشت و به طرف قلعه حرکت کرد. سیاهی شب، سکوت و خلوتی هاگوارتز باعث شد که کمی نگران بشه. سرمای هوا هم بدنش رو می لرزوند. سعی کرد با درآوردن چوب دستیش و آماده بودن اعتماد به نفسش رو بالا ببره.

-نهههههه ...

صدای املاین تو هاگوارتز گم شد. اینقد سریع و یه دفعه ای انجام شده بود که هیچکس صداش رو نشنید. فردی ناشناس، بیهوشش کرده و بدنش رو به طرف هاگوارتز میکشید. آخرین تصاویری که املاین میدید حداقل ثابت کرد که حدسش درست بوده ولی هرکاری کرد نتونست به اندازه کافی بلند فریاد بزنه و به دوستاش خبر بده.


اون طرف تر :

آملیا خیالش از سیاره های اطراف زمین راحت شده بود ولی همچنان نگران به نظر میرسید. به طرف هم گروهی هاش برگشت تا مطمئن شه همه هافلپافی ها پشت سرش دارن حرکت میکنن.
-املاین کجاست ؟
-نمیدونم، همین چند دقیقه پیش اینجا بودا ... نمیدونم کجا رفت.

آملیا نگرانیش بیشتر شد اما نمیخواست نگرانی های دامبلدور رو بیشتر کنه. مساله بزرگی به نظر نمیرسید و خودش و چند نفر دیگه میتونستن برن املاین رو پیدا کنن و برش گردونن. به آهستگی دست اسپروات و دورا رو گرفت و به طرف قلعه حرکت کردن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: پنجشنبه 2 آذر 1396 18:22
نمایش جزئیات
آفلاین
آمبریج حیا کن، هاگوارتز رو رها کن

بدترین اتفاقی که می تونست توی قلعه ی هاگوارتز بیفته گم شدن یک جسم زنده بود!!!

کلاه گروهبندی گم شده بود....
به تمام گروه های مدرسه خبر داده بودن که باهم متحد بشیم و مدرسه رو بگردیم.
ما هم همه جا رو از کلاس ستاره شناسی در بالای قلعه تا انباری ها و زیرزمین گشتیم اما چیزی پیدا نکردیم؛تنها جایی که مونده بود بیرون از مدرسه بود.

در حالی که بین بچه ها از پله های راه روی جنوبی به سمت در خروجی می رفتم می تونستم خستگی و نا امیدی رو در چشم همه بببینم.

املیا هنوز داشت وضعیت قمر اول رو چک می کرد که در خطر نباشه....
پشت سرش گیبن رو دیدم که داشت با ادر سر به سر می زاشت و برعکس اکثریت اصلا خسته به نظر نمی یومد.

نگاهی به بچه های ریونی انداختم:از بینشون فقط پنه لوپه رو میشناختم که داشت یکی از دوستانش رو درباره ی موضوعی قانع می کرد.

حرف از گریفندوری ها و اسلایترینی ها نمی زنم که همش به هم تیکه های آبدار مینداختن.......
از بین این دو گروه پر جمعیت فقط دارین بود که باهمه تفاوت داشت؛مشخص بود که اصلا به فکر کلاه نیست؛انگار با خودش درباره ی موضوعی کلنجار می رفت....
خیلی دوست داشتم ذهنش رو بخونم اما به اندازه ی دورا ماهر نبودم که بتونم از راه دور تمرکز کنم......

دامبلدور و اسنیپ جلوتر از جمعیت با هم پچ پچ می کردن و نظریه های مختلفی درباره ی جای کلاه می دادن......

اما من مطمءن بودم که کلاه گم نشده؛نمی دونم چرا اما احساس می کردم موضوع خیلی بزرگتر و پیچیده تر از گم شدنه.......
شاید کسی کلاه رو دزدیده بود و شاید هم تمام این ها بازی بود برای بیرون کشیدن بچه ها و استاد ها از مدرسه!!!

احساس می کردم داریم اشتباه می کنیم که قلعه روخالی می زاریم و از طرفی هم می دونستم که دامبلدور به این موضوع فکر کرده اما حس کنجکاوی در رگ هام پخش شده بود و به مغزم فشار می اورد.
بلاخره تصمیمم رو گرفتم:در جهت مخالف بچه ها حرکت کردم.....
نمی تونستم قلعه رو تنها بزارم........
=====
توضیحات به زودی براتون ارسال میشه

تایید شد. خوش اومدی به الف دال!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در 1396/9/2 22:21:03
IM A HAFEIY
اصلا مگه دنیا بدون جادوی سیااااه می چرخه؟؟؟
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: دوشنبه 29 آبان 1396 19:22
نمایش جزئیات
آفلاین
آمبریج حیا کن، هاگوارتز رو رها کن

----------------------------------------------


ملت همینطور پوکرفیسانه داشتند به رهبر ریونکلاو فکر می کردند که صدای نازکی از وسط جمع بلند شد و گفت:
-خب ریونی ها می تونن با اسلایترینی ها بیان نه؟

ملت ریونکلاو، چشم غره ای به دختربچه ای که موهاشو بافته بود و با کشی شبیه مگس بسته بودش، رفتند .

-بنظر من ریونی ها خودشون بیان دیگه. الان فقط کلاه مهمه، فقط کلاه.

ملت:-اوهوم...اوهوم.

می خواستند دوباره راه بیافتند که ...

-از مریخ به آملیا... از مریخ به آملیا.

آملیا جیغی کشید و نشست رو زمین و تلسکوپش رو در آورد و گفت :
-از آملیا به مریخ... قمر جلویی خوبه حالش؟

ملت با چشمانی گرد نظاره گر بودند.

- خل شدیم رفت.

-سلام مارم برسون به مریخ جووون...

-من یه زن به اسم قمر می خوام پروف.

- برگشتیم واست می گیرم فرزندم.

-یعنی چی پروف ؟ همش واسه این زن می گیری منم می خوام اسمش هم فرقی نمی کنه.

-تو مگه زن نداری رون؟

-ام چیز... یه لحظه یادم رفت.

- به به رون خان...به به... عجب شوهری تو آستینم پرورش دادم.

=====
توضیحات با پخ براتون ارسال شد

خوش اومدین!

تایید شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در 1396/8/29 22:24:35
Courage doesn’t mean
.you don’t get afraid
Courage means you don’t
.let fear stop you

پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: دوشنبه 29 آبان 1396 06:50
نمایش جزئیات
آفلاین
اما یک چیز کاملا مشخص بود... اسنیپ به سرش زده بود! آملیا، درحالیکه اشک از چشمانش سرازیر بود، جلو رفت و گفت:
- بیاین ادامه بدیم!
- باز چته؟!
- مریخ جواب نمیده! نگران قمر جلوییم!

اسپراوت، با عصبانیت، دست آملیا و اسنیپ را گرفت و کشید و همچنان که آنها را با دو دستش میکشید، با دو دست اضافه آدر نیز بر سر خود میکوبید! با دیدن دانش آموزانی که دنبالشان می آمدند، هفت دستی بر سر خویش کوبید!
- این دامبلدور کجاست؟!
- این جا!

اسپراوت به دامبلدوری که از غیب ظاهر شده بود، نگاهی انداخت و درحالیکه سعی میکرد خودش را کنترل کرده و بخاطر ریلکسیشن ملت، خودش را به چوب دار پالی دار نزند، به دانش آموزان اشاره کرد و گفت:
- اینا چین کشون کشون دنبالمون راه افتادن؟!

دامبلدور دستی به ریشش کشید و گفت:
- خب، باید گروه گروه بشیم...
- منظورم این بود که کلا بفرستشون خوابگاهشون!
- فکر خوبیه! هرکس با همگروهیش بره!

نگاهی به رهبران انداخت و گفت:
- گیبن و آملیا، شماها هافلپافی ها رو ببرین!
- ام... چیزه... من دیگه ناظر نیستم!

اسپراوت مرلین راشکری گفت و دعا میکرد که آملیا هم بگوید که ناظر نیست؛ اما هرگز این اتفاق نیفتاد! اگر رز از ویبره زدن دست بر میداشت، آملیا هم از نظارت چشم پوشی میکرد!
- اما من هنوز ناظرم! هافلپافیا از این طرف!

دامبلدور ادامه داد:
- گریفندوری ها با من بیان! اسلایترینی ها با اسنیپ، ریونکلاوی ها هم با... ام...

هنوز یک ریونکلاوی کم داشتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: چهارشنبه 24 آبان 1396 23:04
نمایش جزئیات
آفلاین
-تا داشتم به کلاه توهین میکردم خوردم زمین ...

اسپروات این رو گفت و همینطور که رو زمین نشسته بود به فکر فرو رفت. تو ذهنش داشت به کلاه و نحوه گروه بندیش لعنت میفرستاد که یه دفعه زمین خورد. کلاه همیشه میتونست فکر افراد رو بخونه و گروه بندیشون کنه؛ شاید این بار هم فکر اسپروات رو خونده بود و تا دید داره بهش توهین میشه باعث شد که زمین بخوره. ترس اسپروات رو فرا گرفت.
-نکنه کلاه خودش رو الکی گم کرده و داره مارو تست میکنه ؟

اسنیپ رگ اسلیترینش بالا زد و از داستان و ماجراهای هافلپافی ها خسته شده بود. یکیشون با ستاره ها حرف میزد، یکیشون هم فکر میکرد کلاه خودش رو گم کرده.
-میخواین اینقد نظریه ندین ؟ به جای اینکه بریم کلاه رو پیدا کنیم ، داستان جدید درست میکنید مدام.

آملیا به حرفهای اسنیپ گوش نمیکرد، روی زمین نشسته بود و با مریخ تماس گرفته بود. نگران قمر اول بود که جلوی قمر دوم اومده.
-الو ؟ مریخ؟ توئی ؟ قمر اول از جلوی قمر دوم به سلامتی گذشت ؟ همتون خوبید؟ چرا کسی جواب نمیده کلی نگران شدم.

اسنیپ پوکر فیس شد ولی پوکر فیس شدن هم جوابی نداد. اسپروات هنوز از ترس میلرزید، آملیا هم نگران مریخ بود. امیدی به این افراد برای پیدا کردن کلاه نداشت. رو به بقیه دانش آموزان کرد و گفت:
-شاید به جای این دو نفر ، بهتره چند نفر دیگه رو بیاریم برای پیدا کردن کلاه. افرادی که متخصص پیدا کردن و حل معما هستن. کاراگاه واقعی.

کسی سر در نیاورد. همه به هم نگاه میکردن و به این نتیجه رسیده بودن که اسنیپ هم دیوونه شده. ولی اسنیپ عاقل تر از همیشه به نظر میرسید. شروع به نوشتن نامه ای کرد و بعد هدویگ رو به زور از هری گرفت و نامه رو بهش داد. همه منتظر توضیح بودن و اسنیپ که میدونست آی کیو ی هیچدوم اینقد بالا نیست که بفهمه چی شده توضیح داد:
-نامه فرستادم به یه کاراگاه واقعی ... شرلاک هولمز ... حالا همینجا منتظر میمونیم که بیاد.

و همه تعجب زده به اسنیپ نگاه میکردن. جادو و جادوگری واقعی بود، ولی آیا واقعا شرلوک هولمز هم واقعیه ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1396/8/25 0:17:37
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1396/8/25 0:20:45
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: یکشنبه 14 آبان 1396 14:05
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

اسنیپ و اسپراوت رفتن پیش ناظرای قلعه تا ازشون اجازه و کمک (!) بگیرن تا کلاه گروهبندی گم شده رو پیدا کنن. حالا دارن همگی با هم (با کمک دانش آموزا و دو ناظر قلعه) دنبال مدارک و نشونه هایی میگردن که به کلاه نزدیکشون میکنه.
....

درحال حرکت به خانۀ هاگرید بودند که...
- نه!

همه به عقب برگشتند و آملیا را دیدند که سرجایش ایستاده...

- اوم... نمیای؟
- نه!

همه پوکروارانه به هم نگاه کردند؛ و نگاه کردند؛ و نگاه کردند. آن قدر نگاه کردند تا نگاه پوکروارانه هم حرام شد!
- چرا نمیای خب؟
- مگه نمیبینید؟!

همه سرشان را بلند کرده و به پنجره، جایی که آملیا اشاره کرده بود، نگاه کردند؛ همه آسمان را ستاره ها فرا گرفته بود. بسیار زیبا و روشنی بخش. اما چه چیز عجیبی وجود داشت؟ سرها دوباره به سمت آملیا برگشت. آملیا که از شدت متوجه نشدگی آنها، تلسکوپ را بر فرق سر خود میکوبید، گفت:
- مگه... نمیبینید... مسوف شده!
-

خب، مسلما هیچکدام نمیدانستند "مسوف" به چه معناست...

- قمر اول مریخ اومده جلو قمر دومیش، مسوف شده دیگه! اینم نمیدونستین؟! اوه، برطرف شد! بیاین بگردیم!

و قبل از آنکه اسپراوت، به پدر نداشته کلاه گروهبندی بوق بفرستد تا دیگر، عجایب جهان را در هافلپاف گرد نیاورد، پایش روی چیزی رفت و افتاد.
- هوم؟ این چیه؟

او چوبدستی شکسته ای را در دست داشت. درست همان لحظه، دورا با گارد خفنی گفت:
- فکر کنم وقتشه نشانه هارو پیدا کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در 1396/9/1 23:10:04
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: جمعه 28 مهر 1396 10:45
نمایش جزئیات
آفلاین
آمبریج حیا کن، هاگوارتز رو رهاکن
------------
همه بخصوص گیبن از رفتن آقای ویزلی خوشحال بودند که ناگهان صدایی آشنا اونا رو سر جاشون میخکوب کرد.
حداقل اونا آقای ویزلی و دورا رو میتوانستند تحمل کنند ولی هیچ کس نمیتوانست رون رو تحمل کنه.
- سلوم. به ریش مرلین قسم وقتی که توی نقشه غارتگر که از هری کش رفته بودم دیدم شما اینجایید در عرض 4 ساعت خودمو بهتون رسوندم!!!!
همه در حالی که شکلات میخوردند به سرعت رون ،فکر کردند.
رون گفت :
- هرمیون اونا دیگه چی هستن ؟
و شکلات های هرمیون را گرفت و یکجا قورت داد.
همه که به اینجور رفتار های رون عادت داشتند  به هم نگاه کردند.
رون گفت :
- راستی اینجا چی کار میکنین؟ ورق بازی میکنین ؟ شطرنج؟ تخته نرد؟
هرمیون گفت :
- نه رون ! دنبال کلاه گروهبندی هستیم. اگه میتونی کمک کنی عضو ما شو اگه هم نمیخوای برو که خیلی کار داریم.
- هاهاها !!! از قدیم گفتن کار رو بده دست کار دون.
خب بذار فکر کنم... دفتر دامبلدور رو گشتید؟
- گشتیم اونجا نبود.
- تالار های گروه ها چطور ؟
- نبود.
- دخمه اسنیپ ؟
- مراقب حرف زدنت باش ویزلی مو نارنجی !!!
- خب ...
2 ساعت و 22 دقیقه بعد...
همه خوابیده بودند که با صدای مانند موشک رون به پا خواستند:
- آهان خونه هاگرید؛ کلاه حتما اونجاست.
- بنظرت هاگرید چه نیازی به کلاه گروهبندی داره ؟
- شاید بخواد ببینه اگه یکی از اژدها هاش رو بخواد بفرسته هاگوارتز، اون توی کدوم گروه میره؟
گیبن گفت :
- الان نمیدونم باید بهت بگم احمق یا باهوش ولی ...
ناگهان حرف گیبن توسط آملیا قطع شد :
- حداقل بهتر از اینه که اینجا بخوابیم و شکلات بخوریم.
سپس همگی تسلیم زور آملیا و حرف رون شدند و به سمت کلبه هاگرید حرکت کردند.
=====

توضیحات به وسیلۀ پخ براتون ارسال شد.

به الف دال خوش اومدی!
تایید شد!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در 1396/7/28 13:10:52


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: چهارشنبه 26 مهر 1396 20:04
نمایش جزئیات
آفلاین
_خعب اتاق دامبلدور که نبود. اتاق شخصی ای هم که در کار نبود. پس کجا...
_به به آملیای عزیز ناظر شده ی به دنبال مدیریت!

آملیا با دست خود به پیشونی اش کوبید. باز هم دورا! دورا به سمت آملیا قدم برداشت. صدای تق تق کفشهایش در سالن پیچید. دستش را با حالتی چندش بر روی گونه ی آملیا کشید.

_آخی از دیدنم خوش حال نشدی؟ منم خوشحال نشدم.
_چی میخوای دورا؟

دورا بدون توجه به سوال آملیا، همان طور که به صورت تک به تک اعضای گروه جستجو نگاه میکرد، با قیافه ای متعجب پرسید:
_دنبال کلاهید؟

آرتور که ازفهمیدن جریان توسط دورا با وجود سکوت بچه ها قیافه‌اش سوالی شده بود زبان باز کرد.
_الان از کجا میفهمی؟

آملیا با صدایی که از ته چاه می آمد گفت:
_ذهن خوانه!
_اووو مستر ویزلی. شما هم که اینجا تشریف دارید. کارآگاهی که از همه جا بی خبره.

اسنیپ خسته از این وقت تلف شده، خونش به جوش آمده بود. به همین خاطر با همان صدای پر صلابت و آرام همیشگی‌اش گفت:
_دوشیزه ویلیامز؟ متوجه ی زمانی هستید که از ما گرفتید؟

گیبن خشنود از موقعیت پیش آمده، با صورت همیشه خندانش گفت:
_ فکر میکنم آقای ویزلی هم از آشنایی بیش تر با شما خشنود بشوند دورا. نظرتون چیه که ما منتظرتون بمونیم آقای ویزلی؟

و این گونه بود که شر ویزلی ها و ویلیامز ها با هم به طور یکجا کنده شد. هرمیون ها هم میخواستند به همراه ویلیامز ها و ویزلی ها کنده شوند. اما فرصت پیش آمده برای گرنجر ها نبود و دست هرمیون توسط آملیا کشیده شد، تا در ادامه ی سوژه آن ها را یاری کنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دورا ویلیامز در 1396/7/26 21:06:59
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: جمعه 14 مهر 1396 23:18
نمایش جزئیات
آفلاین
آمبریج حیا کن ، هاگوارتز رو رها کن

---
هرکی به یه چیزی فکر میکرد. گیبن تعداد افراد حاضر تو دفتر رو میشمرد و تقسیم به جایزه پیدا کردن کلاه میکرد، اسنیپ به اینکه باید از دیجی کالا ژل جدید سفارش بده و این بار چند تا سفارش بده تا با جغد رایگان ارسال بشه واسش، هرمیون به این داشت فکر میکرد که تاریخ هاگوارتز رو چند بار دیگه بخونه تا بتونه دقیقا حفظ باشه و برای هر موقعیت یه جمله ازش بتونه بگه، آرتور به اینکه اگر همه رو اینجا بازداشت کنه، چقد باید فرم و کاغذ وزارتی پر کنه و آیا ارزش اون همه کار رو داره، آملیا هم به اینکه اگر شخصیتش رو عوض کنه آیا ستاره ها باهاش قطع رابطه میکنن یا همچنان دوست و رفیقش میمونن.

دامبلدور با شتاب به طرف دفترش بر میگشت ، آلارم ورود افراد غریبه به دفترش به صدا در اومده بود. با هر قدم ، سرامیک های زمین تکون میخوردن و همین باعث ترس تابلوهای اطراف راهرو شده و همه قایم شده بودن. دامبلدور از مرلین میخواست که دانش آموزا دنبال چیزی که فکر میکرد نباشن. اون تمام ذخیرش بود، تمام محفل به اون نیاز داشت و بدونش نمیشد ولدمورت و مرگخواران رو شکست داد. بالاخره به در دفتر رسید و کلمه رمز رو گفت و وارد شد.

با ورود دامبلدور همه هوشیار شدن و خودشون رو جمع و جور کردن. هرمیون سریع یه کتاب تاریخ هاگوارتز از جیبش در آورد و در حالی که مثلا نمیدونه چه اتفاقی داره اطرافش میفته به خوندنش مشغول شد. دامبلدور به کسی توجه نکرد و به سرعت به طرف میز کارش رفت و وقتی دید همش تموم شده ، با ناراحتی روی زمین زانو زد و به گریه افتاد.
-آههههه مرلین چرا آخه ؟ چرااااااااا ؟

ملت گونه به دامبلدور خیره شدن و منتظر بودن ببینن دقیقا چه اتفاقی افتاده. گیبن و اسنیپ این موقعیت رو غنیمت شمردن و سریع دست بقیه رو گرفتن و از دفتر مدیریت خارج شدن تا به طرف مقصد بعدیشون برای پیدا کردن کلاه برن.
با اینکه از دفتر مدیریت خارج شده بودن همچنان میتونستن صدای دامبلدور رو بشنون.
-اوووووه مرلینا، من تو کل این دنیا این شکلات ها رو داشتم فقط. اونارم ازم گرفتی.

ملت شکلات خوران به طرف سرسرای عمومی رفتن تا اونجا با آرامش در مورد نقششون برای پیدا کردن کلاه حرف بزنن.
====

تایید شد
به الف دال خوش اومدی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در 1396/7/17 6:49:20
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: دوشنبه 10 مهر 1396 12:02
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت همچنان شکلات میخوردن و فکر میکردن. ناگهان در اتاق زرتی باز شد و آرتور ویزلی با کیفی چرمی داخل اتاق شد. کیف و کلاهش رو روی میز گذاشت و کتش رو درآورد و به دسته ی صندلی دامبلدور آویزون کرد:
-خب میبینم که جمعتون جمعه. اومدم برای تحقیقات تا کلاه رو هر چه زودتر پیدا کنیم. هر چی مدرک دارید بذارید روی میز و اینکه دارید چی میخورید؟

ملت یه مشت شکلات در لپ راست، یه مشت شکلات در لپ چپ و یه مشت شکلات در دست راستشون، بهت زده با چشمانی از حدقه بیرون زده به آرتور نگاه میکردن:
-خب چرا دارید منو نگاه میکنید؟ نمی خواید کلاه رو پیدا کنید؟
ملت:
-اگر مدارک رو رو نکنید و کلاه پیدا نشه همتون رو بازداشت میکنما.
ملت:
آرتور:
ملت:

بالاخره گیبن سکوتش رو شکست و با دهن پر از شکلات گفت:
-دو ایندا دیدال میدنی؟
-مامانت بهت یاد نداده با دهن پر حرف نزنی گیبن؟
گیبن:

گیبن شکلات های داخل دهنش رو به زحمت قورت داد و گفت:
-تسترال نمکی! دارم میگم تو اینجا چیکار میکنی؟
-مودب باش گیبن. گفتم که اومدم تا با کمک شم پلیسی بنده کلاه رو پیدا کنیم. میدونی که کلی بچه جادوگر پشت در وایسادن و منتظرن.
-مرلین خوار و خفیفت کنه. خودمون کم بودیم تو هم اضافه شدی؟
-زیاده روی نکن گیبن. خودت که میدونی میتونم خیلی راحت پرونده ای تشکیل بدم و تو رو به عنوان متهم به دادگاه و آزکابان معرفی کنم.

گیبن ساکت شد در حالی که در دلش کلی فحش و ناسزا بار آرتور میکرد. بقیه ملت بالاخره شکلاتا رو قورت دادن و الباقی شکلاتای توی دستشون رو توی جیبشون ریختن. کلاه باید پیدا میشد و حالا آرتور با کارآگاه بازیش، مزاحم کار اونا شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!