جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

58 کاربر(ها) آنلاین هستند (21 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
55 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 28 مهر 1396 17:56
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلکلاو

جسیکا.جیسون.پیوز(بابابزرگمون)


جسیکا دستش را با خوشحالی بالا برد و بعد با مکثی کوتاه آ ن را پایین آورد.
-راست میگه مرغ توفان اصن کجا هست که پرش رو باید گیر بیاریم؟


جیسون نگاهی به دو هافلی سر در گم انداخت و رو به ناظر مسابقات کرد.
-میگما! نمیتونم گروهمو تغییر بدم؟
-نع!
-اام آخه اینا ضریب هوشی...
-خب این هافلکلاوه پس یعنی مجبوری یکی از همین آی کیو ها رو انتخاب کنی!


جیسون که قانع شده بود برگشت و دست پیوز را گرفته و به دنبال خود کشاند.بعد از راه رفتن طولانی به جنگل ممنوعه رسیده بودند،جیسون به سمت ورودی جنگل اشاره کرد و گفت:
-تو جنگل ممنو عه هر چیزی پیدا میشه!پس مرغ توفان هم پیدا میشه!


جسیکا با قاطعیت روی زمین نشست و مخالفت خودش با ورود به جنگل ممنو عه را اعلام کرد.
پیوز هم که چیزی از حرف های جیسون را نشنیده بود، به تبعیت از جسیکا روی زمین نشست و عصایش را تابی داد.
جیسون نفس عمیقی کشید و رو به آنها کرد و با صدایی که به وضوح برای هر دو مخاطب قابل شنیدن بود گفت:
-اگه پیداش نکنیم مسابقه رو هم می بازیم!
-اگه بریم اون تو به احتمال 99.999999درصد، میمیریم و من نمیتونم مرگخوار بشم و برم پیش ارباب....

پیوز که تنها حرفی که شنیده بود جمله آخر جیسون بود،گفت:
-اگه بختیار رو میخوایین باید بگم که مرده...


جیسون با قیافه پناه به مرلینی که گرفته بود به سمت جسیکا برگشت و گفت:
-باشه خب. تو چه فکری داری؟

جسیکا با لبخند هافلی رو به پدر بزرگ کرد و سپس به سمت قلعه اشاره کرد.
جیسون نگاهی به جسیکا انداخت و با وجود روح سفیدی که درون وجودش بود،به پلیدی نقشه جسیکا پی برد.
پس هر سه نفر به آرامی به سمت قلعه راه افتادند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هافلپاف ایز خفن!
شیپور خواب رودولف دست منه!
صبحا زود بیدار شید شبا هم زود بخوابید!
مراقب تلسکوپ آملیا باشید!اصلا حوصله نداره!
ارباب
بعله!و باز هم بعله...
در پناه هلگا باشید.
همین...
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 28 مهر 1396 14:05
نمایش جزئیات
آفلاین
جسیکا و جیسون و پیوز (بزرگ خاندان)


- بیا دیگه پدر جان شب شد !!

پیوز در حالی که عصایش را در هر حرکت تاب بزرگی می داد، سعی میکرد لنگان لنگان خودش را به جسیکا و جیسون برساند، و هر چند دقیقه که خسته میشد، می ایستاد، سبیل سفیدش را تاب میداد و کمی نفس تازه می کرد. جیسون و جسیکا هربار با ناراحتی او را به دنبال خودشان می کشاندند.

وقتی تقریبا نزدیک مسئولین برگذاری مسابقه رسیده بودند جیسون رو به جسیکا گفت : « مجبور بودین این پیر خرفت رو بیارین ؟ »

پیوز که گوش هایش سنگین شده بود پرسید : « چی؟ »
جسیکا چشم غره ای به جیسون رفت و با صدای بلند گفت : « جیسون میگه خیلی خوشحاله که با شما هم گروه شده پدر جان ... »

سرانجام به مسئولین برگزاری مسابقه رسیدند. جسیکا جلو دوید تا آیتم انتخابیشان را اعلام کند : « شاخ تک شاخ مال ما ... شاخ تک شاخ مال ما ... »

ناظرین رو به دای کردند و گفتند :
نقل قول:
- باشه ولی چیزی که شما باید بیارین دنده تستراله. نه کباب دنده!

سپس رو به جسیکا برگشتند:« و شما ... تنها چیزی که باقی مونده "پر مرغ توفانه" ... شاخ تک شاخ رو همون اول گرفتن ... بعضی از شرکت کننده ها حتی دارن با یافته هاشون بر میگردن » (نگاه عاقل اندرسفیهی به دای و سوزان می کند)

جسیکا برگشت و با ناراحتی رو به پیوز گفت : « دیدی دیر شد ... من شاخ تک شاخ رو میخواستم ... »
و در حالی که کاملا پروانه ای شده بود گفت : تک شااااخ ... سپس بالهای رنگارنگش را باز کرد و پر کشید و رفت

پیوز : حالا طوری نشده که، چی رو باید پیدا کنیم ؟

جیسون : پر مرغ توفان رو ...

پیوز : مرغ طوفان ؟!؟

جیسون : نه پدر جان سمعکت رو بزن ... میگم مرغ توفان !!!

پیوز : من که زبون (رسم‌الخط؟) شما جوونا رو نمی فهمم ... مرغ توفان مگه بختیار نبود ؟

- کی ؟!؟؟؟!

- بختیار ... قبل از اینکه کالین کریوی وزیر بشه و حکومت آسلامی جادوگری درست بکنه ... بختیار نخست وزیر حکومت طاغوتی دراکو مالفوی بود ... و به خودش میگفت مرغ توفان !!

- پدر جان من فکر کنم شما دارین تاریخ دنیای جادوگری و ماگلی رو با هم قاطی میکنید !

- نه پسرم ... من که این موها رو توی آسیاب بی رنگ و شفاف نکردم، حاصل یه عمر روح بودنه ...

جسیکا که عمر پروانه ای بودنش تموم شده (چنانکه شاعر می فرماید: گفتمش احوال عمر ما چه باشد ، عمر چیست ؟ / گفت : یا برقیست یا شمعیست یا پروانه ای ) میاد کنار پیوز و میگه : « دیگه این بحثا بسه ... باید یه فکری بکنیم ... »

جیسون : «تو کجا بودی ؟»

جسیکا جواب داد : « پر کشیدم بین گلهای رنگارنگ ... ولی ببین ... آفت هاشون چسبیده بهم » و سعی کرد حشرات ریز بی شماری که روی بدنش بود را با دست بتکاند ...

پیوز گفت : « خیلی خوب ... حالا کجا میشه مرغ توفان پیدا کرد ؟!؟»

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1396/7/28 14:08:35
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 28 مهر 1396 13:19
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلـکلاو

آملیا & کردلیا & رودولف


درمیان هیایوی جمعیت - تقریبا - بیست نفری متشکل از هافلپافیها و ریونکلاوی ها برای برداشتن سوژه ها، یک عدد رودولف به زحمت دیده میشد که همچنان به لیست اعضای هرگروه نگاه میکرد.
-

اگرچه همه میدانستند که او، بخاطر همگروهی با دو ساحره، سر از پا نمیشناسد! کمی آن طرف تر، جلوی باجه انتخاب سوژه، همگروهیش، درحال تلاش برای گرفتن سوژه بود؛ درحالیکه مسئول باجه فریاد میزد:
- آروم! به همتون میرسه! تو دستیتو غلاف کن خانوم!

آملیا که تلسکوپش را بالای سر یکی از افراد جلویش در صف گرفته بود تا در فرصت مناسب ضربه را بزند، با شنیدن این فریاد، خواست تلسکوپش را غلاف کند که خودش زیر نگاه های جماعت، خم شد!

- تلسکوپم!

چون قرار نبود رفتارهای خشونت آمیز از خود نشان دهد، با غرهای رودولفی از باجه انتخاب سوژه دور شد، درحالیکه نمیدانست به کدامین درد بنالد؛ له شدن تلسکوپش، دیر رسیدن و آخر شدن در صفِ برابر با گیرنیامدن سوژه، یا...

-

همگروهی شدنش با رودولف! اگرچه با هرکس همگروهی میشد، حس خوبی نداشت. همچنان که به او نزدیک میشد، در ذهنش میگفت:
- لااقل خوبیش اینه که با دورا یار نشدم...
- فهمیدم چی گفتی! بیام همون له شدۀ تلسکوپو تو سرت بشکونم؟!

اما از آنجا که هرکس میخواست زودتر، بهترین سوژه را انتخاب کند، فقط به یک کار اکتفا کرد:
-
- قهرم!

تا دورا با لیسای بغل دستش بگو مگو میکرد، آملیا با چشم، دنبال کردلیا میگشت. اما این دنبال کردن با چشم، برای رودولف که همیشۀ مرلین، ساحره هارا زیر نظر داشت، فرق میکرد.
- تو هم چشم چرونی یاد گرفتی؟ کی رو دید میزنی؟
- کردلیا!
- مگه کردلیا اومده؟!
- نه... ندیدمش اون وسط...
- بعدی!

این صدای مسئول باجه بود که می آمد؛ ظاهرا کسی جلویشان نبود. آملیا ترجیح داد پشت سر رودولف حرکت کند تا اینکه مورد چشم چرانی او قرار بگیرد! جلوی باجه که ایستادند، مسئول لیستی را نشان داد.
- این لیست مواد؛ انتخاب کنید!
- ستاره ها میگن اینا که همه خط خورده!
- ها؟ نه... این یکی مونده.

آملیا که قدش تا نصف باجه هم نمیرسید، ماده ای که روی کاغذ نوشته و پشت مسئول، به دیوار چشبیده بود را نمیدید؛ اما رودولف، چرا! رودولف ترسید، رودولف لرزید. یک بار دیگر هم به مادۀ مورد نیاز نگاه کرد و باز ترسید و لرزید. اما قبل از اینکه این چرخه، دوباره تکرار شود، نگاهش به همگروهی اش افتاد...
- نمیخوای بگی چی نوشته یا اینو هم باید ستاره ها بگن؟!
- ز... زهر بانو نجینی!

آملیا به فکر فرو رفت؛ او که مرگخوار نبود و کردلیا هم تازه وارد بود، پس چطور... نگاهش به رودولف افتاد؛ فکر خوبی بود؛ رودولف مرگخوار بود! اما مطمئنا او به همین سادگی قبول نمیکرد که ریسک زهر گرفتن از مار محبوب اربابش را گردن بگیرد. پس باید به راه دیگری متوسل میشد.
- رودولــــــــــف!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 27 مهر 1396 23:58
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلـکلاو
رز & لینی & آدر


- جنگل ممنوعه؟

آدر ضمن بیان این جمله، با تردید نگاهشو بر روی سرتاپای رز و لینی جا به جا می‌کنه. هنوز امیدوار بود که حداقل یک آفت هم که شده از چشمای ریزبینش دور مونده باشه و از لا به لای شاخ و برگ و خاک گلدان رز براش دست تکون بده، یا برقی روی بال‌های لینی ببینه که حاصل از چشمک زدن آفت باشه.
اما کوچیک و بزرگ شدن سایز چشمان آدر تاثیری تو یافتن آفت نداشت. لینی و رز به راستی که اختلاس‌گران بزرگی بودن!

- خیله خب، می‌ریم جنگل ممنوعه. پشت من به صف شین.

آدر اینو می‌گه و شروع به قدم زدن می‌کنه. لینی و رز نگاهی به هم می‌ندازن و در لحظه‌ی بعد، یکیشون پرواز کنان بر فراز سر آدر گوی سبقت رو می‌ربایه و دیگری در حالی که گلدونشو سفت چسبیده بود، بدو بدو از آدر پیشی می‌گیره...

دقایقی بعد، حاشیه‌ی جنگل ممنوعه

- نه! اون نه. اون رفیق دوران دبیرستانمه. چطور جرات می‌کنی؟ ریزه، کوچولوئه! نکنش!

آدر بی‌توجه به فریادهای بی‌پایان لینی، سنجاقکی که روی گلی یاسی رنگ نشسته بودو میون دو دستش حبس می‌کنه.

- تو خوشت میاد یه میمون بیارم بذارم ور دلت و مشغول جدا کردن شپشای بدنت شه؟ کجاست پیروی از بندی که از حقوق حشرات صحبت می‌کنه؟

رز در حالی که نگاه خیره و نگرانش به گل یاسی رنگی بود که دقایقی پیش سنجاقک روش جا خوش کرده بود، یادآوری می‌کنه:
- چنین بندی وجود نداره.
- آه ازت ممنونم رز. آدر من همین الان یه آفت رو ساقه‌ی اون گل یاسیه دیدم.
- نــــــــه!

فریاد گوشخراش رز همانا و رها شدن سنجاقک و حرکت دستان آدر به سمت گل نیز همانا. لینی با پرواز سریعی رفیقشو تو هوا می‌قاپه و بعد از مقادیری ناز کردنش، اونو تو دستای باد رها می‌کنه.
در تمام مدت رز این پا و اون پا کنان در تلاش برای قانع کردن آدر بود تا دست از سر اون گل برداره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 27 مهر 1396 21:43
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلـکلاو

نولااااا و گیبن

.
.
نولا در حالی که طبق عادت همیشگیش خیلی زود جو را صمیمی حس می کرد روی صندلی کنار گیبن ولو شد و با بیخیالی گفت:

_از الان آخه؟ زود نیست؟

گیبن به سرعتی که با داشتن کوله ای به اون سنگینی ازش بعید بود به سمت نولا برگشت و با چشمایی از حدقه بیرون زده گفت:

_زود؟ ( درذهنش لقب هایی را به نولا تعلق داد که قابل نوشتن نیست!)

نولا چشم های خود را گرد کرد ، دستانش را به پشت حلقه کرد و سعی کرد با تقلید از خرمحترم جناب شرک مظلوم نمایی کند:

_باشه ، همین الان شروع می کنیم ، فقط احساس می کنم شکلات خونم افتاده! شکلات داری؟

گیبن برای لحظه ای چشمان خود را بست و سعی کرد خونسردی خویش را حفظ کند:

_از توی کولم ، زیپ هفتم کناری بردار!

نولا لبخندی تا بناگوش زده و سعی کرد در حالی که به دنبال شکلات جانش می گردد، کمی هم راجع به مسابقه صحبت کند:

_راستی چه ماده ای( چشمانش با دیدن شکلات برق زدند!) رو انتخاب کنیم؟

گیبن در حالی که سعی می کرد با دیدن خونسردی نولا در حال خوردن شکلات حرص نخورد آهی کشید و گفت:

_زهر نجینی رو که برداشتن، اوووف ، شاخ تک شاخ چه طوره؟

نولا با ترس گفت :

_ اوپس! یه ذره خطریه آخه!

گیبن با اعتماد به نفس گفت:

_اهم! نترس از پسش برمیایم!

نولا نگاهی به آب آواکادوی گیبن انداخت و با لحن مرموزی گفت:

_معمولا آدمای خیلی جسور آب آواکادو رو ترجیح نمی دن!

گیبن خندید و گفت:

_انسان شناسی جزو درسای هاگ بودو خبر نداشتیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


Is é grá an scéal is fearr, Is maith an scéalaí an aimsir.
«زمان بهترین قصه‏ گو و عشق بهترین قصه است»



پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 27 مهر 1396 19:31
نمایش جزئیات
آفلاین
دای و سوزان


- سوزان! سوزان! بیدار شو!
- چیشده؟
- ام... گروه بندی. معجون. دنده کبابی!
- باشه. خوش بگذره.
- دنده کبابی!
- خب برو از آشپزخونه بیار!

دای اندیشید. فکر خوبی بود. در حالی که دیگر گروه ها با سختی و مشقت به دنبال ماده اولیه خود می گشتند؛ دای و سوزان با آرامش کباب می خوردند و سپس با یک پرس اضافه عنوان قهرمانی را از آن خود می کردند. انتخاب دنده کبابی از بهترین انتخاب های عمر دای بود.

- ما برنده ایم!
- وقتی خواستن جام رو بدن بیدارم کن.

دای دست سوزان را گرفت و به مقصد کبابی مورد علاقه اش آپارات کرد.

پاق!

- کجا آقا؟! کجا؟ هاگوارتزه خیر سرمون! آپارات نداریم! پیاده برین.
-

کبابی

- اره دیگه. دو تا پرس می خوریم. یه دونه ام می بریم که برنده شیم.

- آبجی شما ساقیت کیه؟ شمارشو میدی؟

چهره سوزان ترکیبی از و شد؛ که متاسفانه به دلیل کمبود شکلک در سایت از پرداختن به آن معذوریم. از خواننده تقاضا می شود از تخیل خود استفاده کرده و به بهترین تخیلات نیز، در طی یک قرعه کشی، جوایزی نفیس اهدا خواهد شد.

هاگوارتز


- پس پرچ ـمون کو؟
- کدوم پرچم؟
- همون که باید بازگشت قهرمانانه ـمون رو تبریک بگه دیگه! پیدا کردن ماده اولیه در طی این مدت زمان کم. اول شدن در هافلکلاو. بیدار نگه داشتن تو.
- ما تو خوابگاه هافل یه پرچم داریم حرفم میزنه. برم ببینمش؟

دای با ناراحتی وارد سرسرا شد و به خودش یادآوری کرد که در طی سخنرانی برنده شدن ـش از این نامهربانی گلایه کند. آیا آنها لیاقت یک حلقه گل به دور گردن ـشان را نداشتند؟

- با این که برخوردتون با ما درست نبود، ولی ما بردیم. بفرمایید!

ناظرین همگی شگفت زده شدند! چطور این گروه توانسته بود به این زودی دنده تسترال را پیدا کند؟ آیا آنها تقلب کرده بودن؟ تبانی با تسترال ها؟ خفنیتِ خودشان؟

- دای! این کبابه! کباب اصلا تو مواد معجون نیست.
- نه! نه! اشتباه نکنید! این دنده کبابیه!

ناظرین به یک دیگر نگاه کردند. یک نفر باید حقیقت را به آنها میگفت.

- باشه ولی چیزی که شما باید بیارین دنده تستراله. نه کباب دنده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 27 مهر 1396 00:15
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:

لینی وارنر نوشته:
هافلـکلاو
رز & لینی & آدر



آدر خرامان خرامان با گونی حاوی رز و لینی به سمت بیرون سالن انتخاب موضوع به راه افتاد. اول باید به یه جای ساکت و پر نور میرسید تا سر صبر بتونه دنبال آفت های حشره و گل همراهش بگرده. صدا های مبهمی از توی گونی به گوش میرسید.

- نگاش کنا. این همه سال... این همه روز در یک دفتر... نباید به من بگی آفت داری؟
- دارم مگه؟ اون همه کود مرغوب داده شده بم. اون همه از نو جوانه زدم.
- پس لابد من دارم که الان ما تو گونی ایم.
- نداری مگه؟

گونی به شکل ناگهانی به سمت بالا پرت شد. آدر خسته شده بود و گونی رو روی شونه ش به سمت بالا کشیده بود. در اثر این حرکت ناگهانی، گلدون رز برگشت و تمام خاک ها روی لینی خالی شد.

- عههههه... آفتاشو ریخت روی من!

آدر با شنیدن این فریاد، گونی رو زمین گذاشت. سریعا درش رو باز کرد و چوبدستیشو به سمت کپه ی خاک که چند تا ریشه و غنچه و شیش تا پای حشره ازش بیرون زده بود گرفت.

- اکسیو آفت!

چوبدستی با شنیدن این ورد به حالت پوکر فیس در اومد. اما چه فایده که ورد ورده و هیس چوبدستی ها فریاد نمیزنند خلاصه... افسون از چوبدستی شلیک شد. ولی هیچی به سمت آدر به پرواز در نیومد.

- گفتم اکسیو آفت!

باز هم هیچ اتفاقی نیفتاد. آدر توی خاک چنگ زد بلکه یه آفت بیاد تو دستش. ولی خیر.

- دستتو بکش آقا! :

آدر با دیدن این مسئله که هیچ آفتی در وجود لینی و رز دیده نمیشه، یک بار دیگه به دست های پشت پرده ایمان آورد. رز و لینی، دو تا متقلب بودن! رز و لینی... اختلاس گر بودن!

فلش بک


نیمه شب بود. پنجره ی دفتر مدیریت باز مونده بود. رز از جاش بلند شد. یه نگاه به لینی که خواب به نظر میرسید انداخت و به سمت میزی که منو های مدیریت روی اون بود رفت. کشو رو باز کرد... و نصف بودجه ی سایت رو سریعا توی گلدونش قایم کرد. فردا نوبت ضدعفونی ریشه داشت. نمیتونست اجازه بده که آفت بگیره. کشو رو بست و آروم گلدونش رو به سمت تختش سُر داد.
لینی توی خواب غلت زد و دستش رو روی گوشیش گذاشت. باید مطمئن میشد که سفارش کرم مخصوص ماساژ بالهاش ثبت شده.
آپدیت های سایت، میتونست عقب بیفته.

پایان فلش بک

آدر با ناامیدی به گونی نگاه کرد. و بعد سرش رو بالا آورد. لینی پرواز کنان از گونی بیرون اومد و رز رو تنها گذاشت تا خاک هاشو جمع کنه.

- به جز من و رز... جنگل ممنوعه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 26 مهر 1396 22:06
نمایش جزئیات
آفلاین
گیبن کوله پشتی غول پیکرِ گِردی را بر دوشش حمل میکرد. وارد کافه هاگزمید شد و منتظر هم گروهیش ماند.
در آن فاصله یک لیوان آب آواکادو سفارش داد و روی صندلی نشست. صدای روزنامه ی جادویی شخصی که پشت میز کناری بود به گوش میرسید. صدای جیغ و فریاد، سراسر شور و هیجان.
-هِی. در مورد مسابقه ی هافلکلاو چیزی شنیدی؟

حرفش را به سمت گیبن گفت.


-آره. خیلی کم.
-تو روزنامه زده اسمشو نبر داور این مسابقه اس! پناه بر هلگا.
-شما هم هافلپافی بودی؟

مرد صندلی خودش را کنار صندلی گیبن کشید.
-البته. من خاطرات زیادی از هافلپاف دارم.

و یکی از رنک هایش را به گیبن نشان داد. همینطور که بیشتر با هم اشنا میشدند و گیبن میفهمید که تا به حال چیزی از هافلپاف نمیدانسته، صحبت هایشان گرم گرفت. گیبن برای او از مسابقه ی هافلکلاو و این که در مسابقه شرکت میکند گفت.

-اوه. تو جدا مسابقه میدی؟
-آره. من میخوام برنده بشم.
-خوبه. امیدوارم که بشی.

مرد کمی به دور و ور گیبن نگاه کرد و به جز کوله پشتی غول پیکرش چیزی ندید.
-راستی هم تیمی ایت کجاست؟ فکر نمیکنم بتونی تکی مسابقه بدی.

گیبن لبخند اطمینان بخشی به مرد زد. همان لحظه در باز شد و دختر نسبتا بلندی وارد کافه شد. نگاهش را به گیبن انداخت. گیبن هم به او نگاه میکرد. مرد هم به دختر نگاه میکرد. مرد دستی روی شانه ی گیبن زد.
-نمیدونم مسابقه رو میبری یا نه. ولی اون قطعا ارزش شرکت تو این مسابقه رو داره! هم تیمیته درسته؟

گیبن تایید کرد. دست مرد را جلوی صورتش دید با او دست داد و از او خداحافظی کرد. نولا جانستون سریع به سمت گیبن دوید. گیبن محو دیدن رگه ی طلایی موهایش شده بود. نولا دوید و دوید و چوبدستی اش را بیرون کشید و پاق بر سر گیبن کوبید.
-چرا میزنی؟
-گفتم یخمون باز شه همین اولش.
-چرا اینقدر دیر اومدی؟
-اوه. خوب شد یادم نرفت. باید برای ساخت معجون بریم دنبال یه جور ماده بگردیم. یه لیسته ولی من هنوز انتخاب نکردم.
-بیا باهم انتخاب کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گیبن در 1396/7/26 22:19:00
هافلپافی خندان
تصویر تغییر اندازه داده شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 26 مهر 1396 18:52
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلـکلاو
رز & لینی & آدر



- من اعتراض دارم. من منظورم اون نبود. من اون ماده رو نخواستم. هی! به من گوش کنین. من حرف دارم. من اینجام. من!

اما کسی پاسخگوی فریادهای لینی نبود. همه به قدری مشغول انتخاب ماده بودن که کسی اهمیتی به فریاد یک حشره‌ی کوچک که میون سایه‌های بلند انسان‌های حاضر در اونجا گم شده بود نمی‌داد.

- حشرکم!

به جز یار دیرینش! البته که رز بعد از این همه سال رفاقت و همکاری با لینی، صداشو حتی از چند فرسخ دورتر هم می‌شنید و برای حرفاش اهمیت قائل بود.

- اوه گل من. می‌دونستم هرکی صدامو نشنوه تو یکی می‌شنوی.
- ها؟ تو چیزی گفتی مگه؟ اومدم بپرسم حالا که تو یه گروهیم کدوم ماده رو برداریم.
-

خب، به نظر میومد حتی علت حضور رز هم چیز دیگه‌ای به جز شنیدن حرفای لینی بود! لینی که شکست تصوراتی، جثه‌ای و دوستی رو با هم خورده بود، سعی می‌کنه ذهنشو از این افکار ناخوشایند دور کنه.
- راستش... من می‌خواستم اعتراض کنم چرا از ما گیاهان و حشرات استفاده ابزاری می‌کنن، که خب، فک کردن در واقع همون ماده رو انتخاب کردم.
- حشرک. دو روز ولت کردم از ملوییت در اومدیـ... اوه نه این دیالوگ برای اینجا نبود که.

رز در حالی که دستپاچه شده بود فیلم‌نامه‌ای که در دست داشتو کنار می‌ذاره و بعد از مقادیری جستجو برگه‌ی دیگه‌ای رو در میاره.
- حالا آدر کجاست؟

لینی مطمئن بود چیزی این وسط جا مونده. برخورد رز با اشتباه لینی، ملوتر از اون بود که قابل تصور باشه. اما به هر حال لینی از این وضعیت راضی و خوشنود بود و اعتراضی نداشت به جز وقتی که...

- گرفتمتون!

خودش رو محبوس شده داخل گونی‌ای چرکین پیدا می‌کنه! آدر از پشت به اونا نزدیک شده بود و در یک حرکت سریع هردوشونو تو گونی کرده بود و حالا پاورچین پاورچین در حال خارج شدن از صحنه بود.
- بریم که آفتتونو بگیرم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 26 مهر 1396 16:38
نمایش جزئیات
آفلاین
ليسا هنوز به دورا ملحق نشده بود كه غرغر ها به صحبت راجب مواد معجون تبديل شد.
همه مشتاق منتظر لحظه اي بودند كه پاتيل معجون را در حلق كسي فرو كنند و مقام اعظم معجون خوراني را از هكتور بربايند.

رز هم در همين فكر بود ولي لايتينا اصلا به اين چيز ها فكر نمي كرد...دقيق ترش اصلا فكري به ذهنش راه نمي افتاد.
تنها نت هاي موسيقي بودند كه درون سرش مي رقصيدند.

- لــا لالالـا لا...

دختر ويبره اي نشات گرفته از تعجب زد. چرا همگروهي اش اسم خودش را پشت سر هم تكرار مي كرد؟

- لات؟...لايت شايد:-؟

جوابي نگرفت. براي باري ديگر با اسم لاتين صدايش زد اما بازهم جوابي نشنيد. چند تلفظ ديگر راهم امتحان كرد ولي همچنان پاسخي نبود.
رز تصميم گرفت به روش هاي فيزيكي متوسل شود بلكه جوابي به دست آورد.

- هوم؟ ها؟

و بله. ويبره بر هر درد بي درماني دواست. زلزله ي هفت ريشتري توجه لايتينا را به خود جلب كرد ولي در عين حال كل سرسرا را جوري با خاك يكسان كرد كه در نبرد هاگوارتز نشده بود.

- چي بريم دنبال؟
- ها؟
- براي معجون، باشيم دنبال چي؟

لايتينا نمي دانست اصلا چرا بايد دنبال چي باشند. معجون چرا؟ فقط مي دانست كه با رز هم تيمي شده و اين آهنگ جديد خيلي خفن هست.

رز در حين ويبره زدن، جواب سوال را داد:
- معجون ديگه! معجونه همون كه مي ده هرچي بخواي. بخونيش فقط بايد. براي كردن درستش به مواد داريم نياز.
همون مواد هايي كه بودن تو ليست. حالا برداريم ما كدومش رو؟
- لالالـا لالا...لالالا لــــا...

حواس لايتينا دوباره به آهنگش پرت شده بود ولي رز همچنان توضيح مي داد:
- همه بايد برن دنبال يكي ش. گروه ليسا برداشته ريش دامبل رو. آفتم كه رفت براي ليني.
برداريم ما شاخه ي بيد كتك زدن رو؟

لايتينا سرش را با ريتم آهنگ تكان مي داد كه اين حركت را رز به معناي تاييد گرفت.
پس ويبره زنان به سمتي رفت كه بقيه ي گروه ها سوژه هايشان را اعلام مي كردند. جلوي تيم خودشان اسم بيد كتك زن را نوشت و كناري رفت تا نفر بعد سوژه ي انتخابي اش را وارد ليست كند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز زلر در 1396/7/26 17:52:28
ویرایش شده توسط رز زلر در 1396/7/26 17:54:22
ویرایش شده توسط رز زلر در 1396/7/26 17:55:18