مرگخواران کوچک قول داده بودن، ولی قبل از اینکه آراگوگ به قولش عملی کنه، توسط لرد سیاه فراخونده میشن.
- ما برمیگردیم. - یادت نره به قولت عمل کنی! - چشم به هم بزنی برگشتیم.
آراگوگ چشم بر هم میزنه، چندین بار هم میزنه. ولی نه تنها مرگخوارای کوچیک نرفته بودن و برنگشته بودن، بلکه تازه هیکل کوچیکشون به در رسیده بود و قصد خروج از اتاقو داشتن!
دقایق زیادی بعدتر:
سه مرگخوار کوچولو، بدو بدو اتاق لردو از دور میبینن و از اونجایی که تاخیر زیادی داشتن، تصمیم میگیرن رو زمین لیز بخورن و از زیر در عبور کنن. همین کارم میکنن!
- نجینی؟ تو هم صدایی که ما شنیدیم رو شنیدی؟
نجینی اونقد صدای آهنگ رو بلند کرده بود که طبیعی بود تا حتی صدای لرد رو هم نشنوه، چه برسه به مرگخوارای کوچیکی که جلوی در روی هم تلنبار شده بودن. و میبینه! لرد بالاخره بعد از مقادیری کنکاش در اطراف، مرگخوارای کوچیکش رو کپه شده روی هم میبینه. ولی پیش از اینکه وضعیت اتاقو مناسب حالتی که مرگخوارا باید ببینن قرار بده، مرگخوارای کوچیک دست و پاشونو از تو دماغ و دهن هم بیرون میکشن و جلوی لرد به صف میشن و با چنین صحنهای رو به رو میشن.
- نادانها! چرا در نمیزنین؟ ما در وضعیت مناسبی نبودیم.
مرگخوارا بلافاصله سراشونو پایین میندازن. - من که چیزی ندیدم. تو دیدی؟ - منم ندیدم. تو چی؟
نفر سوم اما سخت غرق در تصویر پیش روش شده بود. - نجینی رو.
البته که مرگخواری که این دیالوگو بیان کرده بود، اگه تا چند ثانیه پیش زنده بود، دیگه نبود! لرد بعد از اینکه آواداکداورایی در حلقوم مرگخوار خاطی میچپونه، نجینی رو به آرومی گوشهای قرار میده و بعد از قرار گرفتن در وضعیت مناسب،"اهم اهم"ـی میکنه. و اونجاس که متوجه سایز غیرعادی مرگخواراش میشه!
لردسیاه روی میز خم شده بود و قلمپر را با سماجت روی کاغذ پوستی حرکت میداد. نجینی در همان حال روی شانههای لرد نشسته بود و سرش را روی کلهی براق و زیبای لرد گذاشته بود و چشمانش را بسته بود و همانطور که با هدفونش موسیقی گوش میداد، با دُمش فنجان قهوه را جلوی صورت لرد نگه داشته بود و بعد از هر قلپی که لردسیاه مینوشید، او نیز نیشش را درون فنجان فرو میکرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نجینی در 1396/8/15 2:50:47 ویرایش شده توسط نجینی در 1396/8/15 19:48:07
آراگوگ اومده و تو خانه ریدل ها مونده. مرگخوارا می خوان از شرش خلاص بشن. برای همین می خوان از معجون استفاده کنن. ولی اشتباهی چند شیشه معجون می شکنه و روی مرگخوارا می ریزه.
آراگوگ و هکتور در اتاق دیگه ای هستن.
.................
-چی شد؟ -صدای شکستن اومد...
آراگوگ نمی فهمید هکتور چرا از شنیدن صدای شکستن معجون در این حد شادمان شده است!
طولی نکشید که در باز شد و تعدادی کوتوله دوان دوان به طرف آراگوگ و هکتور رفتند.
-می کشیمت! -عنکبوت پست فطرت! -نابودت می کنیم.
آراگوگ نگاهی به زیر پایش انداخت. خیلی زود مرگخواران را شناخت که برایش شاخ و شانه می کشیدند. -اوخی...چقدر گوگولی شدن اینا. کوچولو شدین؟ گیلی گیلی گیلی...
با هر "گیلی" ضربه ای با پایش به سر یکی از اعضای ارتش تاریکی می زد.
-من فهمیدم...معجون پاشی شدن اینا! درستم نمی شن دیگه.
آراگوگ لبخند موذیانه ای زد. -چرا...چرا...می شن. چاره کارشون هم پیش منه. اندکی از تار تازه و خوشمزه منو که بخورن، تاثیر معجون از بین می ره. ولی باید بهم قول بدن.
مرگخواران کوچک با چشمانی درشت و معصوم به عنکبوت زشت خیره شده بودند. عنکبوت ادامه داد: -قول جادویی بدن که دیگه منو اذیت نکنن...سعی هم نکنن از این جا بیرونم کنن.
مرگخواران نگاهی به قد و بالای رعنای خودشان انداخته، و شرط را پذیرفتند.
درست در همان لحظه، لرد سیاه در دفترش در حال امضای فرمانی مبنی بر اخراج آراگوگ از خانه اش بود.
گویل ناگهان معجون به دست، چشماشو باز میکنه و خیالش راحت میشه که فقط داشته خواب میدیده و نه پاتیلی شکسته و نه گندی زده. پس از ان طرف که گویل داشته خواب میدیده، بسته شدن شناسه ی اراگوگ هم فقط قسمت کوچولویی از خوابش بوده که به واقعیت نپیوست. گویل و بقیه ی مرگخوران، تا اومدن از ازمایشگاه خارج شن با مخ خوردن تو شیشه. -این شیشه این وسط چیکار میکنه؟
دقایقی بود که ملت مرگخوار درگیر تلاش برای برداشتن معجون بودند تا الان ، سه از روی دوش هم بالا رفتن ، سه هرمی شدن ، پنج نردبان شدن و یک بار هم فرستادن لینی برای آوردن معجون انجام شده بود. و البته که همه بی فایده بودند!
گویل مرگخواران را کنار زد و گفت: -اگر چیزی از وسایل استاد هکتور میخوای ،از روش استاد هکتور بیارش!
گویل دقیقا زیر طبقه معجون ایستاد. و... لرزید! دقیقا مثل هکتور میلرزید! کمتر از چند ثانیه بعد ایستاد و دستش رو زیر طبقه گرفت. معجون صاف افتاد توی دستش!
گویل خواست با حالت "ما اینیم دیگه" از صحنه خارج بشه اما پاش به سطلی که وینکی برای تمیز کردن آورده بود گیر کرد و معجون صاف پرت شد توی یکی از پاتیل ها. مرگخواران خواستند نفس راحتی بکشند که از همه طرف صدای شکستن شیشه آمد. انگار ، باز شدن شیشه معجون "عنکبوت کوچیک کن" که به اشتباه "کوچک کننده" صداش میکردند باعث شده بود بقیه معجون ها به سمت پاتیل جذب بشن! سر راه ، چند تا از معجون ها به مرگخواران برخورد کردند و روی سر و صورتشان شکستند.
اونطرف-پیش هکتور
عنکبوت به سمت هکتور چرخید: -صدای شکستن از سمت آزمایشگاه تو نبود؟
همین که هکتور خواست جواب بده عنکبوت غیب شد و بجاش عبارت "شناسه های بسته شده " روی هوا ظاهر شد!
هکتور هم درحال لرزیدن رفت به سمت آزمایشگاهش تا ببینه چه خبره
درسته که هکتور گیر کرده بود ولی گویل، ازمایشگاه هکتور رو مثل کف دست میشناختش پس به همراه انها به سمت ازمایشگاه روانه شد.
ازمایشگاه هکتور. همین که در باز...
بومب!
ملت مرگخوار شروع کردند به سرفه کردن، انگاری یکی از معجونای هکتور ترکیده بود. -نگران نباشید، عادیه.
بعد از گفتن این جمله انتظار میرفت همه با گویل مخالفت کنند ولی همچین اتفاقی نیفتاد. -خوب گویل، معجون کوچیک کننده کجاس؟ -اون بالا ی بالا، باید کوه نورد خوبی باشی تا بتونی بیاریش. -وینکی تونست کوه نورد خوبی باشه؟وینکی جن خووووب.
معجون کوچک کننده،توی یه جعبه ای بالای قفسه های شلوغ ازمایشگاه بود و هیچ نرده بانی هم اونجا وجود نداشت جز اینکه انها میتوانستند از جعبه های رو هم به عنوان پله استفاده کنند. -خوب چرا پرواز نمیکنیم؟ -چون که اینجا به لطف اقای دگورث، ضد پرواز و ضد اپارته. -به خشکی شانس.
پس ملت مرگخوار شروع کردن به امتحان کردن شانسشون برای بالا رفتن از جعبه ها و برداشتن معجون کوچک کننده.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دیانا ویلیامسون در 1396/7/9 17:08:58 ویرایش شده توسط دیانا ویلیامسون در 1396/7/9 17:10:18
Im a haffley Where words fail, music speaks. 🎵🎼Dιαɴα Wιllιαмѕoɴ🎹🎶 just lord
و بعد.. آراگوگ بزرگ شد بزرگ تر و بزرگتر حتی خیلی بزرگتر از قبلش شد! ملت مرگخوار و تعدادی غیر مرگخوار به آراگوگ زل زدند و بعد از آنالیز کردن وضعیت طی تصمیمی درست، دیوانه وار شروع به دویدن کردند. دویدن و دویدن در همین حین،جسیکا که برای ورزش صبحگاهی به محل فاجعه آمده بود، با دیدن ملت فراری نزدیک گویل شد و گفت: -یک حرکت مشنگی؟ورزش صبحگاهی؟ -نه بابا!فرار..از دست آراگوگ!
جسیکا که متوجه منظور گویل نمی شد، پشت سرش را نگاه کرد و آراگوگ را دید که از هاگرید هم بزرگتر شده بود. جسیکا با لبخند ملیحی مسیرش را به سمت آراگوگ بر گرداند و بعد از متوصل شدن به یکی از تار هایش و با کمک امام زاده بیژن و امام زاده فرشید، توانست از پاهایش بالا رفته و به کنار گوشش برسد. با صدایی که برای آراگوگ بیشتر شبیه وز وزی بود، ازاو که حشره نبود پرسید: -چرا؟ -چیو چرا؟ -چرا داری دنبالشون میکنی؟
آراگوگ که فقط داشت راه میرفت، سر جایش ایستاد و با لحن تعجبی پرسید: -کی دنبال کی میکنه؟ آراگوگ حشره نیست، عنکبوته! -خب پس بشین تا بریم معجون کوچک کننده برات بیاریم!
آراگوگ با تکان دادن سرش موافقت کرد و روی زمین نشست.قابل ذکر است تعدادی زیر او جان به جان آفرین تسلیم و به دیار باقی شتافتند! رحمت مرلین بر آنها باد! بعد از نشستن آراگوگ، تعداد معدودی که زنده مانده بودند برای پیدا کردن معجون کوچک کننده به سمت آزمایشگاه هکتور روانه شدند. غافل از این که گوشه ی ردای هکتور زیر آراگوگ گیر کرده و هکتور را مجبور به توقف در آن محل میکرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هافلپاف ایز خفن! شیپور خواب رودولف دست منه! صبحا زود بیدار شید شبا هم زود بخوابید! مراقب تلسکوپ آملیا باشید!اصلا حوصله نداره! ارباب بعله!و باز هم بعله... در پناه هلگا باشید. همین...
در همین حین ، تاری دور مچ پای گویل تنید و محکم کشید. گویل افتاد روی دافنه. دافنه افتاد روی خانوم فیگ. خانوم فیگ افتاد روی آستوریا. و مرگخواران دومینو وار روی زمین پخش شدند!
و اما بشنوید از شیشه معجون تار عنکبوت از چشم دور کن! شیشه ای که طراحی های ساحره وار گل های صورتی داشت! شیشه به علت حالت دایره ای مثل دیسک های پرتابی روی هوا رفت و رفت تا به تکه تار روی هوا برخورد کرد و به علت خاصیت چسبندگی تار عنکبوت به تار چسبید! شیشه آرام سر و ته شد و دربش افتاد صاف روی سر آراگوگ. عنکبوت مزاحم تا خواست وضعیت را درک کند یک شیشه کامل از معجون های هکتور رویش ریخته شده بود.
مرگخواران به چشم های گرد شده و مشتاق به آراگوگ زل زدند تا تاثیر معجون رو ببینند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گرگوری گویل در 1396/6/27 1:53:11 ویرایش شده توسط گرگوری گویل در 1396/6/27 1:54:13
در همان حين كه مرگخواران مشغول داد و فرياد بودند، آراگوگ مشغول سبك و سنگين كردن شرايط بود. -خب، تو چشماشون تار پرتاب كردم، حالا چجورى اينارو ببرم بيرون؟!
آراگوگ پايين رفت. كنار يكى از چوب ها ايستاد و مشغول مقايسه ى اندازه ى خودش، در مقابل آنها شد. -خب...زياد فرق نداريم...تقريبا هم اندازه ايم.
حق با آراگوگ بود. او دقيقا هم اندازه ى نقطه ى سياه رنگ روى چوب بود.
بايد كارى ميكرد. پس به سمت يكى از چوب ها رفت. دورش تار تنيد و با دو پايش، تعادلش روى زمين را حفظ كرد و با كمك شش پاى ديگر، تار منتهى به چوب را كشيد...
كشيد...
نتوانست بكشد!
بار ديگر سعى كرد. كشيد و... تار پاره شد و او به سمت ديگرى پرتاب شد! دقايق زيادى سپرى شده بود و او بايد قبل از اينكه مرگخواران علت تاريكى را ميفهميدند، راه ديگرى براى نابود كردن چوب هاى بيسبال پيدا ميكرد.
پس رفت سراغ نقشه ی دوم، او فکری کرد و بعد از چند دیقه به این نتیجه رسید که باید تو چشم مرگخوارا تار پرتاب کنه ولی واقعا اخه این کار چه چی سودی داره؟ پس دوباره فکر کرد وبازم فکر کرد طوری که از مخش دود بلند شد و بعد با خوش حالی داد زد: -فهمیدم باید تو چشاشون تار پرتاب کنم بعد چوب های بیسبال رو به سمت بیرون هدایت کنم و به جای دور دستی بفرستمشون.یوهاهاها.
-این چنده؟ -گفتم گه این گرون تر از همس. -اون چنده؟ -اون کمی گرون تر از قبلی است.
در همین حین که اونا در حالا بحث بودن یهو همه جا برای اونا تاریک شد چون اراگوگ تو چشاشون تار زده بود و نمیتونستن جایی رو ببین.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نت های موسیقی مثل یک دنیایی برایم هستند که با تک تک کلامشان، به من میفهمانند که من چه عینک باحالی دارم! فقط اربااابب!