جیمز نمیخواست مزاحم تدی بشه ولی هیچ احساسی تو صورت ریموس نمیدید. بعد از چند دقیقه بالاخره تصمیم گرفت که به تد نزدیک بشه. دستش رو به آرومی روی شونه های تدی گذاشت و از بغل ریموس خارجش کرد.
-چیکار میکنی جیمز ؟
تدی با تعجب این رو به جیمز گفت و سعی کرد که دوباره به آغوش پدرش برگرده. جیمز این بار بین تد و ریموس قرار گرفت. باید مطمئن میشد که ریموس به تدی آسیبی نمیرسونه.
-آقای لوپین؟
جیمز منتظر جوابی موند که هیچوقت نیومد. با یه دست تدی رو عقب نگه داشته بود و خودش به ریموس نزدیک تر شد. صورت ریموس مثل رنگ دیوار سفید بود و هیچ نشونه ای از حیات توش دیده نمی شد. بی معنی و بدون هیچ هدفی فقط به دور دست ها نگاه میکرد، انگاری که جیمز و تدی وجود نداشتن.
دفتر مدیریت هاگوارتز
رز پشت در دفتر هزار بار عقب جلو کرد. نمیدونست که باید هری پاتر رو در جریان اتفاقات افتاده قرار بده یا به دوستانش خیانت نکنه. دستش رو به در نزدیک کرد و چند بار آروم روش کوبید. بالاخره تصمیمش رو گرفته بود و باید به همه چیز رو به هری میگفت.
-بفرمایید.
رز به آرومی در رو باز کرد و وارد اتاق مدیریت شد. لبخند هری با دیدن قیافه نگران و عصبی رز از بین رفت. سریع از جاش بلند شد و به طرف رز حرکت کرد.
-چی شده؟
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
13 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
|
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[continious]] اتاق ضروريات
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/01/09
تولد نقش: 1396/07/16
آخرین ورود: پنجشنبه 5 مرداد 1402 05:06
از: محفل ققنوس
پستها:
615

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/08/03
تولد نقش: 1396/08/30
آخرین ورود: شنبه 9 دی 1402 15:08
از: این تابلو به اون تابلو!
پستها:
341

یک قطرهی سرد باران روی گونهی جیمز نشست و افکارش را پراند. طولی نکشید که قطرات باران بیشتر و تندتر شدند. تدی کلاه شنلش را روی سرش کشید و داخل قبر رفت. برای تدی هیچ برگشتی از اینجا جز برگشت با پدرش نبود. شروع به خواندن وردی کرد که بارها در خواب و بیداری تمرین کرده بود.
نورهایی آبی و خاکستری، به رنگ موهایش، از نوک چوبدستی خارج شدند و به داخل سنگ خونین رنگ رفتند. با حرکت بعدی چوبدستی، در تابوت را کنار زد.
بقایایی که در تابوت مانده بود به سختی به انسان شباهت داشت. یک استخوان جمجمه با مقدار کمی گوشت باقی مانده بر روی گونههایی استخوانی که از یقهی پارچهی در هم و برهمی که احتمالاً ردایی بود که با آن دفنش کرده بودند، چیزی بود که از ریموس لوپین باقی مانده بود. استخوان لخت دست راستش، حالت قفل شده به دور چیزی را داشت. تد شنیده بود که در لحظهی مرگشان، پدر و مادرش دست یکدیگر را گرفته بودند. دستش را بالا برد و سنگ را در جایی از ردا که قلب اسکلت قرار داشت، فرو کرد.
جیمز هنوز از بالای گودال با وحشت و کنجکاوی تماشا میکرد. تشخیص قطرات باران از اشکهای صورت تدی برایش غیر ممکن بود. بعد از چند لحظه، نور قرمزی از سینهی جسد ساطع شد و قطرات باران اطرافش، به رنگ آبی درآمدند. با تماس هر قطره باران، انگار فرآیند پوسیدن در خاک لوپین برعکس میشد. پوست پریده و مهتابی رنگی اندک اندک بر صورتش رویید. دستهی موهای جوگندمی پرپشتی از جمجمهاش شروع به روییدن کرد. زخمهای صورتش، چین و چروکهایش کامل شد. هر لحظه بیشتر به مرد خندان توی عکسهایی میمانست که جیمز و تد از او دیده بودند. سرانجام همزمان با رعد و برقی مهیب، چشمهای سبزش باز شد. ریموس لوپین سرگشته به اطرافش نگاه کرد و با سختی روی پاهایش ایستاد.
- پدر...
نگاه جیمز از چهرهی مشتاق و غرق در اشکِ تد، به صورت بیروح و رنگ پریدهی لوپین دوخته شد. در عمق چشمانش نه هیجانی بود و نه واکنشی. فقط غم بود. یک غم عظیم...
- پدر، من پسرتم! تد ریموس لوپین! بزرگ شدم بابا؟
- تد بهش نزدیک نشو!
تد بیتوجه به جیمز، خودش را در آغوش پدر انداخت. جیمز بلاخره آرامش را در چهرهی برادرش دید. حتی جیمز هم گریهاش گرفته بود. اما هنوز هم در چهرهی لوپینِ پدر، چیزی جز غم ژرف دیده نمیشد.
نورهایی آبی و خاکستری، به رنگ موهایش، از نوک چوبدستی خارج شدند و به داخل سنگ خونین رنگ رفتند. با حرکت بعدی چوبدستی، در تابوت را کنار زد.
بقایایی که در تابوت مانده بود به سختی به انسان شباهت داشت. یک استخوان جمجمه با مقدار کمی گوشت باقی مانده بر روی گونههایی استخوانی که از یقهی پارچهی در هم و برهمی که احتمالاً ردایی بود که با آن دفنش کرده بودند، چیزی بود که از ریموس لوپین باقی مانده بود. استخوان لخت دست راستش، حالت قفل شده به دور چیزی را داشت. تد شنیده بود که در لحظهی مرگشان، پدر و مادرش دست یکدیگر را گرفته بودند. دستش را بالا برد و سنگ را در جایی از ردا که قلب اسکلت قرار داشت، فرو کرد.
جیمز هنوز از بالای گودال با وحشت و کنجکاوی تماشا میکرد. تشخیص قطرات باران از اشکهای صورت تدی برایش غیر ممکن بود. بعد از چند لحظه، نور قرمزی از سینهی جسد ساطع شد و قطرات باران اطرافش، به رنگ آبی درآمدند. با تماس هر قطره باران، انگار فرآیند پوسیدن در خاک لوپین برعکس میشد. پوست پریده و مهتابی رنگی اندک اندک بر صورتش رویید. دستهی موهای جوگندمی پرپشتی از جمجمهاش شروع به روییدن کرد. زخمهای صورتش، چین و چروکهایش کامل شد. هر لحظه بیشتر به مرد خندان توی عکسهایی میمانست که جیمز و تد از او دیده بودند. سرانجام همزمان با رعد و برقی مهیب، چشمهای سبزش باز شد. ریموس لوپین سرگشته به اطرافش نگاه کرد و با سختی روی پاهایش ایستاد.
- پدر...
نگاه جیمز از چهرهی مشتاق و غرق در اشکِ تد، به صورت بیروح و رنگ پریدهی لوپین دوخته شد. در عمق چشمانش نه هیجانی بود و نه واکنشی. فقط غم بود. یک غم عظیم...
- پدر، من پسرتم! تد ریموس لوپین! بزرگ شدم بابا؟
- تد بهش نزدیک نشو!
تد بیتوجه به جیمز، خودش را در آغوش پدر انداخت. جیمز بلاخره آرامش را در چهرهی برادرش دید. حتی جیمز هم گریهاش گرفته بود. اما هنوز هم در چهرهی لوپینِ پدر، چیزی جز غم ژرف دیده نمیشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سر کادوگان در 1396/9/6 11:11:02
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/06/25
تولد نقش: 1396/03/13
آخرین ورود: شنبه 14 خرداد 1401 10:21
از: پشت بوم محفل!
پستها:
503

- مطمئنی اینو میخوای؟ منظورم اینه که... میتونیم... میتونیم بعدا بیایم! شاید الان...
- نه... نه، من خوبم... بـ... بیا شروع کنیم...
جیمز، حال تدی را تجربه نکرده بود؛ اما میفهمید... تلاشش را برای برگرداندن پدرش، تمایلش برای این کار، احساس تنهاییش را...
- هرچی تو بگی...
تدی سنگ را در دست فشرد؛ یا الان یا هیچوقت! سنگ را بالا آورد و جلوی چشمش گرفت. دلش شور میزد. جیمز هم این را فهمیده بود، اما کاری از دستش بر نمی آمد. حرف رز در ذهنش، مدام تکرار میشد: شما هنوز نمیدونین؟... نمیدونین اون سنگ، شادی نمیاره؟!... اون سنگ حتی ممکنه جونتون رو هم بگیره!...
جیمز نمیخواست اتفاقی برای تدی بیفتد؛ اما از طرفی، میدانست حالا که سنگ زندگی مجدد پیدا شده، تدی هرگز بیخیال نمی شود... پس بیل را برداشت و مشغول شد؛ و در تمام مدت، تد فقط به او خیره شده و دستش، بر اثر فشردن سنگ، بی حس شده بود...
دقایق میگذشتند، و همچنان سکوت... تنها صدایی که می آمد، ریختن خاک قبر به اطراف بود.
بالاخره انجام شد... حالا فقط تابوت درون قبر دیده میشد. جیمز به تدی نگاه کرد؛ همچنان مصمم... اما آیا مصمم بودن، کافی بود؟ آیا جرئتش را داشتند با چیزی که درون تابوت است، روبه رو شوند؟
- نه... نه، من خوبم... بـ... بیا شروع کنیم...
جیمز، حال تدی را تجربه نکرده بود؛ اما میفهمید... تلاشش را برای برگرداندن پدرش، تمایلش برای این کار، احساس تنهاییش را...
- هرچی تو بگی...
تدی سنگ را در دست فشرد؛ یا الان یا هیچوقت! سنگ را بالا آورد و جلوی چشمش گرفت. دلش شور میزد. جیمز هم این را فهمیده بود، اما کاری از دستش بر نمی آمد. حرف رز در ذهنش، مدام تکرار میشد: شما هنوز نمیدونین؟... نمیدونین اون سنگ، شادی نمیاره؟!... اون سنگ حتی ممکنه جونتون رو هم بگیره!...
جیمز نمیخواست اتفاقی برای تدی بیفتد؛ اما از طرفی، میدانست حالا که سنگ زندگی مجدد پیدا شده، تدی هرگز بیخیال نمی شود... پس بیل را برداشت و مشغول شد؛ و در تمام مدت، تد فقط به او خیره شده و دستش، بر اثر فشردن سنگ، بی حس شده بود...
دقایق میگذشتند، و همچنان سکوت... تنها صدایی که می آمد، ریختن خاک قبر به اطراف بود.
بالاخره انجام شد... حالا فقط تابوت درون قبر دیده میشد. جیمز به تدی نگاه کرد؛ همچنان مصمم... اما آیا مصمم بودن، کافی بود؟ آیا جرئتش را داشتند با چیزی که درون تابوت است، روبه رو شوند؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در 1396/9/6 1:56:58
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/01/09
تولد نقش: 1396/07/16
آخرین ورود: پنجشنبه 5 مرداد 1402 05:06
از: محفل ققنوس
پستها:
615

تدی به نگاه جیمز اهمیتی نداد و راه افتاد. جیمز با سرعت کمتر پشت تد حرکت میکرد. حتی وقتی به قبر ریموس رسیدن جیمز جلوتر نرفت. میدونست که دیدن جنازه پدرش برای تد خیلی سخت خواهد بود ، به همین خاطر کمی فاصله گرفت تا به تد اجازه بده که هرجور دلش میخواد احساساتش رو بروز بده. اینقد هم دور نبود که تد احساس تنهایی کنه و بدونه که یکی هست که همیشه حمایتش خواهد کرد. کسی که همیشه پشتش خواهد ایستاد تا در صورت زمین خوردن بلندش کنه.
اما هیچ اتفاقی نیفتاد. تد جلوی قبر پدرش خشک شده بود و حرکتی نمیکرد. جیمز میدونست که تد نیاز به زمان داره ولی احساس کرد که شاید بهتر باشه کسی که قبر رو از خاک در میاره جیمز باشه. برای همین به تد نزدیک شد و دستی رو شونه هاش گذاشت.
-میخوای من انجامش بدم ؟
باز هم صدایی نیومد. حتی کوچکترین حرکتی هم انجام نشد. تد مثل مجسمه ای خشکش زده بود. جیمز این بار با صدای بلند تری گفت.
-تدی ؟
انگار که تدی کیلومتر های زیادی رو طی کرده باشه، انگار که دیگه اینجا نبوده. انگار روحش از بدنش جدا شده و پشت سرش رو هم نگاه نکرده. اگر جیمز اونجا نبود شاید هیچوقت هم نگاه نمیکرد. اما صدای جیمز ، صدای یه رفیق، صدای یه همیار همیشگی نظر روحش رو جلب کرد و برگشت.
تدی بالاخره تکون خورد، به آرومی برگشت و تو آغوش جیمز غرق شد. اشک هاش رو تحویل جیمز داد و عشق و محبت تحویل گرفت. زمان به طور کلی از بین رفته بود و هیچ کدوم بهش اهمیتی نمیدادن. فقط همونجا ، بالاسر قبر ریموس لوپین گریه میکردن.
اما هیچ اتفاقی نیفتاد. تد جلوی قبر پدرش خشک شده بود و حرکتی نمیکرد. جیمز میدونست که تد نیاز به زمان داره ولی احساس کرد که شاید بهتر باشه کسی که قبر رو از خاک در میاره جیمز باشه. برای همین به تد نزدیک شد و دستی رو شونه هاش گذاشت.
-میخوای من انجامش بدم ؟
باز هم صدایی نیومد. حتی کوچکترین حرکتی هم انجام نشد. تد مثل مجسمه ای خشکش زده بود. جیمز این بار با صدای بلند تری گفت.
-تدی ؟
انگار که تدی کیلومتر های زیادی رو طی کرده باشه، انگار که دیگه اینجا نبوده. انگار روحش از بدنش جدا شده و پشت سرش رو هم نگاه نکرده. اگر جیمز اونجا نبود شاید هیچوقت هم نگاه نمیکرد. اما صدای جیمز ، صدای یه رفیق، صدای یه همیار همیشگی نظر روحش رو جلب کرد و برگشت.
تدی بالاخره تکون خورد، به آرومی برگشت و تو آغوش جیمز غرق شد. اشک هاش رو تحویل جیمز داد و عشق و محبت تحویل گرفت. زمان به طور کلی از بین رفته بود و هیچ کدوم بهش اهمیتی نمیدادن. فقط همونجا ، بالاسر قبر ریموس لوپین گریه میکردن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/06/25
تولد نقش: 1396/03/13
آخرین ورود: شنبه 14 خرداد 1401 10:21
از: پشت بوم محفل!
پستها:
503

خلاصه: جیمز و تدی سنگ زندگی مجدد رو پیدا کردن و میخوان ریموس لوپین رو به زندگی برگردونن. رز ویزلی سعی میکنه بفرستتشون به اتاق ضروریات و داره توضیح میده چرا...
(سوژه جدی)
====
- چون چی؟
- شما هنوز نمیدونین؟ نمیدونین اون سنگ، شادی نمیاره؟! مگه داستان یادگاران مرگ رو نشنیدین؟ اون سنگ حتی ممکنه جونتون رو هم بگیره!
جیمز و تدی، مصمم تر از این بودند که به حرفهای رز گوش بدهند. رز از عکس العمل نشان ندادن آنها، ناراحت شده بود؛ فکر میکرد برایشان مهم باشد...
- حالا که اینطوره، عواقبش با خودتون!
و با صدای پاق بلندی، ناپدید شد. جیمز به تدی نگاه کرد. قبر ریموس و تانکس، فاصله چندانی با آنها نداشت...
(سوژه جدی)
====
- چون چی؟
- شما هنوز نمیدونین؟ نمیدونین اون سنگ، شادی نمیاره؟! مگه داستان یادگاران مرگ رو نشنیدین؟ اون سنگ حتی ممکنه جونتون رو هم بگیره!
جیمز و تدی، مصمم تر از این بودند که به حرفهای رز گوش بدهند. رز از عکس العمل نشان ندادن آنها، ناراحت شده بود؛ فکر میکرد برایشان مهم باشد...
- حالا که اینطوره، عواقبش با خودتون!
و با صدای پاق بلندی، ناپدید شد. جیمز به تدی نگاه کرد. قبر ریموس و تانکس، فاصله چندانی با آنها نداشت...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

سپس رز ویزلی از پشت درختی که نزدیک قبر ریموس لوپین بود بیرون آمد.
جیمز و تد که تا چند لحظه پیش با گیاه حرف میزدند، حالا به رز خیره شده بودند که شنلی آبی پوشیده بود و رنگ چهرهاش پریده بود و چوبدستیاش را نزدیک گلویش گرفته بود.
رز چوبدستیاش را پایین آورد و با تکان دستش گیاه به درون زمین کشیده شد و ناپدید شد. تد و جیمز با این حرکت ناگهانی از جای خود پریدند و به هم نزدیکتر شدند.
- تو اینجا چیکار میکنی رز؟
- با درخت چیکار کردی؟!
رز یک قدم به آنها نزدیکتر شد. نگاهش آشفته بود. مکثی روی صورت جیمز کرد، سپس گفت :
- هنوز متوجه نشدین؟ حضور درخت کار من بود. باید میدونستم میخواید چیکار کنید! و میخواستم که برید به اتاق ضروریات، چون...
جیمز و تد که تا چند لحظه پیش با گیاه حرف میزدند، حالا به رز خیره شده بودند که شنلی آبی پوشیده بود و رنگ چهرهاش پریده بود و چوبدستیاش را نزدیک گلویش گرفته بود.
رز چوبدستیاش را پایین آورد و با تکان دستش گیاه به درون زمین کشیده شد و ناپدید شد. تد و جیمز با این حرکت ناگهانی از جای خود پریدند و به هم نزدیکتر شدند.
- تو اینجا چیکار میکنی رز؟
- با درخت چیکار کردی؟!
رز یک قدم به آنها نزدیکتر شد. نگاهش آشفته بود. مکثی روی صورت جیمز کرد، سپس گفت :
- هنوز متوجه نشدین؟ حضور درخت کار من بود. باید میدونستم میخواید چیکار کنید! و میخواستم که برید به اتاق ضروریات، چون...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/04/03
تولد نقش: 1396/04/11
آخرین ورود: دوشنبه 18 فروردین 1399 22:06
از: اتاق مد!
پستها:
206

صبح روز بعد، پس از شرکت در کلاسها سریعا از هاگوارتز خارج شدند. چند دقیقه بعد هر دو به کمک آپارات جلوی در ورودی قبرستان بودند. پا به پای هم قدم به قبرستان گزاشتند و به سمت قبر پدر تد رفتند. جیمز با سنگ درون ردایش بازی میکرد و دعا میکرد گیاه با آنها کنار بیاید. تد نیز زیر لب جملاتی که باید میگفت را برای خود ردیف میکرد.
بالاخره پیچ آخر را در سکوت به پایان رساندند؛ و سرهایشان را بالا آوردند اما هیچ گیاهی در آنجا نبود! جیمز چپ را و تد راست را نگاهی انداخت. سپس دوباره نگاهی به قبر پدر تد انداختند.
_بهتر!
و سریعا به سمت قبر رفتند اما به دیواری نامرئی برخورد کردند.
_ فکرشو میکردم. الکی که نیست.
_ بیا دوباره امتحان کنیم.
و بالاخره هنگامی که برای بار سوم داشتند تلاش میکردند، گیاه جلودار دوان دوان خود را به صحنه رساند.
_ آب؟
_ لطفا رحم کنید. پیدا نکردیم.
_ چارهی دیگری هم هست. برای چی میخواید برید سر اون قبر؟
_ هی قبر پدرمه ها!
گیاه لحظهای ساکت ماند. سپس...
بالاخره پیچ آخر را در سکوت به پایان رساندند؛ و سرهایشان را بالا آوردند اما هیچ گیاهی در آنجا نبود! جیمز چپ را و تد راست را نگاهی انداخت. سپس دوباره نگاهی به قبر پدر تد انداختند.
_بهتر!
و سریعا به سمت قبر رفتند اما به دیواری نامرئی برخورد کردند.
_ فکرشو میکردم. الکی که نیست.
_ بیا دوباره امتحان کنیم.
و بالاخره هنگامی که برای بار سوم داشتند تلاش میکردند، گیاه جلودار دوان دوان خود را به صحنه رساند.
_ آب؟
_ لطفا رحم کنید. پیدا نکردیم.
_ چارهی دیگری هم هست. برای چی میخواید برید سر اون قبر؟
_ هی قبر پدرمه ها!
گیاه لحظهای ساکت ماند. سپس...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/06/25
تولد نقش: 1396/03/13
آخرین ورود: شنبه 14 خرداد 1401 10:21
از: پشت بوم محفل!
پستها:
503

جیمز و تدی، نیمه های شب به هاگوارتز رسیدند. از آنجایی که جیمز شنل نامرئی داشت، به راحتی توانستند به اتاق ضروریات برسند. وارد اتاق شدند که حالا، پر از وسایل تمرین کوییدیچ بود و مشغول جستجو شدند.
تدی، همچنان که جاروها را کنار میزد و لباس های تیم ریونکلاو را کنار میزد، به این فکر میکرد که چطور از جیمز تشکر کند؛ تمام کلماتی که به ذهنش رسیدند، در بیان احساساتش، ناتوان بودند. تمرکز و دقت جیمز در جستجوی سطل آب مخصوص، گواه بر این بود که حاضر است هرکاری بکند تا تدی را خوشحال ببیند. بالاخره عزمش را جزم کرد و به این فکر کرد که جیمز، همیشه به کمِ هرچیزی هم قانع بوده.
- جیمز... امم... میخواستم یه چیزی بگم...
جیمز که همچنان درحال جستجو بود، لبخندی زد و گفت:
- میشنوم!
- خیلی ازت ممنونم!
جیمز لحظه ای از جستجو دست کشید و مانند اینکه تدی، شوخی بامزه ای کرده باشد، به او نگاه کرد و خندید و دوباره به جستجو پرداخت. تدی با تعجب گفت:
- چرا میخندی؟
- یه لحظه فکر کردم داری تشکر میکنی!
-خب... تشکر کردم!
- ببین... هیچ نیازی به تشکر نیست! هرکس دیگه ای هم جای من بود همینکار رو میکرد!
- حتی آلبوس؟
- خوب... قضیه راجع به اون فرق داره!
هردو خندیدند و دوباره به جستجو پرداختند.
=======
سه ساعتی را بدون استراحت، به جستجو گذراندند؛ اما سطل آبی که درخت جلوگیری گفته بود، پیدا نکردند. تدی سری تکان داد و گفت:
- بهتره بریم بخوابیم... فردا دوباره میگردیم.
جیمز که از فرط خستگی، روی زمین شلوغ و به هم ریخته دراز کشیده بود، با بی حالی گفت:
- ما کل اینجا رو سه بار دور زدیم! همچین سطلی اینجا نیست!
تدی سری به نشانه تایید تکان داد و گفت:
- تو برو استراحت کن، من از هاگوارتز میرم بیرون، اونجا به قبرستون آپارات میکنم و به درخت میگم که چیزی پیدا نکردیم. شاید موقعیت رو درک کنه.
جیمز از جا پرید و با صدای نسبتا بلندی گفت:
- نه! امکان نداره بذارم تنهایی بری!
تدی از جا برخاست؛ نمیخواست بیشتر از این، برادرش را به زحمت- و احتمالا خطر- بیندازد. اما با نگاهی به چهره جیمز، فهمید که به این سادگی ها نمیشود اورا راضی کرد. جیمز با قاطعیت گفت:
- منم... میخوام... بیام! هرچی نباشه سنگ پیش منه!
تدی چاره ای ندید. پیشنهاد داد که همانجا بخوابند تا کسی آنها را نبیند و فردا دوباره به قبرستان برگردند.
تدی، همچنان که جاروها را کنار میزد و لباس های تیم ریونکلاو را کنار میزد، به این فکر میکرد که چطور از جیمز تشکر کند؛ تمام کلماتی که به ذهنش رسیدند، در بیان احساساتش، ناتوان بودند. تمرکز و دقت جیمز در جستجوی سطل آب مخصوص، گواه بر این بود که حاضر است هرکاری بکند تا تدی را خوشحال ببیند. بالاخره عزمش را جزم کرد و به این فکر کرد که جیمز، همیشه به کمِ هرچیزی هم قانع بوده.
- جیمز... امم... میخواستم یه چیزی بگم...
جیمز که همچنان درحال جستجو بود، لبخندی زد و گفت:
- میشنوم!
- خیلی ازت ممنونم!
جیمز لحظه ای از جستجو دست کشید و مانند اینکه تدی، شوخی بامزه ای کرده باشد، به او نگاه کرد و خندید و دوباره به جستجو پرداخت. تدی با تعجب گفت:
- چرا میخندی؟
- یه لحظه فکر کردم داری تشکر میکنی!
-خب... تشکر کردم!
- ببین... هیچ نیازی به تشکر نیست! هرکس دیگه ای هم جای من بود همینکار رو میکرد!
- حتی آلبوس؟
- خوب... قضیه راجع به اون فرق داره!
هردو خندیدند و دوباره به جستجو پرداختند.
=======
سه ساعتی را بدون استراحت، به جستجو گذراندند؛ اما سطل آبی که درخت جلوگیری گفته بود، پیدا نکردند. تدی سری تکان داد و گفت:
- بهتره بریم بخوابیم... فردا دوباره میگردیم.
جیمز که از فرط خستگی، روی زمین شلوغ و به هم ریخته دراز کشیده بود، با بی حالی گفت:
- ما کل اینجا رو سه بار دور زدیم! همچین سطلی اینجا نیست!
تدی سری به نشانه تایید تکان داد و گفت:
- تو برو استراحت کن، من از هاگوارتز میرم بیرون، اونجا به قبرستون آپارات میکنم و به درخت میگم که چیزی پیدا نکردیم. شاید موقعیت رو درک کنه.
جیمز از جا پرید و با صدای نسبتا بلندی گفت:
- نه! امکان نداره بذارم تنهایی بری!
تدی از جا برخاست؛ نمیخواست بیشتر از این، برادرش را به زحمت- و احتمالا خطر- بیندازد. اما با نگاهی به چهره جیمز، فهمید که به این سادگی ها نمیشود اورا راضی کرد. جیمز با قاطعیت گفت:
- منم... میخوام... بیام! هرچی نباشه سنگ پیش منه!
تدی چاره ای ندید. پیشنهاد داد که همانجا بخوابند تا کسی آنها را نبیند و فردا دوباره به قبرستان برگردند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/02/08
تولد نقش: 1396/02/10
آخرین ورود: سهشنبه 2 خرداد 1396 18:49
از: اصفهان
پستها:
26

به قبرستان میرسند .
_ خب حالا باید چی کار کنیم ؟من نمیدونم روش استفاده از این وسیله چجوریه .
_ به نظرم اول قبر پدرمو پیدا کنیم
_ باشه پس جلو برو .
تد جلو میره به سمت قبر پدرش و بالاخره به جایی که به یاد داشت قبر پدرش بود نزدیک میشود که ناگهان یک پیچک وحشی در آنجا میبیند .
_ فکر کنم باید این پیچکو از بین ببریم تا بتونیم رد شیم .
جیمز چوبدستیشو در میاره ، وردی میخونه و نیمی از پیچک رو میبره .
_ میتونیم رد شیم .
ناگهان پیچک دوباره رشد میکند و اینبار حتی بزرگتر هم میشود .
_ باید با یه ورد کلشو نابود کنیم .
جیمز دوباره وردی میخونه و درخت از بین میره اما سریعا دوباره همونجا یک پیچک بزرگتر رشد میکند . تد عصبانی میشود .
_ این دیگه چه نوع گیاهیه ؟
_ من گیاه نیستم .
جیمز و تد از ترس به عقب میپرند و چوبدستیشان را به سمت پیچک میگیرند .
_ پس چی هستی ؟
_ من درخت جلوگیری هستم !
_ چی ؟
_ من درختیم که هر وقت کسی میخواهد کاری انجام بده که احتمال زیاد عاقبت خوبی نخواهد داشت جلوش سبز میشم .
_ خب ما که نمیخواهیم همچین کاری انجام بدیم .
_ پس اون سنگ رو آوردین باش کلاغ بزنین ؟
_ کلاغ زدن کار بدیه .
_ به من ایراد نگیر :| !
_ پس برو کنار .
_ میدونی اگه کسی که قبرش پشت من هست رو زنده کنی چی میشی ؟
_ نه چی میشه ؟
_ نمیدونم !
تد و جیمز که حس میکنن سر کارن و مورد تمسخر قرار گرفتن سریعتر سر اصل مطلب میروند .
_ چکار کنیم که بری کنار ؟
_ برام آب بیارید .
_ باشه .
تذ ظرف آبی که در کوله اش بود و رو بیرون میاره و به سمت درخت میره .
_ نه نه صبر کن .
_ چیه ؟
_ این آب به درد من نمیخوره نمی خواد حرومش کنی !
_ این آب معمولی هست که .
_ میدونم ، بزار بهت بگم برای من باید از کجا آب بیارین ، در هاگوارتز یک اتاق هست به اسم اتاق ضروریات ، در اتاقی یک سطل اب از دریاچه ای در کوه های آلپ وجود داره ، برای وارد شدن به اون اتاق باید بخواهید که اتاقی برای تمرین کوییدیچ برای شما بیاره .
تد و جیمز که میبینن راهی جز این ندارن قبول میکنن و به هاگوارتز برمیگردن .
.....در قبرستان
فردی که پشت پیچک بود وردی میخونه و پیچک رو نابود میکنه ، سپس با وردی دیگر صداشو تغییر میده تا عادی بشه .
_ اون بچه ها فکر کردن که پیچک واقعا حرف میزنه ، بالاخره شکم به یقین تبدیل شد ، اون دو تا رو گیر میندازم .
_ خب حالا باید چی کار کنیم ؟من نمیدونم روش استفاده از این وسیله چجوریه .
_ به نظرم اول قبر پدرمو پیدا کنیم
_ باشه پس جلو برو .
تد جلو میره به سمت قبر پدرش و بالاخره به جایی که به یاد داشت قبر پدرش بود نزدیک میشود که ناگهان یک پیچک وحشی در آنجا میبیند .
_ فکر کنم باید این پیچکو از بین ببریم تا بتونیم رد شیم .
جیمز چوبدستیشو در میاره ، وردی میخونه و نیمی از پیچک رو میبره .
_ میتونیم رد شیم .
ناگهان پیچک دوباره رشد میکند و اینبار حتی بزرگتر هم میشود .
_ باید با یه ورد کلشو نابود کنیم .
جیمز دوباره وردی میخونه و درخت از بین میره اما سریعا دوباره همونجا یک پیچک بزرگتر رشد میکند . تد عصبانی میشود .
_ این دیگه چه نوع گیاهیه ؟
_ من گیاه نیستم .
جیمز و تد از ترس به عقب میپرند و چوبدستیشان را به سمت پیچک میگیرند .
_ پس چی هستی ؟
_ من درخت جلوگیری هستم !
_ چی ؟
_ من درختیم که هر وقت کسی میخواهد کاری انجام بده که احتمال زیاد عاقبت خوبی نخواهد داشت جلوش سبز میشم .
_ خب ما که نمیخواهیم همچین کاری انجام بدیم .
_ پس اون سنگ رو آوردین باش کلاغ بزنین ؟
_ کلاغ زدن کار بدیه .
_ به من ایراد نگیر :| !
_ پس برو کنار .
_ میدونی اگه کسی که قبرش پشت من هست رو زنده کنی چی میشی ؟
_ نه چی میشه ؟
_ نمیدونم !
تد و جیمز که حس میکنن سر کارن و مورد تمسخر قرار گرفتن سریعتر سر اصل مطلب میروند .
_ چکار کنیم که بری کنار ؟
_ برام آب بیارید .
_ باشه .
تذ ظرف آبی که در کوله اش بود و رو بیرون میاره و به سمت درخت میره .
_ نه نه صبر کن .
_ چیه ؟
_ این آب به درد من نمیخوره نمی خواد حرومش کنی !
_ این آب معمولی هست که .
_ میدونم ، بزار بهت بگم برای من باید از کجا آب بیارین ، در هاگوارتز یک اتاق هست به اسم اتاق ضروریات ، در اتاقی یک سطل اب از دریاچه ای در کوه های آلپ وجود داره ، برای وارد شدن به اون اتاق باید بخواهید که اتاقی برای تمرین کوییدیچ برای شما بیاره .
تد و جیمز که میبینن راهی جز این ندارن قبول میکنن و به هاگوارتز برمیگردن .
.....در قبرستان
فردی که پشت پیچک بود وردی میخونه و پیچک رو نابود میکنه ، سپس با وردی دیگر صداشو تغییر میده تا عادی بشه .
_ اون بچه ها فکر کردن که پیچک واقعا حرف میزنه ، بالاخره شکم به یقین تبدیل شد ، اون دو تا رو گیر میندازم .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
so close no matter how far
could be much more from the heart
for ever trust in who we are
and nothing else matter
could be much more from the heart
for ever trust in who we are
and nothing else matter
جزئیات کاربر

جیمز با اینکه شب خیلی کم خوابیده بود. اما صبح تمام کلاس هاش رو رفت اما حواسش به هیچ چیز نبود چون داشت به سرانجام این کار فکر میکرد.
غروب کنار دریاچه نشسته بود وفکر میکرد که تد آهسته اومد کنارش نشست.
تد: میدونم چی تو سرته رفیق. از چیزی نترس میخوام یه چیزی بهت نشون بدم.
جیمز با تعجب پرسید چی؟؟؟
تد دستش رو گرفت و با هم به داخل هاگوارتز رفتن و وارد بخش ممنوعه شدند.
در راه روی اونجا در مخفی وجود داشت که کسی آینه آرزوها رو اونجا قرار داده بود.
تد گفت: میدونی وقتی داخل این لعنتی رو دیدم کدوم آرزو رو دیدم؟
جیمز: نه . میخوام بدونم
تد: پدرم رو دیدم جیمز . پدرم که همیشه منو حمایت میکرد اما به طور ناگهانی کشته شد. جادوگر لعنتی هیچ وقت پیدا نشد . و دلیل کشته شدنش رو هیچ وقت نفهمیدم هرشب خواب مردنشو میبینم. میفهمی جیمز؟
جیمز: از ناراحتی سرش پایین بودو حرفی نمیزد. اما با ناراحتی گفت میدونی تد، من هیچ وقت سنگ رو بهت نمیدم که تنهااین کارو بکنی. " با هم انجامش میدیم و پدرتو زنده میکنیم"
چشماهای تد از خوشحالی برق میزد پرید بغل جیمز و تو آغوشش شروع به گریه کردن کرد.
حالا یه کار مونده بود که به نظر خیلی آسون میومد.
رفتن به قبرستان
اما داستان به همین سادگی ها نبود...
غروب کنار دریاچه نشسته بود وفکر میکرد که تد آهسته اومد کنارش نشست.
تد: میدونم چی تو سرته رفیق. از چیزی نترس میخوام یه چیزی بهت نشون بدم.
جیمز با تعجب پرسید چی؟؟؟
تد دستش رو گرفت و با هم به داخل هاگوارتز رفتن و وارد بخش ممنوعه شدند.
در راه روی اونجا در مخفی وجود داشت که کسی آینه آرزوها رو اونجا قرار داده بود.
تد گفت: میدونی وقتی داخل این لعنتی رو دیدم کدوم آرزو رو دیدم؟
جیمز: نه . میخوام بدونم
تد: پدرم رو دیدم جیمز . پدرم که همیشه منو حمایت میکرد اما به طور ناگهانی کشته شد. جادوگر لعنتی هیچ وقت پیدا نشد . و دلیل کشته شدنش رو هیچ وقت نفهمیدم هرشب خواب مردنشو میبینم. میفهمی جیمز؟
جیمز: از ناراحتی سرش پایین بودو حرفی نمیزد. اما با ناراحتی گفت میدونی تد، من هیچ وقت سنگ رو بهت نمیدم که تنهااین کارو بکنی. " با هم انجامش میدیم و پدرتو زنده میکنیم"
چشماهای تد از خوشحالی برق میزد پرید بغل جیمز و تو آغوشش شروع به گریه کردن کرد.
حالا یه کار مونده بود که به نظر خیلی آسون میومد.
رفتن به قبرستان
اما داستان به همین سادگی ها نبود...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج