جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  219 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  223 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  311 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  213 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: شنبه 11 فروردین 1397 23:21
نمایش جزئیات
آفلاین
ادر کانلی خوشحال از اینکه کار درست رو انجام داده جلو تر از پروفسور دامبلدور به طرف در اتاق رفت ولی وقتی درو باز کرد با چهره وحشتناک و حیولا ماننده استریکس روبرو شد که لباس های سفیدش غرق در خون بود. یهو از پشت استریکس اتش بلند شد و در یک چشم به هم زدن استریکس دهنشو باز کرد و با نیش هاش به ادر حمله ور شد.

بعد از چند دقیقه کوتاه

استریکس پرونده خارو مرتب کرد و به کاغذ صف نوبت ها رسید. ادرکانلی!
استریکس به اطراف نگاه کرد و ادر رو روی یکی از نیمکت ها درحال خواب دید. اروم به طرفش رفت و همزمان به ارومی صداش کرد.
_ادر کانلی!... ادر کانلی... پاشو نوبت توعه.

ادر کانلی بعد از اینکه دست استریکس بهش خورد سریع از خواب پاشد. ضربان نا منظم و تندش به استریکس میفهموند که داشت خواب بدی میدید.
استریکس یک لیوان اب برای ادر میاره و میگه:
_ بیا اینو بخور , معلومه خواب بدی بوده. پاشو دیگه نمی خوای پروف رو ببینی؟

ادر کانلی نفس نفس زنان لیوان اب رو میگیره و به دور بر نگاه می کنه. وقتی مطمعن شد هرچی قبلا دیده همش خواب بوده به ارامی از جاش بلند میشه و با همراحی استریکس به طرف اتاق دامبلدور حرکت می کنند.

در راه وقتی استریکس در حال عبور از اطلاعات بود تلفن بیمارستان زنگ می خوره.
_ بله بفرمایید... وقت ملاقاب؟... لطفا اسم مریضو می گین... برایان دامبلدور...بزارید یه نگاهی بکنم... فردا ساعت یازده میتونم بهتون وقت ملاقات بدم خوبه؟...میشه اسمتون رو بگین تا اینجا بنویسم؟... بلاتریکس لسترنج , خوب حل شد فردا صبح میتونین تشریف بیارین.

استریکس با شنیدن اسم بلاتریکس شوکه شده بود و با خودش فکر می کرد که لرد هم فهمیده پرسیوال اینجاست و میخواد از فرصت استفاده کنه. باید حتما به یکی از مخفلیا خبر بده تا اینکه دیر نشده.

بعد از فکر کردن , استریکس به ترف ادر کانلی که خودش محفلی بود چرخید. شاید اون میتونست بقیرو تا ضبح فردا خبر کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: جمعه 3 فروردین 1397 17:41
نمایش جزئیات
آفلاین
آرتور و رون که دیدند پروفسور در خواب فرو رفته از روانخانه بیرون رفتند. محفلی ها یکی یکی به عیادت پروفسور می رفتند و دعا می کردند با یادآوری خاطرات و حرف زدن با دامبلدور ، بتوانند او را از این جنون بیرون بکشند.
چند ساعت بعد آدر کانلی با اینکه خسته و کوفته بود برای عیادت به روانخانه رفت. او به تازگی از سفری دور برگشته بود و به محض آمدنش به سمت خوابگاه هافلپاف رفته و در همان حال که به آرامی در خواب سنگینش فرو می رفت از صحبت های گبین و رودولف چیز هایی از بستری کردن دامبلدور در روانخانه شنید. بعد از آنکه از خواب بیدار شد تصمیم گرفت به روانخانه برود و ببیند که چه اتفاقی افتاده و چه مشکلی برای پروفسور پیش آمده است. البته می توانست از آملیا یا رز زلر هم بپرسد. اما وقتی خبر بستری شدن پروفسور دامبلدور بین مردم پخش می شود نباید به حرف مردم اعتماد کرد. چون نود در صد حرف هایشان یک کلاغ چهل کلاغ هایی است که بین مردم دهان به دهان می چرخد و به کلاغ هایش اصافه می شود! ناخود آگاه با خود گفت که نکند پروفسور دیوانه شده باشد؟ ولی مجال رشد را به این فکر پریشان و منفی را نداد و بلافاصله آن را در ذهنش خفه کرد. چطور ممکن است پروفسور دامبلدور ، مدیر هاگوارتز ، فردی به آن دانایی دیوانه شود؟ تا با چشم هایش نمی دید باور نمی کرد.
اما حالا هم که در اتاق او را باز کرده و در چهار چوب در ایستاده بود نمی توانست این صحنه را که آن شخص روی تخت پروفسور دامبلدور است را باور کند.در حالی که چشم هایش در حدقه گرد شده بودند به آلبوس دامبلدور که دست و پایش را با قفل های کلفت آهنی به تخت بسته بودند خیره شده بود. یعنی پروفسور ، رهبر محفل ، مدیر هاگوارتز و قدرتمند ترین جادوگر روشنایی دیوانه شده بود؟ یعنی ممکن بود که او روانی شده باشد؟ احساس می کرد که دارد خواب می بیند و همه ی این صحنه ها دروغی بیش نیست. به آرامی کنار تختش رفت با ناباوری گفت :
- پروفوسور؟ شمایین؟ چی شده؟ چرا به تخت بستنتون؟
- سلام فرزندم. سفرت خوب بود؟
- سلام. بله ، ولی اول می شه بگید چی شده؟
چشم های دامبلدور در حدقه وق شدند.
- یعنی تو نمی دونی؟
- نه ، من تازه از سفر برگشتم و فقط شنیدم که شما رو تو روانخانه بستری کردن. به خاطر همین سریع اومدم اینجا که ببینم چی شده.
چشم های پروفسور مثل ستاره ها درخشیدند و لبخندی صورتش را پوشاند. ولی بلافاصله لبخند را از صورتش پاک کرد و چهره ی نگرانی به خود گرفت و گفت :
- پسرم ، بیا نزدیک تر. می خوام موضوع مهمی رو تو گوشت بگم.

آدر کانلی که ضربان قلبش بالا رفته بود گوشش را به دهان پروفسور نزدیک کرد. پروفسور پچ پچ کنان گفت :
- شاید باورت نشه ، اما تیرگی داره بر محفل غلبه می کنه. رز زلر با یک گروه مخفی از محفلیا می خوان ریاست گروه رو به دست بگیرن. اونا با هم دیگه دسیسه کردن و منو اینجا زندانی کردن. به این بهانه که پیر و دیوانه شدم. اونا می خوان منو بندازن تو تیمارستان تا خودشون محفل رو اونطور که دوست دارن اداره کنن.

آدر که انگار تو شوک فرو رفته بود به چشم های کاملا جدی پروفسور نگاه کرد و گفت :
- جدی که نمی گین؟
- چرا ، کاملا هم جدی هستم. به حرفم گوش کن. اونا به همه می گن من دیوونه شدم تا این حرف های من رو باور نکنن. بهم کمک کن از این زندان خلاص شم. آینده ی محفل تو دستای تویه و وقت کمه! ما باید دنیا ی جادوگری رو نجات بدیم. زود باش این دستبند ها رو باز کن. سریع.

آدر همچنان مات و مبهوت به پروفوسور نگاه می کرد. یعنی ممکن بود رز زلر به دامبلدور خیانت کند؟ شاید واقعا پروفسور دیوانه شده بود؟ اما اگر واقعا رز زلر خیانت کرده باشد حرف هایش کاملا منطقی است. البته آن رز زلری که آدر می شناخت هیچ وقت حتی در لحظه ی مرگ خیانت نمی کرد. دامبلدور که انگار ذهن آدر را خوانده بود گفت :
- هیچ وقت آدم ها رو از ظاهرشون قضاوت نکن پسرم. منم اول باور نمی کردم رز زلر بهم خیانت کنه. ولی می بینی که من رو به چه روزم انداخته؟ حالا آزادم کن. مثل بقیه نباش. بی تفاوت از کنار من نگذر. من عقلم سر جاشه. می دونم چی دارم می گم. این دستبندا رو باز کن.

آدر چوبدستی اش را از زیر ردا در آورد. دامبلدور تا حالا حتی یک کلمه دروغ هم از نگفته بود. بدون شک الآن هم حقیقت را می گفت. وردی خواند و دستبند ها را باز کرد. دامبلدور شاد و شنگول از تخت پایین پرید و در حالی که دمپایی های روانخانه را به پا می کرد گفت :
- با من بیا آدر. سرنوشت محفل دست منو تویه. اول باید مینروا رو پیدا کنیم و بعد باید محفل رو از چنگ رز زلر و گروهش بیرون بکشیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آدر کانلی در 1397/1/3 17:46:18
من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.
پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: پنجشنبه 2 فروردین 1397 20:05
نمایش جزئیات
آفلاین
-پروف؟

آرتور به همراه پسرش رون بالا سر دامبلدور ایستاده و با نگرانی بهش خیره شده بودن. خبر مریضی دامبلدور تو کل لندن پیچیده و همه رو نگران کرده بود. آیا رئیس تنها گروهی که جلوی سیاهی مرگخوارا و استکبار وزارت خونه ایستاده رو به زواله ؟ چه بلایی قرار هست که سر جامعه جادوگری بیاد ؟ این سوال ها ناامیدی فراوانی به جامعه جادوگری به خصوص محفلی ها آورده بود و به همین دلیل آرتور و رون به نمایندگی به دیدار دامبلدور اومده بودن.

-پروف؟ حالتون خوبه؟

دامبلدور به آرومی چشماش رو باز کرد و سرش رو به طرف آرتور و رون برگردوند.
-مینروا ؟

رون و آرتور با نگرانی به همدیگه نگاه کردن. آرتور دست های دامبلدور رو گرفت و به آرومی گفت:
-پروف یادتون هست که مینروا بعد از مسمومیت از این دنیا رفتن؟
-مسومیت؟ آرتور این چه حرفیه که میزنی. من با مینروا قرار دارم که اون بچه کوچولو ... پسر جیمز و لیلی ... هری رو پیش خاله اش ببرم.
-ولی پروف ...
-سریعا باید از سر جام بلند شم و اونجا برم. جون هری در خطره و جون خودم در خطر بیشتریه اگر بیشتر از این مینروا رو معطل کنم.

دامبلدور سعی کرد که سر جاش بلند شه ولی دست ها و پاهاش به تخت بسته شده بودن و مانع از هرگونه تکون خوردنی شدن. دامبلدور فریاد زنان گفت:
-دست و پای من چرا بستست ؟ گریندلوالد برگشته؟

سر و صدای زیاد باعث شد که پزشک مربوطه، آستریکس خون آشام به سرعت وارد اتاق بشه و معجونی به خورد دامبلدور بده. دامبلدور سعی کرد حرف دیگه ای بزنه ولی کم کم خستگی بهش پیروز شد و به خواب عمیقی فرو رفت. آستریکس به طرف آرتور و رون نگران برگشت و با لبخندی گفت:
-هنوز نمیدونیم دقیقا چه بلایی سر دامبلدور اومده. وقتی فهمیدیم حتما خبرتون میکنیم.

آستریکس این رو گفت و از اتاق خارج شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 اسفند 1396 01:08
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید.


توضیحات:
پروفسور مک گوناگل فوت کرده و پرسیوال تاقت دوری اونو نداره. بعد از گذشت چند روز روانی میشه و تعادل روحی خودشو از دست میده و محفلیا برای بهبودی ایشون چاره ای جز بردن پرسیوال به روانخانه رو نداشتند.
استریکس که دکتر ارشد روانخانه بود , به همراحی چند تا از دکتر های همزادش { خون اشام } تصمیم می گیرن پرسیوال رو برای مدتی بستری کنن تا بلکه حالش خوب شد.

ادامه پست.

تق تق تق!

_ بیا تو.

در باز میشه و هکتور ویبره زنان و طوری که عرق هاش مثل بارون از پیشونیش می ریخت وارد اتاق لرد میشه. توجه همه مرگخوارا به هکتور جلب میشه تا اینکه هکتور لب باز میکنه:
_ ارباب , ارباب!... یه ... خبری...براتون...دارم.
_ مثل ادم بگو بینم چی میگی اه.
_ ارباب یه خبری دارم براتون , یه خبر مهم.
_ خوب جون بکن بگو دیگه.
_ ارباب مک گونگال مرده...البوس دامبلدور روانی شده... اون الان توی روانخانس.

همه مرگخوارا با تموم شدن حرف هکتور به شوک ناگهانی فرو رفتند و لرد دستی روی ریش های نداشتش و بعد دستی روی سر تاسش کشید و به فکر فرو رفت.
نجینی به ارامی کنار پای لرد اومد و گفت:
_ فییییس , فیییییییییس , فییس. { پاپا الان بهترین موقع برای از پا دراوردن دامبلدور هستش.}

لرد سریع از جاش بلند شد و روبه مرگخوارا کرد و گفت:
_ ما شخصا فکر کردیم و به این نتیجه رسیدیم که الان بهترین موقع برای از پا دراوردن دامبلدور هستش. همگی برین حاضرشین که بریم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: یکشنبه 1 مرداد 1396 13:36
نمایش جزئیات
آفلاین
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﭼﺮﺧﯿﺪ ﻭ ﻓﺮﺩﯼ ﺭو ﺑﺎ ﺻﻮﺭﺕ ﺯﺧﻤﯽ ﻭ ﻧﯿﺶ ﺗﺎ ﺑﻨﺎﮔﻮﺵ ﺑﺎﺯ ﻧﺸوﻥ ﺩﺍﺩ.
- ﺟﺎﻥ؟! ﺷﻤﺎ ﮐﯽ ﺑﺎﺷﯿﻦ؟!
- ﺍﯾﻦ ﯾﺎﺭﻭ ﯾﮑﻢ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﺮﯾﻀﻪ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺁﻭﺭﺩﯾﻤﺶ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺷﺒﺎﻫﺖ ﻧﺪﺍﺭﻩ؟!

اون شخص یه شخص معمولی نبود. در واقع چیزی بود که مورد آرایه‌ی تشخیص قرار گرفته و جون‌دار شده بود.
لباسی بر تن نداشت. چون نیازی به لباس نداشت. اون صرفاً یه مستطیل سفید جادویی بود که گهگاهی جرقه میزد.
حاضران همگی با قیافه‌ی مشکوک به اون شیء زل زده بودن.
- مستطیل! کی هستی؟!
- من منوی زوپسم!
- منوی زوپس؟! این دیگه چه اسمیه؟ اسم سوپرهیرویی کم آوردی؟

منوی زوپس شخص کم‌حرفی بود. پس از Plan B استفاده کرد و فوراً داداش کایکو، سگارو، زُمبه و تسوکه رو احضار کرد. تسوکه در میان بهت حاضران، منوی زوپس رو مثل شیرشاه به سمت آسمون بلند کرد و فریاد زد:
- هوی یاروها! میدونین با کی طرف هستین؟! با منوی اعظم مدیریت... زوووپس! احترام بگذارین!

و حاضران که دوناتی‌شون افتاده بود که منوی زوپس چه چیز خفن و خطرناکیه، شروع کردن به التماس و پاچه‌خواری!

- دیر شده برا این کارا! زُمبه! ترتیب‌شون رو بده!
- واف واف هوااااف!

زُمبه با تیریپ فنگ وارد عمل شد و با استفاده از منوی زوپس، تک‌تک حاضران به جز هم‌تیمیاش رو بلاک کرد تا باشه که بدونن اینجا جای سوژه‌های مربوط به دنیای اراذل بالا شهرِ لندن نیست و نخواهد بود.

پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
If you smell what THE RASOO is cooking!
پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: پنجشنبه 10 فروردین 1396 15:45
نمایش جزئیات
آفلاین
دو شفا دهنده همچنان هاج و واج به گلرت نگاه میکردند. آنها تاکنون همچین چیزی ندیده بودند. یکی از شفا دهنده ها شروع به صحبت با گلرت کرد:
- خب...ام...ما می خوایم یکسری سوالاتی از شما بپرسیم.ام...اسم؟!
- آیم بتمن!
- مشکل؟
- یکی نیست یه دستی برسونه به این ناخون ما.
- بی...بیماری؟
- بیمار؟! آیم بتمن! بتمن هیچوقت بیمار نمیشه!...الان که دارم فکر میکنم، نه! آیم...آیم...آیم سوپرمن!

هر دو شفا دهنده با دستپاچگی از جای خود بلند شدند.
- نه آقای گلرت! نه!
- آیم سوپرمن! آیم خیلی قوی! آیم سوپرپاور!
- آقای گلرت به ما رحم کنید!
- آیــم ســوپــرمــن! ایــهَ غـــــودا!

بــــــنگ!

یکی از شفا دهنده ها بخش زمین شد و دیگری هم همانجا غش کرد. شاید هم در افق یا عمود محو شد. اطلاعات زیادی در دسترس نیست.

- یس! آیم سوپرمن! آیم وری خفن!

همین لحظه - اتاق نگهبان ها:

- ارور میده دادا حالا چه خاکی تو سرمون بریزیم؟!
- تو مغازه که بودیم بهت گفت یه کارت گرافیکی قوی تر بگیر!
- مشکل از کارت گرافیکی نیست CPU مشکل داره غلط نکنم.
- این لپ تاپ دیگه واس گیمینگ به درد نمیخوره بریم سر همون پی اس 4 خودمون.
- باشه. فیفا 17 رو اوردی؟
- معلومه که آوردم دادا!
- منم میرم یه کباب گلپایگانی از مغازه داداش ممد و رفقا میگیرم الان میام!
- برو. دوغ و پیاز هم بگیر بزنیم تنگش.
- منم فیفا دوست دارم! آیم سوپرمن فیفا باز کباب خور!

در این لحظه دوربین چرخید و فردی را با صورت زخمی و نیش تا بناگوش باز نشان داد.

- جان؟! شما کی باشین؟!
- این یارو یکم به اون مریضه که امروز آوردیمش اینجا شباهت نداره؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیسون ساموئلز در 1396/1/10 20:59:01
تصویر تغییر اندازه داده شده

= = = = = = = =
- تو فيلما وقتي يکي از کما خارج ميشه، بازيگر زن مياد و بهش گل تقديم ميکنه. اما من...از يه خواب کوتاه بيدار شدم...ديدم دنيا به فنا رفته...و به جای گل يه دسته مرده ی مغز خوار بهم تقديم کردن.

Night Of The Living Deadpool
= = = = = = = =
من یعنی مسافرت...مسافرت یعنی من!

= = = = = = = =

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: پنجشنبه 21 مرداد 1395 00:59
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام او
درود

سوژه جدید: لک لک ها شنا می کنند!

گزارشگر رادیو : خبر مهم دیگه این که استیو مشاغل و استیو آمونیاک، موسسان شرکت گلابی، در اوایل امروز به زور اسلحه توسط مهاجمینی نقابدار ربوده شدند. کارشناسان بر این عقیده اند که این دو تازه ترین قربانی جنگ داخلی بین سران گروه های مافیایی می باشند. هنوز به طور رسمی هیچ گروه و سازمانی مسئولیت این آدم ربایی را بر عهده نگرفته اند. پلیس هم اعلام کرده است که تا پایان تحقیقات هیچ جوابی به سوالات خبرنگاران نخواهند داد.

- نمی تونم! نمی تونم! این کار شدنی نیست.

بله. بالاخره به فضاسازی می رسیم. در کشتارگاهی زیبا و چشم نواز هستیم. تا چشم کار می کند ازین میخ ها هست و لاشه ی گاوی گوسفندی چیزی ( همه فضارو من باید بسازم مگه؟ ) آویزونه. سه تا گنگستر پالتو پوشِ یه بنده خدایی رو دست و پاشو گرفتن و دارن در گونی قرارش میدن. و بعد وارونه از میخ کشتارگاه آویزونش میکنن. سردسته شون ک سیگار برگی بر گوشه ی لب داره، همینطور که مشت محکمی رو به سمت گونی هدایت می کنه، می پرسه :
- دقــــــــــــــــــــــیــــــــقــــــــــــن ...

ببخشید! ببخشید ایراد از من بود! خب اول مشت رو میزنه و بعد که مشتش رو زد دهنش رو خیلی عادی باز میکنه و به شکلی خیلی معمولی ای میپرسه:
- دقیقن چه کاری شدنی نیست؟ ما ک هنوز ازت چیزی نخواستیم؟

دوستِ توی گونی هم اول کلی آخ و ناله می کنه و بعدش میگه :
- دندونمو شوشوندی! هیچی بابا! جو دادم. خواستم بگم استیو مشاغل کارت مقاومت بسیژ ... چقد سوژه تون جدیه! می دونستم اینقد جدیه نمیومدم!

در همون لحظه از داخل تاریکی های صدای محکم و بمی به گوش میرسه :
- نه سوژه خیلی هم شوخیه ...

و بعد یهو یه مرد سیاه پوش شنل دار وارد سوژه میشه و میزنه همه ی آدم بد ها رو دستگیر می کنه و همه رو نجات میده. و اون آقایی ک می خند و باعث تشویش در نظرسنجی برنامه نود شده بود رو هم کتکش میزنه و رو به دوربین میکنه و میگه :
- آیم بتمن ...

- کات کات! آقا این چه نحوه سوژه جلو بردنه. گند زدی به اکشن کار! کلی بدلکار و بیکار جم کردیم آوردیم یه دو تا مشت و لگد ببینیم! از دیالوگ بتمن برو دوباره.


- نه سوژه خیلی هم شوخیه ...

بتمن می پرد. بتمن دست راستش را دراز می کند. دستش چپش را کوتاه می کند. ناخن شصت پای راستش را در دهان دشمنانش قرار میدهد و ملتمسانه می گوید :
- داداش یه دستی برسون این ناخن ما رو ... دمت ...

- کات کات! آقا این چه وضع سوژه است. اینجا ایفا هری پاتریه. بتمن اینجا چیکار میکنه؟ هیچ ربطی سوژه به رولینگ نداشت. من دکتر ناظر ناظرخانی دارای نشان استاندارد به عنوان سرپرست این بخش، با این بیمار برخورد می کنم!
- بله آقای دکتر ناظر! بیمار گلرت گریندل والد هست که اخیرا از زندان نورمنگارد به خاطر این وضعیتش بیرون اومده. هیچ علائمی از هوشمندی در ایشون مشاهده نمیشه و هیچ واکنشی به اتفاقات اطرافش نداشته. مشاهده کنید حرکت ارتجاعی نوار مغزی رو! کاملا میشه گفت ایشون دچار جنون حاد آنژیو گرافینا موتوروکامیونی هستند.

دو تا شفادهنده هاج و واج رو به مانیتور بزرگی که در اتاق قرار دارد، ایستاده اند و کمی آنطرف تر از آن ها پیرمردی روی تخت بیمارستان چمباتمه زده و دارد تلاش میکند که شصت پایش را توی دهن پرستار بخش قرار دهد.


در پناه او
بدرود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلرت گریندل‌والد در 1395/5/21 1:04:26
[هعی]
... می ترسم از یاد ببرم اسمت را
به سان شاعران که می ترسند از یاد ببرند
آن کلمه را
که زاده شد از شکنجه ی شب
آن کلمه را
که می نماید همتراز خدا
اما
همیشه به یاد خواهم داشت جسمت را
اما همیشه دوست خواهم داشت
جسمت را
اما همیشه پاس خوهم داشت جسمت را
بدان سان که سربازی
جنگش درهم شکسته
بی کس و بی مصرف
پاس می دارد
تنها پای برجای مانده اش را ...

[/هعی]
پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: شنبه 12 تیر 1395 16:21
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی!


خونه ی عمه مارج اینا:

- هستی نیستش که. چه کنم من آخه؟

دیدی هر چقدر فولدر های مغزش رو می‌گشت به فایل مناسبی نمی‌رسید که بهش بگه چی‌کار کنه بنابراین یه مودم برداشت و مغزش رو به اینترنت وصل کرد تا فایل مورد نظر رو پیدا کنه اما خب حتی گوگل هم بعضی اوقات اشتباه می‌کنه و فایل اشتباهی رو پیدا می‌کنه، این بار هم گوگل اشتباه کرده بود.

- آها! زنگ می‌زنم فضاییا بیان ببرنم ویلای صدفی!

چند لحظه بعد سقف خونه به رحمت الهی پیوست و نوری از بالا به روی کله ی دیدی تابید نور، دیدی رو کم کم بالا کشید و درون خودش محو کرد.

ویلای صدفی:

- عمه جان شما دیدی رو ندیدی؟
- شما اول فارسیتُ قوی کن بعد سوال بپرس از ما.
- عمه جان به احترام سنتون بهتون چیزی نمی‌گما و گرنه...

همان نور در سکانس قبلی دوباره ظهور کرد و بر سر و کله ی ملت تابید. سگ عمه مارج که بیشتر حکم بازیکن های مجازی تو کوییدیچ رو داشت هم بالافاصله غیب شد، چون تو فیلما دیده بود که یه نور می‌تابه رو ملت و می‌برتشون آزمایشگاه و بقیشم به دلیل حال بهم زن بودن، بی‌خیالش.

- ننه پتونیا، این چیه؟ فضاییا حمله کردن؟ سر صحنه ی فیلمیم؟

اما پتونیا هنوز تو فکر ساحل بود، خیلی وقت بود به دلیل چاقی شوهر و بچه و ناتوانیشون از حرکت نتونسته بود بره ساحل. برای همین فرصت رو غنیمت شمرد و دوون دوون رفت سمت ساحل و به محض خارج شدنش از کادر، نور ملت رو بالا کشید و غیب کرد.

تو آسمونی که هریون دارن جولون می‌دن:

- مرگخوارا اومدن، در برین!

هریون متفرق شدن و به اقصی نقاط آسمون رفتن اما مرگخوارا به دلیل تعداد زیادشون، تراکم بیشتری در هر نقطه داشتن و در نتیجه هریون خیلی زود به دام افتادن. نجینی روی شونه ی ولدمورت شروع کرد به تکون خوردن و گفت:
- هیـــــــــــــیس. آی وانت هیس، هیس! ( از اون‌جا که مرگخواراتون اینا رو گرفتن پس من چی بخورم؟ حالا که بهم گوشت نمی‌دی اصلا می‌رم هند پیش مرتازا هی می‌رقصم!)

ولدمورت هم در جواب گفت:
- هیــــــــــــس؟! نو هیــــــــــــــس، هیس ویل بی یُرز! ( رقص؟! زشته اصلا، ما اجازه نمی‌دیم. رقص، بی رقص. یکی از این هری ها رو می‌کشیم، بقیش برای تو. پس نرقص، بقیه ی هریا برای توئن!)
- هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس! ( البته این معنی خاصی نداشت و صرفا ابراز هیجان یک مار بود.)

در همین حین که ملت در هوا ایستاده بودن یک فروند سفینه ی فضایی خورد به جماعت مرگخوار و هریون و باعث سقوطشون شد. همون‌طور که همه مشغول سقوط و سلفی گرفتن در این حالت بودن، نور دوباره ظاهر شد و همشون رو قورت داد.

درون همون سفینه:

- دیدی، بالاخره من رو دیدی!
- هستی، تو هم که این‌جا هستی!
- بازم می‌گم اول فارسیتون رو قوی کنین بعد بیاین حرف بزنین پیش ما.
- هیس. ( ساکت )
- اِوا هری، نه منظورم اون یکی هریه. آها با توئم، ولدمورتم که این‌جاست.
- آخ زخمم، واخ زخمم. من برم دیگه، خودافظ!
- این که دانگ بود.
- :joint: همیشه می‌خواستم از این شکلکه استفاده کنم.

در همین حین که ملت گفت و گو می‌کردن نوری سبز در وسط صحنه پدیدار شد. دو عدد موجود با خرطوم بلند، چشمای گنده، ناخون دراز واه و واه و واه، از درون همین نور ظاهر شدن و لحظه‌ای بعد ملت، کلهم اجمعین بی‌هوش شدند.

فلش فروارد:

- دیدی تو هم همین رو دیدی؟!
- آره، چی شد بعدش خب؟
- بی‌هوش شدیم دیگه، نفهمیدیم چیزی. راستی پتونیا چی شد؟
- کلا نکته انحرافی داستان بود، ولش کن.

دکتر همین طور با لبخندی سرشار از "دارین چه شکلاتی میل می‌کنین؟ بگین منم میل کنم." بهشون خیره شد ولی وقتی دید که از این دوتا چیزی نصیبش نمی‌شه داد زد:
- پرستار! بردار بیا این دوتا رو مرخصشون کن، کلافه شدم!

و دیدی و هستی مرخص شدن و سوژه پایان یافت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1395/4/12 17:11:14
All you touch and all you see, is all your life will ever be


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: چهارشنبه 22 مهر 1394 15:02
نمایش جزئیات
آفلاین
بلافاصله بعد از اشاره ی لرد، مرگ خوران جامه دریدند و سر به بیابان گذاشتند و رفتند تا هری را بگیرند. پس از راهی شدن راهیان نور، لرد، نجینی را بلند کرد و برایش هیس هیس کرد:
-هــیس ـهــــــیس هیســـــ! ( اگه بدون پاتر برگشتند همشون رو می دم بخوری!)

نجینی در جواب به دور دستان لرد پیچید و هیس هیس کرد:
- هیییس! ( اوووم )

ویلای صدفی

پاق!

- بوقی تسترال! منو برگردون خونمون! من تو خونه ی جادوگر نیام!
- مامان! اونجارو! چه قدر آبنبات!

دادلی با گفتن این حرف به سمت پیرمرد دست فروش پرواز کرد و پتونیا در حالی که به ساحل زل زده بود و خودش را در حین آفتاب گرفتن تصور می کرد، با سر حرف دادلی را تایید کرد.


هستی سنجاق سری را از سرش باز کرد و با آن به جان در افتاد تا در را باز کند. عمه مارج از ناکجاآباد، سگی آورد و بردش تا لب دریا قدم بزند. ورنون با نفرت به در هستی نگاه کرد و پتونیا با خودش در کلنجار بود که لب دریا برود یا نرود.

دادلی آبنبات خرید و عمه مارج هم سگش را از پیاده روی برگرداند ولی هستی نتوانست در را باز کند. هستی با ناراحتی پوفی کرد و موهایش را عقب کشید تا جلوی صورتش نباشد و گفت:
- دیدی بیا در رو باز کن...دیدی؟ دیدی؟

خونه عمه مارج


دیدی دستش را از توی دماغش در آورد و به دنبال هستی، رو به رو، پشت سر، عقب، جلو و تمامی جهات را گشت ولی هستی به هستی پیوسته بود. دیدی به مشگن رو به رویش گفت:
- ـه وا! کجا رفتن پس؟ حالا چیکار کنم؟ من که نمی دونم کجا باید برم؟

مشنگ سری به نشانه ی تاسف تکان داد و به راهش ادامه داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: چهارشنبه 24 تیر 1394 15:22
نمایش جزئیات
آفلاین
پیش دیدالوس اینا

- خب دیدی، دیدی چه خاکی به سرمون شد؟
- ندیدم.
-

هستیا بعد از این اتفاق، به این فکر کرد که کجا مناسب پناهگاه دورسلی هاست. دیدالوس هم که معلوم نبود دستش چه قدر بود که آن همه دست در دستش جا میشد، کمی جلوتر آمد و قیافه ی خفنی به خود گرفت و شنلش در هوا پیچ و تاب خورد.

تق!

صاحب مغازه ی ماگلی از مغازه بیرون آمد و با ضربه دوریاچاگی پنکه رو خاموش کرد و دیدالوس را با پوکر فیس خود تنها گذاشت. هستیا هم آمد کنار دیدالوس ایستاد و دستش را گرفت تا به او دلداری بدهد. دیدالوس فریا زد:
- چه خبره؟! مگه این دست چه قدر جا داره تو هم دست منو میگیری؟
- دیدی، بریم ویلای صدفی؟

ورنون با شنیدن یک مکان جادوگری دیگر سریع دستش را از دیدالوس جدا کرد و پتویا و دادلی را پشتش قرار داد تا دور از دسترس زوج جادوگر باشند. وقتی دید مارج هنوز دستش در دست دیدالوس است با پوکر فیس مارج هم پشت سرش آورد.

- من پامو تو اون محل جادوگری نمیزارم.
- الان همه دست در دست هم ان؟
- آره.
- پس بیا برای خداحافظی باهم دست بدیم ورنون.

ورنون نگاه مشکوکی به دست دیدالوس انداخت. بعد از چند دقیقه دستش را دراز کرد و با او دست داد، همین کافی بود که دیدالوس با صدای " پاقِ " آپارات، همه را به سوی ویلای صدفی ببرد.

محل گردهمایی مرگخواران

- خب لوسیوس کله زخمی کو؟
- رو هوا.
- کروشیو!

لوسیوس مالفوی با آنکه درد شدیدی را تحمل میکرد جیغ نکشید، زیرا غرور مالفویانه وی اجازه نمیداد. مرگخواران با دیدن این صحنه با ترس به ولدمورت نگاه کردند. لوسیوس بعد از تحمل درد سر پا ایستاد و به اربابش نگاه کرد.

- تا تو باشی به ما جواب سر بالا ندی.
- جواب سر بالا چیه ارباب؟ کله زخمی رو هواست.
- کروشـ...
- نزنین ارباب! اوناهاشن ارباب!

ولدمورت به سمتی که مالفوی با انگشت نشان داد، برگشت و به چندین هری پاتری که سوار بر جارو و موتور در هوا پرواز میکردند، نگاه کرد. ولدمورت با چوبدستی اش، آن ها را به مرگخوارانش نشان داد و خادمان وی سرشان را تکان دادند و به همراه وی به پرواز در آمدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
به یاد گیدیون پریوت!

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!
برای گریفیندور ‏.



تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده