-نه ارباب.وارد خوابش نشین.اگه ببینه دوتا لرد سیاه توی خوابش هست از خواب میپره و ما تا ابد توی ذهن دامبلدور میمونیم.
-تو از کجا این مزخرفات را میدانی هکتور؟
-ارباب مگه فیلم اون مشنگه نولانو ندیدین؟
-پس تو فیلم مشنگی نگاه میکردی و ما نمیدانستیم؟وقتی به خانه رسیدیم پیتزایی از تو برای نجینی درست خواهم کرد که....
-ارباب هری پاتر شمارو خلع سلاح کرد.میخواید من به جنگ هری پاتر برم و آواکداورا نثارش کنم؟
-برو بلاتریکس،فقط برو تا بیشتر از این تحقیر نشدیم.
بلاتریکس با حرکتی جیمز باند وارانه وارد خواب دامبلدور شد و گفت :
-آواکداورا.
اشعه سبز خارج شده درست وسط پیشانی هری پاتر خورد و مرد.دامبلدورآب میوه اش را ده متر دور تر پرتاب کرد و در حالی که زانو زده بود و گریه میکرد گفت:
-نهههههههههههههه هری.
فرزند روشناییی.تو نباید بمیری.لبخندی بسیار سرد بر لبان ولدمورت واقعی پدیدار شد و گفت:
-کار من در فرستادن تو بسیار خوب بود بلاتریکس.
حالا وارد کمد شو تا داخل خواب دیگر محفلیها شویم.اما اتفاقی که نباید می افتاد افتاد.آن زن رویا گونه و رودولف که کمرنگتر شده بودند،وارد خواب دامبلدور شدند و از آن قلب های ریز در فضا پخش کردند.ناگهان چهره دامبلدور و بلاتریکس و لرد ولدمورت داخل خواب تغییر کرد و لبخندی حاصل از عشق در چهره هر سه پدیدار شد.دامبلدور گفت:
-فرزندان روشنایی .بیاید و در آغوش محفل پناه بگیرید. در محفل برای شما همیشه باز است.
صحنه پریدن لرد ولدمورت خیالی و بلاتریکس در بغل دامبلدور به قدری نفرت انگیز بود که لرد سیاه با لگدی هکتور را به داخل خواب پرتاب کرد و گفت:
-هکتور بوووووووق.بیا و این گندی که زده شده رو جمعش کن.
تا تو را پیتزای دو نونه نجینی نکردم.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


















