هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۱۶:۴۲ یکشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۷

سوجی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۲۰ چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۴۸:۴۹ یکشنبه ۸ بهمن ۱۴۰۲
از یخچال گریمولد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 91
آفلاین
دست آخر، قارّ و قور شکم هرمیون باعث شد که تردید رو کنار بذاره و اونم پشت میز بشینه. ولدمورت که دیگه از تظاهر به خوبی و سفیدی داشت حالش به هم می‌خورد، چوبدستیش رو تکون داد و ظرف غذا با درپوش فلزیِ روش، پروازکنان به سمت میز اومد.

اعضای محفل که هنوز نمی‌دونستن ولدمورت چی پخته، سعی کردن با بو کشیدن بفهمن غذا چیه.

- اوووممم... بوی پیتزا میاد.
- نخیرم! شکلات مشخصه داره توش. حس می‌کنم بوی شکلات از بیست‌متری من.
- چی میگین شما؟ هرکسی، حتی اگه ستاره‌ها از قبل بهش نگفته باشن، می‌دونه که این بو، بوی پاستائه!
- واو... بوی کاغذ پوستیِ نو... و چمنِ تازه کوتاه شده میاد.
-

محفلیا پوکرفیسانه به هرمیون نگاه کردن. بعد پوکرفیسانه به هم دیگه نگاه کردن. حتی بعدش پوکرفیسانه به عمق دوربین زل زدن و سیامک انصاری رو برای مخاطب تداعی کردن.

هرمیون که علامه‌ی دهر محفل بود و می‌دونست چرا هرکسی بوی متفاوتی رو حس می‌کنه، دستش رو بالا گرفت تا با گفتن «یکی از ویژگی‌های معجون عشق اینه که هرکس بوی مورد علاقه‌ی خودش رو ازش می‌شنوه.» ده امتیاز برای گریفیندور کسب کنه اما ولدمورت سریع مداخله کرد و با ملایم‌ترین شکلی که ازش برمیومد گفت:
- برای اینکه غذا به سبک محفلی نزدیک باشه، موقع پختش از روشِ درست کردنِ معجونِ عشق الهام گرفتم. به همین دلیل هرکس یه جور بو ازش حس می‌کنه. حالا صحبت بسه، بخورید تا از دهن نیفتاده.

این رو گفت و درپوشِ فلزیِ غذا رو برداشت... تا با نجینی روبرو بشه که وسط ظرف چنبره زده و همه‌ی غذا رو خورده! نجینی با زبونِ دوشاخه‌ش آخرین تکه‌های غذا رو لیسید، سرش رو بلند کرد و به زبان ماری گفت:
- پاپا!

ولدمورت از خشم سرخ شد. دیگه طاقت این حجم از بدشانسی رو نداشت! عنان از کف داد، چوبدستیش رو توی هوا چرخوند و داد زد:
- کرو فا*ـینگ شیو ماکسیما!

در چشم به هم زدنی، محفلیا دوباره کف زمین داشتن از درد بندری می‌زدن.



پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۱۶:۲۴ یکشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۴۱ جمعه ۲۱ خرداد ۱۴۰۰
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
همینطور که دامبلدور پشت سر هم ایده های با عشقشو توی خونه ریدل ها پیاده می کرد، یکهو صدای جیغی بلند شد.

_ من اربابمو می خوام!
بلاتریکس وایتکسی در حالیکه جیغ می کشید این را گفت و راه دامبلدور را سد کرد.
_ تو...

دامبلدور چوبدستیش را رو به بلاتریکس تکان داد و او ساکت شد.
_ فرزندم؟ من چندسال از تو بزرگترم؟ باید بگی شما!

بلاتریکس دوباره جیغی خانه خراب کن کشید:
_ به مرلین دهنتو صاف...
_ فرزندم؟ بلا؟

بلاتریکس این بارچند نفس عمیق کشید.
_ ببین عمو، تورو به جای کش جوراب مرلین بزار ما بریم! دلم داره می پوکه! می دونی چند وقته لردکمو ندیدم؟ چند وقته صداشونشنیدم؟ جون مرلین... این تن بمیره بزار ما بریم! اصلا اینجا مال تو خوب؟

دامبلدور همینطور که با لبخندی پراز عشق بلا رو برانداز می کرد گفت:
_ انگاری دارم موفق می شم... توی چشمات یَک عشقی نشسته که نگو!
_ هاع؟
حاجی می شنوی چی می گم اصلا؟

دامبلدور دستی عشق آلود به موهای بلا کشید اما سر برگشت دیگه دست هاش برنگشتن و لای موهای بلا گیر کردن. دامبلدور نگاهی به وضع پیش اومده کرد و اخم پرعشقی روی صورتش سایه انداخت.
_ چند وقته موهاتو شونه نکردی فرزندم؟

بلا لبهاشو کج و کوله کرد و شونه هاشو بالا انداخت.
_ نمدونم والا! شیش سال‌... هفت سال.‌.. هشت سال...
_ عیبه دخترم! نکن اینجوری! دختر باید تمیز باشه، خوشگل باشه! وگرنه اینجوری که باید بدیمت هکتورجان باهات معجونی، چیزی درست کنه! حالاام می ری تو اتاقت، هم به کار بی عشقت فکر میکنی، هم موهاتوشونه میکنی! برو عسل بابا!
و بلا این بار پیش از جیغ کشیدن توسط دامبلدور ساکت شده بود.
* * *
خونه گریمولد

_ گم ش... بفرمایید ببینید چی برایتان آورده ایم... به به!

محفلی ها با شک به هم نگاه کردند و هرماینی با شک پرسید:
_ رون کجاست؟

لرد کمی دستپاچه شد.
_ رون؟ ... آها آن هَوی... پسر را می گویید؟ توک پایی رفت تا سر کوچه تا برای این نهاری که ما پخته ایم نوشیدنی کره ی بخرد‌. شما مشغول شوید!
و با نگاه پلیدی در سایه مهربانی محفلی ها رو از نظر گذروند.
کم کم محفلی ها شک و تردقد را کنار گذاشتن و پشت میز نشستن؛ به استثنای هرماینی که هنوز هم بااین مسائل کنار نیومده بود. کمی به اطراف نگاه کرد و بعد به طرف اتاقش رفت.
_ من میل ندارم، شما نوش جان کنید!
لرد از جا پرید.
_ تو خیلی غلط... خیلی کار اشتباهی می کنی اگر این را نخوری. دست پخت ما حرف ندارد!
و هرماینی این بار کمی دودل شد. خوب می دونست کاری که الان می کنه کاملا سر نوشت سازه.


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۹:۴۷ جمعه ۱۵ تیر ۱۳۹۷

روبيوس هاگريد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۵ جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۲۵:۳۴ جمعه ۱۷ آذر ۱۴۰۲
از شهری که کودک نداشت.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 459
آفلاین
خانه ریدل‌ها

لبخند سفتی در جریان بود. دامبلدور تکیه داده به دیوار، کنار تابلوی کادوگان مرگخوارها رو زیر نظر داشت و اون بندگان خدا هم زیر همچین فشاری توان ادامه مشورت برای سیاه کردن دامبلدور رو نداشتن. همین بود که بیکار و بی‌عار، به پوکرفیس‌ترین شکل ممکن زل زده بودن تو چشم‌های دامبلدور.
در حالی که دامبلدور زیر لب دم گرفته بود “لبخندت را نمی‌خواهند پاسخ گفت، پوکرها در گریبان است”، سرکادوگان رفته بود تابلوی سوپریِ سر کوچه و از اونجا یه مادر به انضمام نوزاد بغلش رو پیدا کرده بود و تا دامبلدور بیاد شعرش رو تموم کنه، آورد خونه ریدل‌ها.
-برادر! این مادر جوان و این هم نوگل نوشکفته‌شان.

دامبلدور رو کرد به مامانه و با لحنی که انگار خودش جواب رو می‌دونه و برای فهمیدن باقی حضار داره دست به این عمل می‌زنه، پرسید:
-خب دخترم. میشه برای ما از این بچه‌ی نازنازی بگی؟

با چشم‌هاش به خیل عظیم مرگخوارا اشاره کرد تا منظور از «ما» بره تو مخ مامانه.

-هعی... از کجاش بگم؟
-از اولِ اولش!
-اول اولش کجاش میشه؟
-از اولین لحظه دل‌انگیز به‌دنیا اومدنش.
-آم... درد داشت!

گوشای مرگخوارا تیز شد و خوابشون پرید.

-بله؟
-اولین لحظه دل‌انگیز بلاه‌بلاه‌بلاه رو می‌گم. درد داشت.
-خ...خب؟

دامبلدور ناامیدانه آرزو می‌کرد از این مکالمه یک پندی چیزی دست‌گیرش بشه.

-ببین آقای... اسمتون رو هم نمی‌دونم!

یکی از مرگخوارا از میون جمعیت داد زد:”آلبوس”
-ممنون! ببین آقای کاموس...
-آلبوس دخترم. آل.
-عههه!آل آل می‌کنه هی. هر کوفتی که هست. ببین آقای آلـــــبرکاموس!
-
-درد داشت. از همون اول درد داشت. بعدش نه ماه آزگار خواب و خوراک و هیکلم به هم ریخت. یعنی وقتی که دنیا اومدااا! حس رهایی داشتم.
-آفرین آفرین. از همین حس رهایی بگو.
-اما حیف که این حس سر یه ثانیه چال شد رفت آقا کاموس.
-آلبوس دخترم.
-بچه دوتا ایراد بزرگ داشت که همون لحظه اول بد ضربه‌ای بهم زد. اول اینکه کپی برابر اصل عمه‌ی گوربه‌گور شده‌ش بود. و دوم هم اینکه پسر بود.
-عه! پسر خوبه که.
-آقامون دختر می‌خواست. حقم داشت. می‌گفت پسر تو این جامعه فاسد امنیت نداره. همین چند وقت پیش یکی از همین نویسنده مویسنده‌ها توییت کرده بود که مدیر یکی از این مدارس جادوگری واس بچه‌های مردم جلسه خصوصی می‌ذاشته. فامیلیشم دامبلدور بود.
-
-اسمشم گفته بودا. نوک زبونمه! شما نشنیدین اسمشو آقا آلبوس؟
-آلبوس کدوم خریه دیگه دخترم؟ من کابوسم.
-کاموس منظورتونه؟
-همون همون. ببین منو... ممنون. لطف کردی. می‌تونی بری.

دامبلدور دستپاچه، مامانه رو که تازه موتور نکبت‌پراکنیش راه افتاده بود و داشت درباره گرونی دلار و تاثیرش رو قیمت شیرخشک و پوشک بیانیه می‌داد، به سمت در می‌برد و مرگخوارا هم که هیچی از این مکالمه‌ی گنگ نفهمیده بودن، از این وقفه استفاده کردن تا برای اهداف پلیدشون نقشه بچینن.


ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۱۵ ۲۰:۳۵:۴۵

تصویر کوچک شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»



پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۱۸:۱۴ پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۷

ماتیلدا استیونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۵۱ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 359
آفلاین
-ای بابا! چرا هر کاری می کنیم رو شما، نمیاین تو سیاهی آخه؟

لرد ولدمورت، این را پی در پی پیش خود و بعضی وقت ها هم،بلند، می گفت. دیگر مغزش به جایی نمی کشید. از دست محفلی ها بسیار خسته شده بود. او با دختر قشنگش یعنی نجینی، بهترین راه حل ها را انتخاب کرده بود، اما باز هم جواب نداده بود. بالاخره، فیتیله ی مغزش روشن شد. او رو به محفلی ها کرد و گفت:

- احم... منظورمون عزیز دل ها بود. ببخشید که شما رو اذیت کردیم. پس بخاطر اشتباهاتمون... برای شما گل... ها، غذا درست می کنیم.

ماتیلدا با اخم به جلو آمد و گفت:

- چرا اینقدر اخلاقتون عوض شده؟ شما لرد سیاهی هستین، اما دارین با حالت سفیدی و خوبی حرف می زنین!

- ما... خب، اگرچه لرد پستی ها و بدی ها هستیم، اما همیشه نباید بد باشیم. مثلا پروفسور خودتون هم نباید همیشه خوب باشه. می تونه که کمی مثل ما باشه.

- مطمئین؟

- کاملا. آشپزخونه شما، از کدوم طرفه؟

همه ی محفلیون، به هم نگاهی عجیبی انداختند. با چشمانشان، با هم حرف زدند و ، پس از مدتی طولانی، به لرد سیاه نگاهی انداختند و بالاخره رون، با صدایی رسا گفت:

- من با شما میام و آشپزخونه رو نشون می دم. و تو آشپزخونه می مونم که شما وغذا درست کردنتون رو هم، نگاه کنم.

لرد به او نگاهی انداخت. اما نگران این نبود. چون انتظار این را هم داشت. برای او خیلی سخت بود که با خوبی حرف بزند. اما به هر سختی ای هم که شده بود، با مهربانی با محفلیون حرف زده بود.رون راه افتاد و او دنبالش، رفت.

هوا از نظر ولدمورت، بوی انتقام میداد و برای او بسیار خوشایند بود. بر اثر قدم های لرد، زمین می لرزید. که بعضی وقت ها هم رون با تعجب بر می گشت و به او خیره میشد. بعد مدت طولانی ای، بالاخره به یک در چوبی رسیدند که دستگیره ای فلزی بر روی خود داشت.

رون دستگیره را چرخاند و در را باز کرد. ولدمورت و نجینی با خوشحالی قبل از انتقام، وارد آشپزخونه شدند و لرد، در را بست. همه جا از کابینت، پر شده بود. او حدود سی تا کابینت را شمرد.

گاز و وسایل آشپزی، در سمت راست ، و یخچال و سینک، در طرف دیگر بود. وسط آنجا، میز بزرگی همراه دو صندلی کوچک، قرار داشت که رون در یکی از صندلی ها نشسته بود و دستانش را به طور عصبی، بر میز می زد.

- چرا همچین می کنی؟

- هان؟... خب فقط منتظرم که شما می خواین برای ما چه غذایی درست کنین!

ولدمورت، بر روی صندلی روبروی رون ،نشست و گفت:

- یه غذای خیلی خوشمزه، بعلاوه ی یه بطری، معجون عشق به لرد ولدمورت.

رون خواست از جایش بلند شود که به طرف در برود که به محفلیون، خبر بدهد که قرار است چه اتفاقی مهیبی، برای آنها بیفتد. اما لرد، سریع تر بود. چوبدستی خود را در آورد و روبروی رون، گرفت.

- از جات تکون نخور، وگرنه می میری. اگه رفتیم پیش دوستات، چیزی بگی، می میری. اگه سرو صدا کنی، می میری. اگه پلک هم بزنی، می میری. در کل هر کاری کنی، ما می کشیمتون. نجینی، دختر عزیزم، میشه مواظبش باشی؟

- پاپا هیسسسس هیسوو هسیه.

- مرسی گلم.

ولدمورت از جای خود برخاست. معجون عشق را بر روی میز گذاشت و مشغول درست کردن غذا، شد.


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۱۷:۳۸ دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۷

آلبوس دامبلدورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۵:۰۶ پنجشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۲
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
خلاصه :

دامبلدور به خونه ریدل رفته تا مرگخوار ها رو به راه راست هدایت کنه. با حموم شروع میکنه و همه رو تمیز میکنه. بعد دکور خونه رو تغییر میده و با اضافه کردن پنجره نور وارد اتاق میکنه. سر کادوگان هم به کمکش میاد و با آهنگ های موزون به نظر میرسه که دارن موفق میشن تا لحظه ای که مرگخوارها به وجود سیاه خودشون بر میگردن و انگاری همه چیز باید از اول شروع بشه.

ولدمورت هم به خونه گریمولد رفته (با نجینی) تا محفلی ها رو به تاریکی و مرگخواری عادت بده. با کروشیو شروع میکنه و نتیجه ای نمیگیره. سعی میکنه القاب دوستانه محفلی ها رو ممنوع کنه و به جاش توهین و ناسزا وارد کنه که بازم موفق نمیشه. در آخرین تلاشش برای تغییر رژیم غذایی محفل ها هم با دهنی پر از سوپ(که ممنوعش کرده بود) مواجه میشه و اون هم انگاری که شکست خورده و راه جدیدی باید پیدا کنه.

---
خونه ریدل:

دامبلدور دستی به ریشش میکشه ولی به نتیجه ای نمیرسه. خیلی عجیب واسش به نظر میرسه چون معمولا دست به ریش کشیدن فکرش رو فعال میکنه و راه حل های جدیدی به وجود میاره. ریشش تو خونه ریدل ها قدرتش رو از دست داده و باید از ریش یه نفر دیگه استفاده کنه. به اطرافش نگاه میکنه و سرکادوگان رو میبینه که کمی ریش در آورده. درسته که ریشی اندازه دامبلدور نداره ولی ریش ریشه و میتونه ازش استفاده کنه. آروم به تابلو نزدیک میشه.

-ای آلبوس به کجا می آیی برادر؟ ... برادر چرا اینقد به ما نزدیک شدی؟ ... دستت رو نیار جلو ای خائن ... این تابلو منطقه شخصی ماست... نههههه !

دامبلدور دست راستش رو وارد تابلو میکنه و سرکادوگان رو نگه میداره و با دست چپش شروع میکنه به مالوندن ریش هاش.

-به وجود ما حمله شد ... هیچ چیز خصوصی دیگه وجود نداره ... حرمت هایمان را از بین بردن.

دامبلدور بازم اهمیتی نمیده. یه ذره دیگه فقط وقت با ریش نیاز داره. همینجوری که داره ریش رو می مالونه بالاخره مغزش خفن ری استارت میشه و شروع به فعالیت زیاد میکنه. مرگخوارها که این صحنه ها رو خیلی آروم زیر نظر داشتن تصمیم گرفتن تا دامبلدور مشغول ته ریش سر کادوگانه، خودشون نقشه ای بکشن تا از این اوضاع فرار کنن. بلاتریکس شروع میکنه :
-میدونین اگر به جای اینکه ما به راه راست هدایت بشیم، دامبلدور رو به راه سیاهی بکشونیم چه جایزه هایی از ارباب میگیریم؟ دفعه بعد که جان پیچ خواست استفاده کنه ممکنه دست یکی از ماهارو از جا در بیاره و دو تا فحش بهمون بده همزمان.

این جایزه بزرگ آب دهان مرگخوارها رو درآورد. یعنی میشد اونها هم بهشون توهین بشه و دستشون قطع بشه؟ همگی با چشمانی امیدوار به بلا خیره شده بودن تا ادامه نقشه رو بشنون که یه دفعه دامبلدور دست از تابلوی سر کادوگان بیرون آورد و با لبخندی سراسر از عشق بهشون خیره شد.
-فهمیدم چجوری بهتون قدرت عشق رو نشون بدم. سر کادوگان رو فرستادم بره یه مادر و بچه تازه به دنیا آورده رو اینجا بیاره تا ببینین که قدرت عشق مادر به بچه اش چقد قویه. اونوقت دیگه عمرا به عشق شک نمیکنین و از سیاهی دست میکشین.





پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۱۷:۰۴ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۹۷

ریونکلاو، محفل ققنوس

گادفری میدهرست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۳۹:۰۴
از خونت می خورم و سیراب میشم!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
ریونکلاو
پیام: 187
آفلاین
سر کادوگان مرگخواران را به صف کرد. سپس، به یکی از تابلوهایش که واقع در دیسکو بود، سری زد و از آن جا با خود یک ضبط شش بانده آورد. آن را روشن کرد و آهنگ مخصوص محفلی ها شروع به پخش شد:

- ریشو ها باید برقصن
نبینم که باز نشستی منتظر چی هستی؟
تو جشن ریش نشینی باید پا شی برقصی، باید پا شی برقصی...


مرگخوارها سفت و سخت سر جایشان نشستند و سعی کردند با قری که مشغول جولان دادن در کمرشان بود، مقابله کنند. اعضای بدنشان شروع کرد به ویبره رفتن و پوست صورتشان سرخ شد. اما آن ها خورندگان مرگ بودند و قر دادن آن هم با آهنگ های محفلی، در شأنشان نبود.

ثانیه ها به کندی سپری می شد و مرگخواران هم چنان مشغول کشتی گرفتن با قر درون کمرشان بودند. پس از مبارزه ای سخت و نفس گیر، بالاخره قر کمر پیروز شد. ارتش سیاهی دستمال به کمر بستند و پریدند وسط پیست رقص.

دامبلدور با خوشحالی از حرکات موزون مرگخواران فیلم گرفت و آن را برای ولدمورت سند کرد. بعد هم مشغول پخش کردن پشمک حاج عبدالمرلین بین ارتش سیاهی شد. مرگخواران بخش هایی از پشمک را هم چون ریش به سر و صورتشان چسباندند و مقادیری را هم خوردند تا کامشان لبریز از شیرینی و عشق شود. از قضا، پشمک ها سفارشی با معجون عشق درست شده بود و باعث شد مهربانی و محبت از چشمان، گوش ها و بینی مرگخوارها سرریز شود.

سر کادوگان صدای ضبط را بلندتر کرد:

-آخ من قربون اون ریش خوشگلت برم
تو ریشت غم نشینه قربون اون ریشت برم
پاشو باز با من برقص تا ریش بریزم زیر پات
تا به آتیش بکشی ریشامو با دلبریات


رودولف در حالی که هکتور را با یک ساحره ی با کمالات اشتباه گرفته بود و دست در دست او می رقصید، ناگهان آمپرش بالا زد و تنظیمات ستینگش قاطی پاطی شد. قمه هایش را بیرون کشید و همان طور که نعره می زد، ملت رقصان را به تعدادی تکه های مساوی و نامساوی تقسیم نمود.

بلاتریکس چوبدستی اش را بیرون کشید و همان طور که آن را به شیوه ی رقص چاقو بالا گرفته بود، چند تا کروشیو به اطراف پراکند. ملت مرگخوار همان طور که می رقصیدند و به هم عشق می ورزیدند، از درد به خود پیچیدند.

لینی هم با این که ریزه میزه بود، تصمیم گرفت که عقب نماند؛ از طریق روزنه های موجود در لباس مرگخوارها به پرایوسی آن ها نفوذ نموده و نیش هایش را در گوشت و پوست آن ها فرو کرد. از قصد هم جاهایی را نیش زد که مرگخوارها به دلیل رعایت شئونات مرلینی، قادر به خاراندن آن ها در جمع نبودند.

دامبلدور آهی کشید و به سمت مرگخواران رفت تا از راه دیگری آن ها را در مسیر سپیدی و عشق قرار دهد...

***

ولدمورت با خشم فیلم رقص مرگخواران را نگاه کرد و بعد دامبلدور را بلاک و ریپورت نمود. سپس، نگاهی به محفلی ها انداخت و تصمیم گرفت نقشه ای جدید برای سیاه کردن روحشان بکشد...


ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۷ ۱۷:۱۱:۱۵


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۱۴:۳۱ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۳۱ دوشنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۲
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
هافلپاف
مترجم
کاربران عضو
پیام: 1125
آفلاین
- تامی جونم می‌شه اون سبد نون رو هل بدی این ور عزیزم؟
- ما عزیز تو نیستیم. و نه تنها تو، بلکه ما عزیز کسی نیستیم. ما کلا عزیز نیستیم، لردولدمورتیم.
- هرچی تو بگی عزیزم.

لرد سیاه سبد را با کروشیویی روانه ی سمت دیگر میز ناهارخوری کرد. انگار شروع کردن از عشق نورزیدن خیلی زود بود. باید از اصول ساده و پایه شروع می‌کرد، مثل ممنوعیت هرگونه سوپ! حتی به عنوان پیش غذا.

- ما تو خونه‌ی ریدل سوپ نمی‌خوریم.

مالی ویزلی از طرف دیگر میز کش آمد و ماقه‌ی سوپ دیگری در خورشت خوری جلوی لرد ریخت و گفت:
- ولی ما تو خونه‌ی گریمولد زیاد می‌خوریم. برای سلامتیت مفیده تام. نگاه کن این هری چه چاق شده! اون موقع که اولین بار پاش رو تو پناهگاه گذاشت عین پوست استخون لاغر بود، عین تو. توهم پسر خوبی باش و بخور سوپت رو تا زودی چاق شی!
- هکتور یه بار معجون اختراعی‌ش رو تو سوپ ما ریخت و ما نزدیک بود به موجودی با دماغ و ریش تبدیل بشیم. از اون موقع دیگه سوپ نمی‌...

خانم ویزلی فرصت را غنیمت شمرد و قاشقی پر از سوپ را در دهان لرد فرو کرد. لرد سیاه به یاد مادر مرحومش مروپ افتاد. حداقل مروپ اجازه می‌داد او نفس بکشد و بعد قاشق بعدی را پر می‌کرد. لرد نه تنها باید سوپ پیاز را تحریم می‌کرد بلکه غذا دادن به لردولدمورت را هم باید در لیست ممنوع ها می‌گذاشت.

خانه‌ی روشنایی

- درینگ!

آلبوس دامبلدور صحبتش با مرگخواران را نیمه تمام گذاشت تا جواب در را دهد. پشت در رون و هرمیون ویزلی با تابلوی خالی ایستاده بودند. هرمیون تابلو را با عشق به دست دامبلدور داد. دامبلدور با عشق تابلو را روی دیوار رو به روی در آویزان کرد تا هرکه از در می‌آید از عشق کادوگان لبریز شود.

حقیقتا کسی به اندازه‌ی کادوگان نمی توانست عشق را به مرگخواران خاکستری یاد دهد، نه حتی خود استاد عشق.
- تو یه صف!

آلبوس کمک اضافی برای آموزش عشق ورزیدن پیدا کرده بود.


ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۷ ۱۴:۴۰:۱۵



پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۱۶:۴۲ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷

آبرفورث دامبلدور old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۰ سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۱:۲۴ سه شنبه ۱۳ دی ۱۴۰۱
از اتاق مدیریت هاگزهد
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 78
آفلاین
در همان لحظه که مرگخواران متعجب بودند آلبوس ادامه داد:
_از این به بعد باید روزی سه بار حموم برید.پنجاه بار اینجا رو تمیز کنید و کلمه هایی خوب به زبان بیارید و باهم مهربان باشید فرزندانم و اما از این به بعد اسم اینجا خانه روشناییه.

همچنان مرگخواران:
_خب از کجا شروکنیم؟
_ آها،تمیز کردن پله ها.
_بجنبید فرزندان روشنایی.

بعد از این حرف آلبوس همه روی زمین افتادند و مشغول تمیز کردن تمام پله ها شدند.

_خب،خب،خب بزارین ببینم. نه مورد پسند من نیست،یه بار دیگه شروع کنید.
_پروفسور جان نه،خاهش میکنم.
_زودباشین عزیزان.

مرگخواران با چهره ای غمگینانه
شروع به تمیز کرد،تا بالاخره کارشان تمام شد.و سه نفر از مرگخواران روی زمین افتاده و بی هوش شده بودند.

_خب،بزارین ببینم ،حالا شد.
_امیدوارم کارمون تموم شده باشه پروفسور.
_چی؟منظورت چیه فرزندم؟تازه اول کاریم.حالا نوبت پنجره هاس باید چنتا پنجره ایجاد کنیم تا روشنایی به درون خانه روشنایی بیاد.ویتامین D شما خیلی کمه و چنین چیزی اصلا خوب نیست و موجب افسردگی میشه.

و آلبوس این حرف زد و دوتا دایره روی دیوار ایجاد کرد.

_خب،حالا وقت اینه که چندتا قوه درست کنیم و گل روی تاقچه بزاریم،خب من فکر اینجا رو کرده بودم و چندتا گل گرفتم و چند تا تخته برای تاقچه،بیاین دیگه شروع کنید فرزندانم،کلی کار داریم.بعدشم باید چندتا میز اینجا بچینیم.

بعد از گذشت چند ساعت بیشتر مرگخواران بیهوش شده بودند وخانه روشنایی تبدیل به همچین چیزی شد:
تصویر کوچک شده

آن طرف تر محفل ققنوس:

لرد ولدمورت :
_شما باید خیلی کار کنید تا بشین یه مرگخوار خوب،نه نجینی؟
_سیییسسسس،بله، بله ،درسته ارباب.
_خب اول باید این نورانی کور کننده رو خاموش کنیم.

لردولدمورت با این حرف چوبدستش را از پیراهنش درآورد و نور را خاموش کرد و جلوی پنجره ها را با چیزی گرفت.

_خب،حالا خوب شد.

سرکادگان وسط حرفش پرید گفت:
_هی. ای لرد تاریکی از اینجا دور شو و به بیرون رو ،ماتورو اینجا نمی خواهیم. اگه از اینجا نروی ،خودم بیرون میکنمت.
_دومین کار اینه که این تابلو غرغرو مزاحمو ور دارید بزارین یجا دیگه.

و جمع به حرف لرد گوش دادن و همین کارو کردن.

_غرغرو باکی بودی،بگو تا بزنم لهت کنم،اگه مردی دوباره تکرار کن. بزارینم زمین ،حرفشو گوش نکنید.
_خب،خوب شد،از دستش راحت شدیم.سومین چیز اینه که ،اینجا دیگه نباید از کلمات خوب بکار ببرید و به هم عشق ورزی کنید،متوجه شدین؟
_بله ارباب.
_خب،خوب شد،حالا باید چندتا ورد شکنجه گری رو بهتون یاد بدم.

این را گفت و مشغول آموزش آنها شد.


ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۶ ۱۶:۵۳:۱۶
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۶ ۱۷:۰۲:۴۶


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۱۵:۰۲ شنبه ۲ تیر ۱۳۹۷

هرميون گرنجرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۰ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۱۹ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
از خلاف آمد عادت بطلب کام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 109
آفلاین
با دیدن دامبلدوری که با لبخند مهربانانه ای به او اشاره می کرد، ویبره ی هکتور کاهش یافت. لرد سیاه همیشه با اخم به او نگاه کرده بود.
-آقا ما؟ ما که همه ی هم قطارامونو وایتکس پاشی کردیم؟ آقا تازه ناخونامونم که از بچگی نگرفته بودیم رو هم گرفتیم.

دامبلدور که به مناسبت این بازدید لباس بنفشی با ستاره های طلایی پوشیده بود، از دیدن اینکه بلاخره یکی از فرزندان تاریکی به سمت روشنی تمایل پیدا کرده لبخندش وسیع تر شد.
-وایتکس پاشی خوبی بود هکتور. حالا که جسمت سفید شده پاشو برو اونور بشین که بعد از اینا بریم سراغ سفید کردن روحت فرزند.

هکتور گیج شد. هکتور نمیتوانست جمله ای به این بلندی را هضم و درک کند، بلندترین جمله های اربابش دور شو هک و از معجونات متنفریم هک بود. اما هکتور تلاش کرد و توانست یک جمله را بفهمد.
-سفید کردن روح؟ اونجوری که اصن دیگه نمیتونم. ارباب پاتیل هامودونه دونه به خوردم میده.

بلاتریکس که هنوز از سفیدشدن موهایش توسط وایتکس های هکتور و به شکل پیرزن لیتل هنگلتون درآمدنش شوکه بود، با شنیدن اسم ارباب از شوک درآمد و به طرف هکتور حمله کرد.
-ای @#$%^^& ای کاهوی دریایی، خودم به جای ارباب پاتیل هارو تو... .

دامبلدورچوبدستی اش را به طرف بلا گرفته و ورد خاموشی را خواند.
-فرزندم، حیف نیست حالا که انقدر تمیز و روشن شدی همچین حرف های بدون عشقی رو به زبون بیاری؟

بلاتریکس که از حجم حرف های نزده اش رو به کبودی می رفت، همچنان ادا های تهدیدآمیزی در می آورد.

-من میدونم که تو دلت هیچی نیست، ولی بخاطر اینکه از عصبانیتت درس بگیری، میری رو به دیوار وایمیستی تا به کارهای بدت فکرکنی و تیرگی ها از دلت پاک بشن.

بعد از این حرف بلاتریکس با افکت وییییییش و یه لنگه پا به طرف دیوار فرستاده شد و دامبلدور دوباره شروع به حرف زدن کرد.
-ای فرزندان تاریکی که حالا خاکستری هستید، کلمات سرچشمه ی قدرت ما هستند. نباید روحمونو باهاشون تیره کنیم. به همین خاطر ازحالا به بعد در این خانه همه همدیگر رو با القاب محبت آمیز و زیبای عزیزم و قربونت برم و غیره خطاب می کنیم. این قانون خانه ی ریدله که از امروز به خانه ی خوش دل تغییر پیدا می کنه.

مرگخواران:


ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۲ ۱۵:۴۲:۳۳
ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۲ ۱۵:۴۴:۵۵

lost between reality and dreams


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۱۳:۵۹ چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۶

دارین ماردنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۱ جمعه ۲۴ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۳۹ پنجشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 97
آفلاین
بعد از آنکه حمام مرگخوار ها تمام شد آلبوس دامبلدور همه ی آنها را به صف کرد. مرگخوار ها شق و رق در حالی که دست هایشان را پشت سرشان برده بودند منتظر فرمان آلبوس بودند. دامبلدور در حالی که به ریش هایش دست می کشید با ذره بین به دست جلو آمد.

- خب حالا می خوام شما فرزندان گل و گلاب رو چک کنم. اگر کثیفی ای روی بدنتون دیدم می ندازمتون تو لباسشویی که قشنگ پاک شین.

مرگخوار ها پچ پچ کردند و ترس سر تا پایشان را لرزاند. اول از همه سراغ رودولف رفت. پوست رودولف بیچاره از بس که کیسه کشیده بود مثل گوجه فرنگی قرمز شده بود. رودولف با صدای لرزانش گفت :
- من تمیزم دیگه. انقدر خودمو شستم پوستم قرمز شده. نگاه کن. نیازی نیست دوباره حموم برم.
- معلوم نیست. باید چکت کنم.

آلبوس با دقت ذره بین را جلوی پوست صورتش گرفت. بعد از چند دقیقه گفت :
- لباساتو در بیار.
- چی؟
- می خوام بدنتو چک کنم. لباساتو در بیار.
- چچچ... چشم.

رودولف لباس هایش را در آورد و لخت شد. آلبوس سانت به سانت بدن مرگخوار را با ذره بینش نگاه کرد. لبخندی زد و لپ های رودولف را محکم گرفتو کشید.

- خوب خودتو شستی فرزندم. آفرین! آفرین!

رودولف با اخم صورتش را از دستان آلبوس عقب کشید. دامبلدور بی توجه به او با ذره بینش سراغ دلفی رفت. دلفی که خیلی سفید تر از قبل شده بود مثل یک سرباز صاف و مرتب ایستاده بود. اما زانوانش می لرزیدند. آلبوس همان اول کاری موچینی از جیبش بیرون آورد و گفت :
- وای! وای! بزار ببینم. فرزندم این دیگه چیه؟

آلبوس غبار سیاهی را از صورت دلفی بر داشت و به دلفی نشان داد.

- این... این... به خدا خودمو خوب شستم پروفسور دامبلدور. بچه ها شاهدن. هزار بار لیف کشیدم. این فقط... یک غباره که... یک غباره که بعد حموم روم نشسته.

آلبوس با تاسف سر تکان داد و چوبدستی اش را از زیر ردا بیرون آورد. دلفی زانو زد و التماس کرد:
- نه خواهش می کنم. تو رو خدا. دوباره نه. من خودمو خوب شستم. من گناهی ندارم.
- من فقط خیر تو را می خواهم فرزندم. نیاز نیست اینطور گریه کنی. تو باید پاک شی. اول جسمت و بعد روحت. اونطور اشک نریز. چاره ای ندارم.

دامبلدور وردی خواند و دلفی را در حالی که ضجه می زد در لباسشویی پرتاب کرد. در لباسشویی را محکم بست و کمی تاید داخلش ریخت. دلفی محکم بر شیشه می کوبید و جیغ زنان از دوستانش کمک می خواست. دامبلدور ماشین لباسشویی را روشن کرد و دلفی در آن چرخید و چرخید. مرگخوار ها با دیدن عاقبت دوستشان مثل بید شروع به لرزیدن کردند. آلبوس به سمت هکتور قدم برداشت و گفت :
- هومم ، خب ، حالا... نوبت تویه.


عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.