جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

87 کاربر(ها) آنلاین هستند (78 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
87 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] افسانه لرد ولدمورت

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: پنجشنبه 21 تیر 1397 03:19
نمایش جزئیات
آفلاین
همه‌ی مرگخواران در آشپزخانه جمع شده بودند. نجینی درحالی که بالاخره از اتاق‌ش خارج شده بود، روی یکی از صندلی‌ها لم داده بود و مشغول نوشیدن آب‌پرتقال‌ش بود.

لینی روی بُرش پرتقالی که لبه‌ی لیوان‌ش بود نشسته بود و مواظب بود درصورت خشم مجددِ پرنسس، لیوان را بر سر کسی نکوباند.

این سوی آشپزخانه آلکتو درحالیکه پخش زمین بود، بلاتریکس صندلی‌ای را روی قفسه‌ی سینه‌اش گذاشته بود و نوک چوبدستی‌اش را در یکی از چشم‌های او فرو کرده بود :

- ولی اون کت دست تو امانت بود! چطور تونستی اینقدر نسبت به دارایی‌های لرد بیتفاوت رفتار کنی؟! چطور تونستی؟!

بلاتریکس که دیگر نمیتوانست خشم‌ش را کنترل کند، چوبدستی‌اش را به گوشه ای انداخته و درحالی که دست آلکتو را به زور کشیده و گاز میگرفت، توسط بقیه مرگخواران کشان‌کشان از آلکتو دور شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"...And you, my friend, must stay close"


for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: پنجشنبه 21 تیر 1397 00:08
نمایش جزئیات
آفلاین
پیرمرد همچنان با خوشحالی پیش میرفت که به تابلوی عجیبی برخورد کرد و روی آن را خواند.
" با یک رشته نخ میشه چیکار کرد؟ آتیشش زد؟ چوبدستی درست کرد؟ کار خاصی نمیشه کرد؟ یا میشه برای کودکان فقیر روپوش و لباس تهیه کرد. نخ اهدا کنید شما هم سهیم باشید."

پیرمردباخودش فکر کرد: خب این کت رو که کسی نمیخره، میرم چند تا رشته نخ از یقه اش پاره میکنم اهدا میکنم. ثواب هم داره.
پیرمرد با این فکر وارد دفتر شد و چند رشته نخ از کت را اهدا کرد.


خانه ریدل چند دقیقه قبل از اهدای نخ

لرد تازه از احساس شادی و رقص بی دلیلی که در وجودش فوران کرده بود راحت شده بود که اینبار دردی ناخوشایند به سراغش آمد.
-آخ.
-چی شد ارباب؟
-هورکراکس! هورکراکس ما کجاست؟ همین الان هورکراکس مارو... نههههه...نههههه.
-چه اتفاقی داره میوفته؟ ارباب چی شده؟
-اعمالمون!!! اعمال سیاهمون یکی یکی دارن بخشیده میشن!

لرد با عصبانیت از روی صندلی بلند شد و روی کفه ی ترازوی سیاه سنجی ایستاد. عدد صد سیاهی مطلق و صفر سفیدی کامل محسوب میشد. عقربه چرخید و چرخید تا روی عدد نود ایستاد.

مرگخواران سخت تعجب کردند.
-پناه بر مرلین. ارباب...ارباب دارن... .
-تا حالا ندیده بودم ارباب از صد کمتر باشن.
-این امکان نداره.

-همون جا اونجوری واینستین. سریعا برید دنبال هورکراکس ما قبل از اینکه... .

لرد جمله اش را با اخم غضبناکی به پایان برد؛ حتی از بیان کردن اتفاقی که میتوانست بیوفتد واهمه داشت. ترازو را زیر بغلش زد و سریعا به سمت زیرزمین رفت تا با شکنجه ماگل هایی که انجا زندانی بودند کارنامه اعمالش را دوباره پر از سیاهی کند.
در طبقه بالا مرگخواران به تکاپو افتادند و برای پیدا کردن کت آماده میشدند که الکتو کرو با ناراحتی وارد خانه شد و قضیه را برای مرگخواران تعریف کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: چهارشنبه 20 تیر 1397 22:33
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه گریمولد

محفلیا بعد از مدتی با کوهی سوزن و نخ برمیگردن، اما متوجه میشن یه جای کار ایراد داره.

- به نظرتون دکوراسیون این اتاق تغییر کرده از وقتی رفتیم؟
- هوووم... شاید جای میز و صندلی رو عوض کردن.
- نه نه من فکر کنم اون قاب عکسه قبلش اونجا بود.

محفلیا سخت درگیر این بودن که بفهمن چه چیزی توی اتاقی که کت...

- کت نیست!

با فریاد یکی از محفلیا، همگی آرایش نظامی به خودشون گرفتن تا با هم دیگه و هماهنگ تو سر خودشون بزنن، اما یهو مالی ویزلی با یه جارو وارد اتاق شد و به هرکی رو که میدید اشاره میکرد که پاشو بلند کنه تا زیرشو جارو بکشه.

- کت پروف فرار کرد.
- کت که پا نداره خودش خبر نداره.

- همون کت زشت بی ریخت رو میگین؟

همه به سمت مالی برگشتن که اینو گفته بود.

- اره، همون کت زشت بی ریخت رو میخواستیم بدیم به پروفسور.
- آخی شما چقدر شوخ و مهربونین. اونو که با اون ریخت قیافش کسی نمیپوشه. منم زرنگی کردم و دادمش به یه پیرمرده اونم به جاش بهمون کلی پیاز داد تا باهاش سوپ درست کنم.

و بعد از اون محفلیا که اکثرشون ویزلی بودن، مشغول این شدن که ثابت کنن مالی مامانشون نیست و هیچ نسبتی باهاش ندارن!

اون طرف سمت پیرمرد

پیرمرد همین طور که روی کتش جدیدش دست میکشید و بهش می نازید توی کوچه دیاگون راه میرفت. بعد از این که یه گوشه خالی پیدا کرد بساطشو پهن کرد. بعد کتش رو در آورد.
- با این که کت باعث جنتلمنی آدم میشه اما باعث سرگرمی هم میشه.

بعد گوشه‌ی کت رو گرفت و شروع کرد به بالای سرش چرخوندن، آواز خوندن و حتی رقصیدن!
اما غافل از این که یه تیکه از روح لرد توی کت بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: چهارشنبه 20 تیر 1397 19:27
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ی گریمولد

پنه لوپه در حالی که با یک دست کمرش را گرفته بود و با دست دیگر سعی داشت ستون فقراتش را که از بدنش بیرون زده بود، سر جای اولش برگرداند، زیر لب ناسزا می گفت. آن روز داوطلب شده بود تا دستی به سر و روی خانه ی گریمولد بکشد و این کار نزدیک بود به قیمت جانش تمام شود. چند داکسی را که داشتند انگشتانش را می جویدند، به زور از دستش جدا کرد و به سمت اتاق گادفری رفت. به محض اینکه در را گشود، انواع خزندگان، چرندگان و بندپایان به او حمله ور شدند. پنه لوپه ماسک شیمیایی اش را زد و به میان گرد و خاک ها و جانوران موذی پرید.

همان طور که داشت با یک کت مخملی گل دار کف اتاق را می سابید، در اتاق باز شد و گادفری لبخند زنان داخل آمد. وسایل کارش را که شامل یک جعبه ی چوبی سوراخ سوراخ و چند شمشیر خونی بود، کناری گذاشت و با دیدن پنه لوپه لبخندش محو شد. با وحشت فریاد زد:
- هیچ معلوم هست داری چی کار می کنی؟

پنه لوپه در حالی که چند تا هزارپا را از داخل موهایش خارج می کرد، پاسخ داد:
- اگه منظورت این جونورای دوست داشتنیه باید بگم که اصلا نگران نباش.. به زودی میفرستمشون خونه ی خودشون...

گادفری سرش را به نشانه ی نفی تکان داد و به کت مخملی اشاره کرد.
- این لباس.. این یه عتیقه س.. مال زمان فتح آرتور شاه قاجاره...

پنه لوپه با تعجب گفت:
- این کت بید زده؟.. امروز باد اوردش تو بالکن.. خیلی خوب گرد و خاکو جذب می کنه...

گادفری کت را از دست پنه لوپه گرفت و آن را روی میز کارش گذاشت.
- می تونیم یه تغییراتی توش ایجاد کنیم و بدیمش به پروف.. مطمئنم خیلی بهش میاد.

پنه لوپه سرش را به نشانه ی تأیید تکان داد و رفت تا وسایل دوخت و دوز را بیاورد.

خانه ی کروها


آلکتو همان طور که جیغ می زد و با چوب بیسبال مرتب روی سرش می کوبید، کف زمین نشست.
- بدبخت شدیم.. بدبخت شدیم!

مادرش در حالی که سعی داشت چوب بیسبال را از دخترش بگیرد و او را آرام کند، گفت:
- عزیزم!.. چی بود اون کت کپک زده؟.. غصه نخور، یه خوشگلشو واست می گیرم...

خانه ی ریدل ها

تاتسویا نامه ای برای آلکتو فرستاد تا کت را هر چه زودتر به خانه ی ریدل ها بیاورد. لرد هم در پذیرایی نشست و مشغول خوردن نوشیدنی زهر مار مورد علاقه اش شد.

سر و صدای شکستن که از اتاق نجینی می آمد، اوج گرفت. پاتریشیا پرسید:
- ارباب!.. یه سری به پرنسس بزنم؟

لرد با خونسردی پاسخ داد:
- نه.. مقتضای سنشه.. دخترمان در سن حساسی...

لرد نتوانست جمله اش را به پایان برساند. چرا که ناگهان صحنه ای کابوس وار مقابل چشمانش ظاهر گشت. خودش را دید که با قیچی تکه تکه اش کردند و بعد با چرخ خیاطی عملیات دوخت و دوز را رویش انجام دادند.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1397/4/20 19:50:55
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: چهارشنبه 20 تیر 1397 17:59
نمایش جزئیات
آفلاین
همان صبح ... خانه‌ی ریدل


- زولبیای ما! در رو باز کن. برای صبحانه‌ت پیتزای مارگریتا گرفتیم! تو دختر مایی! پرنسس مایی! ولی اون کُت فقط یه هورکراکس تفریحیِ دیگه ست. تویی که برای ما مهمی!

برای چندمین بار صدای شکستن به گوش رسید و همچنان در اتاق نجینی بسته بود. لردسیاه با یک جعبه پیتزا پشت در اتاق‌ش ایستاده بود. و مرگخوارها درحالیکه از راه‌پله‌ی خانه به صحبتهای لردسیاه گوش میکردند، جرأت نزدیک شدن به آن راهروی خانه را نداشتند.

لردسیاه قصد دور شدن از اتاق نجینی رو داشت، که تکه‌ای کاغذ از زیر در به بیرون پرت شد. لرد با تکان دستش کاغذ را تا جلوی چشمانش شناور کرد و جملاتی که نجینی نوشته بود خواند :

نقل قول:
فسسس ، سسسس سیس!
کیسسس بیسس هیسسس!

فس!

نقل قول:
اگر کت هورکراکس مهمی نیست،
بگید توی اون کمد شکسته‌ی توی زیرزمین خونه‌ی ریدل ازش نگهداری کنن!

امضا: زولبیا


-

ده دقیقه بعد، جلسه‌ی فوری لرد با مرگخواران

- طی مشورتی که ما با پرنسس‌مون داشتیم، قرار شده کت رو کنار خودمون در زیرزمین نگهداری کنیم. چه جایی بهتر از نزدیکِ خودِ ما؟

مرگخواران در تایید سریع سرهایشان را تکان دادند.

- به آلکتو بگید هورکراکس باارزش ما رو ..

صدای شکستن چیزی از طبقه‌ی بالا به گوش رسید!

- به آلکتو بگید اون کت بی‌قواره رو به خونه‌ی خودمون منتقل کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"...And you, my friend, must stay close"


for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: چهارشنبه 20 تیر 1397 17:13
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید


سالن مخصوص جلسات بسیار سری و بسیار مهم مرگخواران، مملو از جمعیت بود.
تمامی مرگخواران دور میزی جمع شده بودند و در راس میز، لرد سیاه با شکوه و ابهت همیشگی ایستاده بود.
روی میز کاملا خالی بود. تنها چیزی که به چشم می خورد قلاب کوچکی بود که روی هوا شناور شده بود و کت نه چندان زیبایی به آن آویزان شده بود.

و تنها صدای پیچیده در فضای اتاق، صدای لرد سیاه بود.
-یاران ما...کتی که مشاهده می کنین دارای پارچه ای نرم و مخملی، طرحی سنتی و رنگ آبی فیروزه ای با گل های ارغوانی و سایز متوسط، و بسیار بسیار حائز اهمیت است.

مرگخواران سعی کردند پسندیدگی از مردمک چشمانشان باریده و لرد سیاه را متوجه کند.

-زیباست ارباب!
-مطمئنیم که به شما میاد.
-ابهتتون رو صد چندان می کنه.

-یاران ما...سلیقه ندارید! مگه ما دامبلدوریم اینو بپوشیم؟ این از جهتی دیگر حائز اهمیت است. این کتی که می بینین آخرین هورکراکس ماست... به دلیل کشیدگی بیش از حد روح، ضخامت روحمون کم شده. فعلا روحمون دیگه جای تکه تکه شدن نداره. تا اطلاع ثانوی همین یه هورکراکس رو داریم که باید حفظش کنیم. این وظیفه خطیر و مهم رو به شما می سپاریم. از جان ما حفاظت کنید! آلکتو...بیا جلو ببینیم...


صبح روز بعد...خانه کرو ها!


-آلکتو...دخترم...کجایی؟ اینا چیه اینجا ریخته؟ لباسای دیروزت کجاس؟ می خوام بندازم تو ماشین جادوشویی. آلکتوووو....

جوابی از آلکتو دریافت نشد. مادر هم که نمی توانست بی خیال لباس های کثیف و میکروبی و هپلی شود. در کمد را باز کرد.
-پناه بر لاله گوش مرلین...این چه کت زشتیه! چه گرد و خاکی هم گرفته. همینو می برم. می ندازم تو ماشین و با آب داغ ترو تمیز می کنم. گرچه تمیزش هم زشته...ولی حداقل تمیزه!


دو ساعت بعد:

مادر آلکتو کت را روی طنابی که به جایی وصل نبود پهن کرد.
-حدسم درست بود. هنوزم زشته...بمون همینجا تا خوب خشک بشی...

صدای زنگ در باعث شد مادر "آلکتوووووو" گویان به طرف در دویده و زدن گیره ای به کت را فراموش کند...

باد تندی که شروع به وزیدن کرد، این فرصت را از دست نداد و کت را مثل پر کاه از روی طناب بلند کرد و با خود برد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: چهارشنبه 13 تیر 1397 21:56
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)


لرد سیاه به خواب عمیقی فرو رفت.

حشره آبی رنگ پرواز کنان خودش را به بالای سر لرد رساند.

به هر حال باید در حین خواب مواظب لرد می شد!

لینی روی تختخواب نشست. در حال جابجا کردن نیشش بود که صدای زمزمه ای به گوشش رسید.

-به ما کمک کنید...پیگمی ای درون ماست...ما را نجات دهید...آزاد کنید!

سرش را بلند کرد.
لرد سیاه بود که در خواب حرف می زد. سرش را جلو برد و با دقت گوش کرد. لرد همین جمله ها را چندین بار تکرار کرد. حرف هایش منطقی به نظر می رسید.
تغییر رفتار عجیب و غریب لرد و دستور های بدون منطقی که می داد.
یعنی واقعا ممکن بود؟

لینی پرواز کنان خودش را به دهان لرد رساند. بازش کرد و به داخل حلق لرد سرکی کشید.
خودش بود!
آرنولد پفک پیگمی در گوشه ای از مری لرد سیاه به خواب رفته بود.
زور لینی به آرنولد نمی رسید. در نتیجه فورا رفت تا خبر را به سایر مرگخواران بدهد.


چند دقیقه بعد...


-حالا چکار کنیم؟
-باید ارباب رو مورد عمل جراحی باز قرار داده و پفک رو از درونشون بیرون بکشیم.
-لازم نیست. دستمونو می کنیم تو حلق ارباب و پفکو در میاریم.
-تو حاضری دستتو بکنی دیگه؟ تازه پفک یه جا نمی مونه که. فرار می کنه می ره تو مغز ارباب. بعد اگه ارباب دچار اختلالات مغزی بشن تو پاسخگویی؟

مرگخوار مخاطب، پاسخگو نبود!

فکر دیگری به ذهن لینی رسید.
-الان که خوابه...من برم تو... اونقدر نیشش بزنم که بیاد بیرون. شما هم جلوی دهن و دماغ ارباب کمین کنین، تا اومد بیرون دستگیرش کنین. خوبه؟

خوب بود!


نقشه به خوبی و بدون دردسر اجرا شد. بجز این که پفک تصمیم گرفت از سوراخی نزدیک تر به نام سوراخ گوش خارج شود و در این بین به شنوایی لرد سیاه آسیب جدی وارد کرد.

در حالی که لرد سیاه می پرسید: "چی؟ سینی رفت تو گلوی ما و آلو کتک زیگمی رو کیش زد؟" ، جسد آرنولد پفک پیگمی برای تاکسیدرمی شدن به موزه ریدل ها منتقل شده بود.


البته...زیاد هم جسد نبود. مرگخواران آنقدر جان در بدنش باقی گذاشته بودند که شاهد مراحل تاکسیدرمی بوده و فنونش را به خوبی بیاموزد...


پایان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: یکشنبه 15 بهمن 1396 19:03
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی به رز لب خندی زد .
- اول شما بفرمایید ، گل من !
- نه امکـــان نداره ، حشرکم! اول شما.
- نه اول شما ، هافلپافی ها مقدم ترن!
- اه ، حشرکم؛ از قدیم گفتن ریونی ها همیشه بر هافلی ها مقدم تر بودن ، اول شما.
- نه ، گلم. اول شما.
- اول تو .
- تو .
- تــــو!
- د می گم اول تو ویزلی مو قرمز!
- منم می گم اول تو پیکسی ی تسترال
.

لینی و رز چشم غریه ای به هم رفتند . سپس خط شان را از هم جدا کردند.
- بالت بیاد این ور خط جرت می دم پیکس!
- نه بابا ! واقعا؟ مثلا...


مرگخواران نگاهی به رز و لینی انداختند . کسی به خودش زحمت درست کردن وضع را نداد.

- دارین چی کار می کنین اون پایین؟ وای به حالتون اگر بیاییم ببینیم دارید در خانه ی ما کوییدیچ بازی می کنید ... تازه ما می خواهیم پس از اینکه یارتان را یافتید دامبلدور را به اینجا دعوت کنیم تا به هم عشق بورزیم ! ما vsدامبلدور. مرگخواران vsمحفل !
پس یارتان را از میان محفلی ها بیابید !
حالا هم خموش شید می خواهیم استراحت کنیم.

مرگخواران:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me



پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: پنجشنبه 12 بهمن 1396 14:35
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران از جای خود تکان نخوردند.
دیالوگ آخر لرد آنقدر برایشان سنگین بود که قدرت هرگونه حرکتی را ازشان گرفت و نتیجتا ملت مرگخوار فقط به نگاه کردن به یکدیگر رضایت دادند.

- چرا پس نمیرید؟

دست لرد همزمان با گفتن این حرف، به سوی جیبش رفت.
ملت مرگخوار از ترس شکنجه شدن، همچون گربه ای که ناگهان مورد هجوم آب قرار میگیرد، از جا پریدند و پس از مقادیری برخورد به در و دیوار، به سرعت از اتاق متواری شدند.

لرد پفک پیگمی شانه ای بالا انداخت و سپس از درون جیبش یک کلوچه بیرون آورد و در دهان گذاشت.
- معلومه اینا چشون نیست؟

و اما مرگخواران که از سالن غذا خوری متواری شده بودند، به سرعت به زیر زمین خانه رفتند تا جلسه ای مخفیانه تشکیل دهند.
مرگخواران، پس از آنکه برای نشستن دور یک میز کوچک و پوسیده اندکی زد و خورد انجام دادند، بالاخره موفق شدند جلسه را تشکیل دهند و رودولف هم تصمیم گرفت رهبری جلسه را بر عهده بگیرد تا مطمئن شود همه چیز منظم و درست پیش میرود.
رودولف به مرگخوارانی که دور تا دور میز، به طرزی غیر عادی جمع شده بودند نگاه کرد و سپس گفت:
- ببینید دوستان... دستور ارباب واضح بود. ارباب دستور دادن که هرکس بره با یار و همجنس خودش. و چیزی که مشخصه، اینه که همه ساحره ها همجنس من هستن به غیر از بلاتریکس. بلاتریکس مردیه حتی واسه خودش. نتیجتا همه ساحره ها واسه من هستن. شماها هم برید هرکی رو خواستید واسه خودتون پیدا کنید.

جماعت مرگخوار برای لحظه ای پوکرفیس شدند، و سپس همگی ریختند روی سر و کله رودولف و او را از صندلی ریاست جلسه پایین کشیدند و رز و لینی مشترکا جای وی را گرفتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: چهارشنبه 11 بهمن 1396 21:31
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد پفک پیگمی لبخندی شیطانی زد .
- مرگخواران ما . متــــنــفـــــــــر باشــــیـــد!

مرگخواران چشم هایشان را برهم زدند و لرد پفک پیگمی آب دهانش را قورت داد سپس دستورش را برعکس کرد.
-یاران ما ! عاشــق باشید!

مرگخواران نگاه های به یکدیگر انداختند . لینی به به رز نگاه کرد، رز به لیسا ، لیسا با حالت قهر قهر تا روز قیامت به بلاتریکس نگاه کرد ، بلاتریکس هم چشم غره ای به رودولف رفت، رودولف هم برای ریتا چشم چرونی کرد و ابرو بالا انداخت ، ریتا به لودو نگاه کرد ، لودو به ادوارد ، ادوارد به الکتو ، الکتو به آرسینوس . و آرسینوس هم نگاهی پر مفهوم و عمیق به لینی انداخت. اما لینی به رز خیره شده بود ، و رز به لیسا و لیسا به بلاتریکس و بلاتریکس به....
درنتیجه همه زیر سنگینی بار نگاه آرسینوس سقوط کردند . حتی خود ارسینوس هم زیر بار نگاه خودش خم شد . چون الکتو به او نگاه کرده بود.
-

مرگخواران لرزه ای بر اندامشان حس کردند. سپس زیر بار نگاه های سنگین و عصبانی لرد خودشان را جمع و جور کرده و شروع به سوال پرسیدن کردند.
- ارباب عشق؟
- ارباب روح ما با سیاهی گره خورده.
- ارباب.. بیاین از این حرفای ترسناک نزنیم.
- ارباب معجون مرگخوار عاشق کن بدم؟

لرد با آرامش لبخند خبیثانه ای زد.
- یاران من ! تسترال با تسترال/ هیپوگریف با هیپوگریف / کند هم جنس با هم جنس پرواز!
ولی شما که یاری نداشتین؟
با کسی کاری نداشتین!
یارو با سه تا حروفش یه گوشه ای کنار گذاشتین !
ا ـــی یـــار ا ــــی یــــار ..ای یار بیداد!
اهم اهم .. پس ، در نتیجه بروید و هم جنس خود را بیابید .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me