سلام پروفسور بونز!
در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه نشسته و در انتظار پروفسور بونز بودیم. مطالب کتاب را در ذهنم مرور می کردم مبادا در امتحان فراموش کنم. درحالی که زیر لب زمزمه می کردم پروفسور بونز با سرخوشی وارد شد.
_ سلام بچه های عزیزم! همون طور که همتون می دونین امروز امتحان دفاع در برابر جادوی سیاه دارین. امتحانی که من براتون در نظر گرفتم، یه امتحان عملیه و هیچ نیازی به بلد بودن کتاب نداره.
با دهانی باز به پروفسور خیره شدم. یعنی چه که نیازی به کتاب نداشت؟ پس یعنی من تمام طول هفته ام را هدر داده بودم؟ با ناراحتی به ادامه ی حرف های پروفسور گوش دادم.
_ چند دقیقه منتظر باشید تا من ابزار و وسایل مورد نیاز برای امتحانتونو بیارم.
در طول مدتی که پروفسور بونز از کلاس بیرون رفت، همهمه ی جادو آموزان کلاس را فرا گرفت. با عصبانیت رو به نیمفادورا گفتم:
_ یعنی چی که گفت لازم نیست کتابو بلد باشیم؟ باید زودتر اینو می گفت! همه ی روزام هدر رفت.
اما به جز من کسی از این موضوع شکایتی نداشت؛ ظاهرا هیچ کس تلاش چندانی برای حفظ مطالب کتاب نکرده بود که الان بخواهد از این بابت ناراحت باشد.
همان طور که با انگشتانم روی میز ضرب گرفته بودم و لعنت می فرستادم، پروفسور همراه با سه جادوگر تنومند وارد کلاس شد.
سه جادوگری که همراه پروفسور بودند، ظاهر عجیب غریبی داشتند؛ آن ها ردایی سه لا از جنس هیپوگریف به تن داشتند و به جای کلاه های نوک تیز، کلاه های گرد به سر گذاشته بودند. طول ردایشان به قدری دراز بود که تمام زمین پشت سرشان را جارو می کردند. از همه عجیب تر، نوع چوبدستیشان بود؛ چوبدستی هر سه آنان خمیده بود و حالت ژله ای داشت و به هر حالتی که میخواستند، تغییر شکل می داد.
همین طور که همگی از ورود ناگهانی مردان عجیب مات و مبهوت مانده بودیم، پروفسور شروع به حرف زدن کرد:
_ بچه های عزیز، من این جادوگرای شریف و بزرگوارو دعوت کردم تا برای کمک به من به هاگوارتز بیان. اونا زحمت کشیدن و از قطب شمال اومدن. شما قراره که برای امتحانتون با یکی از این سه جادوگر دوئل بکنین.
با وحشت نگاهی به هیکل آنان و سپس خودم کردم. سعی کردم با این تفکر که اندازه مهم نیست، مهم هوش و ذکاوت است، خود را آرام کنم؛ اما کار سختی بود.
_ اصلا نگران نباشین؛ اگه همه ی وردایی که تو کلاس بهتون یاد دادمو خوب بلد باشین، می تونین نمره خوب و کاملی بگیرین. به نوبت صداتون می کنم تا جلو بیاین و شروع کنین.
نفر اول، دختر سال اولی ریونکلاوی ای بود که به محض رو در رو شدن با حریفش، غش کرد و به درمانگاه منتقلش شد. نفر دوم نیز با وضعی مشابه از کلاس خارج شد.
نفرات سوم و چهارم وضعیت بهتری داشتند و حداقل پنج دقیقه دوام آوردند، اما بعد با سر و وضعی خونین از کلاس خارج شدند.
بالاخره پروفسور من را صدا کرد. با دیدن سرنوشت نفرات قبلی ام، اصلا دلم نمی خواست جلو بروم. هر طور که بود، خود را به جلوی کلاس رساندم.
رو به روی حرف قرار گرفتم. قدش حداقل دوبرابر قد من و از لحاظ عرضی نیز به اندازه ی سه تای من بود. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم وردها را در ذهنم مرور کنم.
از شدت استرس چوبدستی در دستم می لغزید. انگشتانم را دور چوبدستی فشار دادم. نباید در قدم اول تسلیم می شدم.
پس از احترام، دوئل آغاز شد. لحظه ای به یک دیگر خیره شدیم و بعد، بطور همزمان یک ورد را به کار بردیم.
_ استیوپفای!
_ استیوپفای!
دو ورد به یک دیگر برخورد کرد و آسیبی به هیچ کداممان وارد نشد. سپس به سرعت وردی به زبان آورد که من تا به حال نشنیده بودم. اما من عکس العمل سریع تری داشتم و جاخالی دادم. در اثر اصابت ورد با تابلوی پشت سرم، تابلو پودر شد و سپس آتش گرفت.
پس از دیدن اثر این ورد، متوجه دو نکته شدم؛ یک این که ورد هایی بلده که من حتی به خواب هم ندیدم، و دو این که به قصد کشت داره دوئل می کنه و رحمی تو کارش نیست!
با صدای بلند وردها را به زبان می آوردیم، ورد ها باهم قاطی شده بودند و معلوم نبود هر یک چه می گوییم. تا الان یک ربع گذشته و با هم برابر بودیم، هنوز هیچ یک آسیبی ندیده بودیم.
در همین حال که خوشحال بودم از اینکه رکورد بقیه را شکستم و مدت بیشتری دوام آوردم، وردی گفت که مستقیم به من اصابت کرد. حدود سه متر به عقب پرتاب شدم و مچ دستم شکست.
با خشم از جایم بلند شدم. عصبانیت درونی ام کمک کرد تا بتوانم علاوه بر شکستن دماغش، باعث سرگیجه اش هم بشوم!
همین دو حرکت کافی بود تا حریفم به نهایت خشمش برسه. خشمی که تا به حال نذیرش را ندیده بودم. طلسمی که به سمتم روانه کرد، باعث شد سه روز بعد، توی درمانگاه به هوش بیایم.
وقتی به هوش آمدم، متوجه شدم پروفسور بونز به همه نمره ی کامل داده، چرا که همه بدون استثناء به فجیع ترین حالت ممکن راهی درمانگاه شدند و پروفسور به این نتیجه رسیده که اگر نمره ی کامل ندهد، نهایت بی انصافی را در حق جادو آموزانش کرده است...
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
3 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/28
تولد نقش: 1397/04/12
آخرین ورود: سهشنبه 11 آذر 1404 19:20
از: خواب بیدارم نکن!
پستها:
735

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/11/15
تولد نقش: 1395/11/17
آخرین ورود: جمعه 25 شهریور 1401 14:20
از: خانه ویزلی ها
پستها:
633

امتحان دفاع در برابر جادوی سیاه
زمستان از راه رسیده بود و همه جا از برف پوشیده شده بود. آرتور که دیگه از کار توی اداره و نشستن پشت میز خسته شده بود، تصمیم گرفت اون کار رو کنار بذاره و دنیای جدیدی رو تجربه کنه. احساس میکرد تمام این مدت بهش ظلم شده بود و حالا وقتش رسیده که کمی تلافی کنه. باید جواب خیلیا رو میداد. پیر شده بود، ولی همه میدونن که دود از کنده بلند میشه. درسته که پیر بود، ولی نمیشد توانایی هاش رو دست کم گرفت. برای همین تصمیم گرفت که مرگخوار بشه. اما برای مرگخوار شدن چه چیزی لازم بود؟ سنگدل بودن، دور شدن از تمام دوستان و خانواده محفلی، کمی خشونت و وفاداری به گروهی جدید. شبی که قرار بود طبق معمول سر شیفتش توی اداره بایسته، وسایلش رو جمع کرد و از خونه به سمت اداره راه افتاد. اما مقصد اداره نبود.
درست زمانی که مطمئن شد از خونه دور شده و کسی اونو نمیبینه، راهشو به سمت خونه ریدل کج کرد. باید به ملاقات لرد میرفت و با اون صحبت میکرد تا لرد سیاه بهش این اجازه رو بده و اونو به یکی از اعضای مرگخوار تبدیل کنه. شنلش رو به تن کرد و چهرش رو زیر کلاه اون مخفی کرد تا کسی اون رو نشناسه. به سمت خونه ریدل روانه شد و مدتی رو تو راه بود. از جنگل و روخانه ها گذشت تا که به دروازه ورودی خانه ریدل رسید. محلی تاریک و بدون حضور هیچ شخصی در اطراف اون. همه جا ساکت بود. به سمت دروازه رفت. پشت دروازه ایستاد و کمی فکر کرد. دو دل بود که این کار رو بکنه یا نه.
تصمیمش رو گرفت و چندین بار دروازه آهنی رو تکون داد. از صدای برخورد زنجیر ها به دروازه، بلاتریکس به همراه پیتر پتی گرو به سمت دروازه اومدن. بلاتریکس چوبش رو به سمت آرتور گرفت:
-کی هستی؟ چطور جرات کردی به دروازه های خانه ریدل و اقامتگاه ارباب تاریکی نزدیک بشی؟
-میخوام شخصا با لرد سیاه صحبت کنم.
-تو چنین اجازه ای نداری.
-حتی اگه عضو جدیدی از مرگخواران باشم؟
بلاتریکس و پیتر نگاهی به هم کردند. دروازه رو باز کردن و آرتور رو در حالی که چوبدستیشون رو پشت کمرش گذاشته بودن، به سمت خونه ریدل و پیش لرد بردن:
-ارباب. این مرد ادعا میکنه که یکی از اعضای جدید مرگخوارانه.
-و این مرد نشان مرگخواران رو بر روی دستش داره؟
بلاتریکس آستین آرتور رو بالا زد. اثری از نشان نبود:
-نه سرورم. هیچ نشانی در کار نیست.
-من هنوز مرگخوار نشدم. اومدم تا اگر لرد اجازه بدن و بنده رو قبول کنن، یکی از افراد شما بشم.
-فکر نمیکنم در بین مرگخواران، جایی برای ویزلی ها وجود داشته باشه!
آرتور از زیر کلاه موهاش ریخت. ولدمورت اون رو از کجا شناخته بود؟ کلاهشو برداشت و سعی کرد ریزش موهاش رو جلوه نده:
-شاید هم باشه.
-تا کنون هیچ ویزلی جزو مرگخواران نبوده.
-من میتونم اولیشون باشم ارباب.
-جرات بسیار زیادی داری که از محفل کنار کشیدی و سعی داری یکی از مرگخواران بشی. میدونی که عاقبت این کار چیه؟ خیانت به دوست و روی آوردن به دشمن. قبول کردن تو در اینجا کار دشواریست. اون هم با سابقه ی بسیار ننگینی که در محفل داری.
-میتونید من رو امتحان کنید ارباب. حاضرم هرکاری که ازم میخواید رو انجام بدم تا خودم رو بهتون ثابت کنم.
-خواهش و تمنایت رو دیدیم. فرصتی بهت میدیم تا در یک مبارزه پیروز شوی. در غیر اینصورت، نه تنها تو، بلکه تمام اعضای خانوادت نیز غذای لذیذی برای نجینی خواهند بود.
آرتور کمی تردید کرد. تا قبل از اینکه تصمیمش رو بگیره توسط لرد به جای دیگه ای آپارات کرد. ارباب تاریکی رو به روش ایستاده بود. همان قبرستانی بود که ارباب، در آن توسط پیتر پتی گرو برگشته بود. ولدمورت به سمت مجسمه روی سنگ قبر پدرش رفت و کنار اون ایستاد:
-امشب، جدال کوچکی با یکی از بهترین مرگخواران ما خواهی داشت. یا آسیب میزنی یا آسیب میبینی. یا میکشی و یا کشته میشی. همانطور که گفتم، در صورت پیروزی، به مرگخواران خواهی پیوست و این امکان رو پیدا میکنی که به من خدمت کنی.
بلاتریکس نزدیک شد و رو به روی آرتور ایستاد و چوبدستیش رو به سمت آرتور گرفت. آرتور باید با بلاتریکس دوئل میکرد. اگر شکست میخورد، نه تنها خودش، بلکه خانواده اش هم کشته میشد. از گرفتن این تصمیم پشیمون بود، ولی چاره دیگه ای نداشت. باید مبارزه میکرد. چوبدستیش رو بالا آورد. دوئل شروع شد و هر دو به سمت یکدیگر افسون های خودشون رو پرتاب میکردن. پشت قبر هایی که سر تا پاشون رو برف پوشونده بود، پناه میگرفتن و سعی میکردن به هر طریقی شده، یکی از افسون هاشون رو به هم بزنن. آرتور از افسون های ساده استفاده میکرد، در حالی که بلاتریکس افسون های مرگبار رو به سمت آرتور پرتاب میکرد. تصمیم گرفت برای اولین بار از افسون مرگبار استفاده کنه. قرار بود مرگخوار بشه، پس باید این افسون های ساده رو کنار میگذاشت و از افسون هایی که یک مرگخوار واقعی استفاده میکنه، استفاده میکرد.
بلاتریکس از سنگر خودش بیرون اومده بود و دیوانه وار افسون شکنجه رو به سمت آرتور میزد. سعی کرد از شانس خودش کمک بگیره و بلاتریکس رو مغلوب کنه. از سنگرش بیرون اومد و افسون رو پرتاب کرد:
-آواداکداورا.
افسون پرتاب شد. اما نه به سمت بلاتریکس. افسون به تکه یخی برخورد کرد که مانند شیشه میدرخشید. انعکاس اون به خود آرتور برخورد کرد و آرتور روی زمین افتاد. بلاتریکس نزدیک آرتور شد و نگاهی به جسد اون انداخت:
-مرده!
-نمایش جالبی بود.
ولدمورت این رو گفت و به همراه مرگخواران از قبرستان به سمت خانه ویزلی ها آپارات کردن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید
فرزند بیشتر، زندگی بهتر!
جزئیات کاربر

امتحان دفاع در برابر جادوی سیاه
امتحان دفاع در برابر جادوی سیاه سال چهارمی ها راس ساعت شش بعد از ظهر در بالاترین نقطه برج برگزار میشد. ریموس ساعتش را نگاه کرد. هنوز دو ساعت وقت داشت. با خیال راحت کتاب درسی اش را باز کرد به هرحال دو ساعت مرور محض احتیاط چیز بدی نبود.
ریموس دو ساعت بعد به همراه دوستانش پشت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه رسیدند. پشت در به انتظار ایستادند. ساعت حدود هشت شب شده بود که جیمز از کلاس بیرون آمد. جیمز گفت:
-پاس میشم و همین مهمه!
سیریوس زد زیر خنده اما پیتر مشغول سرزنش کردن جیمز شد که نمرات درسی تاثیر زیادی در آینده شان دارد ریموس اما توجهی نکرد چون در همان لحظه پروفسور بونز نام او را صدا زد.
ریموس بی توجه به بگومگو های دوستانش وارد کلاس شد. مقابل میز پروفسور ایستاد. پروفسور بونز حتی سرش را بلند نکرد تا او را ببیند فقط گفت:
-قیافه من شبیه احمقاس لوپین؟
ریموس جا خورد گفت:
-نه پروفسور
پروفسور بونز همانطور که سرش پایین بود گفت:
-پس با من مثل احمق ها رفتار نکن
هردو میدونیم تو چه هیولایی هستی
لبخند بزرگی زد ریموس جا خورد ناگهان ریموس خود را در حالی یافت که به صندلی بسته شده است. پروفسور بونز از صندلیش بلند شد و گفت:
-طی سالها گونه شما چیزی جز رنج و خون ریزی برای بشریت نداشته. شما موجب بدبختی و درد و رنجید گونه شما وحشی و غیر قابل اعتماده
ریموس بیش از آن وحشت کرده بود که بتواند صحبت کند تلاش کرد دست ها اش را باز کند. پروفسور بونز چوبدستی اش را برداشت و ریموس بیشتر تقلا کرد دست هایش را باز کند. پروفسور بونز گفت:
-اگه گونه شما نبود نورا الان اینجا بود
ریموس احساس کرد اشک گوشه چشم پروفسور بونز دیده است. بونز از پنجره کلاس به بیرون خیره شد و گفت:
-یکی مثل تو اونو گاز گرفت. بیچاره اینقدر می ترسید که به کسی آسیب بزنه تا خودشو کشت از اون موقع تصمیم گرفتم از شماها انتقام بگیرم از همتون قاتل همسر من شمایید
ریموس موفق شد دستش را باز کند اما کاری نکرد تا پروفسور بونز فکر کند همچنان به صندلی بسته شده است. پروفسور بونز گفت:
-با کشتنت به بشریت خدمت می کنم همه از من ممنون خواهند بود
ریموس با یک حرکت خود را آزاد کرد
چوبدستی اش را از جیبش بیرون آورد و اولین وردی که به ذهنش رسید بر زبان آورد:
-تلدراسیل!
بونز خنده چندش آوری کرد گفت:
-پسر جان من جادوگر سفیدم همچین چیزی رو من تاثیر نمیذاره مثل اینکه خیلی درس خوندی نه؟
بونز چوبدستی اش را حرکتی داد و ریموس خلع سلاح شد چوبدستی اش را بالا برد تا ریموس را بکشد هنوز طلسمی شلیک نکرده بود که دردی آمیخته به وحشت در وجودش شعله کشید دست هایش بزرگ و بزرگ تر شدند و بعد شروع کردند دندان ها نیشش بزرگ تر شدند و بعد بطور ناگهانی به بونز حمله کرد چوبدستی بونز از دستش افتاد و ریموس دنداهایش را در بازوی او فرو کرد. پروفسور بونز جیغ زد.
ریموس به حالت عادی برگشت به شدت از اتفاقی که افتاده بود متعجب بود ناگهان به یاد آورد گری بک قبلا به او گفته بود در شرایطی خاص می تواند تغییر شکل بدهد.
ریموس گفت:
-پروفسور متاسفم...من نمی خواستم...
-تو منو تبدیل کردی
-من خیلی متاسفم اصلا دست خودم نبود
اما بونز توجهی به ریموس نکرد و طوری شروع به صحبت کرد انگار دارد با موجودی نامریی صحبت می کرد:
-حالا هردو می می میریم
ناگهان ریموس را گرفت و هردو باهم از پنجره برج پایین پریدند. ریموس زمین را می دید که هرلحظه نزدیک می شود...
روز بعد
-بعد اون انداختت پایین و هردو مردین؟ چه هندی!
ریموس خندید و گفت:
-آره خیلی! البته الان نبینید میخندم. داشتم سکته می کردم حالا واقعا همسر پروفسور بونز فوت کرده؟
پیتر گفت:
-نه اصلا ازدواج نکرده زیاد درگیرش نشو فقط یه کابوس در اثر استرس ناشی از امتحان بوده.
سیریوس گفت:
-بچه ها بریم تو. امروز اولین امتحانومون دفاع در برابر جادوی سیاه ست
همگی از زیر سایه درخت بلند شدند. سیریوس دستش را دور گردن ریموس انداخت و گفت:
-نترس ریموس اگه دیدیم پروفسور بونز داره تبدیل به خون آشام میشه میایم کمکت.
همگی زدند زیر خنده.
تکلیف
امتحان دفاع در برابر جادوی سیاه سال چهارمی ها راس ساعت شش بعد از ظهر در بالاترین نقطه برج برگزار میشد. ریموس ساعتش را نگاه کرد. هنوز دو ساعت وقت داشت. با خیال راحت کتاب درسی اش را باز کرد به هرحال دو ساعت مرور محض احتیاط چیز بدی نبود.
ریموس دو ساعت بعد به همراه دوستانش پشت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه رسیدند. پشت در به انتظار ایستادند. ساعت حدود هشت شب شده بود که جیمز از کلاس بیرون آمد. جیمز گفت:
-پاس میشم و همین مهمه!
سیریوس زد زیر خنده اما پیتر مشغول سرزنش کردن جیمز شد که نمرات درسی تاثیر زیادی در آینده شان دارد ریموس اما توجهی نکرد چون در همان لحظه پروفسور بونز نام او را صدا زد.
ریموس بی توجه به بگومگو های دوستانش وارد کلاس شد. مقابل میز پروفسور ایستاد. پروفسور بونز حتی سرش را بلند نکرد تا او را ببیند فقط گفت:
-قیافه من شبیه احمقاس لوپین؟
ریموس جا خورد گفت:
-نه پروفسور
پروفسور بونز همانطور که سرش پایین بود گفت:
-پس با من مثل احمق ها رفتار نکن
هردو میدونیم تو چه هیولایی هستی
لبخند بزرگی زد ریموس جا خورد ناگهان ریموس خود را در حالی یافت که به صندلی بسته شده است. پروفسور بونز از صندلیش بلند شد و گفت:
-طی سالها گونه شما چیزی جز رنج و خون ریزی برای بشریت نداشته. شما موجب بدبختی و درد و رنجید گونه شما وحشی و غیر قابل اعتماده
ریموس بیش از آن وحشت کرده بود که بتواند صحبت کند تلاش کرد دست ها اش را باز کند. پروفسور بونز چوبدستی اش را برداشت و ریموس بیشتر تقلا کرد دست هایش را باز کند. پروفسور بونز گفت:
-اگه گونه شما نبود نورا الان اینجا بود
ریموس احساس کرد اشک گوشه چشم پروفسور بونز دیده است. بونز از پنجره کلاس به بیرون خیره شد و گفت:
-یکی مثل تو اونو گاز گرفت. بیچاره اینقدر می ترسید که به کسی آسیب بزنه تا خودشو کشت از اون موقع تصمیم گرفتم از شماها انتقام بگیرم از همتون قاتل همسر من شمایید
ریموس موفق شد دستش را باز کند اما کاری نکرد تا پروفسور بونز فکر کند همچنان به صندلی بسته شده است. پروفسور بونز گفت:
-با کشتنت به بشریت خدمت می کنم همه از من ممنون خواهند بود
ریموس با یک حرکت خود را آزاد کرد
چوبدستی اش را از جیبش بیرون آورد و اولین وردی که به ذهنش رسید بر زبان آورد:
-تلدراسیل!
بونز خنده چندش آوری کرد گفت:
-پسر جان من جادوگر سفیدم همچین چیزی رو من تاثیر نمیذاره مثل اینکه خیلی درس خوندی نه؟
بونز چوبدستی اش را حرکتی داد و ریموس خلع سلاح شد چوبدستی اش را بالا برد تا ریموس را بکشد هنوز طلسمی شلیک نکرده بود که دردی آمیخته به وحشت در وجودش شعله کشید دست هایش بزرگ و بزرگ تر شدند و بعد شروع کردند دندان ها نیشش بزرگ تر شدند و بعد بطور ناگهانی به بونز حمله کرد چوبدستی بونز از دستش افتاد و ریموس دنداهایش را در بازوی او فرو کرد. پروفسور بونز جیغ زد.
ریموس به حالت عادی برگشت به شدت از اتفاقی که افتاده بود متعجب بود ناگهان به یاد آورد گری بک قبلا به او گفته بود در شرایطی خاص می تواند تغییر شکل بدهد.
ریموس گفت:
-پروفسور متاسفم...من نمی خواستم...
-تو منو تبدیل کردی
-من خیلی متاسفم اصلا دست خودم نبود
اما بونز توجهی به ریموس نکرد و طوری شروع به صحبت کرد انگار دارد با موجودی نامریی صحبت می کرد:
-حالا هردو می می میریم
ناگهان ریموس را گرفت و هردو باهم از پنجره برج پایین پریدند. ریموس زمین را می دید که هرلحظه نزدیک می شود...
روز بعد
-بعد اون انداختت پایین و هردو مردین؟ چه هندی!
ریموس خندید و گفت:
-آره خیلی! البته الان نبینید میخندم. داشتم سکته می کردم حالا واقعا همسر پروفسور بونز فوت کرده؟
پیتر گفت:
-نه اصلا ازدواج نکرده زیاد درگیرش نشو فقط یه کابوس در اثر استرس ناشی از امتحان بوده.
سیریوس گفت:
-بچه ها بریم تو. امروز اولین امتحانومون دفاع در برابر جادوی سیاه ست
همگی از زیر سایه درخت بلند شدند. سیریوس دستش را دور گردن ریموس انداخت و گفت:
-نترس ریموس اگه دیدیم پروفسور بونز داره تبدیل به خون آشام میشه میایم کمکت.
همگی زدند زیر خنده.
تکلیف
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/07/06
تولد نقش: 1396/07/08
آخرین ورود: جمعه 27 مهر 1403 17:46
از: میتوکندری به راکیزه!
پستها:
129

امتحان دفاع در برابر جادوی سیاه
یک روز دیگر از آخرین روز های ترم تابستانی مدرسه علوم فنون جادوگری هاگوارتز آغاز شده بود. خورشید از میان کوه ها نور داغ خود را بر پس گردن افراد می تابید. جادو آموزان در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه آرامی که البته تفاوت چندانی با آرامش قبل از طوفان نداشت بر روی صندلی های خود نشسته و منتظر آمدن دبیر مربوطه برای گرفتن امتحان از آنان بودند.
دقایقی بعد آندرومدا بلک روبروی جادو آموزان ظاهر شد و بی معطلی شروع به توضیح دادن نحوه و شرایط امتحان کرد.
- من برای امتحان این درس روش عملی رو برگزیدم تا شما یه چالش واقعی رو تجربه کنید. تا با ترس هاتون روبرو بشین و نشون بدین چند مرده حلاجید و چقدر از این کلاسا چیزی یاد گرفتین. شما ممکنه در این امتحان با هر چیزی روبرو بشین، پس تلاش کنین زنده بمونین!
سپس چوبدستی اش را در آورد و با اجرای طلسمی، محوطه ای دایره ای را بر روی زمین کشید.
- خب هر کس که میخواد اول امتحان بده بیاد روی این دایره وایسته.
حضار، مات و مبهوت به شرایط امتحان که دبیر گفت فکر کردند. حتی بعضی های شان فکر خود را به درون مغز شان بردند و با بخش پیش بینی عواقب به مشورت پرداختند و در نهایت، چیزی بیش از اینکه امکان مرگ شان وجود دارد و سی امتیاز برای گروه شان به مرگ نمی ارزد، نیافتند.
آنطرفتر، صبر استاد پر شده بود و قطراتی تا لبریز شدن فاصله نداشت که ناگهان شخصی از گروه گریفیندور با موهای نارنجی، از در باز کلاس وارد شد؛ البته نه یک وارد شدن ساده، بلکه دوان دوان و به دنبال یک موش ... زیرا اگر می دانست آن مکان محل برگزاری یک امتحان بود، اگر کلاهش هم می افتاد نمی آمد.
رونالد ویزلی، پس از چند ثانیه دنبال کردن موشش بالاخره او را روی آن دایره که استاد بلک کشیده بود، بدست آورد.
آندرومدا هم که از پیدا شدن داوطلب خوشحال شده بود، گفت:
- خب پسر، تو همین الان وارد امتحان عملی پایان ترم دفاع در برابر جادوی سیاه خواهی شد.
سپس موشش را از دستش گرفت و پیش از آنکه حتی به او اجازه دهد مات و مبهوت و البته پوکر فیس شود، حرکتی دکتر استرنج وار با دستانش انجام داد، مسیر عبور باز و با یک اردنگی رون را به مقر امتحان وارد کرد.
مقر امتحان
در مکانی که در نگاه اول دراز، باریک، ترسناک و تاریک به نظر می رسید و فقط با چند فانوس که در دیواره های کناری آن متصل شده بود کمی روشن شده بود، رون به پشت روی زمین افتاده بود.
چند دقیقه ای گذشت که بتواند به سختی و آرامی پا شود. سپس خاک ردایش را تکاند و با ترس چوبدستی اش را بیرون کشید و به پایان نامعلوم و باز و همچنین تاریک محلی که در آن قرار داشت، نگاه انداخت. بعد به دور و برش نگاهی کرد و متوجه صندوقچه ای در چند متر آنطرفتر خود شد. با طلسم " الوهمورا " در صندوقچه را باز کرد که ناگهان روحی که برایش بسیار آشنا به نظر می رسید، از آن بیرون پرید.
ادوارد بونز که زمان زیادی از مرگش نمی گذشت، چرخی به دور خود زد و با سرور به رون گفت:
- آفرین ویزلی ... آفرین! تو مرحله اول این امتحان یعنی آزاد کردن منو به درستی انجام دادی. حالا تا آخرین مرحله من باهاتم و در طی مسیر برات چالش هایی که جزو امتحان منظور میشن به وجود میارم و تو هم باید با چیزایی که از کلاس من یاد گرفتی، با اونا مقابله کنی.
مغز رون کفاف ادراک این اتفاقات دومینو وار و پشت سر هم را نداشت. انقدر از بخش تعجب خود استفاده کرده بود که تعجبش به اتمام رسیده بود. پس بدون داشتن هیچ حالت خاصی سری به نشانه تایید به ادوارد تکان داد و به دنبال او در ادامه مسیر، شروع به حرکت کرد.
در طی مسیر حرکت، هر چند دقیقه یکبار ادوارد حرکتی با دستش انجام می داد و در پی آن تابلویی سپر مانند بلند در مسیر حرکت رون ظاهر میشد و رون باید با اجرای طلسم هایی که در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه یاد گرفته بود، آنها را از مسیرش بر می داشت. رون خیلی شانس آورده بود که از تمرین های مکرر هرماینی چیزی یادش مانده بود؛ و گرنه آن طلسم های معدود و ساده را نیز مثل هر چیز مهم دیگری از یاد می برد.
دقایقی گذشت و آن مسیر باریک به یک باره به فضایی وسیع و دایره ای منتهی شد. فضایی که بی دلیل، خوفناک به نظر می رسید. رون نگاهی کلی به اطراف انداخت و ناخودآگاه حس ترسی در وجودش نمایان شد.
ادوارد بونز به زبانی ناشناس، کلماتی را به زبان آورد و ناگهان دمنتوری از پنجره به داخل وارد شد. ثانیه ای نیز نگذشت که دیگر دمنتور ها از چپ و راست و بالا و پایین مثل مود زامبی بازی های " کالاف دیوتی " به سمت رون هجوم آوردند.
رون از ترس و تعجب و شوکگی نمی دانست چه کند. هر ثانیه که می گذشت، دمنتور ها به او نزدیک تر می شدند و زندگی او را تهدید می کردند.
رون به ادواردی که به وضعیت او می خندید، نگاهی انداخت.
- این چه کاری بود کردی؟ بیا کمکم کن! من بلد نیستم پاترونوس اجرا کنم.
- اینم جزئی از امتحانه ویزلی ... و از هر امتحان هم نباید جون سالم به در برد!
رون باید برای اولین بار پاترونوس را اجرا می کرد. حواس و تمرکزش را جمع کرد و سعی کرد اتفاقات اطراف را نادیده بگیرد. به بهترین لحظات زندگی اش فکر کرد ... به شادی هایش. رفت که طلسم را اجرا کند ولی تمرکزش از دست رفت و مانع اجرای طلسم شد. دوباره سعی کرد ولی باز هم نتوانست. اینبار بیشتر تلاش کرد اما باز هم نشد.
دمنتور ها دیگر به او رسیده بودند. سردی بوسه آنها حال و جان رون را گرفته بود و او بدون هیچ قدرتی روی زمین افتاده بود. لحظات زندگی اش جلوی چشمانش می آمدند. ناگهان صحنه ای را دید که در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه، بد طوری توسط ادوارد تنبیه شده بود؛ به گونه ای که بیشتر از هر کسی از ادوارد می ترسید.
فکری به ذهنش رسید. ترس او ادوارد بود، پس آن می توانست یک بوگارت باشد. به سختی چوبدستی اش را از روی زمین برداشت و به سمت ادوارد طلسمی اجرا کرد.
- ریدیکولوس!
ناگهان همه چیز به هم پیچید و پیچید و پیچید و رون ناگهان خودش را روی آن دایره ای که پروفسور بلک در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه کشیده بود، یافت.
- آفرین ویزلی. تو از این امتحان دشوار و طاقت فرسا سر بلند بیرون اومدی!
زنده باد سپیدی!
یک روز دیگر از آخرین روز های ترم تابستانی مدرسه علوم فنون جادوگری هاگوارتز آغاز شده بود. خورشید از میان کوه ها نور داغ خود را بر پس گردن افراد می تابید. جادو آموزان در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه آرامی که البته تفاوت چندانی با آرامش قبل از طوفان نداشت بر روی صندلی های خود نشسته و منتظر آمدن دبیر مربوطه برای گرفتن امتحان از آنان بودند.
دقایقی بعد آندرومدا بلک روبروی جادو آموزان ظاهر شد و بی معطلی شروع به توضیح دادن نحوه و شرایط امتحان کرد.
- من برای امتحان این درس روش عملی رو برگزیدم تا شما یه چالش واقعی رو تجربه کنید. تا با ترس هاتون روبرو بشین و نشون بدین چند مرده حلاجید و چقدر از این کلاسا چیزی یاد گرفتین. شما ممکنه در این امتحان با هر چیزی روبرو بشین، پس تلاش کنین زنده بمونین!
سپس چوبدستی اش را در آورد و با اجرای طلسمی، محوطه ای دایره ای را بر روی زمین کشید.
- خب هر کس که میخواد اول امتحان بده بیاد روی این دایره وایسته.
حضار، مات و مبهوت به شرایط امتحان که دبیر گفت فکر کردند. حتی بعضی های شان فکر خود را به درون مغز شان بردند و با بخش پیش بینی عواقب به مشورت پرداختند و در نهایت، چیزی بیش از اینکه امکان مرگ شان وجود دارد و سی امتیاز برای گروه شان به مرگ نمی ارزد، نیافتند.
آنطرفتر، صبر استاد پر شده بود و قطراتی تا لبریز شدن فاصله نداشت که ناگهان شخصی از گروه گریفیندور با موهای نارنجی، از در باز کلاس وارد شد؛ البته نه یک وارد شدن ساده، بلکه دوان دوان و به دنبال یک موش ... زیرا اگر می دانست آن مکان محل برگزاری یک امتحان بود، اگر کلاهش هم می افتاد نمی آمد.
رونالد ویزلی، پس از چند ثانیه دنبال کردن موشش بالاخره او را روی آن دایره که استاد بلک کشیده بود، بدست آورد.
آندرومدا هم که از پیدا شدن داوطلب خوشحال شده بود، گفت:
- خب پسر، تو همین الان وارد امتحان عملی پایان ترم دفاع در برابر جادوی سیاه خواهی شد.
سپس موشش را از دستش گرفت و پیش از آنکه حتی به او اجازه دهد مات و مبهوت و البته پوکر فیس شود، حرکتی دکتر استرنج وار با دستانش انجام داد، مسیر عبور باز و با یک اردنگی رون را به مقر امتحان وارد کرد.
مقر امتحان
در مکانی که در نگاه اول دراز، باریک، ترسناک و تاریک به نظر می رسید و فقط با چند فانوس که در دیواره های کناری آن متصل شده بود کمی روشن شده بود، رون به پشت روی زمین افتاده بود.
چند دقیقه ای گذشت که بتواند به سختی و آرامی پا شود. سپس خاک ردایش را تکاند و با ترس چوبدستی اش را بیرون کشید و به پایان نامعلوم و باز و همچنین تاریک محلی که در آن قرار داشت، نگاه انداخت. بعد به دور و برش نگاهی کرد و متوجه صندوقچه ای در چند متر آنطرفتر خود شد. با طلسم " الوهمورا " در صندوقچه را باز کرد که ناگهان روحی که برایش بسیار آشنا به نظر می رسید، از آن بیرون پرید.
ادوارد بونز که زمان زیادی از مرگش نمی گذشت، چرخی به دور خود زد و با سرور به رون گفت:
- آفرین ویزلی ... آفرین! تو مرحله اول این امتحان یعنی آزاد کردن منو به درستی انجام دادی. حالا تا آخرین مرحله من باهاتم و در طی مسیر برات چالش هایی که جزو امتحان منظور میشن به وجود میارم و تو هم باید با چیزایی که از کلاس من یاد گرفتی، با اونا مقابله کنی.
مغز رون کفاف ادراک این اتفاقات دومینو وار و پشت سر هم را نداشت. انقدر از بخش تعجب خود استفاده کرده بود که تعجبش به اتمام رسیده بود. پس بدون داشتن هیچ حالت خاصی سری به نشانه تایید به ادوارد تکان داد و به دنبال او در ادامه مسیر، شروع به حرکت کرد.
در طی مسیر حرکت، هر چند دقیقه یکبار ادوارد حرکتی با دستش انجام می داد و در پی آن تابلویی سپر مانند بلند در مسیر حرکت رون ظاهر میشد و رون باید با اجرای طلسم هایی که در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه یاد گرفته بود، آنها را از مسیرش بر می داشت. رون خیلی شانس آورده بود که از تمرین های مکرر هرماینی چیزی یادش مانده بود؛ و گرنه آن طلسم های معدود و ساده را نیز مثل هر چیز مهم دیگری از یاد می برد.
دقایقی گذشت و آن مسیر باریک به یک باره به فضایی وسیع و دایره ای منتهی شد. فضایی که بی دلیل، خوفناک به نظر می رسید. رون نگاهی کلی به اطراف انداخت و ناخودآگاه حس ترسی در وجودش نمایان شد.
ادوارد بونز به زبانی ناشناس، کلماتی را به زبان آورد و ناگهان دمنتوری از پنجره به داخل وارد شد. ثانیه ای نیز نگذشت که دیگر دمنتور ها از چپ و راست و بالا و پایین مثل مود زامبی بازی های " کالاف دیوتی " به سمت رون هجوم آوردند.
رون از ترس و تعجب و شوکگی نمی دانست چه کند. هر ثانیه که می گذشت، دمنتور ها به او نزدیک تر می شدند و زندگی او را تهدید می کردند.
رون به ادواردی که به وضعیت او می خندید، نگاهی انداخت.
- این چه کاری بود کردی؟ بیا کمکم کن! من بلد نیستم پاترونوس اجرا کنم.
- اینم جزئی از امتحانه ویزلی ... و از هر امتحان هم نباید جون سالم به در برد!
رون باید برای اولین بار پاترونوس را اجرا می کرد. حواس و تمرکزش را جمع کرد و سعی کرد اتفاقات اطراف را نادیده بگیرد. به بهترین لحظات زندگی اش فکر کرد ... به شادی هایش. رفت که طلسم را اجرا کند ولی تمرکزش از دست رفت و مانع اجرای طلسم شد. دوباره سعی کرد ولی باز هم نتوانست. اینبار بیشتر تلاش کرد اما باز هم نشد.
دمنتور ها دیگر به او رسیده بودند. سردی بوسه آنها حال و جان رون را گرفته بود و او بدون هیچ قدرتی روی زمین افتاده بود. لحظات زندگی اش جلوی چشمانش می آمدند. ناگهان صحنه ای را دید که در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه، بد طوری توسط ادوارد تنبیه شده بود؛ به گونه ای که بیشتر از هر کسی از ادوارد می ترسید.
فکری به ذهنش رسید. ترس او ادوارد بود، پس آن می توانست یک بوگارت باشد. به سختی چوبدستی اش را از روی زمین برداشت و به سمت ادوارد طلسمی اجرا کرد.
- ریدیکولوس!
ناگهان همه چیز به هم پیچید و پیچید و پیچید و رون ناگهان خودش را روی آن دایره ای که پروفسور بلک در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه کشیده بود، یافت.
- آفرین ویزلی. تو از این امتحان دشوار و طاقت فرسا سر بلند بیرون اومدی!
زنده باد سپیدی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/10
تولد نقش: 1397/03/14
آخرین ورود: چهارشنبه 19 شهریور 1399 19:51
از: کالیفرنیا
پستها:
359

طبق گفته ی استاد مرحوممان ( البته روی در نوشته بودند. نگفته بودند!) یکی یکی وارد میشدیم. واقعا نمی دانستیم که در آنجا چه خبر است. چون همه ی بچه هایی که داخل می رفتند، یا برنمی گشتند، یا با صورت زخمی برمی گشتند و هیچ چیزی به ما نمی گفتند. فقط سریع ما را ترک می کردند. با این وضع، نصف کسایی که برای امتحان آماده بودند، در می رفتند. اما من شجاعانه ماندم.
نوبت پنه لوپه شد که البته نوبت من بود. اما کمی می ترسیدم. وقتی آنجا مانده بودم، به نظرم شاهکار کرده بودم. پس چه عیبی داشت که من آخر بروم؟ پنه لوپه و هرمیون نور چشمی استاد بودند. پس حق داشتند که زودتر از من ضعیف بروند. هرمیونرفته بود و زخمی برگشته بود. پس پنه لوپه را به جلو هل دادم.
- پنی، برو! نوبت توئه.
- اما تو جلومی. پس نوبت توئه.
- راستشو بگم؟ ادوارد به من گفت که شما ها زودتر برید و من آخر سر برم. شما که نور چشمیشین، نمی خواین که دل یه روح دوس داشتنی رو بشکونین. نه؟!
- آمم... خب باشه! اما مگه تو دیدیش؟
- البته که آره. برو دیگه!
او با شک به من نگاه کرد اما به طرف کلاس رفت. در زد و پس از شنیدن صدای ادوارد، به داخل وارد شد. چهل دقیقه منتظر ماندیم. نیامد. کس دیگری به داخل رفت. حدود سه ساعت گذشته بود. خواستم که این امتحان را شرکت نکنم و یا پشت یکی دیگر قایم بشوم. وقتی سرم را برگرداندم، هیچکس آنجا نبود. پس بدبخت شده بودم. اما با خودم فکر کردم:
- تازه نوزده آوردم. پس یه کم پیشرفت کردم. حیفه که امتحانو ول کنم. شاید جالب باشه!
این را با خودم گفتم و بعد در زدم. کسی با صدای بم که همان استاد خودم بود، گفت:
- بیا تو!
من در را باز کردم و داخل شدم. کلاس مثل همیشه پر از درخت بود. سرتاسر کلاس با شاخه ها پر شده بود. هر چند که کلاس کوچک و تنگی بود، اما جای جالبی بود. اما جای تعجب بود که چرا همه ی صندلی ها پخش بر زمین هستند. بیشتر برگ ها ریخته بودند. و وقتی با دقت به شاخه ها نگاه کردم، می دیدم که جای چنگ بر آن بود! چه اتفاقی افتاده بود؟
گوشه ای از کلاس، جایی که میز استاد بونز قرار داشت، روحی نشسته بود. کمی به جلو رفتم و متوجه استاد خدا بیامرزم شدم!
- اوه... سل...ام استاد!
- می ترسی از من؟ آخه کجام ترسناکه؟ یه روحم دیگه! کسی دیگه غیر از توام اون بیرون هست؟
-ن...ه!
-بس کن ماتیلدا! اگه می دونستم انقدر ترسویی، تو کلاس رات نمی دادم زرد پوش!
اما او کاملا اشتباه میکرد.فکر کنم وقتی که شبح شده بود ، بینایی اش را از دست داده بود. من به او نگاه نمی کردم یا حتی از او نمی ترسیدم. جعبه ای در کنار او وجود داشت که دقیقا مثل صندوقی بود که در جلسه ی سوم کلاس، با آن مواجه شده بود. صندوق دقیقا مانند صندوق و یا زندان بوگارت بود. مطمئن بودم که امتحان همین است. برای چه من باید دوباره آن رنج دردناک را تحمل کنم؟
- بونز، امتحان به اون جعبه و بوگارت توش ربط داره، نه؟
- کاملا درسته! دوباره می خوام با یه بوگارت بجنگی!
- ببخشید! یه لحظه... بجنگم؟! یعنی ...
- ای بابا چه قدر سوال می کنی! یه دونه طلسم اجرا کن، شکست خوردی، از طلسم مخصوص بوگارت استفاده کن! آماده ای؟
- آره!
- دیگه از اون موجود که نمی ترسی؟
- نه! وقتی اونو تبدیل به یه گربه کردم، دیگه خیالم بابتش راحت شد.
- خوبه. حالا باز می کنم. چوبدستیتو بالا بگیر.
من طبق دستور او، چوبدستی ام را دو دستی و بالا گرفتم. او گفت:
-آلوهومورا
و در جعبه باز شد. امیدوار بودم آن نباشد! خدایا...
موجود بیرون آمد و من با دومین حیوان ترسناک مواجه شدم. او از اندازه ی معمولیش ده برابر بزرگ بود. بدنش پر از پولک رنگارنگ بود و با چشم های زرد ورقلمبیده اش به من نگاه می کرد. نزدیک بود غش کنم اما خودم را جلوی استادم، مقاوم نشان دادم. من با یک سوسمار مواجه شده بودم. دو متر بود...
- شروع کن ماتیلدا.
من به شدت عرق میریختم. او قدم اولش را آرام برداشت و بعد سریع به طرف من آمد. من هم با وجود ترسم، اولین و آخرین طلسم را در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه اجرا کردم:
- آواکداورا!!
اما او خیلی احمق (طعنه. چون اون باهوش بود که...) بود که جاخالی داد. خونم به جوش آمد. اما او روی من پرید و من را چنگ انداخت. جیغ کشیدم و سعی کردم او را از روی خودم بلند کنم. با تمام زورم، بدن چندششو به یه طرف انداختم و محکم آن را به دیوار کوبیدم. او از شدت ضربه، به پشت دراز کشیده بود و آرام نفس می کشید. باور نمیشد که آن همه زور داشتم که او پخش بر زمین شده بود! او کارش تمام بود اما باید مشقم را انجام میدادم.
- ریدیکلوس!
او به چیزی که من در فکرم بود، تبدیل شده بود. از دفعه ی قبلی، زودتر کارش تمام شده بود. او به یک قورباغه ی کوچولوی خوشگل و سی سانتیمتری، تبدیل شد! من بدون حرف زدن با استادم، به طرف در رفتم و در را با آرامش بستم.
یک
دوم
سوم
چهارم
نوبت پنه لوپه شد که البته نوبت من بود. اما کمی می ترسیدم. وقتی آنجا مانده بودم، به نظرم شاهکار کرده بودم. پس چه عیبی داشت که من آخر بروم؟ پنه لوپه و هرمیون نور چشمی استاد بودند. پس حق داشتند که زودتر از من ضعیف بروند. هرمیونرفته بود و زخمی برگشته بود. پس پنه لوپه را به جلو هل دادم.
- پنی، برو! نوبت توئه.
- اما تو جلومی. پس نوبت توئه.
- راستشو بگم؟ ادوارد به من گفت که شما ها زودتر برید و من آخر سر برم. شما که نور چشمیشین، نمی خواین که دل یه روح دوس داشتنی رو بشکونین. نه؟!
- آمم... خب باشه! اما مگه تو دیدیش؟
- البته که آره. برو دیگه!
او با شک به من نگاه کرد اما به طرف کلاس رفت. در زد و پس از شنیدن صدای ادوارد، به داخل وارد شد. چهل دقیقه منتظر ماندیم. نیامد. کس دیگری به داخل رفت. حدود سه ساعت گذشته بود. خواستم که این امتحان را شرکت نکنم و یا پشت یکی دیگر قایم بشوم. وقتی سرم را برگرداندم، هیچکس آنجا نبود. پس بدبخت شده بودم. اما با خودم فکر کردم:
- تازه نوزده آوردم. پس یه کم پیشرفت کردم. حیفه که امتحانو ول کنم. شاید جالب باشه!
این را با خودم گفتم و بعد در زدم. کسی با صدای بم که همان استاد خودم بود، گفت:
- بیا تو!
من در را باز کردم و داخل شدم. کلاس مثل همیشه پر از درخت بود. سرتاسر کلاس با شاخه ها پر شده بود. هر چند که کلاس کوچک و تنگی بود، اما جای جالبی بود. اما جای تعجب بود که چرا همه ی صندلی ها پخش بر زمین هستند. بیشتر برگ ها ریخته بودند. و وقتی با دقت به شاخه ها نگاه کردم، می دیدم که جای چنگ بر آن بود! چه اتفاقی افتاده بود؟
گوشه ای از کلاس، جایی که میز استاد بونز قرار داشت، روحی نشسته بود. کمی به جلو رفتم و متوجه استاد خدا بیامرزم شدم!
- اوه... سل...ام استاد!
- می ترسی از من؟ آخه کجام ترسناکه؟ یه روحم دیگه! کسی دیگه غیر از توام اون بیرون هست؟
-ن...ه!
-بس کن ماتیلدا! اگه می دونستم انقدر ترسویی، تو کلاس رات نمی دادم زرد پوش!
اما او کاملا اشتباه میکرد.فکر کنم وقتی که شبح شده بود ، بینایی اش را از دست داده بود. من به او نگاه نمی کردم یا حتی از او نمی ترسیدم. جعبه ای در کنار او وجود داشت که دقیقا مثل صندوقی بود که در جلسه ی سوم کلاس، با آن مواجه شده بود. صندوق دقیقا مانند صندوق و یا زندان بوگارت بود. مطمئن بودم که امتحان همین است. برای چه من باید دوباره آن رنج دردناک را تحمل کنم؟
- بونز، امتحان به اون جعبه و بوگارت توش ربط داره، نه؟
- کاملا درسته! دوباره می خوام با یه بوگارت بجنگی!
- ببخشید! یه لحظه... بجنگم؟! یعنی ...
- ای بابا چه قدر سوال می کنی! یه دونه طلسم اجرا کن، شکست خوردی، از طلسم مخصوص بوگارت استفاده کن! آماده ای؟
- آره!
- دیگه از اون موجود که نمی ترسی؟
- نه! وقتی اونو تبدیل به یه گربه کردم، دیگه خیالم بابتش راحت شد.
- خوبه. حالا باز می کنم. چوبدستیتو بالا بگیر.
من طبق دستور او، چوبدستی ام را دو دستی و بالا گرفتم. او گفت:
-آلوهومورا
و در جعبه باز شد. امیدوار بودم آن نباشد! خدایا...
موجود بیرون آمد و من با دومین حیوان ترسناک مواجه شدم. او از اندازه ی معمولیش ده برابر بزرگ بود. بدنش پر از پولک رنگارنگ بود و با چشم های زرد ورقلمبیده اش به من نگاه می کرد. نزدیک بود غش کنم اما خودم را جلوی استادم، مقاوم نشان دادم. من با یک سوسمار مواجه شده بودم. دو متر بود...
- شروع کن ماتیلدا.
من به شدت عرق میریختم. او قدم اولش را آرام برداشت و بعد سریع به طرف من آمد. من هم با وجود ترسم، اولین و آخرین طلسم را در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه اجرا کردم:
- آواکداورا!!
اما او خیلی احمق (طعنه. چون اون باهوش بود که...) بود که جاخالی داد. خونم به جوش آمد. اما او روی من پرید و من را چنگ انداخت. جیغ کشیدم و سعی کردم او را از روی خودم بلند کنم. با تمام زورم، بدن چندششو به یه طرف انداختم و محکم آن را به دیوار کوبیدم. او از شدت ضربه، به پشت دراز کشیده بود و آرام نفس می کشید. باور نمیشد که آن همه زور داشتم که او پخش بر زمین شده بود! او کارش تمام بود اما باید مشقم را انجام میدادم.
- ریدیکلوس!
او به چیزی که من در فکرم بود، تبدیل شده بود. از دفعه ی قبلی، زودتر کارش تمام شده بود. او به یک قورباغه ی کوچولوی خوشگل و سی سانتیمتری، تبدیل شد! من بدون حرف زدن با استادم، به طرف در رفتم و در را با آرامش بستم.
یک
دوم
سوم
چهارم
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of
me
I'm looking right at the other half of
me
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/04/01
تولد نقش: 1397/04/01
آخرین ورود: سهشنبه 18 مهر 1402 23:01
از: زیر سایه ارباب
پستها:
552

امتحان دفاع در برابر جادوی سیاه
در آینه روشن از نور چوبدستی، به چشمان گود افتاده اش نگاه کرد.
سپس چرخید و دوباره پشت میز مطالعه کوچک گوشه سالن عمومی تالار گریفیندور نشست.
یک صفحه دیگر را ورق زد و به صفحه سیصد و نود و چهار کتاب دفاع در برابر جادوی سیاه رسید.
مبحث گرگینه ها.
فنریر با بی حوصلگی ده صفحه دیگر ورق زد و رسید به مبحث خون آشام ها.
- این رو که بلدم... خب دیگه... فردا بالاخره بیست میگیرم!

این را گفت، دیگر هم به این فکر نکرد که هرگز نمره قبولی دفاع در برابر جادوی سیاه را کسب نکرده، و سپس از جای خود بلند شد، از پله های خوابگاه بالا رفت، وارد خوابگاه شد و خودش را با صورت روی تخت خواب گرم و نرم انداخت.
تلاش کرد بخوابد.
نتوانست. سخت تلاش کرد و آنقدر سخت تر نتوانست که زیر خوابیدنش درد گرفت حتی... و البته که در تمام مدت، تصویر هشت بطری نوشابه انرژی زایی که یک ساعت پیش خورده بود، جلوی چشمش می آمد.
ساعت ها به همین ترتیب گذشتند، و فنریر با چشمانی کاملا باز به سقف نگاه میکرد...
تا اینکه بالاخره احساس کرد چشمانش دارند سنگین میشوند...
زییییینگ!
چشمان گود رفته فنریر دوباره باز شدند. به طور کامل و همراه با رگ های سرخ و ورم کرده. فنریر همچون یک عدد ربات، از جای خود بلند شد، بدون توجه به بقیه گریفیندوری ها که در حال بیدار شدن بودند، به گوشه خوابگاه رفت، ساعت خوابگاه را از پنجره به بیرون پرتاب کرد و برای صرف صبحانه به سرسرای بزرگ رفت.
فنریر در کنار بقیه گریفیندوری ها، صبحانه را خورد، حتی به یکدیگر خرده های نان پرتاب کردند و کلا احترام بین ناظر و دانش آموزان را به فراموشی سپردند که البته بعد از اینکه فنریر پاچه ادوارد را به صورت کاملا اتفاقی گاز گرفت، احترام بینشان بازگشت و فنریر هم بلند شد و به ست کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه رفت.
جلوی چندتا از دانش آموزان هم با زبانش، لب هایش را لیسید و آن ها با وحشت فرار کردند؛ و بالاخره به کلاس مورد نظرش در طبقه سوم رسید.
نفس عمیقی کشید، در کلاس را باز کرد و با چشم بسته وارد کلاس شد... و سپس بر اثر هجوم موجی از سرما، از جای خود پرید. اول میخواست فحش های ناجور و کالباس داری نثار روح پدر و مادر پیوز کند با این بچه تربیت کردنشان، اما بعد، با دیدن روحِ با وقاری که جلویش ایستاده بود، جلوی خود را گرفت.
- روح جدید اومده تو هاگوارتز؟ چه جالب.

- آقای گری بک، امیدوارم برای امتحانتون آماده باشید.
- اوه... پروفسور بونز. فکر نمیکردم خبر مرگ خنده... حزن بر انگیزتون واقعی باشه.

- حاشیه نریم... نظرتون چیه امتحانتون رو شروع کنیم؟ برای اینکه کاملا آماده بشید، لطفا اول این آب رو بنوشید...
فنریر به ظرف آبی که روی میز ادوارد بود، نگاه کرد. سپس آن را برداشت. ابتدا بویید، و بعد هم یک نفس نوشید. ابتدا مشکلی نداشت. اما پس از چند لحظه، حس کرد چیزی دارد در شکمش بالا و پایین میرود. اهمیتی نداد، احتمال داد که نوشیدنی های انرژی زای شب گذشته و صبحانه اش در حال مخلوط شدن در معده اش هستند و معده اش اندکی تعجب کرده.
فنریر گری بک، شانه ای بالا انداخت و به روح ادوارد که به نظر خسته میرسید، گفت:
- خب... مرحله بعدی چیه؟ خوردن شیر؟

ادوارد با حالتی مشکوک و ناامید گفت:
- نه... رو به رویی با یک بوگارت. ساده ترین امتحان رو برات در نظر گرفتم تا شاید بالاخره بتونی نمره قبولی رو بگیری.

فنریر کم آورد و سکوت کرد. اصولا در چنین مواقعی، یا طرفش را چنگ میزد، یا گاز میگرفت، اما در مقابل یک روح، هریک از این اقدامات تنها میتوانست باعث سرمای ناخوشایندی در وجود خودش شود. او نفس عمیقی کشید. میدانست که با مُرده ها نمیشود بحث کرد. در هر صورت شخص مرده، برنده بحث است. پس نتیجتا به سکوت و نفس عمیق کشیدن ادامه داد.
ادوارد با رضایت به فنریر نگاه کرد، سپس به صندوقی که در انتهای کلاس بود، اشاره کرد و گفت:
- بازش کن... و بدون دخالت دست. بوگارتش وحشیه. یهو دیدی پرید رو صورتت بوگارتی شدی.

فنریر با عصبانیت چوبدستی اش را بیرون کشید.
دل پیچه اش همینطور در حال شدیدتر شدن بود، و شکمش هم به قار و قور افتاده بود. با اینحال، وی با چهره ای سرخ شده با چوبدستی به صندوق اشاره کرد.
- آلوهومورا!
صندوق باز شد، و شخصی از درون آن بیرون آمد...
قدی بلند داشت، هیکلی عضلانی، و سری بیش از حد بزرگ که در زیر کلاه شنل قرمزش پنهان شده بود.
فنریر ثابت و با چوبدستی کشیده شده مقابل بوگارتش ایستاد.
بوگارت قدمی جلو گذاشت، سپس با آرامش تمام کلاه شنل قرمزش را پایین انداخت...
و فنریر کله شنل قرمزی را دید، اما روی کله وی، کله مادر بزرگش قرار داشت.
رنگ فنریر از قرمز، به سفید و سپس بنفش تغییر کرد، دلپیچه اش شدیدتر شد و با پاهای لرزانش، یک قدم به عقب برداشت.
- چیکار میکنی؟ بزن نابودش کن دیگه... وردش رو نمیدونی مگه؟

- من اینطوری اصن نمیتونم! من جفت اینارو کشتم، چرا اینا زنده ن؟ چرا انقدر عضلانی و بروسلی شدن اصلا؟!

- بابا این بوگارت خودته، یعنی تو خودت نمیدونی از شنل قرمزی و ننه بزرگش میترسی چون میترسی هضم نشده باشن و دهنت رو سرویس کنن؟

- نههعوووهاااااو!

بوگارت جلو آمد... چشم در چشم به فنریر نگاه کرد، و سپس شنل قرمزی و مادر بزرگش همزمان دهان هایشان را باز کردند تا دندان هایی عظیم و تیز را به نمایش بگذارند.
- یه کاری بکن الان دهنتو سرویس میکنن!

- دلپیچه دارم!

- اون به خاطر ظرف آب طلسم شده با "جادوی آب توبه" بود که دادم بهت خوردی... اگر بعد از شکست دادن بوگارتت توبه نکنی و سفید نشی، میمیری.

فنریر فریاد زد:
- عمرا توبه نمیکنم، طلسم رو هم یادم نیست.

- بابا طلسمش ریدیکیو...
پیش از آنکه ادوارد بتواند جمله اش را تمام کند، بوگارت شنل قرمزی روی فنریر پرید، و سر وی را با گاز مرگباری قطع کرد و همچون آدامس جوید.
قطعا این روش مرگ برای فنریر، بهتر از مرگ بعد از توبه بر اثر دلپیچه بود!
بوگارت پس از مرگ فنریر، شکل خود را از دست داد؛ اما ادوارد میتوانست شکل واقعی بوگارت را ببیند... حتی تلاش کرد چوبدستی بکشد، اما یادش افتاد که روح ها چوبدستی ندارند و بابایشان هم خبر ندارد. نتیجتا میخواست از طریق دیوار فرار کند، اما بوگارت بسیار سریع تر از وی بود، و با کوبیدن خودش به روح استاد سابق دفاع در برابر جادوی سیاه، کاملا وی را در خود حل کرد و یک آروغ بلند هم زد.
ساعت ها بعد، زمانی که دانش آموزان وارد کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه شدند، متوجه اتفاق افتاده شدند و مدیریت محترم هم پس از نوشیدن سه بطری نوشیدنی سگی، به این نتیجه رسید که نفرینی که سال ها قبل لرد سیاه برای اساتید دفاع در برابر جادوی سیاه تدارک دیده است، هنوز فعال است. نتیجتا پس از دریدن ردا و شکستن چند بطری خالی نوشیدنی، تا اطلاع ثانوی این کلاس را تعطیل کرد و دانش آموزان را هم فرستاد به تعطیلات تابستانی تا رستگار شوند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری بک در 1397/6/5 23:41:46
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/07/23
تولد نقش: 1396/06/04
آخرین ورود: جمعه 8 فروردین 1399 21:19
از: اینوره!
پستها:
475

پیامی از آن سوی دروازه:
نقل قول:
نقل قول:
ادوارد بونز نوشته:نمرات جلسه ی آخر دفاع در برابر جادوی سیاه
هافلپاف:
نیمفادورا تانکس: 19
سلام تانکس!
واقعا از این یکی راضی بودم به نظرم خیلی خوب بود. مخصوصا اون فضاسازی آخرش بین خرده چوب ها و معلق وسط زمین و هوا.. به نظرم به همین راهت ادامه بده تانکس.
موفق باشی !
ماتیلدا استیونز: 19
خب خب خب..
اولین اثر طنزی که ازت خوندم فعلا.. برای بار اول بد نبود. شجاعتت رو برای نوشتن به یه سبک دیگه بر خلاف تکلیف های قبلیت تحسین می کنم اما خب به نظرم برای نقد کامل یه پست طنز و این که چطور میشه از پسش براومد اینجا فضای کافی وجود نداره وگرنه حرف زیادی در مورد این که چطور می تونیم با مزه تر باشیم وجود داره.
کارت خوب بود ماتیلدا!
گریفیندور:
هرمیون گرنجر: 20
توقع نقد که نداری؟ می دونی که پیشرفته تر از اونی شدی که نقد لازم داشته باشی و این که بهت تبریک می گم که تونستی انقدر خلاصه تمام مفهوم و داستان رو پرورش بدی و تمومش کنی. این خیلی عالیه اما من توقع بیشتر از این داشتم.. یعنی حیف بود که این قدر ساده تموم بشه. به نظرم تو کارت رو انجام دادی و باید بیشتر از این براش ارزش قائل می شدی.
خسته نباشی!
گلرت گریندلوالد: 16
شما هم خوش اومدی جناب گریندلوالد!
ظاهر و نگارش پستت خوب بود. اما به هر حال گلرت گریندلوالد رو لرد ولدمورت کشت نه پروفسور دامبلدور!اما خب گذشته از این چیزی که کیفیت نوشته رو بالا می بره بالا و باعث پختگیش میشه فضاسازی و توصیف های عمیقیه از صحنه ست که با چشم یک ناظر دیده نمیشه. روایت ساده و عینی ماجرا اون چیزی نیست که کسی از پسش برنیاد. ولی خب همه چیز با تمرین بهتر میشه!
موفق باشی!
سلینا ساپورثی: 13
سلینای عزیز خوش اومدین.
نمی دونم مشکل از کجاست ولی یه سوءتفاهمی پیش اومده در واقع چیزی که من ازتون می خواستم این بود که بگید چطور مردید. یعنی "در هنگام مرگتون چه اتفاقی میافته؟ به چه شکلی میمیرید؟" اما خب چیزی که به دست ما رسیده صحنه ی بعد از مرگ و مراسم خاکسپاریه گویا!
از لحاظ نوشتن هم خوب بود و قابل قبول اما سوژه ی داستان انحراف زیادی داشت به نظرم و به عنوان یه پست کامل نمی تونم بپذیرمش.
بارناباس کاف: 17
بارناباس عزیز خوش اومدی!
پستت خوب بود به خصوص که از لحاظ ظاهر و نگارش، کامل و بی نقص بود. اما ایرادی که به نظر من داره اینه که داستانش از لحاظ منطقی به هیچ عنوان قابل قبول نیست. در واقع توی هاگوارتزی که ما همیشه میشناسیم فارق از این که هوریس سیبیل مدیرش باشه یا آلبوس دامبلدور یا حتی برادر و خواهر کرو به این راحتی نیست که کسی لنگ اون یکی رو بگیره و پرت کنه تو آتیش و به همین راحتی یه قتل توی هاگوارتز اتفاق بیوفته. چیزی که از همه ی پست های جدی انتظار میره اینه که منطقی باشن!
و این که یه جایی اینو نوشته بودی: "ملت گریفیندور در برابر ملت اسلیترین صف آرایی کرده بودند" لفظ ملت هم وقتی داریم جدی می نویسیم اصلا پذیرفته نیست. به جاش دانش آموزانِ ، اعضای یا حتی بچه های می تونه استفاده بشه.
بیشتر بنویس بارناباس عزیز!
ریونکلا:
پنلوپه کلیرواتر: 20 +1
خوش برگشتی نور چشمی این ترم! :دی هم تو و هم هرمیون هر دو مشترکا نور چشمی های این ترم من بودید. با نگارش خاص خودتون که روز به روز شاهد بهتر شدنش بودم و باز هم خواهم بود یقینا!
به طور خاص به تکالیفی که جلسه ی تدریس رو ادامه می دن علاقه ی بیشتری دارم و به نظرم خیلی بهتره انتخاب این راه برای نوشتن و حالا چون جلسه ی آخره دارم جلوی همه میگمش. به هر حال کارت خیلی عالی بود.. بهتر از همیشه!
اسلیترین:
سوراو کارتیک: 12
سوراو به اینجا هم خوش اومدی!
به نظرم بهترین نقد اینه که بگم همچنان به نقد گرفتن توی تالار نقد و باقی جاها ادامه بده و حتی اگه ممکنه برات نقدهای قبلیت رو بخون و نوشته ت رو مقایسه کن با نقدی که گرفتی و ببین چیزهایی که بهت گفته شده بود رو رعایت کردی یا نه..
به نظرم می تونی پیشرفت کنی بازم. موفق باشی!
پ.ن:
1* راهنمایی ای که برای پست امتحانتون دارم اینه که توی داستان شما باید تحت امتحان عملی قرار بگیرید از طلسم ها و وردهایی که تا الان توی این کلاس یاد گرفتین، پس سعی کنین تا جایی که میشه مرتبط باشید و این که سوژه ی فرعی خوبی هم انتخاب کنین چون یه امتحان خشک و خالی، در نهایت سادگی جذابیتی به داستانتون اضافه نمی کنه!
2* ایضا مجموع امتیازات رو جناب مدیر خودشون اعلام می کنن.![]()
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
می تراود مهتاب..
"وقتش رسیده که همهی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور
"وقتش رسیده که همهی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/11/14
تولد نقش: 1396/11/19
آخرین ورود: چهارشنبه 21 شهریور 1397 21:19
از: خلاف آمد عادت بطلب کام
پستها:
109

-نچ نچ نچ، به نظرم کارمون باهات تموم شده. گندزاده!
هیکل سیاه پوش بعد از گفتن این حرف در تاریکی گم شد و هرماینی را بر روی سنگفرش خیابان تنها گذاشت. هرماینی به طرف زخم پهلویش دست برد و خون را بر دست رنگ پریده اش دید. کم کم حس می کرد همه جا تار می شود و آسمان شفاف تر می شود. جادوگران هیچوقت او را در دنیای خودشان نمی پذیرفتند، تمام این مدت خودش را فریب می داد که دوستانی دارد.
نگرانی های خانواده اش و تشویش های خودش همه درست بودند. نبودن حتی یک قطره ی خون جادویی در بدنش باعث این همه نفرت و کینه بود؟ او فقط می خواست بهترینِ خودش باشد.
افکار تیره و تار در ذهنش وزوز می کردند. امشب که به خیال خودش برای جشن آمده بود تبدیل به شب مرگش شده بود. خستگی و بی حالی ناشی از خونریزی او را از جنگیدن با زخمش بازداشته بود. هم کلاسی هایش که آزاری بهشان نرسانده بود... کسانی که به اصیل زادگی افتخار می کردن اما با سلاح سرد و چاقو به او حمله کرده بودند... حتی نمی توانست درک کند برای چه. صدای پرنفرت آن پسر در سرش می پیچید.
-تو جامعه ی جادویی رو آلوده میکنی، خون کثیف. گورتو از دنیای ما گم کن.
نه او نمی خواست از دنیای آنها بیرون برود. او از دنیای خودش بیرون می رفت. حالا همه جا محو شده بود و هرماینی خالی از هر احساسی بود.
هیکل سیاه پوش بعد از گفتن این حرف در تاریکی گم شد و هرماینی را بر روی سنگفرش خیابان تنها گذاشت. هرماینی به طرف زخم پهلویش دست برد و خون را بر دست رنگ پریده اش دید. کم کم حس می کرد همه جا تار می شود و آسمان شفاف تر می شود. جادوگران هیچوقت او را در دنیای خودشان نمی پذیرفتند، تمام این مدت خودش را فریب می داد که دوستانی دارد.
نگرانی های خانواده اش و تشویش های خودش همه درست بودند. نبودن حتی یک قطره ی خون جادویی در بدنش باعث این همه نفرت و کینه بود؟ او فقط می خواست بهترینِ خودش باشد.
افکار تیره و تار در ذهنش وزوز می کردند. امشب که به خیال خودش برای جشن آمده بود تبدیل به شب مرگش شده بود. خستگی و بی حالی ناشی از خونریزی او را از جنگیدن با زخمش بازداشته بود. هم کلاسی هایش که آزاری بهشان نرسانده بود... کسانی که به اصیل زادگی افتخار می کردن اما با سلاح سرد و چاقو به او حمله کرده بودند... حتی نمی توانست درک کند برای چه. صدای پرنفرت آن پسر در سرش می پیچید.
-تو جامعه ی جادویی رو آلوده میکنی، خون کثیف. گورتو از دنیای ما گم کن.
نه او نمی خواست از دنیای آنها بیرون برود. او از دنیای خودش بیرون می رفت. حالا همه جا محو شده بود و هرماینی خالی از هر احساسی بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
lost between reality and dreams
جزئیات کاربر

ضمن عرض تسلیت بابت درگذشت ناگهانی پروفسور بونز. هرچی عمر اونه خاک شما باشه یا بالعکس.
بارناباس در تالار خصوصی گریفیندور نشسته بود. مطابق معمول شب های بعد از کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه بلند شد و از درون بانوی چاق عبور کرد و به سرسرای بزرگ رفت تا به تکلیف این جلسه فکر کند. هرچه سعی می کرد بر روی تکلیفی که پروفسور بلک داده بود تمرکز کند کمتر موفق می شد. هنوز هم سقف جادویی او را مجذوب خود می کرد و شمع هایی که به آسمان آویخته شده بودند درست مثل اولین شبی که آن ها را مشاهده کرده بود برایش جالب انگیز بودند.
علاوه بر سقف جادویی، فاکتورهای دیگری نیز در این پریشانی ذهنی نقش داشتند. یکی این که حسی جادویی به او می گفت که نیازی به انجام این تکلیف نیست و هرگز او جلسه ی بعد را نخواهد دید! و دیگر این که خاطره ی دوئل دیروز در جنگل ممنوعه هنوز بخش اعظم فکر او را مشغول کرده بود.
فلش بک به جنگل ممنوعه:
ملت گریفیندور در برابر ملت اسلیترین صف آرایی کرده بودند. بارناباس یک گام جلوتر از گریفیندورها، و دراکو مالفوی یک گام جلوتر از اسلیترینها چوبدستی هایشان را به سمت هم نشانه رفته بودند. و دیگر اعضای دو گروه نیز دست ها را در جیب ردایشان برده و آماده ی بیرون کشیدن چوبدستی ها بودند.
- اکسپلیارموس!
همزمان با به پرواز درآمدن چوبدستی دراکو، کراب چوبدستی خود را از یک جایش بیرون کشید و فریاد زد:
- لوموس!
ملت گریفیندور پوزخند زنان گفتند:
- الان دقیقا چیکار میخواستی بکنی؟
- نمیدونم فقط دیده بودم تو دوئل اینو هم میگن!
پایان فلش بک
همان طور که قدم می زد، از دور چند نفر را دید که به طرف او می آمدند و از راه رفتنشان اصیل زادگی می بارید! با نزدیک تر شدن آن ها دانست که دراکو مالفوی جلوتر از همه، و به دنبال او کراب، گویل و پانسی پارکینسون حضور داشتند.
- چطوری کاف؟ بچه ها میدونین که باید چیکار کنین؟ برنامه ی آخرمون رو خراب نکنیدا. زنده میخوامش!
بارناباس با خود اندیشید:
- برنامه ی آخر چیه؟ پیژامه ی مرلین!
پس از دستور مالفوی، سه عضو دیگر گروه به شیوه ی ماگلی به سمت بارناباس حمله کرده و حالا نزن و کی بزن! پس از دقایقی، مالفوی که به شکل عجیب و غریبی می توانست پوزخند خود را برای دقایق طولانی حفظ کند، گفت:
- خب پانسی، سرشو بگیر! کراب تو دستاشو بگیر. گویل تو هم پاهاشو بگیر. دنبالم بیاین.
مالفوی با چرخشی صد و هشتاد درجه ای از همان راهی که آمده بودند به سمت دخمه های اسلیترین بازگشت و دار و دسته اش هم به دنبال او راهی شدند. با گفتن کلمه ی عبور، وارد شدند و به سمت یکی از دخمه های خالی از سکنه رفتند و مالفوی شروع به روشن کردن شومینه کرد.
- با شمارش من، یک دو سه!
دار و دسته، بارناباس را با بی رحمی به درون آتش پرتاب نمودند و با لبخندی کریه به تماشا نشستند. بارناباس ماجرای عجیبی را تجربه می کرد. گویی این صحنه را بارها و بارها دیده بود. دفعات متعدد در خواب و حتی بیداری، لحظات پایانی را مقابل چشمانش دیده بود. اما با تمام این تجربه ها، حالا برای اینکه بیشتر از این درد را تحمل نکند، هیچ راهی به ذهنش نمی رسید. فقط متوجه می شد که پوستش در حال کنده شدن است و بوی گوشت سوخته ی خود را حس می کرد. پس از تحمل درد و رنج بسیار در مقابل چشمان مالفوی و یارانش، نهایتا روح بارناباس از تن خارج شد و در قلعه به پرواز در آمد.
بارناباس در تالار خصوصی گریفیندور نشسته بود. مطابق معمول شب های بعد از کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه بلند شد و از درون بانوی چاق عبور کرد و به سرسرای بزرگ رفت تا به تکلیف این جلسه فکر کند. هرچه سعی می کرد بر روی تکلیفی که پروفسور بلک داده بود تمرکز کند کمتر موفق می شد. هنوز هم سقف جادویی او را مجذوب خود می کرد و شمع هایی که به آسمان آویخته شده بودند درست مثل اولین شبی که آن ها را مشاهده کرده بود برایش جالب انگیز بودند.
علاوه بر سقف جادویی، فاکتورهای دیگری نیز در این پریشانی ذهنی نقش داشتند. یکی این که حسی جادویی به او می گفت که نیازی به انجام این تکلیف نیست و هرگز او جلسه ی بعد را نخواهد دید! و دیگر این که خاطره ی دوئل دیروز در جنگل ممنوعه هنوز بخش اعظم فکر او را مشغول کرده بود.
فلش بک به جنگل ممنوعه:
ملت گریفیندور در برابر ملت اسلیترین صف آرایی کرده بودند. بارناباس یک گام جلوتر از گریفیندورها، و دراکو مالفوی یک گام جلوتر از اسلیترینها چوبدستی هایشان را به سمت هم نشانه رفته بودند. و دیگر اعضای دو گروه نیز دست ها را در جیب ردایشان برده و آماده ی بیرون کشیدن چوبدستی ها بودند.
- اکسپلیارموس!
همزمان با به پرواز درآمدن چوبدستی دراکو، کراب چوبدستی خود را از یک جایش بیرون کشید و فریاد زد:
- لوموس!
ملت گریفیندور پوزخند زنان گفتند:
- الان دقیقا چیکار میخواستی بکنی؟
- نمیدونم فقط دیده بودم تو دوئل اینو هم میگن!
پایان فلش بک
همان طور که قدم می زد، از دور چند نفر را دید که به طرف او می آمدند و از راه رفتنشان اصیل زادگی می بارید! با نزدیک تر شدن آن ها دانست که دراکو مالفوی جلوتر از همه، و به دنبال او کراب، گویل و پانسی پارکینسون حضور داشتند.
- چطوری کاف؟ بچه ها میدونین که باید چیکار کنین؟ برنامه ی آخرمون رو خراب نکنیدا. زنده میخوامش!
بارناباس با خود اندیشید:
- برنامه ی آخر چیه؟ پیژامه ی مرلین!
پس از دستور مالفوی، سه عضو دیگر گروه به شیوه ی ماگلی به سمت بارناباس حمله کرده و حالا نزن و کی بزن! پس از دقایقی، مالفوی که به شکل عجیب و غریبی می توانست پوزخند خود را برای دقایق طولانی حفظ کند، گفت:
- خب پانسی، سرشو بگیر! کراب تو دستاشو بگیر. گویل تو هم پاهاشو بگیر. دنبالم بیاین.
مالفوی با چرخشی صد و هشتاد درجه ای از همان راهی که آمده بودند به سمت دخمه های اسلیترین بازگشت و دار و دسته اش هم به دنبال او راهی شدند. با گفتن کلمه ی عبور، وارد شدند و به سمت یکی از دخمه های خالی از سکنه رفتند و مالفوی شروع به روشن کردن شومینه کرد.
- با شمارش من، یک دو سه!
دار و دسته، بارناباس را با بی رحمی به درون آتش پرتاب نمودند و با لبخندی کریه به تماشا نشستند. بارناباس ماجرای عجیبی را تجربه می کرد. گویی این صحنه را بارها و بارها دیده بود. دفعات متعدد در خواب و حتی بیداری، لحظات پایانی را مقابل چشمانش دیده بود. اما با تمام این تجربه ها، حالا برای اینکه بیشتر از این درد را تحمل نکند، هیچ راهی به ذهنش نمی رسید. فقط متوجه می شد که پوستش در حال کنده شدن است و بوی گوشت سوخته ی خود را حس می کرد. پس از تحمل درد و رنج بسیار در مقابل چشمان مالفوی و یارانش، نهایتا روح بارناباس از تن خارج شد و در قلعه به پرواز در آمد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

«مرگ تنها از دو شخص دور می ماند یکی از مرلین دیگری از خودش»
مرلین نامه-ص 116
همونطور که خوندین مرگ برای همه پیش میاد به قول معروف تسترالیه که دم در خونه ی هر جادوگر و ساحره ای میشینه حالا برای یکی بعد از 200سال یا برای یکی مثل من بعد 2000 سال ! اما مرگ منم بالاخره اومد و تسترال گونه دم در خونم نشست و هر کاری کردم نرفت که نرفت. ما رو هم اسیر خود کرد!
میدونم تعجب کردین که من با این همه ابهت حالا دیگه مردم ! اما چه میشه کرد دیگه بازی کثیف روزگاره !
دارم خودمو میبینم که مردم راستش آدم بعد مرگ اصلا شبیه مرده های تو ی فیلما به نظر نمیرسه . حالا خودتون که مردین میفهمین منظورم چیه!
انگار نه انگار که مردین. انگار خوابیده بودین و داشتین خواب های شیرین میدیدین که یهو یه مگس مزاحم به شکل ادوارد بونز میاد سراغتون و رویای شیرینتون رو از هم میپاشونه. و شما هم در خواب کمی اخم می کنید به این مزاحم! یعنی در همون حد اخمام رفته بود تو هم موقع مرگم که البته بعدشم دیگه همونجوری موندم با ابرو هایی که یا زاویه ای با زاویه ی یکم بیشتر از 22.2 و یکم کمتر از 22.3 درجه خم شده بودن.
راستشو بخواین خودمو که بعد از مرگ دیدم کیف کردم. اخمم یه ابهت خاصی داشت میدونین انگار که از همه چیز ناراضی ای اما با صلابت و با نهایت توانای که داری، وارد یه موضوعی بشی که تا حالا نشدی ! نمی دونم متوجه منظورم شدین یا نه . اگر نشدید هم زیاد مهم نیست.
اخم روی صورتم از اون اخمایی بود که موقعی که به کسی شک میکنین یه لحظه روی صورتتون میشینه یعنی حتی موقع مرگمم داشتم میگفتم که بهتون شک دارم و می دونم که می دونین که می دونم که نباید اونکارو می کردین اما کردین و فکر کردین که نمی دونم اما می دونستم و خواستم بهتون بفهمونم که بدونین که می دونم که می دونین که من می دونم! حالا دیگه گذشت...!
مرگ من مرگ شگفت آوری بود. نه اینکه اتفاق خیلی خاص و قهرمانه ای افتاد که مرگ منو با ابهت نشون بده بلکه شگفتیش در اون بود که من مردم! این یعنی اینکه دیگه جسمم پیشتون نیست اما روحم هنوز هست و حواسمم بهت هست مگس ادوارد.
کلا که حواسم به همتون هستو میدونم که حواستون هست که حواسم هست یه حواسای پرتتون. ابهت منو هم زیر سوال نبرید و یه چیز دیگه هم هست و اونم اینه که خودتونو هم بکشین نمیتونین ملکه ای به ابهت من پیدا کنین پس فقط یاد منو گرامی بدارید و رو حرفمم حرف نزنین.
پ.ن: در تابوتمم خوب ببندین سوز میاد.
از طرف ملکه ی مرحومه
سلینا ساپورثی بزرگ
سلینا ساپورثی بزرگ
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


اما خب گذشته از این چیزی که کیفیت نوشته رو بالا می بره بالا و باعث پختگیش میشه فضاسازی و توصیف های عمیقیه از صحنه ست که با چشم یک ناظر دیده نمیشه. روایت ساده و عینی ماجرا اون چیزی نیست که کسی از پسش برنیاد. ولی خب همه چیز با تمرین بهتر میشه!