تام در دلش به سارا که خيلى ساده بود ميخنديد ،اما اين خنده زياد دوام نداشت.
چون سارا که پشت لامبورگينى مانند پرنسس ها نشسته بود ،تام را صدا زد.
-تااام نميخواى سوار شى؟
تام ميخواست ،اما بلد نبود.
حتى وقتى لوسيوس در را براى سارا باز کرد ،تام انقدر مشغول ستايش خود و مسخره کردن سارا بود که به چگونگى باز و بسته شدن در ماشين توجه نکرده بود.
اينکه تام بلد نبود در ماشين را باز کند به معنى اينکه او تا به حال ماشين سوار نشده نبود .تام چندين بار سوار ماشين شده بود ،اما سوار ماشينى که تام تابه حال شباهتى بين خودش و اسمش پيدا نکرده بود "فلوکس قورباغه ای "از نظر او آن ماشين بجاى قورباغه ،شبيه موش يا از اين نوع فلوکس ها بود.
که البته تام حتى در فلوکس قورباغه اى هم باز نکرده بود ،شکانده و بعد سوار شده بود. اما الان اگر در لامبورگينى را مى شکاند ،لوسيوس ديگر به او ماشين نميداد و پيش سارا بى کلاس جلوه ميکرد.
چيزى که تام نبود ،يا حداقل خودش فکر ميکرد نيست!
-تااام چرا سوار نميشى؟؟؟
تام با صداى نه چندان آرام سارا به خود آمد.
-الان سوار ميشيم ،داريم تامل ميکنيم و ماشين رو اندازه ميگيريم ،چون خيلى باهوشيم ........چيزى که لوسيوس نيست!
لوسيوس به تام نگاه خيره اى خرد و زير لب چيزى را زمزمه کرد.
که براى تام اهميتى نداشت ،پس سعى کرد محلى را که با آن در ماشين را باز ميکنند پيدا کند.
-دستگيره اينجاست تام ،عجله کن!
تام به جايى که سارا نشان داده بود نگاه کرد و دستگيره را پيدا کرد.
-چقدر باهوشيم ،ما دستگيره رو پيدا کرديم!
اين درست بود که تام دستگيره را پيدا کرده بود ،اما هنوز نميدانست بايد چگونه در ماشين را باز کند...