شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
اون قلم خبیث آرزوهای احمقانه زیادی داشت اما نمیدونست که یه نفر از تمام کار هاش با خبر شده بهتره برگردیم عقب به روزی که هکتور تبدیل به مار شد اون روز سوروس برای ساخت یه معجون به به شبدر چهار برگ بنفش نیاز داشت و موی شیردال برای همین رفته بود که ببینه میتونه اونا رو ازآزمایشگاه هکتور پیدا کنه یا نه که با اون ماجرای قلم دورا رو ,رویا رو شد و همه حرکات قلم رو از اون روز زیر نظر داشت بهتره بگم که سوروس اون دوتا احمق یعنی قورباقه و ماهی اختاپوسی رو رها نکرد که با اون ماواشی ها و فنون کاراته ی کیگانوس به دیار باقی بشتابند بلکه اونا رو قبل از اون ماجرا وقتی مطمئن شد که به حد کافی تنبیه شدن به آزمایش گاهش برده بود تا وقتی آنتی طلسم قلم رو پیدا کرد اونا رو تغییر حالت بده به چهره واقعیشون حالا بر گردیم به روزی که مارک مارکز (کیگانوس طلسم شده)رف سر تمرین اونجا سرو صدایی بزرگی راه افتاد و همه شوکه شدن وقتی سوروس از این یکی کار قلم رنگی احمق با خبر شد نتونست اجازه بده بیشتر از این صد و صدا و جنجال در مدرسه به راه بیفته پس به دفتر دامبلدور رفت و از اون خواست تا دفتر کالیدونرا رو مدتی بهش قرض بده دفتر کالیدونرا دفتری بود که کاملا صفحاتش سیاه بود اما اگر واقعا نیاز مهمی به اون داشتی و پرسشی برای باز گردوندنه آرامش به مدرسه داشتی رو کافی بود با جوهری که از شیره درخت بلوط وحشی که شباهت زیادی به خون داشت رو در یکی از صفحات دفتر مینوشتی و اون بهت پاسخ میداد
دامبلدور اول مخالفت کرد و گفت دفتر کالیدونرا شبیه شمشیر گریفندوره و امکان داره بهت کمکی نکنه اما با خواهش ها و درخواست های مکرر سوروس دامبلدور دفتر رو به سوروس داد
سوروس خوشحال و راضی به سمت اتاقش رفت و شروع به نوشتنه سوال در دفتر کرد سوالی به شرح چگونگیه نابودیه سِحر قلم رنگی اما هر چه بیشتر تلاش میکرد کمتر نتیجه داشت چون دفتر پاسخی نمیداد اونجا بود کا متوجه شد داره با مرکب مینویسه نه با خونه بلوط وحشی سوروس اصلا تابه حال خون بلوط وحشی ندیده بود اما در کتاب معجون مختصر توضیحی دربارش خونده بود اونجا بود که سوروس مخفیانه پیش هاگرید رفت و ازش خواست تا براش خونه بلوط وحشی گیر بیاره هاگرید هم قبول کرد امانتونست قول بده که زود خواسته سوروس رو براورده میکنه
فردای اون روز هاگرید روانه ی جنگل تاریک شد به قصد پیدا کردنه درخت بلوط وحشی....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نه چون مومم نه چون سنگم،نه از رومم نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم..... به طلا همچو سنگ بنگر... se.sn_sli
صبح روز بعد ........ كيگانوس دمغ و ناراحت از خواب بلند شد. از وقتي بازي دوشنبه را باخته بودند روز و شب نداشت. تنها چيزي كه او را كمي متعجب كرد و تغيير حالت دادش مار شدن هكتور بود. تصميم گرفته بود برود و چند لگد سهم وسايل هكتور بكند. به اتاق هكتور كه رسيد جفت پا رفت توي پاتيل هكتور و بعد با يك حركت ماواشي گري پاتيل را كاملا نابود ساخت. او اصلا و ابدا متوجه قورباغه و ماهی داخل پاتیل نشده بود و به همین دلیل کراب و گویل در آن تو جان به جان آفریننده تسلیم کردند. طي سي ثانيه كيگانوس تمام فن هاي كاراته اي كه بلد بود را بر روي وسايل هكتور اجرا كرده بود. قلم پر كه در حين نابود سازي خود را به اتاق رسانده بود كيگانوس را صدا زد: - هوي پسره! بيا اينجا ببينم.
و كيگانوس او را ديد. - چي ميگي قلم رنگي؟
- بيا اينجا! من چند تا فن كاراته ديگه هم بلدم فقط منو بگير تا يادت بدم.
كيگانوس شك كرد. اما با خود گفت كه ارزشش را دارد و قلم پر را در دستش گرفت. دو ثانيه بعد مارك ماركز قهرمان موتو جي پي جلويش ايستاده بود. كيگانوس بعد دو دقيقه در شوك فرو رفتن شانه بالا انداخت و رفت تا تمرين تيمش شركت كند. قلم پر هم با پر ريخته به چيزي كه خلق كرده بود فكر مي كرد. - عجب شاهكاري!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كيگانوس بلک در 1397/8/17 23:20:09 ویرایش شده توسط كيگانوس بلک در 1397/8/17 23:21:34 ویرایش شده توسط كيگانوس بلک در 1397/8/17 23:22:20
گویل خواست سر و صدا کند... اما ماهی ها که صدا ندارند! با باله اش چند بار به سر و صورت کراب کوبید. اما کراب مثل هیپوگریفی که معجون خواب خورده باشد، بیهوش بود!
فنریر، پاتیل را زیر بغلش زد تا آن را پر از آب کند. -هوم... غورباقه ممکنه سمی باشه. بعدم ارباب چی میگن؟... میگن مرگخوارمون غورباقه خورده!
فنریر مرگخوار بی سوادی بود که نمی دانست قورباغه اینجوری نوشته می شود، نه آنجوری! در هر حال، قصد خارج کردن قورباغه از پاتیل را داشت که در همان حالت خشک شد.
-تو اینجا چیکار می کنی؟... ناظر گریفیندور تو تالار من؟... اومدی فضولی؟... اومدی اسرار ما رو ببری بیرون؟... تو اینجا چیکار می کنی؟
فنریر میخواست که توضیح بدهد، لاکن بلاتریکس طلسم بدن بندش را بی نقص به اجرا درآورده بود.
-اینا چیه؟... قورباغه سمی آوردی تو تالار؟... هوم... نکنه داری واسه دامبل خودشیرینی می کنی؟... اگه نجینی اون قورباغه رو میخورد چی؟... هان؟... جواب سرورم رو چجوری می دادی؟... بی شرم! چرا حرف نمی زنی... لال شدی؟
بلاتریکس هر لحظه عصبانی تر می شد و فنریر می دانست باید هرچه سریعتر توضیح دهد که تنها برای پیدا کردن غذا به آنجا آمده است. لاکن طلسم بدن بندش...
-فنر سه ثانیه وقت داری توضیح بدی... یک... دو... سه! کروشیو!
فنر نتوانست ظرف سه ثانیه توضیح دهد و نصیبش یه کروشیوی تر و تمیز شد! با اصابت طلسم شکنجه، طلسم بدن بند باطل شد و فنر جیغ و داد کنون و بالا و پایین پرون، فرار را به قرار ترجیح داد، گریخت و بلاتریکس را با پاتیل حاوی کراب و گویل تنها گذاشت.
تقريباً نصفه شب بود،وفنرير طبق عادت هاى شبانه اش دوباره گشنش شده بود وبايد يه چيزى مى خورد،به سمت آشپزخانه رفت واز يخچال کمى سبزى جات(کاهو ،کرفس،اسفناج وهويج)برداشت. تقريباً نصف آشپزخانه را به دنبال گوشت گشت ،براى فنرير فرقى نداشت گوشت مال چه حيوانى است،فقط اورا ميخورد،وقتى گوشتى پيدا نکرد تصميم گرفت امشب سبزيجات خالى بخورد، رفت کنار پاتيل و سبزيجات را درون آن انداخت که متوجه قورباقه ويک ماهى عجيب الخلقه درون پاتيل شد. -واى شکر سالازار من خيلى گوشت ميخواستم ،والان دوتا گوشت خوب دارم.
درهمين لحظه گويل که توى پاتيل به خواب رفته بود،بيدار شد و فنرير و بلاى سرشون درحال ملچ مولوچ کردن ديد. -فک کنم قصد نجات دادنمونو نداره.... يعنى ميخواد...مارو بخوره! سعى کرد با پاهاى اختاپوسى اش کراب را بيدار کند،اما کراب قصد بيدار شدن نداشت....
گویل ماهی روی زمین افتاده بود و پوکرفیس بود و داشت خفه میشد.
در همین حین کراب که داشت دنبال گویل میگشت،وارد اتاق شد و ماهی ای در کف اتق دید.او که بسیار گرسنه بود تصمیم گرفت ماهی را در پاتیل هکتور بپزد، تا باهاش سبزی و پلو با ماهی درست کند،گویل از همه جا بی خبر که فکر میکرد کرای میخواهد بهش کمک کند عاجزانه دست و پا میزد.
کراب ماهی را برداشت و در پاتیل انداخت گویل بدبخت تازه فهمیده بود چه بر سرش امده! کراب همین که میخواست زیر پاتیل را روشن کند و روغن فرد اعلا این روزا یعنی اویلا(از واحد تبلیغات صدا و سیما اومدن تفنگ گذاشتن پشت سرم)را روی ماهی بریزد یادش آمد که دستور پخت سبزی پلو با ماهی را فراموش کرده است!
داشت فکر میکرد چیکار کند که صدایی از ان سوی اتاق امد:هی یارو بیا اینجا اینجا! کراب که داشت دنبال منبع صدا میگشت به سمت میز هکتور رفت صدا از قلم خوشکل و زیبای روی میز هکتور میامد که میگفت:هی من دستور پخت و بلدم فقط کافیه من و بلند کنی تا دستور و بهت بگم.
کراب رفسنجانی که دیگر ضعف کرده بود قلم را برداشت اما همینکه ان را برداشت به وزغی سبز تبدیل شد و در پاتیل پیش گویل افتاد... .
در همين هين که همه داشتن براى اين مار دوسر جديد و گمشدن هکتور دليل پيدا ميکردن،دل گويل پر غم بود. -چرا؟ خب اينم سوال تو ميپرسى ؟همه ميدونن که گويل چقدر به هکتور علاقه داشت،فقط بلدين حواس راوى رو از داستان پرت کنين. خب کجا بوديم؟آهان پس براى همينم تصميم گرفت بره اتاق هکتور وهرچيزى که بشه رو ازش به يادگارى موند رو واسه خودش برداره،لايه درو باز کرد وتو رو نگاه کرد کسى نبود،البته اون اينطور فکر ميکرد چون درواقع کسى که توى اون اتاق بود، داشت بهش ميخنديد ،رفت سراغ کمد هکتور وهرچيز بدرد بخورى رو برداشت،خواست از در بره بيرون که..
-پيست،پيست برگشت و ديد صدا از روى ميز هکتور مياد.
-پيست،پيست -آقا اجازه ميتونى بجاى پيست پيست از پيس پيس استفاده کنى ،راحت تره!
-يعنى شماها فقط بپرين وسط حرف راوى ها اصن ديگه نميگم.
-آقا اجازه غلط کرديم بگو! خب داشتم ميگفتم رفت سر ميز و متوجه شد که قلمى که روى ميزه داره اين صدا هارو از خودش درمياره!
-هى منو بگير من آخرين يادگارى از هکتورم،قبل از اينکه بره... ) )
-کجا بره؟؟
-منو بگير تو دستت تا بهت بگم! گويل قلم رو دردستش گرفت،وثانيه اى بعد تبديل به ماهى با پاهايى مانند،اختاپوس شد.
-هه آدماى اينجا چه سادن ،ببينيم نفر بعدى رو بايد به چى تبديل کنيم..
که در واقع شاهکار خاصی هم نبود و فقط نظر خود قلم پر این بود که شاهکار است! برای این که هکتور ماری شده بود بسیار بسیار زشت و نحیف و فیژ فوژ کننده.
نجینی با شنیدن "فوژ" های جذاب مار، تصمیم گرفت این مار تازه وارد زیبا را فوژان بنامد! کمی هم نگران مار شده بود. مارش یا ترسیده بود و یا بسیار سردش شده بود...چرا که دائم در حال لرزش بود.
در حالی که نجینی با اصرار دمش را دور گردن فوژان حلقه کرده بود و در حال پرس و جو در مورد خانواده و میزان تحصیلات و فعالیت های مورد علاقه اش بود، قلم پر قل خورد و به سمت دیگری از تالار رفت.
به وضوح منتظر طعمه بعدی بود!
سعی کرد در این فاصله، قلم پری عادی و غیر سخنگو به نظر برسد. -زود باشین...یالا...یکی بیاد منو برداره ببینم تبدیل به چی می شه...این تالار خیلی سرگرم کننده تر از چیزیه که فکر می کردم.
سالن عمومی اسلیترین در سکوت و آرامشی عجیب بود. صدای هیچ جنبنده ای نمیومد و این خیلی عجیب بود. چون در شرایط معمول حداقل صدایی که میومد، صدای انفجار های گاه و بی گاه پاتیل هکتور و یا جیغ و داد های یافتم یافتمش بود. در واقع هکتور فقط میتونست مرده باشه که هیچ صدایی ازش در نیاد. ولی بهتره زیاد خوشحال نباشید، چون اون نمرده. بلکه زنده و سر حال محو تماشای قلم پر رنگ و وارنگی بود که از توی پاتیلش پیدا کرده بود. من علاوه بر بزرگترین معجون ساز قرن، بزرگترین به وجود آورنده ی قرن هم هستم. من قلم پر از همه رنگ پیدا کردم. قلم پر خود جوهر تولید کننده. من یه دونه باشم.
هکتور همینجوری در حال قربون صدقه رفتن و باز کردن نوشابه واسه خودش بود. بلاخره بعد از نیم ساعت رضایت میده و دست از سر خودش برمیداره و تصمیم میگیره کمی هم قلم پر رو بررسی کنه. دستش رو جلو میبره تا اونو برداره و از فاصله ی نزدیک به بررسی بپردازه. دست به من زدی نزدیا! گازت میگیرم صدای اردک بدی! حرفم میزنه! من خیلی باهوشم. از بهتر اصلا نیست. قلم پر سخ… خیلی از خود راضی ای. خسته شدم. بیا منو ببر بذار تو آفتاب. میخوام حموم آفتاب بگیرم.
هکتور که کاملا تحت تاثیر قلم پر سخن گوی رنگی قرار گرفته بود بدون هیچ فکری به اینکه به اختراع هاش نمیشه اعتماد کرد به سمت قلم شیرجه میزنه و اون رو دو دستی میچسبه. گرفتمش.
هکتور خیلی فرصت خوشحالی و ابراز پیروزی پیدا نمیکنه چون دو ثانیه بعد جای خودش رو به یه مار دو سر لاغر و زشت میده! هکتور حتی فرصت نمی کنه بفهمه چی شده. چون در تالار باز میشه و لرد و نجینی وارد تالار میشن.
ما خسته ایم یکی بیاد از ما پذیرایی کنه. فیژو فاز فز فزا! فرزنمون تو چرا همچین حرف میزنی. حتما سرما خوردی. ما که گفته بودیم شال گردنت و بپیچ دور گردنت. فس فس فیس! وا تو که خوب حرف میزنی. پس کی بود داشت ادای تو رو در میاورد؟ فاژا فیژ فژانی!
نجینی بلاخره منبع صدا رو پیدا میکنه و به سمت مار دو سر میره. فس فس؟ فژوآ! فژاااا فژ!
از قرار معلوم نجینی از مار مذکور خوشش اومده بود و زبونش رو هم به سرعت یاد گرفته بود. قلم پر سخنگو هم دست به سینه روی زمین نشسته بود و شاهکارشو تماشا می کرد.
بلاتریکس چشمانش را بست، دماغش را گرفت و معجون را لاجرعه سر کشید و معجون به سرعت اثر کرد. چندین دقیقه بعد، چشمانش را باز کرد. اما اثری از بقیه نبود. -قوووووور؟
بلاتریکس قصد صدا زدن رودولف را داشت، اما صدایی که از حنجره اش خارج شد... نه! مطمئنا اشتباه شنیده بود. باید بار دیگر رودولف را صدا می زد. -قووووور!
با وحشت از جا پرید و با با دو دست دهانش را گرفت. سرش را پایین انداخت و عمق فاجعه از خود رو نمایی کرد! پاهایش!...
برای اولین بار در عمرش وحشت کرد. خواست قدمی بردارد و خب... جهید! خواست چوبدستی بکشد و از شر این پاهای زشت خلاص شود... لاکن چوبدستی اش را نمی دید. اما لیست بدشانسی اش به همینجا ختم نشد... چشمش به جسم صیقلی رو به رویش افتاد و...
بلاتریکس برای آخرین بار قور دردناکی کشید و همانجا سکته و جان به جان آفرینش تقدیم کرد. سرنوشت سایرین هم برای همیشه پشت پرده ای از ابهام باقی ماند.