شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
مرگخوارا همگی با چشمایی که چیزی نمونده بود از تعجب از حدقه بپره بیرون، به خانم مسافر که هرلحظه نزدیکتر میشد و احتمالا قرار بود روشون سوار شه نگاه میکنن. از شدت تعجب سرجاشون خشک شده بودن و نمیتونستن واکنشی جز نگریستن به صحنه انجام بدن!
خانوم مسافر همینطور هی نزدیک میشد و نزدیکتر... و درست وقتی به نقطهای میرسه که باید رو مرگخوارا سوار میشد، دوچرخه صدای تقی میکنه و لرزشی زیر مرگخوارا بوجود میاد. - هکتور الان وقت ویبره رفتنه آخه؟ - من این بالام بابا! لرزش ازون پایینه! - پس زلزله.
قبل از اینکه مرگخوارا بخوان با فریاد زلزله، کوهی که ساخته بودن رو فرو بریزن، از نقطهای که لرزش آغاز شده بود، جایگاهی برای نشستن همراه با چرخی در زیرش بیرون میزنه و دوچرخه تبدیل به سهچرخه میشه!
مرگخوارا پوکرفیسوارانه نگاهی به هم میندازن.
- مرد حسابی تو جای اضافی داشتی و ما رو اینطوری رو هم نشوندی؟
دوچرخهچی بعد از اطمینان از اینکه خانوم مسافر سوار شده دوباره به حرکت در میاد. - ببینین من هردفعه دو تا مسافر سوار میکنم. یکی شما یکی هم این خانوم! نمیفهمم به چی اعتراض دارین. نمیخواین پیادهتون کنم!
مرگخوارا نمیدونستن چطور با این جمعیت یه نفر شمرده شدن، اما میدونستن با اعتراض بیشتر نمیتونن چیزی رو پیش ببرن. پس با چهرهای خموده ساکت میشن تا ببینن در ادامه چی قراره به سرشون بیاد!
مرگخوارا همگی با چشمایی که چیزی نمونده بود از تعجب از حدقه بپره بیرون، به خانم مسافر که هرلحظه نزدیکتر میشد و احتمالا قرار بود روشون سوار شه نگاه میکنن. از شدت تعجب سرجاشون خشک شده بودن و نمیتونستن واکنشی جز نگریستن به صحنه انجام بدن!
خانوم مسافر همینطور هی نزدیک میشد و نزدیکتر... و درست وقتی به نقطهای میرسه که باید رو مرگخوارا سوار میشد، دوچرخه صدای تقی میکنه و لرزشی زیر مرگخوارا بوجود میاد. - هکتور الان وقت ویبره رفتنه آخه؟ - من این بالام بابا! لرزش ازون پایینه! - پس زلزله.
قبل از اینکه مرگخوارا بخوان با فریاد زلزله، کوهی که ساخته بودن رو فرو بریزن، از نقطهای که لرزش آغاز شده بود، جایگاهی برای نشستن همراه با چرخی در زیرش بیرون میزنه و دوچرخه تبدیل به سهچرخه میشه!
مرگخوارا پوکرفیسوارانه نگاهی به هم میندازن.
- مرد حسابی تو جای اضافی داشتی و ما رو اینطوری رو هم نشوندی؟
دوچرخهچی بعد از اطمینان از اینکه خانوم مسافر سوار شده دوباره به حرکت در میاد. - ببینین من هردفعه دو تا مسافر سوار میکنم. یکی شما یکی هم این خانوم! نمیفهمم به چی اعتراض دارین. نمیخواین پیادهتون کنم!
مرگخوارا که میدونستن با اعتراض بیشتر نمیتونن چیزی رو پیش ببرن، با چهرهای خموده ساکت میشن تا ببینن در ادامه چی قراره به سرشون بیاد!
سرعت دوچرخه همینجوری کم و کمتر میشد تا اینکه کلا متوقف شد.
- چرا وایسادی تسترال؟ - با من بودی؟ - نه تسرال با تو نبودم با این تسترال بودم! - پس با عشقم بودی؟ - نه میگم با این تسترال پایینی بودم. - جز ما که دیگه اینجا تسترالی نیست! - بابا میگم با این دوچرخه تسترال بودم که وایساد. راه بیوفت بریم دیگه!
دوچرخه که توی توقفگاه تاکسی ها کنار زده بود با بی خیالی خاصی جواب مرگخوار مورد نظر رو میده. - دربست که نگرفتین خب. باید مسافر سوار کنم. مرگخوار مورد نظر که کسی نبود جز بلاتریکس کاسه صبرش منفجر میشه و ترکش هاش تمام ماشین های اطرافو پنچر میکنه و شیشه ها رو میشکونه و سونامی ها و زلزله های زیادی رو به راه میندازه و دنیا رو به مرز نابودی میبره.
ولی هیچکدوم از این ها برای دوچرخه معنی خاصی ندارن اون دنبال مسافرش بود. تا مسافرش رو سوار نمی کرد حاضر نبود راه بیوفته. درست در لحظه ای که چیزی نمونده بلا بیگ بنگ دیگه ای رو به تاریخ اضافه کنه خانم مسافری از راه میرسه و دنیا رو نجات میده. - میشه یه کم مهربون تر بشینید منم جا بشم؟
ملت مرگخوار با خوشحالی از اینکه بلاخره میتونن راه بیوفتن سعی میکنن کمی جمع و جور بشن تا مسافر هم سوار بشه. بعد از مقادیری مهربون تر نشستن به زن نگاه میکنن تا سوار بشه. اما چیزی که میبینن اونا رو با خاک یکسان میکنه. زن قدی حدود دو متر و پهنای یک و نیم متر داشت و با حساب بار و بندیلی که دستش بود در بهترین حالت نیاز به یک کامیون برای حمل و نقلش بود!
مرگخوارا نگاه بدى به هکتور انداختند ،نگاهى که هکتور ميدونست معنيش ميشه "تو يکى لطفا نظر نده" اما هکتور تازه احساس قدرت ميکرد و ميخواست حالا حالا ها خوش بگذرونه فقط اون تسترال احمق مانعش ميشد.اما خب تسترالم يه خوبى هايى داشت مگه نه؟ مرگخوارا با خودشون قرار گذاشتن که روى سرو کله هکتور وتسترال بشينن ،اما معادشون با جمله ى:"من جاهاى مرتفع رو دوست دارم پس رو همه ميشينم"هکتور بهم خورد. پس ملت مرگخواران همه سوار بر کله هم نشستند ،و بعد هم تسرال با اون وزنش روشون نشست ،اما درست زمانى که مرگخوارا فکر ميکردند"از اين بد تر نميشه"هکتور هم روى تسترال نشست و مرگخوارا به معناى واقعى له شدن. اما همه اش اين نبود ،روندن دوچرخه تو حالت عادى اصلن تعريفى نداشت ،اما وقتى يه مشت مرگخوار و يه تسترال بزرگ پشتش نشسته بودند به معناى واقعى افتضاح بود.
مرگخوارا با هر تکونى که دوچرخه ميخورد ،بالا و پايين ميشدن اما اين براى هکتور و تسترال که خيلى راحت روشون نشسته بودند ،مهم نبود. تقريباً کل راه رو همشون تسبيح بدست ،درحال دعا کردن بودند ،که حداقل اگه جاييشون شکست نزديک مهره هاشون نباشه ،چون اونطورى ديگه خوب شدنشون دست خدا بود!
بلاتريکس ديگه تحمل اين سرعت کم ،و اين فشار زياد رو نداشت. -د.. دو چرخه..ج.جا..ن..ببين تند تر برو..اگه نميخواى مسافراى...پشتت بميرن..ما..مر..مرگخواريم.. .جرمت..خيلى سن..گين.. ميشه ها!
مرگخوارا نميدوستن از اينکه بلاتريکس خيلى مهربونانه با دوچرخه حرف زده تعجب کنن ،يا از اينکه سرعت دوچرخه از قبلشم کمتر شد!
تنها مشکلی که وجود داشت این بود که ماشین کمی کوچک بود...موتور نداشت...و فقط دو چرخ داشت!
ملت مرگخوار و دو تسترال به دوچرخه بی سرنشینی که جلوی پایشان توقف کرده بود نگاه کردند. ملانی به عنوان مرگخواری موجه و با شخصیت جلو رفت. -الان منظورت چیه؟ قصد و هدفت چیه؟ما چطوری سوارت بشیم؟ تعداد ما رو نمی بینی؟ جثه و ابعاد این تستراله رو نمی بینی؟
دوچرخه می دید! چرا که همین ماه گذشته به صورت عمدی با عابر پیاده ای برخورد کرده و او را کشته بود. برای همین تسترال را می دید. -می بینم! خب من از کجا بدونم کدومتون قراره سوار شین؟ منم با مسافرکشی یه لقمه نون در میارم خب. مسافر که دیدم باید توقف کنم! اگه سوار نمی شین برم!
-آخه تو نون می خوری؟ بنزینم که لازم نداری...روغن چرخ می خری با درآمدت؟ زنجیر می خری؟ ترمز می خری؟
دوچرخه فرمانش را با افسوس تکان داد. -نه بابا...اون تزئینیه...
هکتور مشتاقانه به بوق دوچرخه خیره شده بود. -من ازاین خوشم اومد. همیشه دلم می خواست یکی از اینا سوار بشم. با همین بریم عزیزم! رو سرو کله همدیگه می شینیم. کمی مرتفع می شیم...ولی خوبه!
خلاصه تسترالهای لرد گذاشتن رفتن. لرد از مرگخوارا میخواد براش تسترالهای جدید تهیه کنن. مرگخوارا برای خرید تسترال به بازار میرن و موفق میشن یه تسترال پیدا کنن. ولی تستراله هم حرف میزنه و هم خیلی پرروئه! تسترال بهشون میگه که قبل از رفتن باید هکتور رو براش بکشن. مرگخوارا ادعا میکنن که هکتور یه نوع تسترال مادهس و اسمش تستراکتوره! تستراله هم عاشقش میشه و برای ناهار به یه رستوران میرن تا اینکه بعد از صرف ناهار و رقص، بالاخره مرگخوارا به بهونه برگزاری مهمونی "بهترین زوجها"، تسترالو راضی میکنن به خانه ریدلها بیاد...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
مرگخوارا به محض خروج از رستوران، چوبدستیها رو بیرون میکشن تا با آپارات تو یک چشم به هم زدن خودشونو جلوی خونه ریدلها ظاهر کنن... که البته با مخالفت شدید تسترال مواجه میشن! - ما نمیایم. ما تسترالیم. بال داریم. خودمون پرواز میکنیم میایم!
تسترال اینو میگه و سُمشو به سمت هکتور دراز میکنه تا در آغوش هم به آسمون بیکران بپیوندن و رهسپار خانه ریدلها بشن. هکتور اما دستشو کنار میکشه و یک قدم به عقب میره تا فاصلهی اسلامیش رو با تسترال حفظ کنه. - چی چیو خودمون پرواز میکنیم؟ من خستهم! پرواز بی پرواز.
تسترال که دوست نداشت خاطرِ هکتورو مکدر کنه، چند قدمی تو پیادهرو جلو میره. - خیله خب پس تا اونجا سُم در سُمِ هم یورتمه میریم.
ده،بيست،سى،چهل،پنجا،شصت،هفتاد ،هشتاد ،نود،صد قرعه بد شوم اينبار روى تازه ترين عضو مرگخواران افتاده بود،
بلاتريکس لبخند شرورانه اى زد:خب ديانا،عضو تازه وارد عزيز تو بايد برى اون تسترال رو بيارى!
ديانا که دوست نداشت توسط لگد يه تسترال کشته شه و تو شجره نامه خوانوادگى شون اسمش يه مرگخوار بدرد نخور نوشته شه سريع خودش رو به موش مردگى زد! -ميوو من تازه واردم شما که نمى خواين گربه اربابو به کشتن بدين نه؟؟آخه من اگه باانگشت کوچيکه هم هلم بدى احتمالا تا يه ماه بسترى ام اونوقت لقد يه تسترال نه نه نه امکان نداره😿
بلاتريکس که اصلاً ازنازک نارنجى بودن اين دختر خوشش نيومده بود گفت: ميدونى ميتونم بايه کروشيو نابودت کنم؟؟
-اوهوم🙀 -پس زودباش!
ديانا آروم به سمت تسترال و هکتور رفت،و شروع کرد به نقش بازى کردن. -اوه چه خوب که زوجى به خوبى شما اينجا ميبينم!خيلى به هم مياين آقاى تسترال ،همسرتون واقعاً زيباست ،شنيدم لرد سياه يه مهمونى ترتيب داده که بهترين زوج ها رو اونجا انتخاب ميکنن و من هم دارم به اونجا ميرم حضور مرگخوارا اونجا الزامى وشما هم ميتونين با همسر زيباتون تشريف بيارين آقاى تسترال.😸
تسترال کمى فکر کرد اگه به اون مهمونى ميرفت ،ميتونست عشق حقیقیش رو به همه معرفى کنه! -هکتوريا!!تو با من به اين مهمونى مياى؟
هکتور که ميدونست اين تنها راه نجاتشه باسر تأييد کرد. تست:ما ميايم ديانا لبخند مرموزانه اى زد و به سمت مرگخوارها رفت. -خب راضيش کردم باپاى خودش بياد پيش لرد اما هنوز نميشه هکتورو از شرش خلاص کرد..
الکتو که نمیدانست قضیه چیه پوکر فیس به بلا نگاه میکرد. بلا:د بیا برو دیگه الکتو:کجا برم؟ _بیا برو سر کوچه ماست بخر،ماست و خیار برا ارباب درست کنیم! _باشه الان میرم.
بلا در حالی که محکم بر سر خود میکوبید گفت:خاک تو سرتون عقل این تسترال از شما بیشتره خو ادم عاقل برو هکتور و بیار! الکتو وقتی دید چاره دیگری ندارد به سمت تسترال حرکت کرد و گفت:هی تسترال بسه دیگه بیا بریم. تسترال با عصبانیت گفت:نهههههه من زن زندگیمو پیدا کردم!!!کتور داشت از ترس سکته میزد. سپس تسترال با عصبانیت لگدی بر الکتو زد و اورا به گوشه پرت کرد. مرگ خواران بیخیال بقیه غذایشان را میلمباندند. بلا عصبانیت گفت:شما خل و چلا یکیتون عرضه نداره یه تسترال و بگیره خاک بر سرتون! سپس بلا تصمیم گرفت برای انتخاب مرگ خوار ده،بیست،سی،چهل کند...
- عه... چیزه بلا... میگما... ما لوبیای برتی بات خوردیم ببخش! - آره کروشیو نزنیا! تمام تنم از کروشیو هات کبوده! - پس برین دست و اون تسرالو هکتورو بگیرین بیارین، که اگه نگیرین دست همتونو می گیرم به عنوان تسترال به ارباب می دم.
مرگخواران از فریاد بلا ترسیدند و در تکاپو افتادند؛ اما تا خواستند به پیش تسترال بروند، گویی کسی با چسب دوقلو آنها را به زمین چسبانده بود.
- پس چرا نمی رین؟ - چیزه بلا... من شنیدم اگه تسترال جفتک بندازه کارت تمومه! اصلا پدربزرگ من به خاطر همین مرد! - دارین دوباره اون روی منو بالا میارینا!
مرگخواران با دستپاچگی نگاهی به بلاتریکس و نگاهی به تسی و هکتور انداختند. جفتک تسترال دردناک تر بود یا خشم ارباب؟ مطمئنا خشم ارباب دردناک تر بود. اما فعلا ترس از جفتک قریب الوقوع تسترال منطقی تر بود.
- چراعین جغد دارین به من نگا می کنین؟ ده یکیتون بره دیگه!
همه مرگخواران یک قدم به عقب برگشتند. اما یک نفر برنگشت. آن یک نفر آلکتو بود که، درحال برق انداخت چوب بیسبالش، با تف بود!
مرگخوارا نمیدونستن از دیدن صحنهی رقصیدن هکتور اونم با یه تسترال باید بخندن یا از اینکه صحنهی رو به روشون رقصیدن ملت بود گریه کنن! خب، اکثر مرگخوارا گزینه اول رو انتخاب میکنن. اما شاید میتونستن واکنشی جز خندیدن و گرییدن از خودشون نشون بدن. از جمله لینی که قلمپر کوچیکی در آورده بود و به سرعت در حال یادداشت چیزی بود.
بلا که نه میخندید و نه گریه میکرد و نه به هیچ کار دیگهای مشغول بود، توجهش به لینی جلب میشه. - این وسط تو چی داری مینویسی دیگه؟
لینی برای لحظهای دست از نوشتن برمیداره. - دارم خاطرهی این روز بزرگو ثبت میکنم که تا وقتی که هکولی تو گور میره باش بزنم تو سرش! رقصیدن هکتور با یک تسترال!
بعد از گفتن این حرف دوباره با ذوق و شوق نوشتنشو از سر میگیره.
بلا که از بدین شکل گذشتن زمان ناراضی بود نگاهی به ساعتش میندازه. - یکی بره به اون تسترال بگه هرچقدر رقصید بسه! وقت رفتن رسیده.
مرگخوارا که در حال لذت بردن از رقص هکتور بودن و حتی هر از گاهی بهش راهنمایی میدادن که چطور بهتر برقصه، متوجه صحبتای بلا نمیشن. یا حداقل ترجیح میدن که اینطور وانمود کنن!
بلا اما مرگخواری نبود که به این سادگی دست از خواستهش برداره. - مگه من با شماها نبودم؟ پاشین برین اونا رو از اون وسط جمع کنین ببینم!
مرگخوارا اینبار به وضوح حرفای بلا رو میشنون و حتی خنده از رو لبهاشون خشک میشه. - آخه بلا، این تستراله از اون تسترالا نیست که بشه ازش چیزی خواست که. خودت جرات داری بری که ما رو میفرستی جلو؟ - که من خودم برم هان؟