اما هنوز حتى يک کيلومتر که هيچ ،به اندازه چند متر هم به خانه ريدل نزديک نشده بودند!
لينى بلاخره بعد از دوساعت زير هکتور و تسترال له شدن ،واز طرفى فشارى که از پهنا توسط مسافر چاق به آنها وارد شده بود به حرف آمد.
-اووم.. ميگم خب اگه پياده ميرفتيم که زودتر ميرسيديم ،هنوز حتى به خانه ريدل نزديک نشديم که هيچ ،از رستوران هم دور نشديم خب!
بلاتريکس که خودهم سعى ميکرد با اين موضوع کنار بيايد وکل اين جمعيت را با يک کروشيو با خاک يکسان نکند ،باصداى نه چندان آرامى لينى را ساکت کرد.
-هيسسسس لينى ،پيکسى ها فريااد نميزنند!
تسترال که تا آن زمان اگر سنگينى وزنش را در نظر نميگرفتي ،حضورش حس نشده بود ،همان طور که از چشم هايش قلب و دل و روده بيرون ميزد ،با لحنى تسترالى دهانش را به سخن گشود.
-هکولى من.... هرچقدر اين ماشين فرارى آروم تر حرکت میکنه ،قلب من براى تو تند تر ميتپه ،اين چه حسيه که تو چشام موج ميزنه؟
هکتور نميدانست ،از جمله نه چندان زيباى تستى تمام محتويات معده اش را بالا بياورد ،يا از اين که روى تخم چشم هاى کراب نشسته لذت ببرد!
اما چون مورد اول امکان پذير نبود ،تصميم گرفت همراه با لذت بردن از مورد دوم ،کمى هم تسرال را اذيت بنمايد.
-تستى جونم ،نفسم ،قلبم ،دلم ،پاهم ،دستم..... درد ميکنه!
تسترال که تا خواسته بود ،از جمله اول هکتور لذت ببرد خيلى شيک با شنيدن جمله آخر ،برجکش فرو ريخته بود ،لگدى به کله کراب زد. لگدى تسرالى!
-کلتو نرم کن هکولى دردش نياد!
کراب اما درد داشت .
گيج هم شده بود ،نميداست در اين داستان کثيف به قلم ديانا ،دلش براى خود که علاوه بر له شدن زير قسمت پشتى هکتور ، براى لگد تسترالى که خرده بود بسوزد ،يا براى تسترال که فروريختگى برجکش را شاهد بود ،يا براى مرگخواران ديگرى که زير هک و تستى له ميشدند ،يا حتى دوچرخه که تمام آنها را حمل ميکرد!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج











کتور داشت از ترس سکته میزد.
اصلا پدربزرگ من به خاطر همین مرد!