جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

24 کاربر(ها) آنلاین هستند (18 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
23 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] سالن تئاتر هاگزمید

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: جمعه 5 بهمن 1397 22:28
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
سالن تئاتر هاگزمید قصد داره نمایش "هری پاتر و لرد ولدمورت" رو اجرا کنه.دو گروه سیاه و سفید(مرگخوارا و محفل) برای تماشای نمایش به سالن رفتن.
دامبلدور و محفلی ها بلیت ردیف اول رو خریدن و رو صندلیا نشستن. ولی لرد هم می خواد ردیف اول بشینه و دیانا بلیت محفلیا رو پاره می کنه.

................

-فرزند...تاریکی...بلیت ما رو چه کردی؟ این حرکتی ناشایست بود و ما تو سالن تئاتر اینو تحمل نمی کنیم.

دیانا از کاری که کرده بود بشدت راضی بود.
لرد سیاه صندلی ها را بررسی کرد. صندلی دامبلدور بهترین دید را به صحنه داشت.
-ما تمایل داریم همین جا جلوس کنیم.

دامبلدور از جایش تکان نخورد.
-همیشه کسانی پیدا نمی شن که به تمایلات تو اهمیت بدن تام. ما برای این جا پول پرداخت کرده بودیم. می خوای منو از اینجا بلند کنی؟ کی بهت گفته که من بی سرو صدا از این جا بلند می شم؟

لرد سیاه دیالوگ های دامبلدور را حفظ بود! ولی حقیقتی وجود داشت و آن هم این بود که وسط سالن تئاتر نمی شد کشت و کشتار به راه انداخت و دامبلدور هم مقداری سنگین بود. برای همین لرد، به ناچار سراغ آخرین راه حل رفت.

خودش را به زور روی صندلی دامبلدور جا کرد و کنارش نشست.

حالا هر دو جادوگر شدیدا فشرده به نظر می رسیدند!
-ما هر طور شده همین جا روی همین صندلی خواهیم نشست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: یکشنبه 30 دی 1397 23:18
نمایش جزئیات
آفلاین
با اين سخن لرد ،هکتور ويبره اى زد.
-معجون بليط صندلى اول نمايش بدم؟

سو با تعجببه هکتور زل زد.
-مگه دارى؟

لرد سياه رويش را به سمت سالن تئاتر برگرداند ،و هم زمان به هر دويشان جواب داد.
-نه هکتور........نه سو نداره!

بلاتريکس در حال رفتن به بليط فروشى اعلام کرد.
-من ميگيرم ارباب ،اگه رديف اولى رو نداد ،يه آوادا نثارش ميکنم بده!

لرد سرى تکان داد و به عنوان پيشواى مرگخواران جلوتر از همه به سمت سالن نمايش حرکت کرد.
ملت مرگخواران به سمت صندلى هاى رديف اول تئاتر حرکت کردند ،اما مثل اينکه دامبلدور و بچه هاى ويزلى زودتر بليط رديف اول را گرفته بودند.
لرد با ابهت هميشگى اش بدون اينکه نگاهش را از صحنه نمايش بردارد خطاب به دامبلدور اين چنين گفت.
-دامب ،حوصله ى بحث با تورا نداريم ،از سر جاى ما بلند شو!

دامبلدور دستش را تا آرنج در ريش هايش فرو برده و چند بليط مچاله شده را بيرون آورد و جلوى صورت تکان داد.
-ميدونى تام ،منم حوصله ى بحث با تورو ندارم ،ما پول اين صندلى رو پرداخت کرديم و حالا مال ماست ،اينم بليطى که تو ندارى!

لرد خواست چيزى بگويد که با آمدن بلاتريکس به سمتشان حرفش را خورد.
(پ.ن:خورد؟؟؟؟ دى خنگ🙀!)
بلاتريکس با چهره برافروخته شروع به صحبت کرد.
-گفتم بليط صندلى هارو بده ،نداد.منن يه آوادا بهش زدم ،بعد رفت داششو آورد ،داداششو زدم،نگهبان آورد نگهبانو زدم، ريئسشو آورد،رئيسشو زدم ،و بعد از اينکه متوجه شد هرکى رو بياره ميزنم،گفت بليط رديف اول تموم شده اما شما ميتونين روش بشينين!

با اين حرف بلاتريکس دامبلدور شکايت کرد.
-اما ما بليط داريم!

ديانا که تا آن زمان درحال تيز کردن ناخون هايش بود جلو آمد در سه ثانيه بليط را از دست دامبلدور کش رفته و به هزار قسمت غير مساوى تقسيم کرد.
-حالا ديگه ندارين!😼

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: جمعه 28 دی 1397 15:26
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران پشت سر لرد سیاه، وارد حیاط محل برگزاری نمایش شدند که ناگهان لرد، با دیدن صحنه رو به رویش توقفی ناگهانی انجام داد و مرگخواران که انتظار آن را نداشتند ، دومینو وار روی هم افتادند؛ به جز مرگخوار آخر که نزدیک ترین مرگخوار به لرد بود، یعنی هکتور!
هکتور سعی می کرد با ویبره زدن آن فشار را خنثی کند؛ چون اگر این کار را نمی کرد و سر تسلیم فرود می آورد، قبل از برخورد با لرد باید با زندگی اش وداع می کرد.

بالاخره مرگخواران تعادل خود را به دست آوردند و سر جایشان ایستادند. لرد سیاه در حالی که سعی می کرد کنجکاوی خود را مخفی کند، به جمعیت چشم دوخته بود.
-یکیتون بره بپرسه اینجا چه خبره؟ این جمعیت چرا اینجا جمع شدند؟ مایل نیستیم در انتهای صف صبر کنیم.
-چشم ارباب! الان میرم.

هنوز سو قدم دوم را بر نداشته بود که لرد چشمش به انتهای صف، که محفلی ها آنجا ایستاده بودند افتاد و دید که آخرین نفرشان گادفری است؛ او فورا سرفه ای ساختگی کرد و سو را صدا کرد.
-اهم... سو! برگرد اینجا. یه نفر دیگه بره بپرسه؛ این الآن میره چشمک می زنه دردسر درست میشه دوباره.

سو، سرش را پایین انداخت، کلاهش را برداشت و در دستش گرفت و عقب برگشت؛ همان موقع لینی پرواز کنان از کنار گوش او رد شد و به طرف افرادی که در صف ایستاده بودند رفت.
لینی بعد از اینکه چند جمله ای با گادفری صحبت کرد، برگشت و در حالی که با اضطراب بال میزد جلوی لرد ایستاد.
-ارباب... چیزه... فکر کنم یکم دیر اومدیم؛ بازیگرا انتخاب شدن!
-پیکسی... تو داری بر ما نیرنگ میزنی! پس چرا اینا اینجا وایسادن؟!
-نه ارباب! اینا موندن که نمایش رو ببینن. اونجا رو نگاه کنید.

سپس در حالی که به پشت سر لرد اشاره می کرد ادامه داد:
-اونجا غرفه خوراکی فروشیه؛ همه حمله کردن که برای نمایش خوراکی بخرن... البته به جز محفلی ها؛ اونا گفتن خوراکی آوردن با خودشون.

پس از تمام شدن جمله لینی، لرد سیاه چند لحظه ای به جمعیت جلوی غرفه خیره شد، سپس نگاهی به محفلی های ایستاده در صف کرد و به سمت مرگخوارانِ منتظرش برگشت.
-مایلیم نمایش را تماشا کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: یکشنبه 9 دی 1397 21:42
نمایش جزئیات
آفلاین
متاسفانه بلا نتونست لبخند خودشو نگه داره و لبخندش به اخم تبدیل شد و این باعث شد بچه ها بترسن. از اون طرف گریک اون صحنه رو دید. جلو اومد و گفت:
- بلا خانوم... این بچه ها اخم دلربای شما رو درک نمیکنن ... بذارین من امتحان کنم.
- دلربا؟... فحش می دادی بهتر از این بود.
- هرچی شما بگین... بذار فک کنم ببینم چه فحشی بدم.

گریک نگاهش به بچه ها افتاد که نگاهشان به دهان گریک بود در نتیجه نگاه گریک به سمت بالا رفت بعد نگاهش به سمت بلا رفت. بلا که از نگاه کردنِ نگاه گریک خسته شد بود با نگاهی عصبانی گفت:
- نگاهت خسته نشد؟
- من نگاهم ورزشکاره... این چیزا خستش نمیکنه.
- فحش چی شد؟
- بچه اینجاست نمیتونم فحش بدم!
- خاک تو سرت.
- واقعا تو منتظر این بودی که من بهت فحش بدم؟
- نه منتظر بودم فحش بدی بعد بکشمت.
- وای چه خشن! ... خب حالا برو کنار تا من امتحان کنم.
- اینا گوش بده نیستن از من گفتن بود.

گریک لبخندی زد و رو به بچه ها گفت:
- کی پف فیل مجانی می خواد؟
هر کی میخواد با من بیاد!


تمامی بچه ها به جز یک نفر با گریک راهی دیدن تئاتر شدن. بلا رو به اون بچه کرد و گفت:
- تو چرا باهاشون نرفتی؟
- چون میخوام با تو بیام.
- واقعا؟
- نه!

بلا رو به آسمون کرد و گفت:
- مرلین اونجایی؟
- آره.
- بگی که اومد!

بلا بچه رو با آوادایی ناقابل راهی مرلین کرد.

- نتونستم بگیرمش.
- الان کجاست پس؟
- بغل یه حوری.
- خب پس جاش خوبه.

بلا از اتوبوس پایین اومد و رو به لرد گفت:
- ببخشید ارباب نهایت تلاشمو کردم.
- اشکال ندارد بلا... اگه موفق می شدی عجیب بود.

دامبلدور رو به لرد کرد و گفت:
- اگه هندی بازیتون تموم شد برید کنار ما می خوایم بریم داخل.
- ما کنار نمی رویم... ناسلامتی ما نقش اول این تئاتر هستیم.
- نقش اول هریه... تو مکملی.
- ما مکملیم؟... اگر ما مکملیم پس تو هم متممی.

مرگخواریون از حاظر جوابی لرد خیلی حال کردن. دامبلدور که این وضعیت رو دید، گفت:
- کچل!
- پیری!
- سفید برفی!
- دیگ به دیگ میگه روت سیاه!
-
-

محفلیون و مرگخواریون با چشمانی که داشت از حدقه در میومد دهان دامبلدور و لرد رو دنبال می کردن.

- من لاغریه تورو میبینم فکر می کنم خانه ی ریدل هارو قحطی زده.
- منم شکم تورو میبینم دلیل این قحطی رو می فهمم.

مرگخواریون از این جواب لرد نیز خوششان آمد و شروع کردن به کف زدن.

- دماغتو پیشی خورده.

لرد هیچوقت نمی تونست جواب اینو بده.
- اممم... اممم......
- بیشتر از سه نقطه فکر کردی تو باختی!
- همیشه سر این موضوع باخت می دهیم.
- خب حالا برین کنار می خوایم رد شیم.

مرگخواریون با سری افتاده تونلی باز کردن و محفلیون با سربلندی تمام از میان اونا رد شدن.

- حالا چی ارباب؟
- بلا... این سوال دارد؟... اونا اول رفتن ولی خب نگفتند ما نمی توانیم بعد از آنها وارد شویم.
- اربابی هستید باهوش و زیرک!
- دوباره این چشم ها... این سو را از جلوی چشمانمان دور کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گریک الیواندر در 1397/10/9 21:55:06
ویرایش شده توسط گریک الیواندر در 1397/10/9 23:33:28
Ravenclaw is my everything



تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: شنبه 1 دی 1397 18:31
نمایش جزئیات
آفلاین
محفلی ها و مرگخواران همچنان با هم بحث میکردند و هر یک سعی داشت با میل یا با زور طرف دیگر را وادار به عقب نشینی کند. درهمین بحث ها بودند که ...
وِییییییییییییژ

-این صدای چیه؟
-اون... امکان نداره.

صدایی از وسیله ی چهارچرخی که شبیه بچه ی اتوبوس شوالیه و ماشین بتمن بود و با سرعت تمام به سمت آن ها میامد شنیده شد.

- از سر راهم برید کنااااااار.
-عمرا عقب نشینی کنیم.
-ما تا ابد ایستاده ایم. همینجا هم استاده ایم.
-ارباب.
-پروفسور.

بووووووم.

کم کم گرد و خاک ها خوابید. مرگخواران و محفلی ها روی زمین افتاده بودند. تسترال و هیپوگریف هم پنچر شده بودند و در گوشه ای افتاده و دور سرشان ستاره میچرخید. ارنست پرنگ راننده ی اتوبوس جادویی از وسیله اش پیاده شد و در سمت مسافر را باز کرد.

-بچه ها پیاده شید. این هم تئاتری که گفتم با نمایش هری پاتر و لرد ولدمورت.

و با خودش فکر کرد عجب جاپارکی گیر اوردم. یکی از بچه ها پیراهن ارنست را کشید.
-عمو مطمئنی این نمایش اسمشو نبره؟
-بله این نمایش ماست.
-

کودکان با دیدن لردولدمورت درجا قالب تهی کرده و کم مانده بود شلوارشان را خیس کنند. هراسان داخل اتوبوس چپیدند و با لرز از پشت پنجره ها، ولدمورت را نظاره میکردند. لرد به ارنست نزدیک و با اخم به او خیره شد.

-ای مردک. هیچ معلوم هست چیکار میکنی؟ بدیم بلامون تیکه تیکه ات کنه، رودولفمون قیمه قیمه ات کنه، دای مون خونتو بخوره و فنریرمون ببلعتت ؟
-اما جناب لرد من فقط یه راننده ام که از پدر و مادر این بچه ها پول گرفتم بیارمشون گردش.

بلاتریکس که بر اثر ضربه و برخورد با اتوبوس کمی موهایش مرتب شده بود سریع انهارا افشون کرد و به لرد نزدیک شد و آرام در گوشش زمزمه کرد.
-ارباب. لطفا نکشیدش من نقشه ی بهتری براش دارم.
-باشه بلا میسپاریمش به تو.

بلاتریکس چوبدستیش اش را از قلاف ازاد کرد و رو به روی ارنست با حالت تهدیدآمیزی قرار گرفت.
-گفتی این بچه هارو اوردی گردش؟ از پدر مادرشون حتما پول هم گرفتی درسته؟
-بله بانو.
-چه قدر؟
-سی و پن... بیست گالیون.
-به من دروغ نگو.
-سی...سی و پنج گالیون به ازای هر بچه.
-همش مال ماست.
-اما... .
-اعتراضی داری؟
-

بلاتریکس پایش را داخل اتوبوس گذاشت و نهایت تلاشش را کرد که لبخندش صمیمی به نظر برسد و بچه هارا راضی کند تا به داخل تئاتر بروند اینطوری با یک تیر چند نشان زده میزدند هم پول ارنست را به جیب میزدند، هم درصدی از سود تئاتر را میگرفتند و هم به عنوان بازیگر حقوق دریافت میکردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در 1397/10/1 18:37:15
ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در 1397/10/1 18:40:48
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: شنبه 1 دی 1397 17:12
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران از یک طرف و محفلی ها از طرفی به طرف سالن تئاتر حرکت کردند.
همگی شور و هیجان زیادی داشتند که بالاخره این فرصت را پیدا کرده بودند که واقعیت را با جامعه جادویی در میان بگذارند.

مرگخواران سوار بر یک تسترال بسیار بزرگ، و محفلی ها سوار بر هیپوگریفی بیمار و مریض...
و هر دو گروه درست همزمان به سالن تئاتر رسیدند!

-آقا تسترالتو بکش کنار...
-شما هیپوگریفتو بکش کنار. مگه نمی بینی عجله داریم؟
-ما زودتر رسیدیم. ضمنا...تو که مرگخواری. آستینت رفت بالا دیدم! عمرا اگه بکشم کنار.
-اگه آستینم نمی رفت بالا نمی فهمیدی؟ من بلاتریکس لسترنجم خب مشنگ! از من مرگخوارترش نیست که دیگه. بکش اون حیوونو. می خواییم تسترالمونو پارک کنیم.

آرتور ویزلی ابتدا از این که مشنگ خطاب شده بود ذوق مرگ شد و سپس مشتی علف در دهان هیپوگریف گوشتخوار چپاند و افسارش را کشید.
-لازم باشه تا شب همین جا می مونیم!

هیپوگریف پیر و مریض و تسترال بزرگ روبروی هم روی هوا در حال بال بال زدن بودند. نه مرگخوارن و نه محفلی ها حاضر نبودند از جای پارک خوبی که پیدا کرده بودند صرفنظر کنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: جمعه 7 اردیبهشت 1397 01:54
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
سالن تئاتر هاگزمید قصد دارد نمایش "هری پاتر و لرد ولدمورت" را بر روی صحنه برده و اجرا کند...برای این کار آنها نیازمند بازیگر و دیگر عوامل بودند!

------------------------


یوآن که حالا مسئول اجرای تئاتر شده بود، پشت میز کارش نشسته بود و در حال نوشتن چیزی بود که دستیارش، "یوانچه" وارد شد...
_یوآن؟ چیکار میکنی؟
_هیس...تمرکزم رو بهم نزن...دارم متن آگهی رو مینویسم!
_آگهی؟
_آره...تموم شد...بیا...این رو ببر پیام امروز بگو برای روزنامه فردا صبحشون بذارن این آگهی تبلیغاتی رو!
_باشه!

فردای آن روز، خانه ریدل!

لرد ولدمورت مثل همیشه با وقار سر میز برای صبحانه نشسته بود و دیگر مرگخواران هم به معنای واقعی کلمه در حین صبحانه خوردن، در سر و کله هم میزدند!
لرد اما بی اهمیت به نوشیدن چایی اش ادامه میداد و روزنامه صبح را میخواند...در همین حین بود که لرد ناگهان توجه اش به قسمتی از روزنامه جلب شد و بعد از یک دقیقه چند سرفه ساختگی کرد تا مرگخواران همگی ساکت شوند!
_اهم...اهم!
_چی شده؟
_یاران ما...آگهی جالبی یافتیم...اینجا نوشته شده که " سالن تئاتر هاگزمید در نظر دارد نمایش هری پاتر و لرد ولدمورت را در طی چند روز آینده به روی صحنه ببرد و از علاقه مندان به این حرفه جهت همکاری دعوت به عمل می آورد!"...به نظر میرسه که این فرصت مناسبی هست تا واقعیت رو روی صحنه ببریم...همه بلند بشن برن اونجا یک گوشه کار رو بگیرن تا بتونیم داستان واقعی رو روی صحنه ببریم!

همزمان، محفل ققنوس!

دامبلدور در آشپزخانه خانه ی بلک ها نشسته و منتظر سرو صبحانه همیشگی محفل، یعنی "نون،پنیر،سوپ پیاز" بود...در همین حین، آرتور ویزلی با هیجان وارد آشپزخانه شد!
_آلبوس...آلبوس!
_یادت بمونه آرتور...دلت برای مرده ها نسوزه...دلت برای گشنه ها بسوزه!
_ها؟
_این دیالوگ برای اینجا نبود؟ هیچی پس...چیکار داری؟
_آگهی های پیام امروز رو خوندی؟ یه فرصت عالی پیش اومده که همه ما و حتی ویزلی های حومه هم برن سر کار!

به نظر میرسید، محفل ققنوس هم قصد داشت که در نمایش "هری پاتر و لرد ولدمورت" مشارکت داشته باشد و مطمئنا رقابت سختی با مرگخواران برای حضور در این نمایش انتظارشان را میکشید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 مهر 1396 23:33
نمایش جزئیات
آفلاین
- هوی!

ربکا نگاهی به دور و برش انداخت. امّا به قیافه‌ی هیشکی نمی‌خورد که این صدای هشدار آمیزِ خفه رو در آورده باشه.

- کجا رو نگا نمی‌کنی؟ من اینجا نیستم! سمت چپت!

ربکا هم نگاهی به سمت چپش انداخت. ولی ناگهان، دستی از سمت راست، یقه‌ش رو گرفت و از جلوی صحنه کشیدش بیرون و آوردش پشت صحنه.

- هی! ولم کن! تو دیگه کی هستی؟
- من آرنولد نیستم!

ربکا هیکل نحیف آرنولد رو برانداز کرد.
- معلومه که آرنولد نیستی.
- خیلیم طنز گفتم! آرنولد نیستم! و قضیه رو هم بپیچون! نگو نبینم، اینجا چه غلطی نمی‌کنی؟ مگه قرار نبود برا همیشه جلوی چشام باشی؟!

ربکا نمی‌دونست فاز این گربه چی بود و چرا اینجوری حرف میزد. شاید توی خیابون با ماشین تصادف کرده یا مغزش مورد اصابت پاره‌آجرهای پرتابی‌ِ پسربچه‌های خلافکار قرار گرفته بود.
- شرمنده داداش، نه ما شوما رو می‌شناسیم. نه شما ما رو. ظاهراً ملاجت مشکل داره. تا مریضیت عود نکرده و اوضاعت بی‌ریخت‌تر نشده بذار همین الآن بدون هیچ درد و مردی... خلاصت کنم.

هفت‌تیرش رو در آورد و لحظه‌ای بعد، دستاش رو بالا آورد، وقتی که آرنولد هفت‌تیر رو قاپید و لوله‌ش رو گذاشت زیر چونه‌ش.
- من تو رو نمی‌شناسم. من و تو از یه جا نیومدیم. شاید یادت بیاد، ولی تو سه ماه زندگیمو به بهشت کشوندی. من عاشقتم! الآنم می‌خوام آخرین ذرات وجودتو با خودم ترکیب کنم. یوهاهاها!

و قبل از اینکه ربکا بتونه مفهوم حرف‌های آرنولد رو بفهمه، پفک پیگمی پرید توی حلقش و دختر مو آلبالویی بعد از چندین جیغ بنفش و تحملِ سر گیجه و استفراغ و اسهال، کم‌کم حالش جا اومد.
نگاهی به اطرافش انداخت...
- من چرا اینجا نیستم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!
پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: دوشنبه 3 مهر 1396 21:59
نمایش جزئیات
آفلاین
در جلوي چشم هاي گرد شده ي ربكا، رودولف با پاي خودش از صحنه دور شد و به بيرون سوژه پريد.
در طول عمر كوتاهش، هيچ وقت اينقدر قانع كننده و با جذبه ظاهر نشده بود. خب اينكه يك روباه و گربه ي هويجي رنگ دائما در تعقيبش بودند هم بي تأثير نبود!

- نمي خواي بحران منو حل كني؟

اين يكي داي بود كه اميد داشت با تغيير نويسنده اوضاعش حداقل در حد نيم بند بهتر شود.

- بايد بكنم چيكار برات؟
-
- اربوب!

و ايشان هم ريگولوس بلكِ بچه خوشگل بود كه بدون رعايت حق كپي رايت، ويبره زنان به شناسه ي گشوده ي لرد اشاره مي كرد.

- خب فكر كنم اين به اين معنا باشه كه هيچ كدومتون تام نمي شه، نه؟
- اربوب!
داي همچنان غرق در بحران:

ربكا عنكبوتي كه وسط صحنه ي نمايش قدم مي زد را نگاه كرد. اين يكي براي مدتي هرچند كوتاه جاي لرد بود، مي توانست تام بشود!

- نورافكن!
- درسته.
- صدا!
- حله.
- نور...و...حركت!

تست با بازي آراگوگ در نقش لرد آغاز شده بود ولي هري همچنان مشخص نبود. داي دچار بحران يا ريگولوسي كه سوزنش روي اربوب گير كرده بود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
ارسال شده در: دوشنبه 3 مهر 1396 14:57
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف قمه‌هاش رو غلاف کرد. یه نگاه به قد و بالای ربکا انداخت و همونطور که خیره مونده بود به چشمای ربکا، به فکر فرو رفت.

- دیگه چیه؟

رودولف از فکر بیرون اومد. دوباره نگاهی به قد و بالای ساحره‌ی باکمالاتِ هفت‌تیرکِشِ مو آلبالوییِ روبروش انداخت و جواب داد:
- جنگیدن با ساحره‌های باکمالات تو مرامم نیست!

ربکا دیگه خسته شده بود. از صحنه‌ی نمایش بیرون رفت، بازوی دای رو گرفت و پرتش کرد روی صحنه.
- خیلی خب! تو الان ولدمورتی و لوولین، هری پاتر. یالا! شروع کن.

رودولف تا چشمش به دای افتاد، لبخندِ برقِ دندون‌نمایی زد و گفت:
- اینو که دیگه اصلا حرفشو نزن!
- دیگه چیه؟
- نمی‌بینی کمالات ازش می‌چکه؟

لوولین که همچنان بحران رو حس می‌کرد:
-

- خودت با پای خودت برو پایین تا هِدشاتت نکردم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوزان بونز در 1396/7/3 15:03:15
تصویر تغییر اندازه داده شده