جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  111 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  228 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  227 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  220 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: دوشنبه 7 مرداد 1398 01:01
نمایش جزئیات
آفلاین
-تی؟
-رون؟

خیال رون کمی راحت تر شد که حداقل تی، زبان آدمیزاد سرش می شد!

-ببین تی...الان مشکلت با این انسان بیچاره و بی گناه چیه؟

تی کمی فکر کرد...یا حداقل وانمود کرد فکر می کند، چون رون مطمئن نبود تی ها مغزی داشته باشند؛ ولی بعد از چند ثانیه، تقریبا منفجر شد.
-مشکلم چیه؟ مشکلم...چیه؟ از کجا شروع کنم؟ از کشیده شدنم روی زمین؟ روی زمان؟ روی میز و زیر میز و روی در و دیوار و سقف؟ فرو رفتنم توی سطل وایتکس و الکل؟ این الیاف منو می بینی؟ دارن تجزیه می شن! چقدر بشورم و بسابم و سابیده بشم؟

رون سعی کرد دل تی را به دست بیاورد. موفقیتش در مرحله دوم، به میزان دلرحمی تی بستگی داشت.

در حالی که صداهای خر خری که از گلوی گابریل به گوش می رسید، خبر از خفه شدن زودهنگامش می داد، رون دستی به الیاف تی کشید.
-اشتباه می کنی...الیافت خیلی هم مقاوم و محکم و سالم...آخ...چی شد؟

یک دسته از الیاف تی در مشت رون مانده بود و تی بسیار خشمگین تر به نظر می رسید.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: جمعه 4 مرداد 1398 15:32
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

جام آتش داره برگزار می شه و اسم رون ویزلی به همراه سه قهرمان دیگه(فلور و ویکتور و سدریک) از توی جام در اومده. رون مجبوره تو مسابقه شرکت کنه.
مرحله اول مبارزه با تارعنکبوت ها بود که تموم شد. مرحله دوم هم رمز گشایی شده. رون باید فردی رو که ازش متنفره، از یه موقعیت مرگ آور نجات بده. 

* * *


درحالی که رون با وحشت به سمت خوابگاه گریفندور به سرعت می دوید ناگهان پایش به سطلی گیر کرد و سطل و خودش باهم نقش بر زمین شدند.

_خودت که مهم نیستی... اما سطل وایتکسمو چرا میندازی باکتری خلافکار!

رون عادت نداشت در اوقاتی که به سمت خوابگاهش از ترس میدود با گابریل دلاکور مرگخوار رو به رو شود، او مرگخواران را دوست نداشت؛ از آنها متنفر بود.
_تو... توی هاگوارتز چیکار میکنی؟
_خب ... داستانش طولانیه... درواقع من بعد از اینکه وزارخونه، خونه ریدل، خیابونای شهر، روستاها، کشور های دور و نزدیک، سیارات مختلف و به طور کلی کائنات رو برق انداختم به این نتیجه رسیدم که به کمی تعطیلات نیاز دارم ... برای همینم اومدم هاگوارتز رو برق بندازم.
_الان مثلا اومدی تعطیلات؟!
_آره دیگه... چه تعطیلاتی بهتر از اینکه هی وایتکس بریزی کف زمین هی تی بکشی...هی وایتکس بریزی کف زمین هی تی بکشی... هی وایت...

همینطور که گابریل سرگرم توضیحات حساس و بنیادینش بود، رون چشمش به تی فلک زده گابریل افتاد که با قساوت قلب بر روی وایتکس میکشید. تی خسته بود... بسیار خسته بود! بخش زیادی از الیافش از بین رفته و اواخر عمرش را سپری میکرد. رون مرلین را شکر کرد که به شکل یک تی متولد نشده؛ آن هم تی ای که در دست گابریل باشد!

از آنجایی که به همنشینی با یک مرگخوار اصلا علاقه ای نداشت دوباره به سمت خوابگاه به حرکتش ادامه داد که ناگهان:
_کمکککک... این تی دیوونه میخواد خفم کنه! کمکککککک!

رون به سمت گابریل برگشت، تی که دیگر از زندگی ملال آوری که صاحبش برایش ساخته بود خسته شده بود، قصد خفه کردن صاحبش را داشت تا بتواند آخر عمرش را با آرامش، نفس راحتی در جزایر قناری بکشد! بنابراین الیافش را محکم به دور گلوی گابریل پیچیده بود و برای انتقام گابریل را روی وایتکس ها میکشید و کشان کشان روی زمین به سوی ناکجا آباد میبرد.

رون هرچند از گابریل متنفر بود اما باید او را نجات میداد، شاید تی مذاکره پذیر بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: دوشنبه 5 فروردین 1398 23:22
نمایش جزئیات
آفلاین

-هیچی هرمیون!بنظرت زشت نیست نصفه شبی میای تو خوابگاه پسرا؟!

هرمیون کمی اطراف را بو کشید که باعث تعجب رون شد.
-بنظر تو زشت نیست نصفه شبی به غذا سیخونک میزنی؟!

هرمیون حس بویایی قوی داشت،عجیب بود که چرا پاترونوسش سگ نیست.
-خب دیگه هرمیون من باید برم بخوابم و...
-پس چرا داری میری سمت در خروج؟

اما رون بدون اینکه جوابی به هرمیون بدهد به سرعت همراه دابی که زیر پیراهنش پنهان شده بود از خوابگاه گریفیندور خارج شد.

حمام ارشدها

رون درحالی که شیرهای آب که هرکدام رنگ متفاوتی داشتند را با لذت باز میکرد،دابی را به سمت استخر فرستاد.
-دابی از بچگی آرزو داشتم بیام اینجا،تا اینکه خودم ارشد شدم،حالا برو تو استخر از کف و صابون بخور شاید بالا آوردی.
-دابی نمیخواد بره!

رون سعی میکرد با وعده های دروغین اهدای جوراب های فراوان و لباس های رنگارنگ،دابی را تسترال کند.بالاخره دابی راضی شد و همراه رون به درون استخر پر از کف پرید و دهانش را باز کرد تا کمی کف بخورد.
ناگهان زیر آب دهان دابی روشن شد،به طوری که رون مرغ از ته معده اش نمایان شد و به حرف درآمد.
-و هنگامی که رون به رون ها میپیوندد،آن زمان فردی که از آن متنفری در موقعیتی کشنده قرار میگیرد و تو مجبوری علی رغم میل باطنی او را نجات دهی...

رون با وحشت همراه دابی از زیر آب بیرون آمد و نفس نفس زنان به سمت خوابگاه گریفیندور برگشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كريس چمبرز در 1398/1/5 23:30:14
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!


پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: یکشنبه 4 فروردین 1398 17:36
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
رون فکر کرد.
رون خیلی فکر کرد.
-این فقط یه رونه آخه! رون مرغ به جز خوردن چه خاصیت دیگه ای میخواد داشته باشه!

-دابی موافقه قربان.

جن خانگی که ناگهان از پشت شانه ی رون ظاهر شده بود باعث شد تا او پشتک وارویی به سمت شومینه بزند و گره بخورد.

-دابی رونی به این خوش رنگی و خوشمزگی ندیده بود قربان. دابی امشب گرسنه بود.
-دابی!

رون در وضعیت بدی بود. هر دو رون در وضعیت بدی بودند، یکی درحالی که شستش در چشمش رفته و توان بلندشدن نداشت و دیگری در معرض غذای شام یک جن خانگی شدن.
-دابی... اون خوردنی نیستتتت.

هشدار رون برای رون اش زمانی انجام شد که دیگر دیر شده بود. چون دابی ثانیه ای قبل دهانش را شبیه غاری باز کرده و رون مرغ در آن ناپدید شده بود و حالا لبخندزنان و با رضایت شکمش را می مالید. اما رضایتی کوتاه... . رون کلیدش را از دست داده بود، رونی بود عصبانی و حمله ور.

-زود... باش... پس... اش...ب...د...ه.

کسی نمی دانست که دستگاه گوارش جن خانگی چگونه کار می کند. آیا چیزی را پس می دهد؟ آیا باید جن خانگی را مانند یویو به سمت زمین تاب بدهیم تا پس بدهد؟ به هرحال رون سعی داشت تا همه ی این روش هارا امتحان کند اما صدای پا باعث شد که با سرعت نور دابی را پشتش قایم کند.

-رون؟ هنوز بیداری؟ صداتو شنیدم. چی بود که داشتی تکون می دادی؟

هرمیون بود که با چشمانی خواب آلود از پله ها پایین می آمد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بپیچم؟


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: جمعه 2 فروردین 1398 19:53
نمایش جزئیات
آفلاین
- زنده ام! زنده ام! اصلا نگران نباشید!

تماشاچیا و داورا که از جاشون بلند شده بودن و داشتن میرفتن، به رون نگاه کردن.
رون هم به اونا نگاه کرد.
- عه... به خاطر من بلند شدید؟ راضی به اینهمه زحمت نیستم بابا...

تماشاچیا و داورا بهم دیگه نگاه کردن، و بعد یکی از بین جمعیت گفت:
- داشتیم میرفتیم راستشو بخوای.

رون نتونست چیزی بگه. ترور شخصیتی شده بود. حس کرد که صورتش داغ شد و تا نوک دماغ کک مکیش مثل لبو قرمز شد.
- آها... اتفاقا منم داشتم میرفتم... میدونید، که رونمو بخورم و اینا...
- نخور آقا، کلید مرحله بعده!

یکی از داورا این رو گفت، که البته بلافاصله صداش توسط بقیه شرکت کننده ها و داورا خفه شد، بعدشم با احترام تمام فرستادنش توی تونل پیش عنکبوتا و دیگه چیزی ازش شنیده نشد، به جز صداهای ملچ مولوچ عنکبوتا از توی تونل البته.

رون هم که میدونست با دیدن این صحنه ها و شنیدن صداهای خورده شدن یکی از داورا توسط عنکبوتا، امشب حتما تختش رو حسابی خیس میکنه، رفت به سمت تالار گریفیندور.
توی تالار، ملت حسابی رون رو بغل گرفتن و تار عنکبوت های روی لباسش رو هم به عنوان یادگاری برداشتن برای خودشون. دلشون نمیخواست اگر یه وقت رون توی مراحل بعدی کشته شد، کلا فراموشش کنن.

و چند ساعت بعد، زمانی که جشن توی تالار تموم شد و گریفیندوری ها خوابیدن، رون برای اینکه تختشو به خاطر کابوس عنکبوت ها خیس نکنه، بیدار موند، البته تنها دلیل بیداریش این نبود. دلیل دیگه ش استرسش از این بود که میدونست باید رون مرغش رو رمزگشایی کنه تا بفهمه مرحله بعدی قراره چه بلایی سرش بیاد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 اسفند 1397 23:35
نمایش جزئیات
آفلاین
رون متوجه این قضیه شد که صدایش به مادرش نمیرسد،بنابراین سعی کرد شانسش را درباره افراد نزدیکتر امتحان کند.
-هررررییی؟!

برای رون عجیب بود که هری برای کمک نیامد،هری همیشه میامد،حداقل در کتاب که اینطور نوشته بودند.عنکبوت ها هر لحظه بیشتر رون را در تارهای لزج خود میپیچیدند و در آخر رون دهان باز شده یکی از عنکبوت ها را دید که به سمت صورتش میامد.
-مگه دامبلدور نگفته بود هیچکس تو مسابقات آسیب نمیبینه؟!

رون جوابش را وقتی کله اش در دهان عنکبوت جای گرفت فهمید:نه.

رون دست و پا میزد،تقلا میکرد و به عنکبوت ها التماس میکرد.آیا این پایان رون ویزلی بود؟رون با خودش فکر میکرد که روی سنگ قبرش مینویسند جوان ناکام،به اینکه یک نفر از ارتش ویزلی کم میشود و به اینکه چه کسی بعد او هرمیون را میگیرد...

ناگهان رون به یاد کلاس درس جانوران شگفت انگیز افتاد و مطالب کتاب را در ذهنش مرور کرد.نقل قول:
تار انواع عنکبوت ها تا وقتی حجم بسیار زیادی نداشته باشد نرم است و به راحتی از هم گسسته خواهد شد.

رون با یاداوری این جمله همه افکار پوچش را دور ریخت،عزمش را جزم کرد و با یک حرکت تار عنکبوت را پاره کرد،سپس دوان دوان به سمت خروجی تونل دوید.

...

همه بیرون تونل منتظر بودند که شرکت کننده چهارم بیرون بیاید،سه قهرمان دیگر مدت ها بود که یکی پس از دیگری از تونل خود خارج شده بودند و تماشاگران کمی منتظر شرکت کننده چهارم مانده بودند...
بالاخره زمانی که همه تماشاگران و داوران تصمیم به رهاکردن شرکت کننده چهارم گرفته بودند،رون در حالی که ران مرغ گاز زده ای در دستش بود و دهانش می جنبید، از تونل خارج شد،البته با تارهای عنکبوت فراوانی که به او چسبیده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!


پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: یکشنبه 21 بهمن 1397 14:48
نمایش جزئیات
آفلاین
-نزدیک نشین. ازتون خواهش میکنم. التماس میکنم. حتی تهدیدتون میکنم. نیا جلو. لعنتیا! شماها چرا اینقدر پا دارین؟ واقعا با اون جثه ی کوچولو احتیاجی به این همه پا بود؟ اونم به این درازی!

عنکبوتا توجه نمیکنن.
اونا بعد از مدتها یه غذای لذیذ پیدا کردن و خیال ندارن به این سادگیا ازش چشمپوشی کنن. غذا کاملا سرخ شده و خوشمزه به نظر میرسید. دهن همشون آب افتاده بود.

دور رون حقله میزنن و هی نزدیک تر میشن.

وقتی کاملا بهش نزدیک میشن یکیشون صورت رون رو هدف میگیره و با یه حرکت سریع، تارشو پرت میکنه.

تار به صورت رون میچسبه.

-نه! این چه کار زشتی بود که انجام دادی! صورتم چسبناک شد. همه جا رو تار میبینم. نکن...چرا داری منو میپیچی؟ ولم کن! مامااااااااااان!

مامان رون اونجا نبود که نجاتش بده. حتی اون نزدیکیا هم نبود. رون داشت فکر میکرد چطوری از این مخمصه ی تار عنکبوتی نجات پیدا کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: شنبه 15 دی 1397 15:16
نمایش جزئیات
آفلاین
رون با ترس به عنکبوت نگاه کرد.
-غ..غذا؟

عنکبوت با بى حوصله گى سرش را تکان داد.
-آره غذا.... اه شما آدما چقدر دير ميگيرين!

رون که حالا از نوک پا تا نوک دماغ در حال لرزيدن بود ،(دماغ رون با مال ما متفاوته و از خاندان هکتور هاست )شروع به زبان باز کردن کرد.
-چيو دير ميگيريم ؟....ر.. رونو؟

عنکبوت از شدت خنگ بودن رون به ستوه آمده بود .
-اهههه بسه با اين چرت و پرتا فقط دارى حکم مرگ خودتو امضا ميکنى

رون تند تند دست هايش را در تکان داد.
-نهههه باشه. . نخورين..باشه.... فقط ؟شما مگه آدمم ميخورين؟

عنکبوت سرش را به اين سو و آن سو تکان داد.
-نخير ما فقط رون مرغ ميخوريم

رون با خوشحالى به هوا پريد.
-خب ديگه! اينه پس شما منو نميخوريد

عنکبوت طلب کارانه به رون نگاه کرد.
-چرا نخوريم اون وقت ؟

رون با تعجب به عنکبوت پاسخ داد.
-خب..چون من آدمم ديگه!

با گفتن اين حرف تمام عنکبوتان موجود در تونل زير خنده زدن.
-هه هه هه يعنى تو فکر ميکنى آدمى؟

رون باعصبانيت داد زد.
-معلومه که هستم!

عنکبوت دوم که کمى دورتر ايستاده بود به رون نزديک تر شد.
-نه جانم! مثل اينکه اين فکر کرده آدمه

عنکبوت اول روبه بقيه عنکبوت ها کرد.
-پس چطوره بهش نشون بديم که اون آدم نيست هان؟

رون گيج شده بود ،اون عنکبوت هاى ترسناک بهش گفتن آدم نيست وحالا تک تکشون با اون هشت تا پاى زشتشون بهش نزديک تر ميشدند....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: شنبه 15 دی 1397 14:43
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

جام آتش داره برگزار می شه و اسم رون ویزلی به همراه سه قهرمان دیگه(فلور و ویکتور و سدریک) از توی جام در اومده. رون مجبوره تو مسابقه شرکت کنه.
مرحله اول داره شروع می شه.

.............................................................................................

-همه ی ما اینجا جمع شدیم تا شاهد مسابقه ی رون ویزلی در مرحله اول باشیم... در این مرحله، قهرمان ما باید وارد تونلی که این پایین مشاهده می کنید بشه و همراه چیزی که در انتهای اون قرار گرفته، از سمت دیگه خارج بشه؛ شاید به نظر برسه که کار آسونیه... ولی هیچ کس نمی دونه اون داخل چه خبره!

گزارشگر سعی در به وجد آوردن تماشاگران داشت.
-با شماره ی سه، مسابقه شروع میشه! یک... دو... و، سه!

رون نگاهش را از جمعیت گرفت و وارد تونل شد؛ با بسته شدن درِ پشت سرش، تاریکی همه جا را فرا گرفت؛ قبل از اینکه رون بخواهد چوبدستی اش را برای ایجاد نور بالا بیاورد، چندین مشعل در سرتاسر تونل روشن شد.
دیوار های تونل از جنس سنگ بود و همه آنها پوشیده از تار عنکبوت.
با اولین نگاه، رون چیزی که باید به دست می آورد را دید.
-این... اینکه...

رون یک قدم به جلو برداشت؛ اما به سرعت از این کارش پشیمان شد.
عنکبوت هایی غول پیکر از سقف آویزان شدند و شروع به تاب خوردن کردند.
-رون... تو حق نداری به رون نزدیک بشی!
-به کی؟!
- به رون دیگه... رون مرغ!

رون جرئت تهدید کردن یا مبارزه با عنکبوت ها را نداشت؛ بنابراین سعی کرد از در مذاکره وارد شود.
-ببینید دوستان ما از اینا تو خونمون زیاد داریم...

بعد از به زبان آمدن آخرین جمله، نزدیک ترین عنکبوت به رون توقف کرد...
عنکبوتی که کمی از قبلی دورتر بود، دست از تاب خوردن کشید...
عنکبوت سوم و چهارم و پنجم هم سر جایشان ثابت شدند...
شعله های آتش بی حرکت ماندند...
صداهای بیرون قطع شدند...
زمان متوقف شد و تاریخ در هم پیچید...

فقط عنکبوت آخر، که نزدیک ترین عنکبوت به ران مرغ بود بعد از چند بار پلک زدن لب به سخن باز کرد.
-چرا دروغ میگی جانور؟!
-خب بالاخره یه چندتایی که داریم...

این بار عنکبوت آخر هم بی صدا سر جایش ماند.

-نداریم؟! یه دونه چی؟

باز هم همه جا غرق در سکوت بود.

-حالا شما ام چه گیری دادیدا... تو هاگوارتز که داریم!

عنکبوت ها سری تکان داده و ابراز تاسف کردند؛ سپس همگی به حالت قبل بازگشته و مشغول تاب خوردن شدند.

-یعنی عوض نمی کنید؟
-نه... این مال خودمونه و به کسی نمی دیمش.
-هیچ راهی نداره؟
-اگر بتونی از سد ما عبور کنی، مال تو میشه و میتونی برش داری؛ ولی اگر نتونی...

رون آب دهانش را قورت داد و نفس عمیقی کشید.
-اگر نتونم چی میشه؟
-میری پیش رون!
-چی؟! یعنی خودتون من رو میذارید اونجا؟! واقعا راضی به زحمت نیستم.

عنکبوت آخر که حالا روی ران نشسته بود، لبخندی زد و دندان هایش را به نمایش گذاشت .
-نه... تو هم میشی غذامون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: پنجشنبه 28 تیر 1397 00:17
نمایش جزئیات
آفلاین
-خوب نیستم!

رون انتظار این جواب را نداشت. بهترین دوستش از کمک کردن به او سر باز زده بود. دوستی که رون او را عضوی از اعضای خانواده اش می دانست...دوستی که رون حاضر بود در هر شرایطی کنارش باشد و یاری اش...

-چه خبره دور برداشتی؟ نصفه شبه خب الان. منو بیدار کردی می گی با نوشیدنی کره ای چطورم. معلومه که بدم!

رون بی خودی احساساتی شده بود...تصمیم گرفت ویزلی منطقی ای شود!
-باشه. الان نه...ولی فردا باید با هم حرف بزنیم. من فرصت زیادی ندارم. باید کمکم کنی. من هیچی بلد نیستم. باید آموزشم بدی...می فهمی؟

در حالی که حرف می زد، یقه هری را گرفته بود و او را به شدت تکان می داد. طوری که پسِ کله هری چندین بار با دیوار برخورد کرد و چهره اش حالتی گیج و منگ به خود گرفت. رون متوجه حالت غیر عادی اش شد.
-چی شد؟ هری؟... پاتر؟... چرا این شکلی شدی؟ هی! تو خنگ شدی؟ نه! این کارو نکن...الان وقتش نیست. پاشو...من بهت احتیاج دارم. هی!

هری لبخند ابلهانه ای زد.
ضربه ها بسیار کارساز بودند!

رون بشدت احساس تنهایی می کرد. مجبور بود به تنهایی با مراحل سخت و طاقت فرسای مسابقه روبرو شود.


دو روز بعد:


-رونی...داریم می ریم سر قرار؟

رون رو به هری کرد.
-نه...چند دفعه باید بگم...به اندازه کافی استرس دارم. ساکت باش.

هری لبخند ابلهانه ای را که طی دو روز گذشته روی صورتش بود پررنگ تر کرد.
-قرار خوبه...بریم...


مرحله اول مسابقه به زودی آغاز می شد و رون با وجود این که هیچ اطلاعاتی در مورد نوع مسابقه نداشت، اصلا احساس آمادگی نمی کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!