-من رفتن می شم! البته ما رفتن می شیم!
-همه به جز تو رابستن...تو فقط روی مخ ارباب راه می ری.
-ولی...
-ولی نداریم...همین که گفتم، حرفم نزن!
رابستن دلشکسته شد، غمگین شد، سرخورده شد!
-دیدن کردی بچه! نذاشتن شدن که من رفتن کنم و حال ارباب رو خوب کردن بشم...بچه؟ تو چرا انقد سبک شدن شدی؟ انگار اصلا رو سرم نیستن می شی! غذا نخوردن می شی؟ تو باید غذا خوردن بشی تا بزرگ شدن بشی.
صدایی نیومد.
-بچه؟ آهای بچه؟ دارم با تو صحبت کردن می شم! جواب دادن کن.
رابستن خواست بچه رو بگیره ولی دید که جا تره و بچه نیست!
بچه روی سر رابستن کار خرابی کرده بود و رفته بود!
صدای بسته شدن در اتاق لرد ولدمورت اومد!
-سلام کردنیم.

-ما هزار بار به رابستن گفتیم که سلام نمی کنیم تا فهمید...حالا بچه اش شروع کرده!

-سلام نکردنیم خب...شما خسته هستنین؟
-ما خوبیم بچه...برو به بازیت برس...حوصله حرف زدن با یه دختر رو نداریم!
-فس!
-منظورمون دختر راب بود، فرزندمان!
-ولی...
-عه بچه! اینجا چیکار کردن می شی؟ چرا وقتی دستشویی داشتن می شی، گفتن نمی کنی؟ کل سر من رو با کار خرابیات، کثیف کردن شدی!
-راب...سریع از اتاق من برو بیرون...یه حموم هم بکن!
-ارباب حالا که تا اینجا اومدن شدم...خواستن می شین یه کار کردن بشم که خستگیتون رفع شدن بشه؟
-نه...تو جلوی چشمانمان نباش...حالمون خوب می شه!
رابستن به همراه بچه، خوشحال از اتاق بیرون رفت!
-مگه نگفتم که نباید بری داخل؟ چرا رفتی؟

-رفتن شدم دنبال بچه...ولی این مهم نبودن می شه...کاری کردن شدم که ارباب حالش خوب شدن بشه!

-چجوری؟

-ارباب گفتن کرد که اگه جلوی چشم من نبودن بشی حالم خوب می شه...منم نبودن شدم!

رابستن با نگاهی غرور آمیز به همه نگاه می کرد.
-نفر بعدی کیه؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج









